انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Sunday, October 17, 2004

فصلهاي 81 تا 100

فصل هشتادويكم
(1)بگوئيد به من،آيا گناهي بزرگ پنداشته مىشود بركاهنان،هرگاه تابوت شهادت خداي را بيندازد در وقتي كه آن را به دوش گرفته اند؟))(2)پس شاگردان لرزيدند چون اين راشنيدند؛زيرا ايشان علم داشتند به اينكه خداي عُزَه را كشت بجهت اينكه تابوت خداي را از روي خطا دست زده بود.(3)پس گفتند:بدرستي كه آن گناه بزرگي است.(4)آنگاه يسوع فرمود: ((سوگند به هستي خداي،بدرستي كه فراموشي كلمه ي خداي،كه به آن همه ي چيزها را آفريده و به آن براي تو حيات ابدي را مرحمت فرموده،هرآينه گناه بزرگي است.))(5)چون يسوع اين بفرمود نمازكرد و بعد ازآن نماز فرمود: ((واجب نيست كه فردا بسوي سامره عبوركنيم؛زيرا اينچنين به من،فرشته ي يزدان پاك فرمود.))(6)در بامداد آن روز يسوع به چاهي كه آن را يعقوب ساخته و به يوسف پسرش بخشيده بود رسيد.(7)چون يسوع خسته شده بود از سفر،شاگردان خود را به شهر فرستاد تا طعامىبخرند.(8)پس در پهلوي چاه بر سنگ چاه نشست و يك زني از سامره بسوي چاه آمد تا آب بكشد.(9)يسوع به آن زن فرمود: ((مرا آب ده تا بنوشم.))(10)پس آن زن در جواب گفت:مگر خجالت نمىكشي كه از من شربت آب مىخواهي و تو عبراني هستي و من زني هستم سامري.(11)يسوع در جواب فرمود: ((اي زن!اگر مىدانستي كه چه كس از تو شربت آب مىخواهد،هرآينه تو از او شربتي مىخواستي.))(12)زن در جواب گفت:چگونه مىدهي به من كه بنوشم و نه ظرفي و نه ريسماني با تو هست تا به آن آب بكشي و چاه عميق است.(13) يسوع در جواب فرمود: ((اي زن!هر كه از آب اين چاه بنوشد دوباره عطش مىگيرد؛اما هركس از آبي كه من به او مىدهم بنوشد،هرگز تشنه نمىشود و اين به تشنگاني داده مىشود تا بنوشند و به حيات جاوداني برسند.))(14)زن گفت:اي آقا!از اين آب به من بده.(15)يسوع در جواب فرمود: ((برو و شوهر خود را بخوان تا شما را بدهم و بنوشيد.))(16)زن گفت:شوهر ندارم.(17) يسوع در جواب فرمود: ((خوب راست گفتي؛زيرا تو پنج شوهر داشتي و آنكه اكنون با تو است شوهر تو نيست.))(18)چون زن اين را بشنيد،مضطرب شد وگفت:اي آقا!بعيان مىبينم اينكه تو پيغمبري.(19)از اين رو زاري مىكنم بسوي تو كه مرا از آنچه مىآيد خبر دهي كه عبرانيين بر كوه صهيون نماز خوانند در هيكلي كه آن را سليمان در اورشليم بنا كرده و مىگويند كه نعمت و رحمتِ خداي آنجا بدست آيد نه در جاي ديگر.(20)اما قوم ما پس بر اين كوه سجده مىكنند و مىگويند كه سجود همانا واجب است كه بر كوه هاي سامره باشد فقط؛پس كدامين سجده كنندگان حقيقي هستند؟
فصل هشتاد و دوم
(1)در اين وقت يسوع آهي كشيد و گريه كرده،فرمود: (2)((واي بر تو اي شهرهاي يهوديه؛ زيرا تو فخركنان مىگوئي هيكل پروردگار،هيكل پروردگار،زندگاني مىكني چنانكه گويا خدائي نيست؛فرو رفته اي در لذايذ و مكاسب جهان.(3)پس بدرستي كه اين زن حكم به دوزخ مىكند برتو در روز جزا.(4)زيرا اين زن مىخواهد بفهمد چگونه نعمت و رحمت را نزد خداي به دست بياورد.))(5)آنگاه بسوي آن زن ملتفت شده،فرمود: ((اي زن!بدرستي كه شما سامريان سجده مىكنيد به چيزي كه آن را نمىشناسيد؛ و اما ما عبرانيان سجده مىكنيم به آن چيزي كه مىشناسيم .(6)راست مىگويم به تو؛بدرستي كه خداي روح است و حق واجب است اينكه سجده كرده شود براي او به روح و حق.(7)زيرا پيمان خداي همانا در اورشليم در هيكل سليمان گرفته شده نه در جاي ديگر.(8)ليكن تصديق كن مرا،وقتي مىآيد كه خداي رحمت خود را،آن وقت در شهر ديگر مىدهد و ممكن مىشود سجده نمودن براي او در هرجاي براستي و خداي قبول مىفرمايد نماز حقيقي را هرجا به رحمت خود)).(9)زن در جواب گفت:بدرستي كه ما انتظار مسيا را داريم؛پس وقتي كه بيايد ما را تعليم مىكند؟(10)يسوع در جواب گفت: ((اي زن!مگر نمىداني كه بناچار مسيا خواهد آمد.))(11)زن در جواب گفت:آري،اي آقا!(12)آن وقت يسوع درخشيده رخسار شد و فرمود: ((به من ظاهر مىشود اي زن كه تو مؤمنه باشي.(13)پس اكنون بدان كه با ايمان به مسيا همه ي برگزيدگان خداي زود است خلاصي يابند.(14)اكنون واجب است كه بداني آمدن مسيا را.))(15)زن گفت:اي آقا!شايد تو خود مسيا باشي.(16)يسوع در جواب فرمود: ((بدرستي كه من بسوي خانه ي اسرائيل بعنوان پيغمبر رهائي فرستاده شده ام.(17)ليكن زود است كه بعد از من بيايد مسيا كه فرستاده شده ي خداست براي همه ي جهان،آنه بواسطه ي او خداي جهان را آفريده.(18)در آن وقت سجده كرده مىشود براي خداي در همه ي جهان و به رحمت رسيده مىشود و سال يوبيل كه هر صد سال مىآيد زود است كه آن را مسيا در هر سال،در هر جا قرار دهد.))(19)آنگاه آن زن سبوي خود را گذاشته،بسوي شهر شتافت تا خبر دهد آنچه را كه از يسوع شنيده است.
