انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Wednesday, October 06, 2004

فصلهاي اول تا دهم.

به نام خداوند بخشنده و مهربان Remove formatting from selection
انجيل برنابا
انجيل صحيح يسوع مسمي به مسيح
(1)پيغمبر تازه اي كه فرستاده ي خداست بسوي جهان،بحسب روايت برنابا فرستاده ي او.(2) برنابا ،فرستاده ي يسوع ناصري مسمي به مسيح آرزو مي كند ازبراي همه ي ساكنين زمين اسلام تسليه را.(3)اي عزيز!بدرستي كه خداي بزرگ عجيب تفقد نموده است ما را در اين روزهاي پسين به پيغمبر خود يسوع مسيح،به رحمت بزرگ از براي تعليم؛وآياتي كه گرفته است آنهارا شيطان وسيله ي گمراه نمودن بسياري را به دعوي پرهيزگاري،(4)كه بشارت دهندگانند به تعليمي كه سخت كفر است(5)خوانندگان مسيح را پسرخداي.(6)ترك كنندگان ختنه را كه امر كرده است به آن خداي هميشه.(7)تجويز كنندگان هر گوشت ناپاك را.(8)آنان كه گمراه شده درشماره ي آنها نيز پولس،كه سخن نميگويم از او مگر با افسوس.(9)او باعث است كه بسبب او مي نگارم آن حقي را كه ديده ام و شنيده ام در اثناي معاشرت خودم با يسوع،تا اينكه خلاص شويد وگمراه نكند شما را شيطان كه هلاك شويد در جزاي خداي.(10)بنابراين پس حذر كنيد از هر كسي كه بشارت مي دهد شما را به تعليم جديديكه مخالف است با آنچه مي نويسيم آن را،تا خلاص شويد، خلاص ابدي.(11)خداي بزرگ با شما باد و حفظ كند شما را ازشيطان وهر شري،آمين!
فصل اوّل
(1)هر آيينه،بتحقيق برانگيخت خدادر اين روزهاي پسين جبرئيل فرشته را به دوشيزه اي كه ناميده ميشد مريم،از نسل داوود ازسبط يهودا.(2)درحالي كه اين دختر زندگاني مي كرد به پاكي،بدون هيچ گناهي و منزه بود ازملامت و ملازم نماز بود باروزه همانا يك روزي تنها بود كه ناگاه فرشته جبرئيل داخل شد بر بستر او و سلام داد به او وگفت:بركت خداي باد برتو اي مريم!(3) پس ترسيد آن دختر از ظهور آن فرشته.(4) ليكن آن فرشته فرونشانيد ترس او را وگفت:مترس اي مريم!زيرا برخوردار شدي نعمتي را از نزد خدايي كه برگزيد تو را تا مادر پيغمبري با شي كه مبغوث مي كند او را بسوي شعب اسرائيل ،تا سلوك كنند به شريعت هاي او با اخلاص.(5) پس پرسيد عذرا: چگونه ميزايم پسري را،در حالي كه نمي شناسم مردي را؟(6)پس جواب داد فرشته: اي مريم!بدرستي كه خدائي كه آفريد آدم را از غير انسان،هر آيينه قادر است براينكه بيافريند در تو انساني را از غير انسان؛زيرا هيچ محالي نيست نزد او.(7) پس گفت مريم:بدرستي كه من دانا هستم به اينكه خداي قادر است كه انجام شود مشيت او.(8)پس گفت فرشته:بارور شو به پيغمبري كه زود است او را يسوع بخواني .(9)پس بازدار از او خمر ومسكر و هر گوشت ناپاك را؛زيرا آن كودك قدوس خداست .(10)پس خم شد مريم بتواضع ومي گفت:اينك منم كنيز خداي؛پس بشود برحسب كلمه ي تو.(11)پس فرشته رفت .(12)اماعذرا تمجيد نمود خدا را و مي گفت(13) بشناس اي نفس !يزرگواري خداي را.(14) فخركن اي روح!به خداي رهاننده ي من.(15) زيرا به لطف نگريست پستي كنيز خود را.(16)زود است كه مرا بخوانند همه ي امت ها مباركه.(17)زيرا خداي توانا مرا گردانيد بزرگ.(18)پس مبارك باد نام قدوس او ؛زيرا رحمت او كشيده مي شود از گروه به گروه از براي آنانكه پرهيز مي نمايند محرّمات او را.(19)هر آيينه دست خود را زورآور نموده،پس برانداخت متكبري را كه از خود خرسند(20)هرآينه پايين آورد صاحبان عزت را از كرسي هايشان و بلند نمود صاحبان تواضع را(21)سير نمودگرسنه را به چيزهاي نيكو و برگردانيد توانگر را دست خالي.(22) زيرا ياد مي آورد وعده هايي راكه وعده داده است ابراهيم و پسرش را تاابد.
