انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Saturday, October 16, 2004

فصلهاي 61 تا 80

فصل شصت ويكم
(1)چون يسوع اين بفرمود،خود و شاگردانش غسل كردند بر طبق شريعت خداي كه نوشته شده است در كتاب موسي.(2)پس نماز گذاردند و چون شاگردان او را به اين اندازه غمگين ديدند،آن روز با وي مطلقاً سخن نگفتند؛بلكه درنگ كردند هر يك از ايشان با جزع از سخن گفتن با او. (3)پس يسوع زبان به سخن بگشود بعد از نماز خفتن و فرمود: ((كدام صاحب عشيره مىخوابد و حال آنكه دانسته است دزدي عزم نموده بر سوراخ كردن خانه ي او.(4)البته هيچ كس نيست. (5)بلكه بيدار مىماند و آماده مىايستد براي كشتن دزد.(6)مگر نمىدانيد در اين صورت كه شيطان شير غًرّاني است كه گردش مىكند،در حالتي كه خواهان است تا بدرد كسي را.(7)پس او مىخواهد انسان را در گناه بيفكند.(8)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه انسان هرگاه چون سوداگر عمل كند،نخواهد ترسيد در آن روز؛زيرا او خوب آماده مىشود.(9)مردي به همسايگان خود نقدينه ها داده بود تا با آنها سوداگري كنند و سود را بر نسبت عادلانه قسمت كند.(10) برخي از ايشان خوب سوداگري كردند،تا حدي كه نقدينه را دو برابر نمودند؛ليكن برخي نقدينه ها را در خدمت دشمنِ آن كس كه ايشان را نقدينه عطا نموده بود صرف نمودند و درباره ي او به بدي سخن راندند.(11)مرا بگوئيد،چه حال دست خواهد داد وقتي كه با او بدهكاران محاسبه نمايد. (12)بدرستي كه بي شك او كيفر نمىكند آنان را كه خوب سوداگري نموده اند.(13)ليكن بهبودي مىدهد چشم خود را ازديگران به سرزنش.(14)آنگاه از ايشان قصاص مىكند،برحسب شريعت.(15)سوگند به هستي خداي كه روانم در حضرتش مىايستد،بدرستي كه آن همسايه همانا خداي است كه عطا فرموده به انسان آنچه كه او دارد با خود زندگي.(16)هرگاه در اين جهان خوش زندگاني نمود، خداي را مجدي باشد و انسان را مجد بهشت باشد.(17) زيرا آنانكه نيكو زندگاني كنند نقدينه هاي خود را دو برابر كنند،به پيشوا بودنشان.(18)زيرا وقتي كه ايشان را گنهكار پيشوا ديدند،برمىگردند بسوي توبه.(19)از اين رو جزا دهد آنان را كه نيكو زندگاني كنند،جزائي بزرگ.(20)ليكن به من بگوئيد،چه خواهد بود قصاص خطاكاران گناهكار كه به گناهان خود نصف مىكنند آنچه را خداي به ايشان عطا نموده،به اينكه زندگي خود را صرف مىنمايند در خدمت شيطانِ دشمن خداي؛در حالتي كه بر خداي كفر كنندگان و بر ديگران بد كنندگان هستند.))(21)شاگردان گفتند:بدرستي كه كيفر آنان بي شمار خواهد بود.
فصل شصت و دوم
(1)آنگاه يسوع فرمود: ((آنكه بخواهد نيكو زندگاني نمايد،پس بر اوست اينكه اقتدا كند به سودا گري كه قفل مىنمايد دكان خود را و پاسباني مىكند آن را شب و روز به كوشش بسيار.(2) همان متاعي كه آن را خريده و مىفروشد از براي در يافتن سود.(3)زيرا اگر مىدانست او كه در آن زيان مىكند،هر آينه نمىفروخت حتي پارچه اي را.(4)پس واجب است بر شما اينكه چنين كنيد؛زيزرا روان شما همانا در حقيقت سوداگر است.(5)تن همانا دكّان است.(6)از اين رو آنچه از خارج بدان راه يابد،بواسطه ي حواس فروخته و خريده مىشود به آن.(7)نقدينه ها همانا محبّت است.(8)پس بنگريد در اين صورت كه نفروشيد و نخريد به محبت خود كمتر انديشه اي را كه نمىتوانيد از آن سودي برداريد.(9)بلكه بايد انديشه و سخن و عمل همه،براي محبت خداي باشد. (10)زيرا شما بدين سبب امنيت خواهيد يافت در آن روز.(11)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه بسياري غسل مىكنند و براي نماز مىروند.(12)بسياري روزه مىگيرند و تصدق مىدهند. (13)بسياري مطالعه مىنمايند و ديگران را بشارت مىدهند و عاقبت ايشان بد است نزد خداي.(14)زيرا تن را پاكيزه مىكنند،نه دل را.(15)به دهان فرياد مىكنند نه به دل.(16)از گوشت مىپرهيزند و روان هايشان پر است از گناهان.(17)به ديگران مىبخشندچيز هائي را كه براي خودشان سود ندارد،تا اينكه به مظهر صلاح ظاهر شوند.(18)مطالعه مىكنند تا بدانند چگونه بايد سخن گويند،نه براي آنكه عمل كنند.(19)ديگران را از چيز هائي نهي مىكنند كه خودشان آنها را به جا مىآورند.(20)پس به زبان ها كيفر داده مىشوند.(21)سوگند به هستي خداي كه اينان خداي را به دل هاي خود نمىشناسند.(22)زيرا اگر او را شناخته بودند،هرآينه دوست مىداشتند او را.(23)چون هرچه انسان دارد بخشايشي است از خداي پس بر اوست اينكه هر چيزي را در محبّت خداي صرف نمايد.))
فصل شصت و سوم
(1)پس از روزي چند،يسوع به جانب شهري از سامريان گذر فرمود؛پس رخصتش ندادند كه داخل شهر شود و ناني به شاگردانش نفروختند.(2)يعقوب و يوحنا آن وقت گفتند:اي معلم! آيا نمىخواهي كه بسوي خداي زاري نمائيم تا آتشي فرو فرستد بر اين مردم.(3)يسوع فرمود: (( بدرستي كه شما نمىدانيد چه روحي وا مىدارد شما را كه چنين سخن كنيد.(4)به ياد آريد خداي بر نابود نمودن نينوا عزم فرمود؛زيرا نيافت كسي را كه از خداي بترسد در آن شهر.از بدي آن كار به جائي رسيد كه خداي يونس پيغمبر را خواند تا بفرستد آن را بسوي آن شهر.(5)يونس فرار اختيار كرد بسوي طرسوس از ترس قوم.(6)آنگاه خداي او را در دريا انداخت.(7)پس ماهيي او را بلعيد و او را نزديك به نينوا بيرون انداخت.(8)چون آنجا بشارت داد،قوم به توبه برگشتند.(9)پس خداي به ايشان رأفت نمود.(10)واي بر آنان كه نقمت مىطلبند،كه همانا بر ايشان فرود آيد.(11)زيرا هر انساني سزاوار است نقمت خداي را.(12)پس به من بگوئيد مگر اين شهر را با اين قوم آفريده ايد؟پس بدرستي كه همانا شما ديوانگانيد.(13)نه چنين است؛پس نه چنين است.(14)زيرا اگر همه ي آفريدگان جمع شوند،هرآينه آنها را نمىرسد كه مگسي تازه بيافرينند از هيچ و اين همانا مراد از آفريدن است.(15)پس هرگاه خجسته خداي،اين شهر را آفريده كه آن را پرستاري نمايد،پس از چه روي هلاكت آن را دوست داريد؟(16)چرا نگفتي كه آيا مىخواهي اي معلم!زاري كنيم به پروردگار تا اينكه اين قوم روي به تو آرند؟(17)بدرستي كه اين همانا همان عملي است كه به شاگردان من سزاوار است،تا زاري كنند بسوي خداي براي آنانكه بد كنند.(18)هابيل چنين كرد،وقتي كه او را كشت برادرش،قابيل از خداي رانده شده. (19)ابراهيم چنين كرد به فرعوني كه زن او را از اوگرفت.(20)پس ازاين رو فرشته ي پروردگار او را نكُشت؛بلكه او را به مرضي گرفتار كرد.(21)زكريا چنين كرد وقتي كه به امر پادشاه بدكار در هيكل كشته شد.(22)ارميا و اشعيا و حزقيال و دانيال و داوود و همه ي خليلان و پيغمبران پاك چنين كردند.(23)به من بگوئيد،هرگاه برادري به ديوانگي گرفتار شود،آيا او را خواهيد كشت بجهت اينكه سخن بدي گفته يا اينكه زده است آن را كه نزديك او شده؟(24) بدرستي كه چنين نخواهيد كرد؛ بلكه بشايستگي مىخواهيد كه صحّت او را برگردانيد، به داروهائي كه موافق است با مرض او.