فصل هشتاد و سوم
(1)در وقتي كه آن زن با يسوع سخن مىگفت،شاگردان آمدند و تعجب كردند كه او اينچنين با زني سخن مىراند.(2)با اين وجود كسي به يسوع نگفت براي چه اينچنين با زن سامريه اي سخن مىگوئي.(3)چون زن برفت،گفتند:اي معلم!بيا و بخور.(4)يسوع درجواب فرمود: ((واجب است كه طعام ديگري بخورم.))(5)پس شاگردان بعضي به بعضي گفتند:شايد مسافري با يسوع سخن گفته و رفته تا براي وي طعامىبجويد.(6)پس از نگارنده ي اين كتاب پرسيدند و گفتند:اي برنابا!آيا اينجا كسي بود كه او را ممكن شود تا طعامىبراي معلم حاضر نمايد؟(7)پس نگارنده در جواب گفت:اينجا كسي نبود؛جز همان زني كه او را ديديد كه حاضر كرده بود اين ظرف خالي را تا از آب پرش كند.(8)پس شاگردان ايستادند با دهشت و منتظر نتيجه ي سخن يسوع شدند. (9)آن هنگام يسوع فرمود: ((بدرستي كه شما نمىدانيد طعام حقيقي همان عمل به مشيت خداست. زيرا آنچه كه قوّت انسان مىشود و او را حيات مىدهد نان نيست؛بلكه آن كلمه الله است به اراده ي او كه به انسان روزي مىدهد.(11)پس از اين سبب است كه فرشتگان پاك نمىخورند؛ بلكه زندگاني مىكنند و متغذي مىشوند به اراده ي خداي.(12) همچنين ما و موسي و ايليا و يكي ديگر چهل روز و شب بدون چيزي از طعام گذرانديم.))(13)آنگاه يسوع چشمان خود را بلند كرده،فرمود: ((وقت درو كي مىشود؟))(14)شاگردان در جواب گفتند:بعد ازسه ماه.(15) يسوع فرمود: ((اكنون نگاه كنيد چگونه كوه ها به دانه ها سيفد است.(16)راستي به شما مىگويم،همانا امروز دروِ بزرگي پيدا مىشود كه چيده شود.))(17)آن وقت اشاره نمود به جماعت بسياري كه آمده بودند تا او را ببينند.(18)زيرا آن زن چون به شهر در آمده بود،شهر را به هيجان آورده،گفته بودكه اي مردم!بيائيد وببينيد پيغمبر تازه ي فرستاده شده را ازجانب خداي به خانه ي اسرائيل.(19)بر آنها باز گفته بود آنچه را كه از يسوع شنيده بود.(20)پس چون آنجا آمدند،از يسوع استدعا كردند كه نزد ايشان درنگ نمايد.(21)پس يسوع داخل شهر شده و در آنجا دو روز ماند،در حالتي كه شفا دهنده بود همه ي مريضان را و تعليم دهنده بود آنچه را كه مختص به ملكوت خداست.(22)آن وقت اهل شهر به آن زن گفتند كه ما به سخن و آيات او بيشتر ايمان داريم تا به آنچه تو گفتي.(23)چون او براستي قدوس خداست و پيغمبري است فرستاده شده براي كساني كه به او ايمان مىآورند.(24)پس از نماز نيمه شب،شاگردان نزديك يسوع شدند.(25) پس به ايشان فرمود: ((زود باشد كه اين شب در زمان مسيا،پيغمبر خداي،يوبيل ساليانه شود كه اكنون هر صد سال مىآيد.(26)از اين رو نمىخواهم كه امشب بخوابيم؛بلكه مىخواهم كه نماز بخوانيم و سر خود صد بار خم كرده سجده كنيم خدايِ توانايِ مهربانِ هميشه خجسته ي خود را.(27)پس بايد هر بار بگوئيم:اعتراف مىكنيم به تو پروردگار يكتاي ما كه نه تو را آغاز و نه تو را انجام است.(28)زيرا تو به رحمت خود به همه ي چيز ها دادي آغازشان و زود باشد كه به عدل خود همه را جزا دهي.(29)ميان بشر مانندي نداري.(30)زيرا به وجود بي نهايت خود، دستخوش حركت و عوارض نيستي.(31)به ما رحم كن؛چون تو ما را آفريده اي و ما ساخته شده ي تو هستيم.))
فصل هشتاد و چهارم
(1)چون يسوع نماز خواند فرمود: ((بايد شكر خداي نمائيم؛زيرا او به ما امشب رحمت بزرگي ارزاني فرموده.(2)چون او برگردانيد زماني را كه لازم بود در اين شب بگذرد و نماز خوانديم به اتحاد با رسول خداي.(3)بتحقيق شنيدم آواز او را.))(4)پس چون شاگردان اي سخنان را شنيدند، درخشنده رخسار شدند و گفتند:اي معلم!امشب به ما قدري از اندرزها بياموز.(5)پس يسوع فرمود: ((آيا گاهي ديده ايد فضله را مخلوط با بَلَسان،))(6)پس جواب دادند:نه اي آقا!نه؛بدرستي كه ياد نمىشود ديوانه اي كه اين كار را نمايد.(7)پس يسوع فرمود: ((بدرستي كه من اكنون به شما خبر مىدهم كه همانا در جهان يافت مىشوند كساني كه در ديوانگي از آن بالاترند؛زيرا ايشان خدمت خداي را به خدمت جهان مخلوط مىكنند.(8)حتي بسياري از كساني كه بدون انجام گناه زندگاني مىكنند،فريب شيطان خورده اند.(9)در حيني كه ايشان نماز مىخوانند مشاغل دنيويه را به نماز خودشان در آميخته اند؛پس در آن وقت در نظر خداي مورد خشم واقع شده اند.(10)به من بگوئيد،آيا هرگاه براي نماز غسل مىكنيد بر حذر مىشويد از اينكه به شما نجاستي برخورد؟آري از نجاست برحذر مىشويد.(11)ليكن چه مىكنيد وقتي كه نماز مىكنيد. (12)بدرستي كه مىشوئيد خودتان را از گناه ها بواسطه ي رحمت خداي.(13)آيا هرگز مىخواهيد كه امور دنيويه صحبت بداريد در حالي كه نماز مىخوانيد؟(14)بپرهيزيد از اينكه چنين كنيد.(15)زيرا كلمه ي دنيويه فضله ي شيطان مىشود بر نفس تكلم كننده.))(16)پس شاگردان برخود لرزيدند؛زيرا با ايشان بتندي روح سخن مىگفت.(17)ايشان گفتند:اي معلم!چه كنيم هرگاه دوستي بيايد با ما سخن گويد،درحالتي كه ما نماز مىخوانيم؟(18)يسوع در جواب فرمود: ((بگذاريد او را كه انتظار بكشد و نماز خود را به پايان برسانيد.))(19)پس برتولما گفت:حتي فرض كنيم كه او چون ديد كه ما با او حرف نمىزنيم خشمگين شده و برود؟(20)يسوع در جواب فرمود: ((هرگاه خشمگين شد،پس باور بداريد از من كه او نه همانا دوست شماست و نه مؤمن است؛بلكه كافر و رفيق شيطان است.(21)به من بگوئيد،هرگاه برويد تا با يكي از غلامان اصطبل هيرودس صحبت بداريد و بيابيد او را كه با هيرودس درگوشي سخن مىكند،آيا شما خشمگين مىشويد كه او شما را در انتظار بدارد؟(22)چنين نيست هرگز بلكه مسرور مىشويد كه دوست خود را مقرّب پادشاه مىبينيد.))(23)آنگاه فرمود: ((آيا صحيح است اين؟))(24) شاگردان در جواب گفتند:همانا كه بحقيقت راست است.(25)پس يسوع فرمود: ((راستي به شما مىگويم،كه هركس نماز مىخواند،همانا با خداي صحبت مىدارد.(26)پس مگر رواست كه سخن گفتن با خداي را ترك نمائيد تا با مردم صحبت داشته باشيد؟(27)آيا سزاوار كه دوست شما از براي اين سبب كه شما احترام خداي را بيشتر از او نگه مىداريد خشمگين شود؟(28)از من باور بداريد كه هرگاه او بدين خاطر كه شما او را منتظر داشته ايد خشمگين شود،پس همانا خدمتكار خوبي است شيطان را.(29)زيرا اين همان است كه شيطان آرزوي آن را دارد؛يعني براي خاطر مردم،خداي ترك شود.(30)به هستي خداي سوگند كه واجب است بر هركس كه از خداي مىترسد،اينكه در هر عمل صالحي از كارهاي جهان،دور شود از ناخالصي تا عمل صالح فاسد انجام نشود.))