فصل دوم
(1)اما مريم چون دانا به مشيت خداي بود ودر باطن ترسناك بود از اينكه به غضب درآيد طايفه اش بر او بواسطه ي اينكه آبستن است،وسنگ باران كنند او را كه گويا او مرتكب زنا شده،شوهري از عشيره ي خود براي خود اختيار نمود خوش كردار،كه يوسف نام داشت.(2)زيرا نيكوكار پرهيزگار بود از محرمات خداي و تقرب مي جست بسوي او به روزه و نماز ها ومعيشت خود را به كسب دست خود مي كرد؛چون كه او نجار بود.(3)اين همان مردي است كه او را عذرا مي شناخت واو راشوهر خود اختياركرده بود و كشف كرده بود او را به الهام الاهي.(4)پس چون يوسف نيكوكار بود عزم نمود-وقتي كه مريم را آبستن ديد-بردوري كردن از او؛چونكه پرهيز ميكرد خداي را.(5)در بين اينكه او خواب بود،ناگهان فرشته ي خداي او را سرزنش نموده،گفت: (6)چرا عزم نموده اي بر دوري كردن از زن خويش .(7)پس بدان، بدرستي كه آنچه در او پيدا گرديده ؛فقط به خواست خدا ي پيدا گرديده.پس زود است بزايد عذرا پسري.(8)نيز زود است او را بناميد يسوع.(9)باز مي داري از او خمر و مسكر و هرگوشت ناپاك را(10)زيرا او قدوست خداست از رحم مادرش؛پس به درستي كه او پيغمبري است ازخداي كه فرستاده شده به سوي دودمان اسرائيل،تا برگرداند يهوديه را به سوي دلش .(11)وسلوك نمايد اسراييل درشريعت پروردگار،چنانكه او نوشته شده در ناموس موسي.(12)زود است بيايد با قوّت بزرگي كه عطا ميفرمايد به او خداي.(13)نيز زود است بياورد آيات بزرگي را كه سبب نجات بسياري بشود .(14)پس چون يوسف بيدار شد ازخواب ،شكر كرد خداي را وبه سر برد با مريم درمدّت عمرش؛خدمت كنان خداي را به تمام اخلاص.
فصل سوم
(1)هيرودس در آن وقت پادشاه بود بر يهوديه به امر اوغسطس قيصر.(2)و پيلادس حاكم بود در زمان رياست كهنوتيه از طرف حنان.(3)پس براي اجراي امر قيصر نام نويسي شد همه ي عالم . (4)پس در اين هنگام هر كس به وطن خود رفته، تقديم نمودند خود را بحسب اسباط خود تا نام نويسي شوند.(5)پس مسافرت نمود يوسف از ناصره ، كه يكي از شهرهاي جليل است، با زن خود در حالي كه او آبستن بود ورفت بسوي بيت لحم، كه آن شهر او بود وخود از عشيره ي داوود بود، تا نام نويسي شود براي عمل به امر قيصر.(6)چون به بيت لحم رسيد در آنجا محل نيافت ؛ زيرا شهر كوچك بود و جماعت انبوه وغريب بسيار بودند.(7) پس در بيرون شهر منزل نمود در جايي كه محل شبانان قرار داده شده بود.(8) در هنگامي كه يوسف در آنجا مقيم بود ايام مريم تمام شد كه بزايد.(9) پس فرا گرفت عذرا را نوري كه سخت درخشان بود.(10) آنگاه زاييد پسر خود را بدون رنجي.(11) و گرفت او رتا در آغوش خود.(12) پس از آنكه پيچيد او را به قنداقه، گذاشت او را در آخور.(13) زير پيدا نشد جايي در كاروانسرا .(14) پس گروه بسياري از ملائكه آمدند بسوي كاروانسرا به طرب وتسبيح كنان خداي را ونشر مي نمودند مژده ي سلام را از براي ترسندگان از خداي.(15) و حمد نمودند مريم ويوسف خداي را بر ولادت يسوع و قيام نمودند بر تربيت او با بزرگترين سروري.