فصل شصت وچهارم
(1)سوگند به هستي خداي كه روانم درحضورش مىايستد،بدرستي كه گنهكار هر آينه عقلش بيمار است،وقتي كه انساني را ستم مىكند(2)پس به من بگوئيد،مگر كسي سرخود را براي پاره كردن رداي دشمنش مىشكند؟(3) پس چگونه صحيح العقل است آنكه سر خود را از خداي خود جدا مىكند تا ضرر به تن دشمن خود برساند؟(4)اي انسان!به من بگو همانا دشمن تو كيست؟(5)جز اين نيست كه آن تن توست وهرآن كس كه تو را مدح مىكند.(6)از اين رو اگر تو صحيح العقل مىبودي،هرآينه مىبوسيدي دست آناني راكه از تو عيب جوئي مىنمايند.(7)هديه ها پيشكش مىنمودي به آنانكه تو را ستم مىكنند و تو را بسيار مىزنند.(8)اين براي آن است اي انسان،كه هر قدر در اين زندگاني عيب كرده و ستم كرده شوي براي گناهانت آن كم خواهدبود بر تو در روز جزا.(9)لكن به من بگو اي انسان!هرگاه جهان درباره ي پاكان وپيغمبران خداي ستم و هتك نموده باشد –حال آنكه ايشان نيكوكارانند- پس چه خواهد كرد به تو اي گنهكار!(10)هرگاه ايشان هرچيز را با شكيبائي متحمّل مىشدند و از براي ستم كنندگانشان دعا مىنمودند،پس چه خواهي كرد تو،اي انساني كه دوزخ را شايسته اي!(11)به من بگوئيد اي شاگردان من!مگر نمىدانيدكه شمعا،بنده ي خداي داوود پيغمبر را لعنت كرد و او را سنگ ها زد.(12)داوود چه فرمود به آنانكه دوست داشتند كه شمعا را بكشند؟(13)او فرمود: تو را چه مقصود است كه دوست مىداري اي يوآب كه شمعا را بكشي؟(14)بگذار او را كه مرا لعنت كند؛زيرا اين بخواست خداي است و زود باشد كه اين لعنت را به بركت برگرداند بسوي من.(15)پس اينچنين شد؛ زيرا خداي ديد صبر داوود را و او را از ظلم پسرش ابشالوم رهانيد.(16)براستي بي خواست خداي حتي برگي نمىجنبد.(17)هرگاه در تنگنا باشي انديشه مكن در مقدار آنچه تحمّل شده اي و نه در آن كس كه تو را مكروهي رسانده.(18)بلكه نيك بينديش كه چقدر شايسته اي كه برسد تو را بر دست شياطين در دوزخ بسبب گناهانت.(19)بدرستي كه شما براين شهر خشمگين هستيد؛زيرا ما را نپذيرفته و به ما ناني نفروخته اند.(20)به من بگوئيد،مگر اين قوم بندگان ما هستند؟(21)مگر اين شهر را به ايشان بخشيده ايد؟(22)مگر گندمش را به ايشان بخشيده ايد؟ (23)مگر در برداشت آن با ايشان همراهي كرده ايد؟(24)پس هرگز چنين نيست.(25)زيرا شما در اين شهرها غريب و فقير هستيد.(26)دراين صورت اين چه چيز است كه آن رامىگوئيد؟)) (27)پس آن دو شاگرد جواب دادند:اي آقا!بدرستي كه ما خطا كرديم؛پس بايد خداي بر ما رحم كند.(28)يسوع جواب داد: ((چنين باد!))
فصل شصت و پنجم
(1)عيد فصح نزديك شد.يسوع و شاگردانش به اورشليم روانه شدند.(2)او رفت بسمت حوض بزرگي كه بيت حسدا ناميده مىشد.(3)همچنين حمام هم ناميده شده بود؛زيرا فرشته ي خداي هر روز آب را حركت مىداد و كسي كه اول در آن آب داخل مىشد بعد از حركت آن از هر نوع مرض صحت مىيافت.(4)لهذا جمع كثيري ازبيماران به پهلوي آن حوض،كه پنج رواق داشت درنگ مىنمودند.(5)پس يسوع ديد آنجا زمين گيري را كه سي و هشت سال بيمار بود به بيماري سختي.( 6)چون يسوع به الهام الاهي به آن دانا بود،بر بيمار شفقت نمود و فرمود به او: ((آيا مىخواهي كه صحت بيابي؟))(7)بيمار جواب داد:اي آقا!كسي را ندارم كه مرا در آب بنهد وقتي كه فرشته آ‎ن را حركت مىدهد.وقتي مىآيم،پيش از من ديگري فرو مىآيد و داخل آن مىشود. (8) در اين هنگام يسوع نظر خود را بسوي آسمان متوجه كرد و فرمود: ((اي پروردگار ما!و اي خداي پدران ما!بر اين زمين گير رحم كن!)) (9)چون يسوع اين بگفت فرمود: ((به نام خدا بِه شو اي برادر!و برخيز و بستر خود را بردار.))(10)پس آن هنگام زمين گير برخاست خداي را ستايش كنان.(11)پس بستر خود را بر دوش هاي خود برگرفت و بسوي خانه ي خود رفت، خداي را ستايش كنان.(12)چون او را ديدند،بانگ برآوردند امروز روز شنبه است؛پس تو را روا نيست كه بستر خود برداري.(13)جواب داد:بدرستي آنكه مرا صحت داد به من فرمود بستر خود را بردار و به راه خود رو و به خانه ي خود شو.(14)آن وقت از او پرسيدند كه او كيست؟(15)جواب داد:بدرستي كه من نامش را نمىدانم.(16)پس ميان خود گفتند:ناچار بايد او يسوع ناصري باشد.(17)ديگران گفتند:نه چنين است؛زيرا او قدّوس خداست؛اما آن كه اين كار را كرده،پس گناهكاراست،زيرا او حرمت شنبه را شكسته.(18)پس يسوع به هيكل رفت وجمع كثيري نزديك او شدند تا كلام او را بشنوند.(19)به همين جهت،كاهنان از روي حسد افروخته شدند.