فصل هشتاد و پنجم
(1)يسوع فرمود: ((اگر كسي بدي كند يا سخن بد بگويد و كسي برود تا او را اصلاح كند و مانع شود كه چنين كاري كند،كار اين شخص چگونه است؟))(2)شاگردان در جواب گفتند:او كار خوبي مىكند؛چه اوخدمت مىكندخداي را كه هميشه مىخواهد منع شر را؛چنانكه آفتاب هميشه مىخواهد دفع تاريكي را.(3)پس يسوع فرمود: ((من به شما مىگويم كه بعكس آن هرگاه كسي كار نيكوئي كند يا سخن نيكوئي بگويد،پس هركس منع او خواهد بوسيله اي كه بالاتر از آن نباشد،همانا خدمت شيطان مىنمايد بلكه رفيق او مىشود.(4)زيرا شيطان به چيزي اهتمام ندارد جز جلوگيري از هركارِ نيكو.(5)ليكن من حالا به شما چه بگويم؟(6)بدرستي كه من به شما مىگويم آنچه را سليمانْ پيغمبر پاك و دوست خداي فرموده:از هر هزار كس كه ايشان را بشناسيد،يكي از ايشان دوست شما خواهد بود.))(7)پس مَتي گفت:در اين صورت نمىتوانيم كسي را دوست بداريم.(8)يسوع در جواب فرمود: ((به شما راست مىگويم؛كه جايز نيست شما را كه چيزي را مكروه بداريد جز گناه را.(9)حتي نمىتوانيد شيطان را دشمن بداريد از باب اينكه او آفريده ي خداست.(10)آيا مىدانيد اين براي چيست؟من به شما مىفهمانم.(11)زيرا او آفريده ي خداست و هرچه خداي آفريده است آن نيكو و كامل است.(12)پس بدين جهت هركس مخلوق را نمىپسندد خالق را نيز نمىپسندد.(13)ليكن دوست،چيزي جداي از ديگر چيز است كه بدست آوردنش آسان نيست؛ولي از دست رفتنش آسان است.(14)زيرا دوست خوش نمىدارد اعتراض را بر كسي كه او را سخت دوست مىدارد.(15)حذر كنيد و بيدار شويد و دوست اختيار نكنيد كسي را كه دوست نمىدارد آن را كه دوست مىداريد؛از اين باب كه او دوست است.(16)پس بدانيد كه مراد از دوست چيست.(17)منظور از دوست جز طبيب نفس نيست.(18)همچنين همان طور كه نادر است انسان طبيب ماهري بدست آورد كه تمام مرض ها را بشناسد و استعمال دواها را در آنها بداند،همچنين نادر است وجود دوستاني كه بشاسند لغزش ها را و بدانند چگونه بايد راهنمائي كنند به صلاح.(19)ليكن در اينجا يك بدي هست و آن اين است كه بسيار كس دوستاني دارند كه چشم از لغزش هاي دوستان خود مىپوشند.(20)دوستان ديگري دارند كه ايشان را معذور مىدارند.(21)دوستان ديگري دارند كه از ايشان بجهت امور دنيويه حمايت مىكنند.(22)دوستاني پيدا مىشوند –واين بدتر است از آنچه گذشت –كه دوستان خود را مىخوانند و ياري مىكنند ايشان را در ارتكاب گناه و زود باشد كه آخرت ايشان نظير فرومايگي ايشان باشد.(23)حذر كنيد از اينكه امثال اين گروه را دوستان خود اختيار كنيد.(24)زيرا ايشان دشمنانند و كشندگان نفس اند براستي.
فصل هشتاد و ششم
(1)بايد دوست تو دوستي باشد كه قبول كند اصلاح را،همچنانكه او مىخواهد كه تو را اصلاح كند.(2)نيز همچنانكه او مىخواهد كه ترك كني هر چيزي را براي محبّت خداي؛پس بر اوست كه راضي باشد بر اينكه ترك كني او را براي خدمت خداي.(3)ليكن به من بگو،هرگاه انسان نداند كه چگونه خداي را دوست بدارد،پس از چه چيز خواهد دانست كه خودش را دوست بدارد؟(4)پس چطور خواهد دانست كه ديگران را دوست بدارد،در صورتي كه نمىداند كه چگونه خودش را دوست بدارد؟(5)براستي كه اين البته محال است.(6)پس هرگاه براي خود دوستي اختيار كني –زيرا هركس را دوست نباشد همانا بينواست –اول در او نظر كن؛ولي نه به نَسَب نيك او و نه به طايفه ي مُعتبر او و نه به خانه ي او و نه به جامه هاي فاخر او و نه به صورت زيباي او و نه به سخن نيكوي او؛زيرا تو اگر به اينها نظر كني،بآساني فريب خواهي خورد.(7)بلكه نظر كن چگونه از خدي مىترسد و چگونه چيزهاي زميني و دنيويه را حقير مىشمارد و چگونه كارهاي نيكو را دوست مىدارد؛و به وجه اخص چگونه تعلق به جسد خود را دشمن مىدارد؛پس آن زمان آسان مىشود بر تو دريافتن دوست راستگوي.(8)نظر كن به وجه اخص هر گاه بترسد از خداي وحقير شمارد اباطيل جهان را و هرگاه حريص باشد بر اعمال صالحه و دشمن بدارد علاقه ي به جسد خود را،مثل دشمني سخت.(9)واجب هم نيست بر تو كه چنين دوستي را دوست بداري،بحيثي كه محبت تو منحصر در او باشد؛زيرا تو بت پرست خواهي شد.(10)بلكه او را دوست بدار مثل اينكه خداي تو را نعمتي عطا فرموده؛پس زينت مىدهد آن را خداي به فضل بزرگتري.(11)راستي به شما مىگويم كه هر كس دوستي پيدا كند،يكي از مسرّت هاي فردوس را پيدا كرده است؛بلكه او همه ي فردوس را يافته.))(12)تِدي گفت:ليكن هرگاه اتفاق افتاد براي انسان وجود دوستي كه منطبق نشود برآنچه گفتي اي معلم!پس او را بايد چه كرد؟آيا واجب است كه او را ترك كند؟(13)يسوع در جواب فرمود: ((واجب است بر او آن كند كه ناخدا با كشتي خود كه مىراند مىكند تا وقتي از آن نفعي مىبيند؛ليكن وقتي كه در آن زياني يافت آن را ترك مىكند.(14)اينچنين واجب است كه بكني با دوستي كه از تو بدتر است.(15)پس ترك كن او را در چيز هائي كه براي تو لغزشي باشد،هرگاه مىخواهي كه تو را رحمت خداي ترك نكند.
فصل هشتاد وهفتم
(1)واي بر جهان از لغزش ها.(2)بناچار لغزش ها خواهد آمد؛ زيرا كه جهان بر گناه ايستادگي دارد.(3)ليكن واي بر انساني كه لغزش بر او وارد مىشود.(4)براي انسان بهتر است اينكه در گردن او سنگ آسيا آويخته شود و در لجه ي دريا غرق شود از اينكه همسايه ي او بلغزد.(5) هرگاه چشم تو مايه ي لغزش تو باشد،پس آن را بِكَن؛زيرا بهتر است كه با يك چشم داخل بهشت شوي از اينكه با دو چشم داخل دوزخ بروي.(6)اگر دست يا پاي تو بلغزاند تو را به آنها نيز چنين كن؛زيرا بهتر است كه در ملكوت آسمان لنگ يا دست و پا بريده داخل شوي،از اينكه داخل دوزخ شوي با دو دست و پا.))(7)پس سمعان –ناميده شده به پطرس –گفت:اي آقا!چگونه واجب است كه چنين كنم؟براستي مىشوم ناقص درزمان كمي.(8)يسوع درجواب فرمود: ((اي پطرس! خلع كن حكمت جسديه را كه حق را فرد و تنها خواهي يافت.(9).زيرا كسي كه تو را تعليم مىكند آن چشم توست،و كسي كه تو را در عمل همراهي مىكند آن پاي توست،و كسي كه خدمت مىكند تو را در چيزي آن دست توست.(10)پس وقتي كه امثال اينها باعث شوند بر گناه،آنها. را ترك كن(11)زيرا بهتر است تو را كه جاهل و فقير و با اعمال كمىداخل بهشت شوي از اينكه داخل دوزخ شوي به اعمال بزرگ و حكيم و توانگر باشي.(12)پس برانداز از خود هر چه را كه باز دارد تو را از خدمت خداي؛چنانكه برمىاندازد انسان هرچه را كه پيش چشم او را مىگيرد.))(13)چون يسوع اين بفرمود،پطرس را به پهلوي خويش خواند و به او فرمود: ((هرگاه برادر تو نسبت به تو كار خطائي كند،برو و او را اصلاح كن.(14)پس چون به صلاح آمد،خوشحال شو؛زيرا تو سود برده اي.(15)اگر به صلاح نيامد،پس برو و دو گواه بخوان و او را به صلاح آور.(16)پس اگر به صلاح نيامد به آن،كليسا را خبر ده.(17)پس اگر باز به صلاح نيامد،او را كافر بشمار.(18)آنگاه بجهت اين،با او در زير سقف خانه اي كه مسكن دارد ساكن مشو.(19)نيز از خواني كه مىنشيند بر آن،مخور.(20)با او گفت و گو مكن.(21) حتي اگر بداني كه در اثناي راه رفتن كجا قدم مىگذارد،در آنجا قدم خود را مگذار.