فصل چهارم
(1)در آن وقت شبانان پاسباني گله ي خود مي نمودند به عادت خويش.(2) ناگاه نور درخشاني ايشان را فرا گرفت و از ميان او فرشته اي بر آمد كه تسبيح خداي مي كرد.(3) پس ترسيدند شبانان بسبب اين نور ناگهاني و ظهور فرشته.(4)پس فرو نشانيد ترس ايشان را فرشته وگفت: (5)اينك منم بشارت مي دهم شما را به خوشي بزرگ.(6)زيرا بتحقيق متولد شده در شهر داوود طفلي كه پيغمبر خداست و زود است فراهم آورد براي خانه ي اسرائيل خلاص بزرگي را.(7) مي يابيد طفل را در آخور با مادر او كه تسبيح مي كند خداي را.(8) چون اين بگفت حاضر شد گروه بزرگي از ملائكه كه خداي را تسبيح گفتندي.(9) نيز بشارت دادندي نيكان را به سلام.(10)چون ملائكه رفتند شبانان با هم گفتند:.(11)بايد برويم به بيت لحم وبنگريمم كلمه اي را كه فرموده است به ما او را خداي بواسطه ي فرشته ي خود.(12) شبانان بسياري آمدند بسوي بيت لحم كه طلب مي نمودند طفلي را كه تازگي متولد شده بود.(13) پس يافتند طفل موعود را خوابانيده شده در آخور، بر حسب گفته ي فرشته.(14) پس سجده كردند براي او و پيشكش كردند براي مادر آنچه بود با ايشان، و خبر دادند او را به آنچه شنيده و ديده بودند.(15) نهان داشت مريم اين امور را دردل خود و يوسف نيز شكر گويان بود خداي را.(16) پس برگشتند شبانان به گله ي خودشان و مي گفتند به هر كس، چه بزرگ است آنچه را كه ديده اند.(17) آنگاه هراسان شد همه ي كوه هاي يهوديه.(18) نهاد هر مردي كلمه را در دل خود و مي گفت: چه خواهد شد اين طفل، چه مي بيني!؟
فصل پنجم
(1)پس چون تمام شد ايام هشتگانه بر حسب شريعت پروردگار،-چنانكه نوشته شده است در كتاب موسي-گرفتند يوسف و مريم طفل را و برداشتند او را بسوي هيكل تا ختنه كنند او را.(2)پس ختنه كردند طفل را وناميدندش يسوع– چنانكه فرشته گفته بود،پيش از آنكه بارور شود در رحم.(3)پس دانستند مريم و يوسف كه اين طفل زود است بشود از براي خلاص وهلاك بسياري.(4)لهذا پرهيز مي ورزيدند خداي را و نگهداري طفل مي نمودند بر خوف خداي.
فصل ششم
(1)چون تولد شد يسوع در زمان هيرودس پادشاه يهوديه، سه نفر بودند از مجوس در اطراف مشرق كه چشم داشتند ستارگان آسمان را.(2)پس نمايان شد براي ايشان ستاره اي كه سخت درخشندگي داشت:پس از آنجا با هم مشورت كردند و آمدند به يهوديه در حالتي كه رهبري مي نمود ايشان را آن ستاره كه جلوي روي آنها مي رفت.(3) پس چون رسيدند به اورشليم، پرسيدند كجا تولد شده پادشاه يهوديه؟.(4)چون بشنيد هيرودس اين را، هراسان شد وهمه ي مردم شهر مضطرب شدند؛ پس از اينجا جمع نمود هيرودس كاهنان وكاتبان را وگفت: كجا تولد خواهد يافت مسيح؟.(5) جواب دادند: بدرستي كه او متولد خواهد شد در بيت لحم؛زيرا نوشته شده است در نبي اينطور: و تو اي بيت لحم! كوچك نيستي ميان رؤساي يهود؛زيرا زود است برآيد از تو تدبير كننده اي كه سرپرست شود طايفه ي مرا، يعني اسرائيل را.