فصل شصت و ششم
(1)پس يكي نزد او آمده،گفت:اي معلمِ صالح!بدرستي كه تو خوب و راستگوئي.(2)به من بگو آن چگونه جزائي است كه خداي ما را عطا مىفرمايد در بهشت؟(3)يسوع فرمود: ((بدرستي كه تو مرا صالح مىخواني و تو نمىداني كه صالح نيست بجز خداي يگانه؛ چنانكه ايوب خليل الله فرمود:طفلي كه عمرش يك روز است پاك نيست و بدرستي كه فرشتگان نيز از گناه منزّه نيستند در پيش خداي.(4)نيز فرموده:بدرستي كه تن گناه را مىكِشد و مىمكد چنانكه ابرِ مرده آب را مىمكد.)) (5)پس كاهن از اين رو خاموش ماند زيرا او شرمنده شده بود.(6)يسوع فرمود: ((حق مىگويم به شما؛هيچ چيزي خطرناك تر از سخن نيست.(7)زيرا سليمان چنين فرمود:زندگاني و مردن زير تسلط زبان است.))(8)پس روي به شاگردانش كرد و فرمود: ((بپرهيزيد از آنانكه بركت مىگويند شما را؛زيرا ايشان فريب مىدهند شما را.(9)پس به زبان بركت گفت شيطان پدر و مادر نخستين ما را؛ليكن عاقبت سخن او بدبختي بود.(10)همچنين نيز بركت گفتند حكماي مصر فرعون را.(11)همچنين جليات بركت گفت فلسطينيان را.(12) بركت گفتند چهارصد پيغمبر دروغگو اخاب را.(13)ليكن مدح ايشان نبود مگر باطل؛پس هلاك شدند مدح شدگان و مدح كنندگان.(14)از اين رو نفرموده است خداي بي سبب بر زبان اشعياي پيغمبر:اي قوم من!بدرستي كه آنان كه بركت مىگويند تو را،فريبت مىدهند.(15) واي بر شما اي كاتبان و فريسيان!(16)واي بر شما اي كاهنان و لاويان!زيرا شما فاسد نموديد قرباني پروردگار را.(17)تا حدي كه آنان كه آمدند تا قرباني خود را تقديم كنند،اعتقاد دارند كه خداي مانند انسان گوشت پخته مىخورد.
فصل شصت و هفتم
(1)زيرا شما به ايشان مىگوئيد كه حاضر سازيد گوسفندان و گاوان و بره هاي خود را به هيكل خداي و مخوريد همه را؛بلكه بدهيد بخشي را به خداي خود از آنچه به شما داده است.(2) ليكن شما خبر نمىدهيد ايشان را از اصل قرباني كه آن شهادت زندگي است كه انعام داده شده بر پسرِ پدرِ ما ابراهيم.(3)تا فراموش نشود ايمان و طاعت پدر ما ابراهيم با وعده هاي استوار به او از طرف خداي و بركتي كه او را بخشيده شده است.(4) ليكن خداي بر زبان حزقيال پيغمبر مىفرمايد:دور كنيد از من اين ذبايح خود را؛بدرستي كه قرباني هاي شما نزد من مكروهند.(15)زيرا نزديك مىشود وقتي كه تمام شود در آن آنچه تكلّم كرده است در آن خداي ما بر زبان هوشع پيغمبر،كه فرموده: بدرستي من قومىكه غيرمختار است مختار مىخوانم.(6)چنانكه حزقيال پيغمبر مىفرمايد:زود باشد كه خداي پيمان تازه اي به عمل آورد با قوم خود،كه نيست مانند پيماني كه به پدران شما عطا فرموده بود.(7)پس وفا ننمودند به آن.زود باشد بگيرد از ايشان دلي را كه از سنگ است و بدهد به ايشان دل تازه اي.(8)زود باشد كه همه ي اينها واقع شود؛زيرا شما اكنون بموجب شريعت او رفتار نمىكنيد؛و نزد شماست كليد و باز نمىكنيد؛بلكه بشايستگي راه را مىبنديد بر آنانكه بر آن رفتار مىكنند.))(9)آن كاهن خواست برود تا خبر دهد رئيس كاهنان را،كه در نزديكي هيكل ايستاده بود به همه چيز.(10)ليكن يسوع فرمود: ((بايست؛زيرا جواب مىدهم تو را از سؤالت.
فصل شصت و هشتم
(1)سوال كردي از من تا خبر دهم تو را كه چه عطا مىفرمايد خداي ما را در بهشت.(2)حق مىگويم به شما؛همانا كساني كه اهتمام دارند به مزد،صاحبِ عمل را دوست نمىدارند.(3)پس چوپاني كه نزد او گله اي از گوسفند است،وقتي كه ببيند گرگ را حمله ور شده،آماده مىشود براي دفاع از آنها.(4)بر عكسِ او،مزدوري است كه هرگاه ببيند گرگ را،مىگذارد گوسفندان را و مىگريزد.(5)سوگند به هستي خداي كه در حضورش مىايستم،اگر خداي پدرانِ ما خداي شما بود،هرآينه خطور نمىكرد به دل شما اينكه بگوئيدچه مىدهد ما را خداي.(6)بلكه آنچه را داوود پيغمبرش گفت مىگفتيد،كه:چه بدهم خداي را از براي جزاي آنچه به من عطا فرموده است.(7)بدرستي كه مثلي براي شما مىزنم تا دريابيد.(8)پادشاهي در راهي برخورد به مردي كه برهنه نموده بودند او را دزدان و زخم بسياري زده بودند او را بقصد مردن.(9)پس بر او رحم آورد و بندگان خود را امر نمود كه آن مرد را بردارند تا به شهر و وراسي كنند از او؛پس آن كار را كردند به تمام كوشش.(10)پادشاه محبت نمود به آن زخمىمحبت بزرگي،تا اينكه دختر خود را به او تزويج نمود و او را وارث خود ساخت.(11)شكي نيست در اينكه پادشاه سخت مهربان بود.(12)ليكن آن مرد غلامان را بزد و دواها را خوار شمرد و با زن خود بدرفتاري كرد و درباره پادشاه بدگوئي نمود و غلامانش را به نافرماني وي واداشت.(13)هرگاه پادشاه از او خدمتي مىخواست،مىگفت:جزائي كه پادشاه به من مىدهد چيست؟(14)مىدانيد چه كرد پادشاه با اين ناسپاس،وقتي كه اين را شنيد؟)) (15)پس همه جواب دادند:واي بر او؛زيرا پادشاه بازستانيد از او هر چيزي را و عقوبت كرد او را عقوبتي.(16)يسوع آن وقت فرمود: ((اي كاهنان و كاتبان و فريسيان،و تو اي رئيس كاهنان كه آواز مرا مىشنوي!بدرستي كه من آشكار مىكنم براي شما آنچه را كه خداي فرموده به شما بر زبان پيغمبر خود اشعيا.او فرموده:پروريدم بندگاني را و بلند نمودم شأن ايشان را؛ليكن ايشان مرا خوار داشتند.(17) بدرستي كه پادشاه هر آينه، او خداي ماست كه اسرائيل را در اين جهان پر از بدبختي يافت.(18)پس عطا كرد آن را به بندگان خود يوسف و موسي و هارون،كه به او اعتنا نمودند.(19)دوست داشت آن راخداي ما،دوستي سختي؛ به اندازه اي كه او از براي طايفه ي اسرئيل مصر را زد و فرعون را غرق نمود و يكصد و بيست پادشاه از كنعانيان و مدينيان را هزيمت داد.(20)به او شريعت هاي خود را عطا نموده،او را وارث همه ي اين بلاد،كه قوم ما درآنها اقامت دارند ساخت.(21)ليكن چگونه اسرائيل رفتار كرد؟(22)چقدر از پيغمبران را به قتل رسانيد!(23)چقدر ناپاك نمود امر نبوّت را!(24)چگونه نافرماني كرد به شريعت خداي!(25)پس چقدر برگشتند مردمان از خداي به آن سبب و رفتند تا بت ها را به گناهان شما بپرستند،اي كاهنان!(26)پس هرآيبنه چقدر خوار مىداريد امر خداي را به سلوك خود و اكنون از من مىپرسيد:چه خواهد داد ما را خداي در بهشت؟!(27)پس بر شما لازم بود تا از من بپرسيد:چه قصاص به شما خوهد داد خداي در دوزخ و چه واجب است به جا آوردن آن بر شما براي توبه ي راستين تا بر شما خداي رحم كند.(28)اين است،آنچه من به شما مىگويم و بجهت اين مقصود فرستاده شده ام بسوي شما.