فصل هشتاد و هشتم
(1)ليكن زنهار كه خود را از او بَرتر بشماري.(2)بلكه واجب است بر تو كه چنين بگوئي كه؛ اي پطرس!همانا اگر تو را خداي مساعدت نمىكرد،هر آينه از او بدتر بودي.))(3)پطرس گفت: چگونه واجب است كه او را اصلاح كنم؟(4)پس يسوع در جواب فرمود: ((به طريقي كه تو دوست داري نفس تو به آن اصلاح شود.(5)پس چنانچه مىخواهي به حِلم با تو رفتار شود، همچنان با ديگران رفتار كن.(6)مرا تصديق كن اي پطرس!زيرا به تو راست مىگويم اينكه هر مرتبه اي كه اصلاح مىكني به مهرباني برادر خود را،از خداي مهرباني خواهي ديد و سخنان تو ثمر مىدهد بعد ثمر.(7)ليكن هرگاه بدرشتي اصلاح كني،عدل خداي از تو بدرشتي قصاص مىنمايد وثمري نمىدهد.(8)اي پطرس!به من بگو آيا فقرا مثلاً اين ديگ هاي سفالين را كه در آنها طعامشان را مىپزند،آنها را با سنگ ها و چكش هاي آهنين مىشويند؟(9)هرگز،هرگز؛بلكه به آب گرم مىشويند.(10)پس ديگ ها با آهن خُرد مىشوند و اشياي چوبين را آتش مىسوزاند؛اما انسان همانا به مهرباني اصلاح مىشود.(11)پس هرگاه اصلاح نمودي برادر خود را،با نفس خود بگو: هرگاه مرا خداي همراهي ننمايد،پس بدرستي كه فردا از من عمل زشتي سرزند كه بدتر باشد از هرچه برادرم امروز كرده است.))(12)پطرس گفت:چند بار چشم بپوشم از برادر خود اي آقا؟ (13)يسوع در جواب فرمود: ((به عدد آنچه كه مىخواهي از تو چشم پوشي شود.))(14)پس پطرس گفت:آيا هفت مرتبه در روز؟(15)يسوع در جواب فرمود: ((نمىگويم فقط هفت؛بلكه از او چشم بپوش هر روز هفتاد بار و هر بار هفت مرتبه.(16)زيرا هركس چشم پوشي كند،از او چشم پوشي مىشود و هر كس جزا دهد جزا داده مىشود.))(17)در اين هنگام نگارنده گفت: واي بر رؤسا؛زيرا ايشان زود باشد كه بسوي دوزخ بروند.(18)پس يسوع او را توبيخ فرموده، گفت: ((همانا تو كودن شده اي اي برنابا!كه چنين سخن كردي.(19)شما را راست مىگويم كه حمام براي تن و لگام براي اسب و سُكّان براي كشتي ضروري نيست مثل ضرورت رئيس براي بلاد.(20)به چه سبب خداي اذن داد به موسي و يشوع و سموئيل و به داوود و سليمان و به جماعت هاي ديگر كه صادر كنند احكام را؟(21)همانا خداي داد شمشير را به مانند اينان براي برانداختن گناه.))(22)پس در اين هنگام نگارنده گفت:چگونه واجب مىشود فرمان صادر كردن به قصاص و عفو؟(23)يسوع در جواب فرمود: ((اي برنابا!هركسي قاضي نيست؛زيرا تنها قاضي را مىرسد كه سزا دهد ديگران را.(24)بر قاضي است كه از مجرم قصاص كند؛چنانكه پدر امر مىكند به بريدن عضو فاسد فرزند خود،تا همه ي تن او فاسد نشود.))
فصل هشتاد و نهم
(1)پطرس گفت:چقدر واجب است بر من كه مهلت بدهم برادر خود را تا توبه كند؟(2)يسوع فرمود: ((بقدري كه مىخواهي مهلت داده شوي.))(3)پطرس گفت:همه كس اين سخن را نمىفهمند؛با ما بوضوح تمامتر سخن بگو.(4)يسوع فرمود: ((مهلت بده برادر خود را مادامىكه خداي او را مهلت داده.))(5)پس پطرس گفت:اين را هم نمىفهمند.(6)يسوع فرمود: ((مهلت بده مادامىكه او را وقت توبه باشد.))(7)پس پطرس و ديگران محزون شدند؛زيرا پي به مقصود نبردند.(8)آن وقت يسوع فرمود: ((اگر شما ادراك صحيح مىداشتيد و مىدانستيد كه شما خود خطا كاريد،هرآينه دردل شما خطور نمىكردمطلقاً كه از دل هايتان مهرباني به خطاكار را بزدائيد. (9)از اين رو فاش مىگويم به شما؛بدرستي واجب است اينكه خطا كار مهلت داده شود كه توبه كند،تا وقتي كه او را نفسي است كه از پس دندانهايش بر مىآيد.(10)زيرا اينسان نيز مهلت مىدهد او را خدايِ توانايِ مهربان ما.(11)چه،خداي نفرموده است كه من خطا كار را در ساعاتي كه روزه مىگيرد و زيارت يا حج مىكند مىآمرزم.(12)و آن همان است كه بسياري به آن قيام كرده اند و حال آنكه ايشان به لعنت ابدي گرفتارند.(13)ليكن او فرموده:در ساعتي كه گناه كار بر گناهان خود براستي توبه مىكند فراموش مىكنم گناه او را و ديگر به ياد نمىآورم))پس يسوع فرمود: ((آيا فهميديد؟))(14)شاگردان در جواب گفتند:بعضي را فهميديم و بعضي را نه. (15)يسوع فرمود: ((آنچه را كه نفهميده ايد كدام است؟))(16)پس در جواب گفتند:ملعون بودن بسياري از آنانكه نماز خوانده اند و روزه گرفته اند.(17)آن وقت يسوع فرمود: ((راست مىگويم به شما؛بدرستي كه رياكاران از مردمان،نماز مىخوانند و صدقه مىدهند و روزه مىگيرند،بيشتر از دوستان خداي.(18)ليكن چون ايشان ايمان نداشته اند،متمكّن نشدند از توبه و از اين رو ملعون شده اند.))(19)پس در اين وقت يوحنا گفت:به ما بگو ايماني كه از روي محبت خداي باشد كدام است؟(20)يسوع در جواب فرمود: ((همانا وقت آن رسيده كه نماز صبح بخوانيم. ))(21)پس برخاستند و خود را شست و شو داده،براي خداوند فرخنده ي جاويد ما نماز خواندند.