(6) آنوقت هيرودس مجوس ها را بحضور خود طلب نموده و از آمدن ايشان جويا شد .(7)پس جواب دادند، همانا ستاره اي در مشرق رهبري نمود ايشان را بسوي اينجا.(8) پس از اين جهت خوش داشتند كه پيشكش كنند هدايا را و سجده نمايند براي اين پادشاه تازه اي كه نمايان شد براي ايشان ستاره ي او.(9) در آن وقت هيرودس گفت: برويد بيت لحم و بدقت از اين طفل سراغ بگيريد.(10) چون او را پيدا نموديد، بياييد و مرا خبر دهيد: زيرا من نيز مي خواهم سجده نمايم براي او.(11) او اين را از روي مكر گفت.
فصل هفتم
(1) رفتند مجوس از اورشليم.(2) ناگاه ديدند ستاره اي را كه ظاهر شده بود براي ايشان در مشرق، جلو روي ايشان مي رفت.(3) پس چون آن ستاره را ديدند مملو شدند از سرور.(4)وقتي به بيت لحم رسيدند وايشان در بيرون شهر بودند، ستاره را بالاي كاروانسرا يافتند، آنجايي كه يسوع متولد شده بود.(5) پس مجوس آ‎نجا رفتند.(6) چون داخل كاروانسرا شدند، طفل را با مادرش يافتند.(7) پس خم شدند وسجده نمودند براي او.(8) آنگاه پيشكش كردند مجوس عطرها را با نقره و طلا.(9) نيز حكايت كردند بر عذرا هر چه را كه ديده بودند.(10) آنگاه ايشان را ميان خواب، طفل تحذير نمود از رفتن بسوي هيرودس.(11) پس رفتند در راه ديگر وبازگشتند بسوي وطن خود و خبر دادند به آنچه ر يهوديه ديده بودند.
فصل هشتم
(1) چون هيرودس ديد كه مجوس باز نگشتند بسوي او، گمان نمود كه ايشان او را استهزا نمودند. (2) پس بر بست نيت را بر كشتن طفلي كه متولد شده بود.(3) ليكن وقتي كه يوسف در خواب بود، ظاهر شد از براي او فرشته ي خداي وگفت:(4) برخيز بزودي وبگير طفل ومادرش را و برو بسوي مصر: زيرا هيرودس مي خواهد او را به قتل برساند.(5) پس يوسف برخاست باخوف عظيم و گرفت مريم و طفل را رفتند بسوي مصر.(6) پس ماندند در آنجا تا مرگ هيرودس، كه گمان كرد مجوس او را ريشخند نموده اند.(7)آنگاه لشكرهاي خود را فرستاد تا به قتل برساند تمام كودكاني را كه تازه متولد شده بودند در بيت لحم.(8) پس لشكرها آمدند وكشتند همه ي كودكاني را كه بودند در آنجا، چنانكه هيرودس فرمان داده بود.(9) اين هنگام تمام شد كلمات آن پيغمبر كه گفته :(10) نوحه وگريه در رامه است.(11)راحيل ندبه مي كند پسران خود را
وهيچ تسلي نيست براي او؛ زيرا موجود نيستند.
فصل نهم