فصل شصت ونهم
(1)سوگند به هستي خداي كه در حضرتش ايستاده ام،بدرستي كه شما از من تَملّقي نخواهيد يافت؛بلكه حق مىگويم به شما.(2)از اين رو مىگويم،توبه كنيد و بجانب خداي برگرديد،چنانكه پدران ما كردند بعد از گناه ورزيدن.سخت مكنيد دل هاي خود را.))(3)كاهنان بر اثر اين خطاب از غضب بر افروخته شدند؛ليكن لب به كلمه اي نگشودند از ترس قوم.(4)يسوع در كلام خود باقي مانده،مىفرموده: ((اي فقها و كاتبان و فريسيان و شما اي كاهنان!(5)بدرستي كه شما در اسبان هر آينه رغبت داريد،مثل سوارها؛ليكن شما در رقتن به جنگ راغب نيستيد.(6)بدرستي كه شما هرآينه رغبت داريد به جامه هاي نيكو،مانند زنان؛ليكن شما راغب نيستيد در نگاه داشتن و تربيت كودكان.(7)بدرستي كه شما هرآينه راغب هستيد در ثمر هاي كشتزار؛ليكن شما راغب نيستيد در زراعت زمين.(8)همانا شما راغب هستيد به ماهيان دريا؛ليكن رغبت نداريد در صيد آنها.(9)بدرستي كه شما هرآينه راغب هستيد به بزرگواري،مثل جمهوريان؛ليكن راغب نيستيد در نگاه داري جمهوريَت.(10)بدرستي كه شما راغب هستيد به دَه يك ها وميوه هاي نوبر،مثل كاهنان؛ ليكن شما راغب نيستيد به خدمتگذاري خداي.(11)براستي كه در اين صورت چه خواهد كرد خداي با شما؟حال آنكه شما راغبيد اينجا در هر سودي بدون اندك تلاشي.(12)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه خداي همانا مىدهد به شما جائي را كه درآن هر شرّي است،بدون اندك خيري.))(13)چون يسوع سخن به انجام رسانيد،مردي را آوردند كه در او ديو بود و او نه سخن مىگفت و نه مىديد و نه مىشنيد.(14)پس چون يسوع ايمانشان را ديد،ديدگان را بسوي آسمان متوجه نمود،فرمود: ((اي پروردگار پدران ما!به اين بيمار رحم كن و او را صحتي عطا فرما تا اين قوم بدانند تو مرا فرستاده اي.))(15)چون يسوع اين بگفت،روحِ ديوي را امر كرد كه برود و گفت: ((به توانائي نام خداي پروردگار ما،دور شو اي بدكار از اين مرد.))(16)پس روح ديو رفت و آن گنگ سخن گفت و به چشم هاي خود ديد.(17)پس همه هراسان شدند؛ليكن كاتبان گفتند:جز اين نيست كه او بيرون مىكند ديوان را به قوّت بِعلْزَبوب،رئيس ديوان.(18)آن وقت يسوع فرمود: ((هر مملكتي كه عليه خود منقسم شود خراب مىشود و خانه بر روي خانه مىافتد.(19) پس هرگاه ديو به قوّت ديو بيرون رود،پس چگونه مملكتش ثابت مىماند؟(20)و هرگاه پسران شما ديو را بيرون مىكنند،به كتابي كه سليمان پيغمبر به ايشان داده،هم ايشان گواهي مىدهند كه من بيرون مىكنم شيطان را به قوّت خداي.(21)سوگند به هستي خداي كه كفر به روح القدس را آمرزشي نيست؛نه در اين جهان و نه در جهان ديگر.(22)زيرا شرير دور مىكند خود را در حالتي كه عالم و مختار است.))(23)چون يسوع اين بگفت،از هيكل بيرون شد.(24)پس مردم تعظيم نمودند او را؛زيرا ايشان حاضر نموده بود همه ي بيماراني را كه از گِرد آوردنشان متمكن شده بودند؛پس يسوع دعا نمود و ايشان را تماماً صحت بخشيد.(25)از اين جهت لشكريان رومىدر اورشليم، با وسوسه شيطان شروع كردند به هيجان آوردن مردم كه مىگفتند: بدرستي كه خداوند اسرائيل بتحقيق آمده تا وارسي نمايد قوم خود را.
فصل هفتادم
(1)يسوع برگشت از اورشليم بعد از عيد فصح و به حدود قيصريه فيلپس [=فيليپ]داخل شد.(2)بعد از آنكه فرشته جبرئيل او را آگاهانيده بود به هيجاني كه در ميان مردم پديد آمده بود،از شاگردان خود پرسيد: ((مردم درباره ي من چه مىگويند؟))(3)جواب دادند:بعضي مىگويند بدرستي كه تو ايليائي و ديگران مىگويند كه ارميائي و ديگران مىگويند تو يكي از پيغمبران هستي.(4) يسوع جواب داد: ((سخن شما درباره ي من چيست؟))(5)پطرس جواب داد:بدرستي كه تو مسيح پسر خدائي.(6)پس آن وقت يسوع به خشم آمد و با غضب او را نهيب كرده،فرمود: ((برو و دور شو از من؛زيرا توئي تو شيطان و مىخواهي به من بدي كني.))(7)آنگاه يازده نفر ديگر را تهديد نموده،فرمود: ((واي بر شما اگر اين را تصديق كنيد؛زيرا من ديده ام لعنت بزرگي را از خداي بر هر كس كه اين را تصديق نمايد.))(8)آنگاه خواست تا پطرس را براند.(9)پس يازده نفر ديگر به يسوع زاري نمودند از براي او؛پس نراند او را.(10)ليكن دوباره او را نهيب داده،فرمود: ((زنهار كه مانند اين سخن بار ديگر نگوئي؛زيرا خداي تو را لعنت خواهد نمود.))(11)پس پطرس به گريه درآمد و گفت:اي آقا!از روي ناداني هرآينه سخن گفتم؛بخواه از خداي تا مرا بيامرزد.(12)آنگاه يسوع فرمود: ((هرگاه خداي ما نخواسته باشد كه خود را به بنده ي خود موسي بنماياند و نه به ايليا كه او را بسيار دوست دارد و نه به هيچ پيغمبري،آيا گمان مىكنيد كه خدا خود را به اين قوم بي ايمان بنماياند؟!(13)آيا نمىدانيد كه خئاي هرچيزي را به يك كلمه از عدم آفريده و منشأ همه ي بشر ازتوده گِلي است؟(14)پس چگونه در اين صورت خداي به انسان شبيه خواهد بود؟! (15)واي برآنان كه مىگذارند شيطان را تا ايشان را فريب دهد.))(16)چون يسوع اين بفرمود، براي پطرس به خداي زاري نمود و يازده نفر ديگر و پطرس مىگريستند و مىگفتند: چنين باد؛ چنين باد؛اي پروردگار فرخنده،خداي ما!(17)بعد از اين يسوع از آنجا منصرف شد و به جليل رفت ازبراي خاموش نمودن اين پندار باطل كه آغاز شده بود تا رخنه كند در ذهن مردم،در شأن او.