فصل نودم
(1)چون نماز به نهايت رسيد،شاگردانِ يسوع نزديك وي شدند و او دهان گشوده فرمود: (2) ((پيش بيا اي يوحنا!زيرا به تو امروز از هرچه پرسيده اي جواب خواهم گفت.(3)ايمان خاتمىاست كه خداي برگزيدگان خود را به آن مُهر مىكند؛آن انگشتري است كه عطا فرموده آن را به پيغمبر خود،آنكه هر برگزيده اي ايمان را از دست هاي او گرفته است،چنانكه خداي يكي است.(4)از اين رو چون خداي پيش از همه چيز پيغمبر خود را آفريد و به او بخشيد پيش از همه چيز ايماني را كه آن مثابه ي صورت خداست و هر چه خداي ساخته و هرچه خداي فرموده.(5) پس مىبيند مؤمن به ايمان خود،هرچيزي را واضح تر از آنكه به چشم خود ببيند.(6)زيرا چشم ها گاهي خطا مىكنند؛بلكه نزديك به خطا هستند هميشه.(7)اما ايمان هرگز خطا نمىكند؛زيرا بنياد آن خداي و كلمه ي اوست.(8)باور كن از من؛بدرستي كه به ايمان خلاص مىشوند همه ي برگزيدگان خداي.(9)البته همانا بدون ايمان كسي را ممكن نيست تا خداي را خشنود نمايد.(10) از اين روست كه شيطان در صدد اين نيست كه روزه و نماز و صدقات و زيارات يا حج را باطل نمايد؛بلكه كفّار را ترغيب بر آنها مىكند؛زيرا او مسرور مىشود از اينكه انسان مشغول شود به كاري بدون رسيدن به مزد(11)از اين جهت واجب شد كه مخصوصاً و جداً بايد بر ايمان حريص بود.(12)ايمن ترين راه براي آن،اين است كه كلمه ي ((چرا چنين))را ترك كني؛زيرا ((چرا چنين))بشر را از فردوس بيرون نمود و آدم را از فرشته ي خوشروي به ديو هولناك حواله داد. ))(13)پس يوحنا گفت:چگونه ترك كنيم((چرا چنين)) را و حال آنكه آن دروازه ي علم است.(14)يسوع در جواب فرمود: ((بلكه ((چرا چنين)) دروازه ي دوزخ است.))(15)پس يوحنا خاموش شد؛اما يسوع بيفزود: ((وقتي كه دانستي خداي چيزي را فرموده،پس تو كيستي اي انسان تا به كُنه آن برسي كه بگوئي اي خداي چرا چنين كردي؟(16)مگر ظرف سفالين به سازنده ي خود مىگويد چرا مرا ساختي تا آب يا بَلَسان را در بر گيرم؟(17)حق مىگويم به شما؛واجب است در هر تجربه،قويدل شويد به اين كلمه كه بگوئيد:همانا خداي چنين فرمود؛همانا خداي چنين كرد؛همانا خداي چنين مىخواهد.(18) چون اين را به جا آوردي در امن زندگاني خواهي كرد.))
فصل نود و يكم
(1)در اين زمان بسبب حضور يسوع هيجان عظيمىروي داد در سرتاسر يهوديه.(2)زيرا لشكريان روم بواسطه ي عمل شيطان،عبرانيان را به هيجان آوردند كه مىگفتند:همانا يسوع خداست كه آمده تا از ايشان تفقدي بفرمايد.(3)بسبب اين،فتنه ي بزرگي روي داد؛تا جائي كه يهوديه تماماً تا چهل روز مسلّح شدند؛پس پسر بر روي پدر و برادر بر روي برادر برخاست.(4)زيرا فرقه اي مىگفتند بدرستي كه يسوع همان خداست كه به جهان آمده.(5)نيز فرقه اي مىگفتند:نه چنين است؛ بلكه او پسر خداست.(6)ديگران مىگفتندنه چنين است؛زيراخداي را شباهت بشري نيست و از اين رو نمىزايد؛بلكه بدرستي كه يسوع ناصري پيغمبرخداست.(7)اين گفته ها همانا از آيات بزرگي كه آنها را يسوع به جاي آورد،ناشي شده بود.(8)پس بجهت آرام نمودن مردم بر رئيس كاهنان لازم شد تا سوارشود بر مركبي درحالتي كه جامه هاي كاهني را پوشيده باشد و نام خداوند قدوس ((تتغراماتن))بر پيشاني او باشد.(9)همچنين پيلاطس حاكم و هيرودس هم سوار شدند.(10)پس جمع شد در مزپه پشت سر آن،سه اردو كه هريك از آنها دويست هزار مرد شمشيربند بودند.(11)پس هيرودس با ايشان گفت وگو نمود؛اما ايشان ساكت نشدند.(12)حاكم و رئيس كاهنان به سخن درآمده وگفتند اين فتنه را همانا عمل شيطان بر پا نموده؛چونكه يسوع زنده است و واجب است كه پيش او رفته از او سؤال كنيم كه گواهي از خودش پيش آورد و بحسب سخن خودش به او ايمان آوريم.(13)پس بدين واسطه شورش ايشان همه آرام گرفت و اسلحه ي خود را بر انداختند و با هم معانقه نموده و مىگفتند:اي برادر!مرا ببخش.(14)در آن روز هر يك عهد بستند كه ايمان آورند به يسوع بحسب آنچه بفرمايد.(15)آنگاه حاكم و رئيس كاهنان جايزه هاي بزرگ پيشنهاد نمودند براي كسي كه بيايد و به ايشان خبر دهد كه يسوع كجاست.
فصل نودودوم
(1)دراين زمان ما و يسوع به جبل سينا رفتيم،بجهت عمل نمودن به فرمان فرشته ي پاك.(2)بماند يسوع آنجا چهل روز را با شاگردان خود.(3)پس چون مدت تمام شد،يسوع نزديك نهر اردن رفت تابه اورشليم روَد.(4)سپس يك تن از آنهائي كه اعتقاد ورزيده بودند يسوع همان خداست،او را ديد.(5)با مسرت تمام فرياد زد:آنجاست خداي ما؛خداي ما آمده.(6)چون به شهر رسيد همه ي اهالي را شورانيد و مىگفت:اي اورشليم!خداي ما مىآيد؛آماده ي پذيرائي او باش.(7)شهادت داد كه او يسوع را در نزديكي اردن ديده بود.(8)آنگاه هركس از خُرد وكلان از شهر بيرون شدند تا يسوع را ديدار كنند.(9)ناگاه شهر تهي شد؛زيرا زن ها كودكان خود را بردست هاي خود برداشتند و فراموش نمودندكه توشه اي براي خوراك با خود بردارند.(10)پس چون حاكم و رئيس كاهنان از آن خبردار شدند،سواره بيرون رفتند و رسولي به سوي هيرودس فرستادند.(11)اوهم سواره بيرون شد،تا يسوع را ديدار كند بجهت آرامش فتنه ي گروه ها.(12)پس دو روز در صحرا در نزديكي نهر اردن به جست وجوي او شدند.(13)در روز سوم وقت ظهر،او را پيدا كردنددرحالي كه او و شاگردانش مشغول تطهير بودند براي نماز مطابق كتاب موسي.(14)يسوع چون كثرت جمعيت را،كه زمين را پوشانيده بود ديد،متحيرشد.(15)به شاگردان خود فرمود: ((شايد شيطان در يهوديه فتنه اي برپا كرده.(16)خداي دور كند از شيطان تسلطي را كه او راست بر خطاكاران.)) (17) چون اين بفرمود،مردم نزديك شده بودند.(18)پس تا او را شناختند،آغاز كردند به فرياد كه:مرحبا به تو اي خداي ما!و بنا كردند به سجده نمودن به او چنانكه به خداي سجده مىكنند.(19)يسوع آهي كشيده،فرمود:‍ ((از من دورشويد اي ديوانگان!زيرا من مىترسم از اينكه زمين دهان باز كند و بخاطركلام شما كه خداي را به خشم مىآورد،مرا با شما فرو برد.))(20)از اين رو مردم ترسيدند و همه گريستند.