(1) و چون هيرودس مرد ظاهر شد فرشته ي خداي در خواب يوسف و گفت:(2) برگرد به يهوديه؛ زيرا مردند آنانكه مي خواستند مرگ طفل را.(3) پس يوسف گرفت طفل و مريم را و طفل به هفت سال رسيده بود و آمد به يهوديه، از آنجا كه شنيده بود اينكه از خيلاوس پسر هيرودس حاكم در يهوديه بود.(4) پس رفت بسوي جليل؛ زيرا ترسيد كه در يهوديه بماند. (5) آنگاه رفتند تا ساكن شوند در ناصره.(6) پس باليد طفل در نعمت وحكمت پيش خداي به مردم.(7) چون رسيد يسوع به سنين دوازده سال، روان شد با مريم و يوسف بسوي اورشليم تا سجده كند آنجا بر طبق شريعت پروردگار كه نوشته شده در كتاب موسي.(8) چون تمام شد نماز هايشان برگشتند، پس از آنكه گم كردند يسوع را؛ زيرا ايشان گمان كردند كه او به وطن باز گشته با نزديكان ايشان . (9) از اين رو مريم با يوسف باز گشتند به اورشليم و سراغ مي نمودند يسوع را ميان خويشان وهمسايگان.(10) در روز سوم يافتند كودك را در هيكل،ميانه ي علما كه محاجه مي فرمود با ايشان در امر ناموس.(11) بشگفتي در آورد هر كس را به سؤالها وجواب هاي خود. هركس مي گفت: (12) چگونه داده شده است به مثل اين علم را؟حال آنكه او تازه جوان است وخواندن را نياموخته!(13)پس ملامت نمود او را مريم وگفت:اي فرزند! اين چه كاري بود كه به ما كردي؟ پس بتحقيق كه سراغ نموده ايم تو را من وپدرت سه روز،و ما غمگين بوديم.(14) پس جواب داد يسوع (( آيا نمي داني خدمت به خداي واجب است كه مقدم داشته شود بر پدر ومادر؟ )) (15) آنگاه يسوع نمود با مادر خود و يوسف در ناصره.(16) پس بود مطيع ايشان را بتواضع و احترام.
فصل دهم
(1) چون يسوع رسيسد به سي سال از عمر –چنانكه خبر داد مرا به آن خودش –بر كوه زيتون برآمد با مادرش تا زيتون بچيند.(2) در بين اينكه نماز مي كرد در ظهر، به اين كلمات رسيد كه:((اي پروردگار من به رحمت… .)) كه ناگاه نور تاباني فرا گرفت او را و انبوهي كه حساب نمي شد از ملائكه.مي گفتند:بايد تمجيد شود خداي.(3)پس پيش نمود براي او فرشته ي جبرئيل كتابي را كه گويا آن آينه ي درخشاني بود.(4) پس نازل شد بر دل يسوع چيزي كه شناخت به او آنچه را كه خداي كرده وآنچه را كه خداي گفته و آنچه را كه خداي مي خواهد؛حتي هر چيزي برهنه و مكشوف شد براي او.(5)هر آينه بتحقيق به من فرمود: ((تصديق كن اي برنابا! اينكه بدرستي مي شناسم هر پيغام و هر پيغمبري را، و همه ي آنچه مي گويم همانا بتحقيق آمده است از آن كتاب.)) (6) چون اين نمايش جلوه گر شد بر يسوع و دانست كه او پيغمبري است فرستاده شده بسوي خانه ي اسرائيل باز نمود مريم مادر خود را به همه ي آن و فرمود او را اينكه، مترتب خواهد شد بر اين، تحمّل مشقت بزرگي از براي مجد خداي و اينكه او نمي تواند پس از اين به سر برد با او و خدمت او نمايد.(7)پس چون مريم شنيد اين را،جواب داد:اي فرزند! بدرستي كه من خبر داده شده ام به تمام اينها پيش از آنكه متولد شوي؛ پس با مجد باد نام خداي قدوس!(8)از آن روز جدا شد يسوع از مادر خود تا بپردازد به وظيفه ي پيغمبري خود.

1 Comments:

At 7:51 AM, Blogger Kerry Doyal said...

God bless you

KSD

 

Post a Comment

<< Home