فصل هفتاد و يكم
(1)چون يسوع به بلاد خود رسيد،در همه ي اطراف جليل منتشر شد كه يسوع پيغمبر بتحقيق به ناصره آمده.(2)پس بجدّ تمام از بيماران وارسي نمودند و ايشان را نزد او حاضر نمودند و متوسل شدند به اوكه ايشان را مسح كند.(3)جمعيت بسيار زياد بود؛حتي توانگري كه به شَلي مبتلا بود، چون ورودش از در ممكن نبود،برداشته شد به بامِ خانه اي كه يسوع در آنجا بود و قوم خود را به برداشتن سقف آن امر نمود و در پارچه اي سرازير،پيش روي يسوع شد.(4)يسوع دقيقه اي درنگ نمود؛آنگاه فرمود: ((اي برادر!مترس؛زيرا بتحقيق گناهان تو آمرزيده شد.))(5)پس همه از شنيدن اين بد دل شدند و گفتند:اين كيست كه گناهان را مىآمرزد.(6)آن وقت يسوع فرمود: ((سوگند به هستي خداي،بدرستي كه من قادر نيستم بر آمرزش گناهان و نه كسي ديگر؛ليكن تنها خداي مىآمرزد.(7)اما مثل خدمتگذاري مر خداي را،مىتوانم كه به وي متوسل شوم از براي گناهان ديگران.(8)متوسل شدم به او از براي اين مريض و بدرستي كه من يقين دارم به اينكه خداي بتحقيق دعاي مرا اجابت فرمود.(9)از براي اينكه حق را بدانيد به اين انسان مىگويم به نام خدايِ پدران ما و خدايِ ابراهيم و پسرانش شفا يافته اي و برخيز.))(10)چون يسوع اين بفرمود،مريض شفا يافته،برخاست و تمجيد نمود خداي را.(11)آن وقت مردم به يسوع در آويختند،تا متوسل شود به خداي از براي بيماراني كه درخارج بودند.(12)آن هنگام يسوع بسوي ايشان بيرون شد و دست هاي خودرا بلند نموده و گفت: (13)((اي پروردگار،خدايِ لشكران،خداي زنده،خداي حقيقي، خداي قدوس كه پاينده اي!برايشان رحم كن.))(14)هر يك جواب دادند:آمين!(15)پس از آنكه اين گفته شد،يسوع دست هاي خود را بر بيماران نهاد،پس همه صحت خود را يافتند.(16)آن هنگام خداي را تمجيد نموده، گفتند: هر آينه بتحقيق خداي تفقد نموده ما را به پيغمبر خود؛ زيرا خداي فرستاده براي ما پيغمبري بزرگ.
فصل هفتادودوم
(1)شب يسوع پنهاني با شاگردان خود سخن نموده،فرمود:(2) ((حق مىگويم به شما؛بدرستي كه شيطان مىخواهد تا شما را مانند گندم غربال كند.(3)ليكن من توسل نمودم به خداي از براي شما؛ پس هلاك نخواهد شد از شما مگر آن كسي كه دام ها را براي من مىاندازد.)) (4) جز اين نيست كه آن را درباره يهودا فرمود؛زيرا فرشته جبرئيل به او گفت كه چگونه يهودا را با كاهنان همكاري بود و خبرداده بود به ايشان هرچه به آن يسوع تكلم نموده بود.(5)پس نگارنده به يسوع نزديك شده،با اشك گفت: اي معلم! به من بگوكيست آنكه تو را تسليم خواهد كرد؟(6) يسوع جواب داده،فرمود: (( اي برنابا! اين ساعت نيست ساعتي كه درآن بشناسي او را ؛ ليكن بدكار ظاهر مىسازدخود را بزودي؛زيرا زود است من از جهان بروم.)) (7)پس شاگردان آن وقت گريسته، گفتند: اي معلم!چرا ما را ترك مىفرمائي؟زيرا ما بميريم سزاوارتر است از اينكه ما را ترك كني.(8) يسوع جواب داد: ((دل هاي شما مضطرب نشود و مترسيد.(9)زيرا من آن نيستم كه شما را آفريده و نگاه مىدارد شما را.(10)اما درباره ي من،بدرستي كه بتحقيق آمده ام تا آماده كنم راه را از براي رسول الله كه زود است بياورد رهائي عالم را.(11)ليكن حذر كنيد از اينكه فريب داده شويد؛زيرا زود است بيايند پيغمبران دروغگويِ كه سخن مرا مىگيرند و انجيل مرا ناپاك مىنمايند.)) (12)آن وقت اندرياس گفت:اي معلم!براي ما علامتي ذكر كن تا او را بشناسيم.(13)يسوع جواب داد: ((بدرستي كه او در زمان شما نمىآيد؛بلكه بعد از شما به چندين سال مىآيد؛وقتي كه انجيل من باطل مىشود و نزديك است كه سي نفر مؤمن پيدا نشود.(14)در آن وقت خداي بر جهان رحم مىكند؛پس مىفرستد رسول خود را كه قرار مىگيرد بر سر او ابر سفيدي تا او را يكي از برگزيدگان خداي بشناسد و همانا زود است كه او را ظاهر سازد براي جهان.(15)زود است بيايد با قوّت عظيمىبر فاجران و براندازد بت پرستي را از جهان.(16)بدرستي كه من به آمدن او مسرور مىشوم؛زيرا بواسطه ي او زود است كه ظاهر شود و تمجيد كرده شود خداي و صدق من ظاهر شود.(17)زود است انتقام كشد از آنانكه بگويند كه من بزرگترم از انسان. (18)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه زود است ماه او را خواب دهد در خردسالي او وقتي كه بزرگ شود مىگيرد آن را با دست هاي خود.(19)پس بايد جهان حذر كند از اينكه نپذيرد او را؛زيرا زود است كه وي بت پرستان را براندازد.(20)پس بدرستي كه موسي بنده ي خداي بيشتر از آن كشت بسياري را و رحم ننمود يشوع بر شهرهائي كه آنها را سوزانيدندوكشتند كودكان را.(21)زيرا زخم مزمن با داغ درمان كرده مىشود.(22)زود است بياورد حقي را آشكار تر از ساير پيغمبران و زود است كه سرزنش كند هر كس را كه رفتار نيكو نمىكند در جهان.(23)همچنين زود است كه تحيت فرستند برج هاي شهر پدران ما،بعضي به بعضي از روي خوشحالي.(24)پس هر وقتي كه مشاهده شود بر افتادن بت پرستي از روي زمين و اعتراف كرده شود به اينكه من بشري هستم مانند ساير بشرها؛پس حق مىگويم به شماكه پيغمبرخداي آن وقت مىآيد.