فصل نودوسوم
(1)دراين وقت يسوع دست بلند نموده،اشاره به سكوت فرمود.(2)پس فرمود: ((بدرستي كه شما هر آينه گمراه شديد؛گمراهي بزرگ اي اسرائيليان!چه،شما مرا خداي خودخوانديد و حال آنكه من انساني بيش نيستم.(3)همانا من مىترسم كه بخاطر اين فكرشما خداي به اين شهرمقدس وباي سختي فرود آورده و آن را تسليم كند براي بندگي نمودن به اجانب.(4)برشيطاني كه شما را به اين فكر برانگيخت هزار لعنت باد!)) (5)چون يسوع اين بفرمود،به هر دو دست خود لت به روي خود زد.(6)پس درعقب آن گريه ي سختي بر مردم چيره شد؛به اندازه اي كه كسي نشنيد آنچه را يسوع فرمود.(7)پس از اين جهت مرتبه ي ديگر دست خود را بلند كرده،اشاره به سكوت فرمود.(8)چون گريه ي مردم آرام گرفت،بار ديگر به سخن درآمده،فرمود: (9)((گواهي مىدهم در برابر آسمان و هر چه را در زمين است گواه مىگيرم از هر آنچه شما گفته ايد بيزارم.(10)زيرا من انساني هستم زائيده شده از زني كه فناپذير و از جنس بشر است و در معرض حكم خداست و مبتلا به رنج خور و خواب و سرما و گرماست؛مثل ساير بشر.(11)از آن رو وقتي كه خداي براي جزا دادن بيايد،سخن من مثل شمشيري خواهد بود كه مىشكافد هركس را كه معتقد باشد كه من بالاتر از انسان هستم.))(12)چون يسوع اين بفرمود،كبكبه ي از سوارها را ديد؛پس دانست كه والي با هيرودس و رئيس كاهنان پيش مىآيند.(13)آنگاه فرمود: ((شايد ايشان هم ديوانه شده اند.))(14)پس چون والي با هيرودس و رئيس كاهنان آنجا رسيدند،همه ي لشكريان پياده شدند. (15)آنگاه مردم گرداگرد يسوع را احاطه كردند؛تا به آنجا كه سپاهيان نتوانستند آنان را كه مىخواستند مكالمات يسوع را با كاهن گوش دهند،دفع كنند.(16)يسوع به احترام نزديك كاهن شد؛ليكن او مىخواست كه به يسوع سجده كند.(17)پس يسوع فرياد زد: ((زنهار!چه مىخواهي بكني اي كاهنِ از خداي رانده شده؛در يگانگي خداي خطا مكن.))(18)كاهن در جواب گفت:همانا اهل يهوديه بواسطه ي آيات و تعليم تو به جنب و جوش آمده اند.تا جائي كه آشكارا مىگويند،همانا تو خدائي،پس بناچار با والي روم و هيرودس پادشاه بسبب مردم به اينجا آمدم. (19)پس اميد داريم از تو به تمام دل هاي خود،اينكه راضي شوي به فرونشاندن آشوبي كه بواسطه ي تو بر پا شده.(20)زيرا جماعتي مىگويند،همانا كه تو خدائي و ديگري گويد كه تو پسر خدائي و جماعتي مىگويند كه تو پيغمبري.(21)يسوع در جواب فرمود: ((تو اي رئيس كاهنان!چرا فتنه را خاموش نكردي؟(22)مگر تو هم ديوانه شده اي؟(23)مگر نبوت و شريعت خداي را فراموش كرده اي؛اي يهوديه با شقاوت كه شيطان تو را گمراه نموده است!))
فصل نود و چهارم
(1)چون يسوع اين بفرمود برگشته،دوباره فرمود: ((همانا من شهادت مىدهم پيش روي آسمان و گواه مىگيرم هرچه را كه بر روي زمين است بر اينكه من بيزارم از هر آنچه مردم از زبان من گفته اند كه من از بشري بالاترم.(2)زيرا من بشري هستم زائيده شده از زني و در معرض حكم خداي هستم و مثل ساير بشر زندگاني مىكنم و در معرض رنج عمومي.(3)به هستي خداوندي كه جانم در حضور او ايستاده سوگند،همانا اي كاهن!هر آينه خطا كردي خطاي بزرگي به اين سخني كه گفتي.(4)خداي به اين شهر مقدس لطفي بفرمايد تا به آن نقمت بزرگي فرود نيايد بواسطه ي اين خطا.))(5)پس آن وقت كاهن گفت: خداي بيامرزد ما را؛اما تو دعا كن براي ما. (6)پس والي و هيرودس گفتند:اي آقا!همانا محال است بشري بكند آنچه را كه تو مىكني پس از اين رو نمىفهميم آنچه را تو مىگوئي.(7)يسوع در جواب فرمود: ((همانا آنچه را مىگوئي راست است؛بدرستي كه خداي بر صلاح انسان عمل مىفرمايد چنانكه شيطان بر شر عمل مىكند.(8)زيرا انسان بمنزله ي دكان است كه هر كس به رضاي خود او در آن درآيد مشغول مىشود و در آن مىفروشد.(9)لكن تو اي والي و تو اي پادشاه!به من بگوئيد چون شما از شريعت ما بيگانه هستيد اين را مىگوئيد؛زيرا اگر شما عهد و ميثاق خداي ما را خوانده بوديد هر آينه ديده بوديد كه موسي دريا را به عصاي خود خون گردانيده و غبار را كك و نم را تندباد و روشنائي را تاريكي گردانيد.(10)غوك ها و موش ها را بر مصر فرستاد پس زمين را پوشانيدند و فرزندان نخستين را كشت و دريا را شكافت و در آن فرعون را غرق نمود.(11)من هيچ يك از اينها را نكرده ام.(12)همه اعتراف دارند به اينكه موسي اكنون مردي است مرده.(13)يشوع آفتاب را متوقف كرد و رود اردن را شكافت و اين دو از آنهائي است كه تا كنون نكرده ام. (15)ايليا آتش را از آسمان آشكارا فرود آورد و باران را نازل كرد و اين دو از آنهائي است كه من نكرده ام.(16)پس همه اعتراف كردند كه همانا ايليا بشر است.(17)بسياري ديگر از پيغمبران و پاكان و دوستان خداي به قوّت خداي كارهائي كرده اند كه به كنه آنها نمىرسد عقول آناني كه خداي تواناي هميشه خجسته و مهربان ما را،آنگونه كه هست نمىشناسند.))
فصل نود و پنجم
(1)بنابراين والي و كاهن و پادشاه به يسوع توسل جستند تا بر جاي بلندي بر آمده و با مردم بجهت تسكين ايشان سخن راند.(2)آن وقت يسوع بر يكي از سنگ هاي دوازده گانه –كه يشوع به دوازده سبط امر فرموده بود كه از وسط اردن آنها را بردارند در وقتي كه اسرائيل از آنجا عبور كردند بدون اينكه ته كفش هاي ايشان نم بردارد –بر آمد.(3)آنگاه به آواز بلند فرمود: ((كاهن بايد بر جاي بلند بر آيد؛جائي كه بنيكي برخوردار شود از فهم كلام من.))(4)بدين جهت كاهن به آنجا بالا رفت.(5)پس يسوع آشكارا،بگونه اي كه هركي برخوردار بود از شنيدن سخنان او،به كاهن فرمود: ((همانا در عهد و پيمان خداي زنده نوشته شده است: خداي ما را آغازي نيست و او را انجامىنخواهد بود.))(6)كاهن در جواب گفت:همانا درست اينچنين در آنجا نوشته شده است.(7)پس يسوع فرمود: ((همانا در آنجا نوشته شده:خداي ما هرچيزي را فقط به كلمه ي خود آفريد.))(8)كاهن در جواب گفت همانا چنان است.(9)پس يسوع فرمود: ((در آنجا نوشته شده است؛خداي ديده نمىشود؛نيز او از عقل انسان محجوب است؛زيرا او غير متجسّد و غير مركّب و غير متغيّر است.))(10)پس كاهن گفت:همانا چنان است حقاً.(11)يسوع فرمود: ((همانا در آنجا نوشته شده است:آسمان آسمان ها هم گنجايش او را ندارند؛زيرا خداي ما غير محدود است.))(12)پس كاهن گفت:اي يسوع!سليمان پيغمبر چنان فرموده است.(13)يسوع فرمود: ((در آنجا نوشته شده است:خداي را حاجتي نيست؛زيرا او نه مىخوابد و نه مىخورد نه به او نقصي عارض مىشود.))(14)كاهن گفت:چنان است.(15)يسوع فرمود: ((آنجا مكتوب است: خداي ما در همه جا هست و به غير او خدائي نيست.او مىزند و شفا مىدهد و مىكند هر چه مىخواهد.))(16)كاهن گفت:چنان نوشته شده است.(17)آنگاه يسوع دست هاي خود را بلند نموده و فرمود: ((اي پروردگار،خداي ما!اين همان ايماني است كه آن را گواه خواهم آورد در روز جزاي تو بر هر كس كه برخلاف آن عقيده داشته باشد.))(18)سپس بسوي مردمان التفات نموده و فرمود: ((توبه كنيد؛زيرا شما گناه خودتان را از آنچه كاهن گفت مىشناسيد و آنچه او گفت در سِفر موسي،كه عهد خداست تا ابد نوشته شده است.(19)همانا من بشري هستم ديده شده و مشتي از گِل كه روي زمين راه مىروم و مثل ساير بشر فاني هستم.(20)همانا مرا آغازي بوده و مرا انجامىخواهد بود و همانا من نمىتوانم آفريدن مگسي را از جانب خود.))(21)آن وقت مردمان آواز خود را با گريه بلند نموده و گفتند:هرآينه بحقيقت گناهكار شديم اي پروردگار، خداي ما!پس به ما رحم كن.(22)آنگاهد هر يك از ايشان زاري نمودند بسوي يسوع كه دعا كند به جهت امان شهر مقدس تا خداوند آن را از روي غضب خود وانگذارد كه پايمال امت ها شود.(23)آنگاه يسوع دست هاي خود را برداشته و بجهت شهر مقدس و بجهت مردمان آن دعا فرمود و هر يك فرياد مىزدند كه:چنين باد،آمين!
فصل نود و ششم
(1)چون دعا تمام شد،كاهن با آواز بلند گفت:بايست اي يسوع!زيرا واجب است بر ما كه بشناسيم تو كيستي،بجهت آرام كردن امت ما.(2)يسوع در جواب فرمود: ((من يسوع،پسر مريم هستم؛از نسل داوود بشر ميرنده،و از خداي مىترسم و مىگويم كه اكرام و بزرگواري روا نباشد مگر خداي را.))(3)كاهن گفت:در كتاب موسي نوشته شده كه زود باشد كه خداي ما براي ما مسيا را،كه خواهد آمد،مىفرستد تا خبر دهد ما را به آنچه خداي مىخواهد.او رحمت خداي را بر جهان خواهد آورد.(4)از اين رو اميد دارم از تو كه براستي بفرمائي،آيا تو مسياي خدائي كه ما منتظر او هستيم؟(5)يسوع در جواب فرمود: ((آري؛خداي اينچنين وعده داده است؛ليكن من او نيستم.بدانيد كه او پيش از من آفريده شده و بعد از من خواهد آمد.))(6)كاهن گفت:به هر حال ما از سخن تو و آيات تو اعتقاد مىكنيم كه تو پيغمبر و قدوس خداي هستي. (7)از اين رو به اسم همه ي اسرائيل و يهوديه از تو اميد دارم تا كه محض محبت خداي به ما افاده كني كه به چه كيفيت مسيا خواهد آمد.(8)يسوع در جواب فرمود: ((سوگند به هستي خداوندي كه در حضور او جانم ايستاده،بدرستي كه من نيستم آن مسيا كه تمام قبايل زمين انتظار او را دارند؛ چنانكه خداي به پدر ما ابراهيم وعده كرده و فرموده:به نسل تو بركت مىدهم همه ي قبايل زمين را.(9)ليكن وقتي كه خداي مرا از جهان مىگيرد بار ديگر شيطان اين فتنه ي ملعونه را بر پا خواهد كرد؛به اينكه واداركند ناپاك را بر اعتقاد ورزيدن به اينكه من خداي و پسر خدايم.(10) پس بسبب اين سخن تعليم من ناپاك مىشود تا به اينجا كه نزديك مىشود سي نفر مؤمن باقي نماند.(11)آن هنگام خداي برجهان خود رحم مىفرمايد و پيغمبر خود را،كه همه ي چيز ها را براي او آفريده است فرو مىفرستد.(12)او كسي است كه بقوّت از جنوب خواهد آمد و بتان و بت پرستان را هلاك خواهد نمود.(13)او تسلط شيطان را بر بشر زايل خواهد فرمود.(14)او با رحمت خداي،براي خلاصي كساني كه به او ايمان آورده اند خواهد آمد.(15)پس بدانيد كسي كه به سخن او ايمان بياورد رستگار خواهد شد.))
فصل نود و هفتم
(1)آنگاه فرمود: ((با اينكه من لايق نيستم كه بند كفش او را پاك كنم،نعمت و رحمت خداي مرا در بر گرفته تا او را ببينم.))(2)پس آن وقت كاهن با والي و پادشاه گفت:دل خود را پريشان مساز اي يسوع،قدوس خداي!زيرا اين فتنه بار ديگر در زمان ما حادث نخواهد شد.(3)زيرا ما از مجلس مقدس شيوخ روم صادر شدن فرمان شاهي را مىخواهيم كه بعد از اين هيچ كس تو را خداي يا پسر خداي نخواند.(4)پس آن هنگام يسوع فرمود: ((اين سخن شما مرا تسلي نمىدهد؛ زيرا از جائي كه اميد نور داريد تاريكي خواهد آمد.(5)ليكن تسلي من در آمدن پيغمبري است كه هر اعتقاد دروغي را درباره ي من از ميان خواهد برد و آئين او امتداد خواهد يافت و همه ي جهان را فرا خواهد گرفت؛زيرا خداي به پدر ما ابراهيم چنين وعده فرموده است.(6)همانا آنچه مرا تسلي مىدهد آن است كه آئين او را هيچ نهايتي نيست؛زيرا خداي او را درست نگه داري خواهد فرمود.))(7)كاهن گفت:آيا پيغمبران ديگر بعد از آمدن پيغمبر خداي خواهند آمد؟(8)پس يسوع در جواب فرمود: ((بعد از او پيغمبران راستگوي كه از جانب خداي فرستاده شده باشند نخواهند آمد.(9)ليكن جمع بسياري از پيغمبران دروغگوي خواهند آمد و همين است كه مرا محزون مىدارد.(10)زيرا شيطان ايشان را به حكم خداي عادل مىشوراند و با ادعاي انجيل من،حقيقت از ايشان مستترمىشود. ))(11)هيرودس گفت:چگونه آمدن اين كافران به حكم خداي عادل است.(12)يسوع در جواب فرمود: ((از عدل است كه هر كس براي نجات خود براستي ايمان نياورد، براي لعنت خود به دروغ ايمان بياورد.(13)از اينجهت به شما مىگويم كه جهان هميشه پيغمبران راستگو را خوار مىداشت و دروغگويان را دوست؛چنانكه در ايام ميشع و ارميا مشاهده مىشد؛زيرا شبيه،دوست مىدارد شبيه خود را. ))(14)پس آن وقت كاهن گفت:به چه ناميده مىشود مسيا و كدام است آن علامتي كه آمدن او را اعلان مىنمايد.(15)يسوع در جواب فرمود: ((نام مسيا عجيب است؛زيرا خداي خود وقتي كه روان او را آفريد و در ملكوت اعلي او را گذاشت،خود او را نام نهاد.(16)خداي فرمود:صبر كن اي محمد!زيرا براي تو مىخواهم خلق كنم بهشت و جهان و بسياري از خلايق را كه مىبخشم آنها را به تو؛تا حدّي كه هر كس تو را مبارك مىشمارد مبارك مىشود و هر كس با تو خصومت كند ملعون مىشود.(17)وقتي كه تو را بسوي زمين مىفرستم پيغمبر خود قرار مىدهم تو را به جهت خلاصي و كلمه ي تو صادق مىشود تا جائي كه آسمان و زمين ضعيف مىشود؛ليكن دين تو هرگز ضعيف نمىشود. (18)همانا نام مبارك او محمد است.))(19)آن وقت جمهور مردم صداهاي خود را بلند نموده و گفتند:اي خداي!بفرست براي ما پيغمبر خود را،اي محمد!بيا زود براي رهائي جهان.