فصل هفتاد وسوم
(1)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه هرگاه بخواهد شيطان كه بداند آيا شما دوستان خداي هستيد و متمكن بشود به رسيدن مقصود خود از شما،مىپسندد براي شما اينكه به هواهاي خود رفتاركنيد،زيرا كسي به شهرهاي خود هجوم ننمايد.(2)ليكن چون مىداندكه شما دشمنان او هستيد،پس زود است كه به كار خواهد بست هر دشواري را تا هلاك كند شما را.(3) ليكن مترسيد او مقاومت مىكندبا شما مثل سگ دربنده شده؛زيرا خداي دعاي مرا شنيد.)) (4)يوحنا جواب داد: اي معلم! خبر بده ما را كه چگونه آن آزماينده ي قديم در كمينگاه مىايستد از براي انسان،نه از براي ما تنها؛بلكه نيز از براي آنهائي كه زود است ايمان آورندبه انجيل.(5)يسوع فرمود: ((بدانيد كه آن شرير مىآزمايد به چهار راه.(6)اول آن وقتي كه او مىآزمايد خودش را به انديشه ها.(7)دوم وقتي كه مىآزمايد به سخن و كارها بواسطه ي خدمتگزارانش.(8)سوم وقتي كه مىآزمايد به تعليم دروغ.(9)چهارم وقتي كه مىآزمايد به تَخيّل كاذب.(10)در اين صورت بر بشر واجب است كه بسيار برحذر باشد،خصوصاً كه او راست ياوري در نهادش كه گناه را دوست دارد؛چنانكه تب دار دوست مىدارد آب را.(11)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه هرگاه انسان ازخداي بترسد،بر هر چيزي غالب مىشود؛چنانكه داوود پيغمبر مىگويد: (12)زود است كه خداي تو را بسپارد به عنايت فرشتگان خود،كه نگه دارند راه هاي تو را تا نلغزاند تو را شيطان.(13)از طرف چپِ تو هزار و از طرف راستِ تو ده هزار ساقط مىشوند تا به تو نزديك نشوند.(14)نيز وعده داده خداي ما با محبت عظيمه به زبان داوود مذكور اينكه حفظ نمايد ما را او فرموده: بدرستي كه من عطا مىكنم تو را فهمىتا تو را راه راست نمايد و به هر نحوي كه در راه هاي خود رفتار نمائي چشم خود را مىگمارم تا بر تو بيفتد.(15)ليكن چه بگويم؟(16)هرآينه بتحقيق بر زبان اشعيا فرموده: آيا فراموش مىكند مادر طفل خود را؟ليكن به تو مىگويم كه اگر او فراموش كند،پس بدرستي كه من فراموش نمىكنم تو را.(17)در اين صورت به من بگوئيد چه كس مىترسد از شيطان،هرگاه فرشتگان نگهبان او باشند و خداي زنده حامىاو باشد.(18)با اين وجود پس از ضرورت است –چنانكه سليمان پيغمبر مىفرمايد –اينكه مستعد امتحانات باشي،اي پسرك من!كه از خداي ترسان شده اي.(19)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه بر انسان است كه مانند صرافي كه نقدينه ها را جست وجو مىكند،كار كند براي اينكه افكار خود را امتحان نمايد تا خطا نورزد به آفريدگار خود.
فصل هفتاد و چهارم
(1)بودند و هميشه خواهند بود در جهان،گروهي كه باك ندارند از گناه و جز اين نيست كه ايشان دچار بزرگ ترين گمراهي باشند.(2)به من بگوئيد،چگونه شيطان خطا ورزيد؟(3)بدرستي كه او خطا نمود بمجرّد انديشه ي اينكه او بزرگ تر است شأناً از انسان.(4)خطا نمود سليمان؛زيرا او انديشيد كه تمام آفريدگان خداي را دعوت كند به وليمه اي؛پس اصلاح نمود انديشه ي او را ماهي؛چون خورد همه ي آنچه كه تهيه ديده بود.(5)از اين رو بي جهت نبود آنچه كه پدر ما داوود مىفرمايد كه:بزرگ شمردن انسان در نفس خود،مىاندازد او را در وادي اشك ها.(6)از اين رو خداي بر زبان اشعيا،پيغمبر خود،ندا مىكند:دور سازيد انديشه هاي بد خود را از چشم من. (7)پس از براي كدام غرض سليمان تذكر مىدهد، چون مىگويد:نگهدار دل خود را بدقّت ومراقبت.(8)سوگند به هستي خداي كه نفس من در حضورش مىايستد،هر چيزي گفته مىشود درباره ي انديشه هاي بد،كه باعث ارتكاب گناه مىشوند؛زيرا ممكن نيست گناه ورزيدن بدون انديشه.(9)همانا به من بگوئيد وقتي كه زارع رز مىكارد،مگرنمىكارد گياه را برگودي فرو رفته؟ (10)آري اينگونه مىكندشيطان،هرگاه بكارد گناه را.او به چشم وگوش كفايت نكند؛بلكه تعدّي كند به دل كه آ‎ن قرارگاه خداي است.(11)چنانكه خداي بر زبان موسي سخن رانده و فرموده:بدرستي كه من در دل ايشان ساكن خواهم شد تا به شريعت من راه روند.(12)همانا بگوئيد به من،هرگاه هيرودس پادشاه به شما سفارش كند تا خانه اي را كه دوست دارد در آن ساكن شود حفظ كنيد،آيا روا مىداريد كه پيلاطس،دشمن او،درآن خانه در آيد يا متاع هاي خود را در آن بگذارد؟(13)چنين نيست؛چنين نيست.(14)پس به سزاواري واجب است بر شما،كه روا مداريد شيطان دردل ها درآيد و افكار خود را در آن بگذارد.(15)زيراخداي به شما دل داده تا آن را نگهداريد و آن مسكن اوست.(16)حال ملاحظه كنيدكه چگونه صراف درنقود نگاه مىكندكه آيا صورت قيصر درست است،آيا نقره اش صحيح است يا نه؟وآيا آن از عيار معهود است؟(17)از اين رو آن را بسياردردست خود زير و روي مىكند.(18)اي عالم ديوانه!عجب حكيم و زيرك هستي در كار خود،كه در روز آخر توبيخ و تحكم مىكني برخدمتكاران خداي به اهمال وسستي ورزيدن؛زيراخدمتكاران تو بي شك از خدمتكاران خداي حكيم ترو زيرك تر هستند.(19)حال به من بگوئيد،چه كس امتحان مىكند فكر را چنانكه صراف امتحان مىكند قطعه ي نقود نقره را؟(20)هيچ كس؛نه،مطلقاً.))
فصل هفتادو پنجم
(1)در اين وقت يعقوب گفت: اي معلم ! چگونه امتحان فكر شبيه مىشود به امتحان قطعه اي نقود؟(2)يسوع فرمود((بدرستي كه نقره ي در فكر همانا پرهيزگاري است ؛زيرا هر فكر عاري از تقوا از شيطان مىآيد.(3)صورت درست ، همانا پيروي پاكان و پيغمبران است كه واجب است برما تبعيت از آنها.(4)وزن فكر، همانا محبت خداست كه واجب است اينكه عمل شود هر چيزي به موجب آن. (5) بدين خاطر است كه دشمن در آنجا انديشه هائي آورد كه منافي تقوا است در همسايگانتان و مطابق است با جهان تا جسد را فاسد كند و مطابق است با محبت جهاني تا محبت خداي را فاسد كند.)) (6)برتولما گفت:اي معلم!چگونه انديشه كنيم تا درامتحان نيفتيم؟(7)يسوع در پاسخ گفت: ((شما را دو چيز لازم است.(8)نخست آنكه بسيار بر آن عادت كنيد.(9)دوم آنكه كم سخن گوئيد(10)زيرا كاهلي غسلگاهي است كه درآن هر منكر نجسي مجتمع ميشود.(11) بسيار گفتن،اسفنجي است كه گناهان را مىمكد.(12)پس لازم است كه كار شما منحصردر به كار واداشتن جسد نباشد؛بلكه واجب است كه نفس شما نيز مشغول به نماز باشد.(13)بلكه واجب است كه از نماز هيچ وقت بريده نشود.(14)بدرستي كه من براي شما مَثَلي مىزنم.(15)مرد بدي در دهي بود كه از آن جهت،هيچ كس از آنانكه او را مىشناختند نمىپذيرفت كه در مزرعه ي او زراعت كند.(16)پس گفت،مثل گفتن بدكار:به بازار مىروم تا بيابم گروهي تنبل و بيكار را كه بيايند و رَز مرا بكارند.(17)پس اين مرد از خانه ي خود بيرون شد و بسياري از ناآشنايان بيكار مفلس را پيدا كرد.(18)با ايشان سخن گفت و ايشان را به رزستان خود كشيد.(19)اما آنانكه شناخته بودند او را و پيشتر با او كار كرده بودند،هيچ كس از ايشان آنجا نرفت.(20)پس آنكه بد مىدهد و آنكه بد ادا مىكند،همانا او شيطان است.(21)زيرا او كاري مىدهد كه مزد انسان در خدمت او آتش جاويد است.(22)پس او از براي همين از بهشت بيرون آمده و مىگردد به جست وجوي كار كنان.(23)او همانا براي كار خودش تنبل ها را،هركس كه باشند،به مزد مىگيرد و خصوصاً كساني كه او را نمىشاسند.(24)كفايت نمىكند مطلقاً به جهت گريختن از شر او،اينكه انسان او را بشناسد تا از او نجات يابد؛بلكه واجب است به عمل آوردن كارهاي نيكو،جهت غلبه نمودن بر او.