فصل نود و هشتم
(1)چون اين بفرمود،جمهور مردم با كاهن و والي،با هيرودس برگشتند در حالتي كه درباره ي يسوع و تعليم او با همديگر محاجه مىنمودند.(2)از اين رو كاهن به والي ترغيب نمود كه مطلب را تماماً به مجلس شيوخ روم بنويسد؛پس والي چنان كرد.(3)از اين رو مجلس شيوخ بر اسرائيل مهرباني نموده و فرماني صادر نمود كه هيچ كس نبايد يسوع ناصري،پيغمبر يهود را خداي يا پسر خداي بخواند؛ والّا كشته خواهد شد.(4)پس اين فرمان بر مس نقش شده و در هيكل آويخته شد.(5)بعد از آنكه گروه زيادي از آن مجتمع برگشتند،تقريباً پنج هزار مرد،غير از زنان و كودكان،به جاي ماندند.(6)آنها نتوانستند مثل ديگران باز گردند؛زيرا ايشان را سفر خسته كرده بود و هم بجهت اينكه دو روز بي نان مانده بودند؛چون از شدت اشتياق به ديدن يسوع،فراموش كرده بودند تا با خود چيزي از نان بردارند و گياه سبز را قوت خود مىساختند.(7)چون يسوع اين را بديد،او را بر ايشان شفقت گرفت وبه فيلّپس فرمود: ((از كجا براي ايشان ناني بياورم كه از گرسنگي هلاك نشوند.))(8)فيلّپس در جواب گفت:اي آقا!دويست پاره ي از زر كفايت نمىكند بجهت خريدن يك مقداري از نان كه به هر يك كمىبرسد.(9)آن وقت اندرياس گفت:اينجا پسري است كه پنج نان و دو ماهي دارد؛ليكن براي اين جمعيت چه مىشود؟(10)يسوع فرمود: ((جمع را بنشان. ))(11)پس نشستند مردم،پنجاه پنجاه و چهل چهل.(12)آن وقت يسوع فرمود: ((به نام خداي.)) (13)آنگاه نان راگرفته و خداي راخواند؛پس نان را شكسته،به شاگردان داد و شاگردان به آن جمع دادند.(14)بر دو ماهي نيز چنين كرد.(15)پس همه خوردند و سير شدند.(16)آن وقت يسوع فرمود: ((باقي مانده راجمع كنيد.))(17)شاگردان آن خرده ها را جمع نمودند و دوازده سبد را پر كردند.(18)آن وقت هر كسي دست خود را بر چشم هاي خود گذاشته و گفت:من بيدارم يا خواب مىبينم.(19)پس همه ي ايشان مدت ساعتي درنگ كردند؛گويا كه ديوانگانند بسبب اين آيت بزرگ.(20)پس بعد از آنكه يسوع شكر كرد خداي را،ايشان را روانه كرد.(21) مگر هفتاد و دو نفر مرد كه نخواستند از او جدا شوند.(22)پس چون يسوع ايشان را ديد،به شاگردي اختيارشان فرمود.
فصل نود نهم
(1)چون يسوع در مغازه اي كه در صحراي تيرو بود در نزديكي نهر اردن خلوت گزيد،آن هفتاد و دو تن و آن دوازده تن را خواند.(2)پس از آنكه بر سنگي نشست،ايشان را به پهلوي خويش نشانيد ودهان خويش را بگشود و درحالتي كه آه مىكشيد فرمود: ((هرآينه گناه بزرگي در يهوديه و اسرائيل ديدم و آن گناهي است كه دل من در سينه ام از خوف خداي مىتپد.(3) راستي به شما مىگويم خداي بر كرامت خويش غيور است و اسرائيل را مثل عاشقي دوست مىدارد.(4)شما مىدانيد كه هرگاه جواني به زني گرفتار شد كه آن زن او را دوست نمىدارد؛بلكه جوان ديگري را دوست مىدارد،كينه ي او به جوش مىآيد و عاشق همسر خود را مىكشد.(5)بدرستي كه من به شما مىگويم اينچنين خداي مىكند.(6)زيرا وقتي كه اسرائيل چيزي را دوست بدارد كه بسبب آن خداي را فراموش نمايد،آن چيز را خداي از ميان مىبرد.(7)چه چيز پيش خداي در زمين از كهانت و هيكل مقدس محبوب تر است؟(8)مع ذلك چون قوم،خداي را در زمان ارمياي پيغمبر فراموش نمودند و به هيكل تنها كه درهمه ي عالم ميان آن نبود مفاخرت نمودند،خداي غضب خود را به جوش آورد بواسطه ي بختنصر پادشاه بابل و او و لشكر او را برآن مدينه مقدسه مسلط نمود.(9)حتي چيز هاي مقدسه اي كه پيغمبران از دست زدن به آنها مىلرزيدند زير پاهاي كفار گناهكار پايمال شد.(10)ابراهيم،اسماعيل پسر خود كمىبيشتر از آنچه سزاوار بود محبت ورزيد،از اين رو خداي ابراهيم را امر نمود كه پسر خود را ذبح نمايد تا آن محبت مشوِق به گناه را كه در دل او بود بكشد،و آن امري بود كه به جا آورده بود اگر كارد بريده بود.(11)داوود ابشالوم را سخت دوست مىداشت؛از اين رو خداي راضي شدكه پسر بر پدرش برآشفت و به موي خودش آويخته شد واو را يوآب كشت.(13)نزديك بودكه ايوب پاك افراط كند در محبت پسران هفتگانه و دختران سه گانه ي خود؛پس او را خداوند به دست شيطان واگذارنمود و تنها در يك روز پسران و ثروت او را نگرفت؛بلكه او را نيز به درد سختي گرفتار نمود تا اينكه كرم ها مدت هفت سال از بدن او بيرون مىآمدند.(14)پدر ما يعقوب،پسرش يوسف را بيشتر از پسران ديگرش دوست داشت؛ از اين رو قضاي خداوند بر فروختن او جاري شد و قرار داد كه يعقوب از همان پسران خود فريب داده شود،تا باور كرد كه جانور دشتي پسر او را پاره كرده و ده سال در نوحه گري به سر برد.
فصل صدم
(1)اي برادران! سوگند به هستي خداي كه به حقيقت مىترسم از اينكه خداي بر من غضب فرمايد.(2)از اين رو واجب شد بر شما كه در يهوديه و اسرائيل سير كنيد در حالتي كه مبشر باشيد اسباط دوازده گانه ي اسرائيل را تا فريب از ايشان برداشته شود.))(3)پس شاگردان ترسان و گريان در جواب گفتند:همانا آنچه راكه به آن ما را فرمان دهي مىكنيم.(4)پس آنوقت يسوع فرمود: ((بايد سه روز نمازكنيم و روزه بگيريم و از حالا به بعد هر شب بايد نماز كنيم براي خداي سه بار،وقتي كه ستاره ي اول نمايان شود؛آنگاه كه براي خداي نماز به جاي مىآوريم سه بار از او خواهان رحمتيم؛زيرا خطاكاري اسرائيل بر خطاكاري هاي ديگران سه برابر زياده مىشود.)) (5)شاگردان گفتند:چنين است.(6)پس چون روز سوم به پايان رسيد،در صبح روز چهارم يسوع همه ي شاگردان و رسولان را خواند و فرمود: ((كافي است كه با من برنابا و يوحنا بمانند.(7)اما شما بلاد سامره و يهوديه و اسرائيل را تماماً بگرديد،در حالتي كه مبشر باشيد به توبه؛زيرا تيشه بر نزديكي درخت گذاشته شده است تا آن را ببرد.(8)بر بيماران دعا كنيد؛زيرا خداوند مرا به هر مرضي مسلط نموده.))(9)آن وقت نگارنده گفت:اي معلم!اگر ازشاگردان تو سؤال كنند از راهي كه به آن واجب است اظهار توبه،پس چه جواب گويند؟(10)يسوع در جواب فرمود: ((اگرمردي كيسه ي خود را گم كند آيا چشم خود را مىگرداند تا آن را ببيند،يا دست خود را تا آن را برگيرد،يا زبان خود را تا فقط بپرسد؟نه،هرگز چنين نيست؛بلكه با تمام تن خود چشم مىاندازد و هر قوّتي كه در خود دارد به كار مىبرد تا آن را پيدا كند.(11)آيا اين درست است؟))(12) نگارنده در جواب گفت:همانا درست است بتمام درستي.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home