فصل هفتاد و ششم
بدرستي كه مثلي براي شما مىزنم.(1)مردي سه رزستان داشت كه آنها را به سه رزبان اجاره داده بود.(2)چون اولي ندانست كه چگونه رز را بكارد،(3)پس از رز او جز برگ بيرون نيامد.(4)اما دومى،تعليم كرد به سومىكه چگونه بايد رز كاشت.(5)پس اوبه سخنانش گوش داد ورز را آنگونه كه او راهنمايي كرده بودش كاشت ؛پس رزِ مرد سومىبرِ بسيار آورد.(6)ليكن دومىدر كاشتن رز اهمال نموده ،وقت خود را فقط به حرف زدن گذرانيد.(7)پس چون وقت دادن مال الاجاره به صاحب رز رسيبد،اولي گفت:اي آقا بدرستي كه من نميدانم چگونه رز تو زراعت ميشود و از اين رو امسال مرا ثمري نشد.(8)آقا جواب داد:اي احمق!مگر تو تنها در جهان سكونت مىكني، حتي از رزبان دوم من،كه خوب مىداندچگونه زمين زراعت مىشود مشورت نمىكني؛ پس محتوم است بر تو اداي حق من.(9)چون اين بگفت،حكم كرد كه به زندان رفته،مشغول باشد، تا اينكه پس بدهد به آقاي خود كه بر ناداني او ترحم فرموده؛سپس او را آزاد فرمود و گفت:برو كه من بعد از اين نمىخواهم كه به رز من مشغول باشي و تو را همين بس كه به تو مىبخشم وام تو را.(10)دومىآمد و آقا به او فرمود:مرحباً به رزبان من؛كو آن ثمرهائي كه به آنها مديون مني؟ (11)چون تو بخوبي مىدانستي كه چگونه رزها را نيكو كني؛پس بيقين رزي كه به تو اجاره داده ام بايد بسيار ثمر آورده باشد.(12)دومىجواب داد:اي آقا!رز تو روي به تنزل آورده؛زيرا من تاك بُري نكرده و زمين را زراعت ننموده ام و اين رز بار نياورد؛از اين جهت نمىتوانم كه مالت را به تو بدهم.(13)آقا سومىرا خواند و متحيرانه به او گفت:همانا تو به من گفتي كه اين مردي كه رز دوم را به او اجاره داده ام تو را تمام تعليم نمود زراعت رزي را كه به تو اجاره داده ام. (14)چگونه مىشود كه رزي كه به او اجاره داده ام بار نياورد با اينكه خاك يكي است.(15) سومىجواب داد: اي آقا! رز فقط به سخن زراعت نمىشود؛بلكه بر آنكه مىخواهد استيجار، او را فرض است كه هر روز پيرهنش پر شود از عرق.(16) چگونه رزستان تو ثمر دهد و حال آنكه رزبان هيچ كاري نمىكند جز بيهوده صرف نمودن وقت به سخن گفتن.(17)اي آقا!هيچ شكي نيست در اينكه هرگاه عمل مىكرد به آنچه گفته بود،هر آينه اجرت پنج ساله ي رز را داده بود؛زيرا من كه پُر گفتن نمىتوانم،اجرت دو ساله را به تو دادم.(18)پس آقا در غضب شد و به رزبان با حقارت فرمود:حالا تو كار بزرگي كردي بواسطه ي توجه نكردن از درختان و عمل نياوردن رز؛پس مرا بر تو سزاي بزرگي است.(19)آنگاه خدمتكاران خود را خوانده،حكم داد به زدن او بدون ترحم.(20)او را در زندان نمود زير شكنجه ي خدمتكار جفا پيشه اي كه هر روز او را مىزد.(21)مطلقاً نخواست او را به شفاعت دوستانش رها كند.
فصل هفتاد و هفتم
(1)راستي شما را مىگويم بسيار زود است گروهي بگويند به خداي در روز جزا:اي پروردگار! هرآينه ما بشارت داديم و تعليم كرديم شريعت تو را.(2)ليكن هم زود است كه سنگ ها نيز به صدا آيند بر ضد ايشان و بگويند:چون فقط ديگران را بشارت داده ايد،پس به زبان خود خودتان را محكوم ساخته ايد،اي گنهكاران!)) (3)يسوع آنگاه فرمود: ((خداي سوگند به حيات مىكند كه:بدرستي آن كسي كه حق را مىداند و برعكس آن رفتار كند،به عقاب سوزناك گرفتار خواهد شد؛ حتي اينكه نزديك مىشود كه شياطين بر او رحم كنند.(4)همانا به من بگوئيد،آيا خداي شريعت را براي دانستن عطا فرموده يا براي عمل كردن؟(5)براستي به شما مىگويم كه غايت هر عملي همان حكمت است كه هر چه را مىداني به عمل آري.(6)به من بگوئيد،هرگاه كسي بر سفره اي نشسته باشد و به دو چشم خود طعام خوش گواري را ببيند،ليكن اختيار كند به دست هاي خود چيز هاي مرداري را و آنها را بخورد،آيا ديوانه نيست؟))(7)پس شاگردان عرض كردند:آري؛البته.(8)آن وقت يسوع فرمود: ((بدرستي كه تو از تمام ديوانگان همانا ديوانه تري اي انسان!كه آسمان را به ادراك خود مىشناسي و جهان را به خواهش نفس خود مىخواهي.(10)لذايذ بهشت را به ادراك خود مىشناسي و به اعمال خود شقاوت دوزخ را اختيار مىكني.(11)هر آينه تو چگونه دلاوري هستي،اي آنكه شمشير را مىافكني و غلاف را بر مىداري كه جنگ كني؟!(12)مگر نمىدانيد آنكه در تاريكي راه مىرود روشني را مىخواهد؟ اما نه فقط براي اينكه روشني را ببيند؛بلكه تا راه راست را دريابد و راه رود با ايمني تا به كاروانسرا برسد.(13)عجب بد بختي اي عالمىكه واجب است به تو هزار بار توهين شود و دشمن داشته شوي!زيرا خداي ما هميشه خواسته است كه راه را بشناسي و فروع راه شناسي را بواسطه ي پيغمبران پاك خود بر تو مرحمت فرموده تا بسوي وطن و استراحتگاه خود بروي.(14)ليكن تو اي شرير!از رفتن تنها روي گردان نشدي؛بلكه آنچه از آن بدتر است به جا آوردي كه نور را تحقير كردي.(15)هرآينه مثل شتر درست آمد كه گويند او را راغب نيست كه از آب صاف بنوشد؛زيرا نمىخواهد روي زشت خود را ببيند.(16)چنين مىكند صالحي كه كار بد مىكند. (17)زيرا او مكروه مىداند نور را تا كارهاي زشت او دانسته نشود.(اما آن كسي كه داده مىشود به او حكمتي و قناعت نكند به اينكه كار نيكو نكند،بلكه از آن بدتر مىكند به اينكه آن را در شر صرف نمايد،به آن كسي ماند كه عطايا را آلات كشتن عطا دهنده قرار مىدهد.
فصل هفتاد و هشتم
(1)راست مىگويم به شما،بدرستي كه خداي شفقت نورزيد بر سقوط شيطان؛اما شفقت ورزيد بر سقوط آدم.(2)كافي است شما را بدانيد بدي حال كسي را كه مىشناسد نيكوئي را و كار زشت مىكند.مىداند خير را و به جا مىآورد شر را.))(3)پس در اين وقت اندرياس گفت:اي معلم!خوب است كه علم ترك كرده شود از ترس سقوط در چنين حالتي.(4)يسوع جواب داد: ((هرگاه جهان بي آفتاب و انسان بي دو چشم و روان بي ادراك نيكو باشد،آن وقت بي معرفتي هم نيكو خواهد بود.(15)راست مىگويم به شما؛بدرستي كه نان،زندگاني جهان را به شما افاده نمىكند،چنانكه علم افاده مىكند زندگاني جاودان را.(6)مگر نمىدانيد كه خداي امر فرموده به علم.(7)زيرا خداي چنين مىفرمايد:از پيران خود بپرس تو را ايشان تعليم خواهند كرد.(8)خداي درباره ي شريعت مىفرمايد:وصيت مرا جلو چشم هاي خود بگذار و تفكر كن در آن هنگامىكه مىنشيني و راه مىروي و در هر وقت.(9)پس شما را ممكن است اكنون كه بدانيد،اگر بي علمىخوب بود.(10)بدرستي كه هركس خوار بشمرد حكمت را هر آينه بد بخت و شقي است. زيرا ناچار از حيات جاوداني بي بهره خواهند ماند.))(11)يعقوب گفت:اي معلم!مىدانيم كه نه ايوب از هيچ معلمىتعليم گرفته و نه ابراهيم و با وجود اين هر دو پاك و پيغمبر بودند.(12) يسوع جواب داد: ((حق به شمامىگويم؛همانا هر كس كه از كسان عروس است،به عروسي دعوت كرده نمىشود؛زيرا او در خانه ي عروس ساكن است؛بلكه كساني كه دور از خانه اند دعوت مىشوند.(13)پس مگر نمىدانيد كه پيغمبران خداي در خانه ي نعمت خداي و رحمت او هستند.(14)پس شريعت خداي در ايشان آشكار است؛چنانكه داوود،پدر ما در اين خصوص مىفرمايد: بدرستي كه آن كس كه شريعت خداي در دلش هست پس راه او كنده نمىشود. (15)حق مىگوي؛بدرستي كه خداي ما چون انسان را آفريد او را تنها نيكوكار نيافريد؛بلكه در دلش نوري نهاد تا او را بنماياند اينكه سزاوار است او را خدمت خداي.(16)همانا اگر با گناه تاريك شود اين نور،پس آن خاموش نمىشود.(17)زيرا هر گروهي اين رغبت را در خدمت خداي دارند،با وجود اينكه ايشان خداي را گم كرده اند و خدايان باطل دروغ را پرستيده اند. (18)از اين رو واجب شد كه انسان از پيغمبران خداي علم بياموزد؛زيرا نوري كه به ايشان تعليم مىكند راهِ به بهشت رفتن را كه وطن ماست،به خدمت خداي واضح است.(19)چنانكه واجب است كه آورده شود و مداوا شود، كسي كه در چشم او مرض است. ))
فصل هفتاد و نهم
(1)يعقوب پرسيد:چگونه پيغمبران ما را تعليم مىكنند و حال آنكه ايشان مُردگانند؟(2)چگونه تعليم مىدهد كسي كه به پيغمبران معرفت ندارد؟(3)يسوع جواب داد: ((تعاليم ايشان مدوّن است؛ پس واجب است مطالعه ي آن؛زيرا نوشته به منزله ي پيغمبري است براي تو.(4)راستي به شما مىگويم؛آنكه خوار مىدارد نبوّت را،نه فقط پيغمبر را خوار مىكند،بلكه خوار مىكند همچنين خدائي را كه فرستاده است آن پيغمبر را.(5)اما آنچه مخصوص است به گروه هائي كه نمىشناسند پيغمبر را،پس بدرستي كه به شما مىگويم،هر گاه در آن اقطار مردي زندگاني كند،چنانكه دل او. به او وحي كند و نكند به ديگران چيزي را كه دوست ندارد كه به او از ديگران برسد و بدهد به نزديكان خود چيزي را كه دوست دارد از ديگران بگيرد،رحمت خداي از چنين مردي كناره نخواهد گرفت.(6)پس از اين رو خداي بر او آشكار شود و به رحمت خود شريعت خود را در وقت مرگ به وي نشان دهد،اگر چه پيش از آن نباشد.(7)شايد در دل شما خطور كند كه خداي شريعت را بجهت محبت به شريعت،به او داده.(8)بدرستي كه اين باطل ست؛بلكه خداي خود را عطا فرموده تا انسان كار نيكو كند بجهت محبت خداي.(9)پس هرگاه بيابيد انساني را كه بجهت محبت او كار نيكو مىكند،آيا گمان مىكنيد كه وي را خوار مىكند.(10)نه چنين است و نه چنين است؛بلكه او را بيشتر از آنانكه شريعت را به ايشان عطا فرموده دوست مىدارد.(11)همانا من مثلي براي شما ميزنم.مردي بود كه املاك بسياري داشت و از جمله املاك او زمين خشكي بود كه نمىرويانيد جز چيزهائي كه ثمري نداشتند.(12)در بين اينكه روزي بر اين زمين خشك راه مىرفت،در ميان آن گياه هاي بي بر،برخورد به گياهي نيكو و با ثمر.(13)پس اين مرد با خود گفت كه چگونه اتفاق افتاده كه اين گياه،اين ثمرهاي خوشگوار را در اينجا بارور شده است.(14)من نمىخواهم كه او اينجا باقي بماند و بريده شده،در آتش نهاده شود.(15)آنگاه خدمتكاران خود را خواند و به ايشان امر فرمود به كندن آن و نهادن آن در بستان خودش.(16) بدرستي كه من مىگويم به شما، اينچنين حفظ مىكند خداي ما از شراره دوزخ كساني را كه نيكوكارند،هرجا كه باشند.
فصل هشتادم
(1)به من بگوئيد،آيا ايوب در غير سرزمين عوص ساكن شد در ميان بت پرستان؟(2)موسي از زمان طوفان چه مىنويسد؟(3)بگوئيد به من.(4)بدرستي كه او مىگويد:نوح نعمتي از خداي يافت.(5)پدر ما ابراهيم پدري داشت كه هيج ايمان نداشت؛زيرا او مىساخت و مىپرستيد بت هاي باطل را.(6)لوط ساكن شد در ميان بدترين مردمىكه بر زمين بودند.(7)همانا بتحقيق بختنصر دانيال را اسيرگرفت و او طفل بود با حننيا و عزريا وميشائيل كه جز دو سال عمر نداشتند وقتي كه اسير شدند و درميان جماعتي از خدمتكاران بت پرست پرورش يافتند.(8)قسم به هستي خداي بدرستي كه چنانكه آتش چيز هاي خشك را مىسوزاند و آنها را شعله ور مىگرداند، بدون تميز ميان زيتون و سرو و خرما،همچنان خداي ما رحم مىفرمايد بر هر كه نكوئي كند بدون آنكه فرق بگذارد ميان يهودي و سكيتي و يوناني يا اسماعيلي.(9)ليكن اي يعقوب!در اينجا دل تو توقف نكند؛زيرا هر جا كه خداي پيغمبر فرستاده لازم است بر تو كه حكم خود را انكار نمائي و متابعت پيغمبركني.(10)نه اينكه بگوئي كه چرا اين را مىگويد،براي چه امر و نهي مىكند.(11)بلكه بگو اينچنين خداي خواسته و اينچنين امر مىفرمايد.(12)مگر خداي به موسي چه فرمود وقتي كه موسي را اسرائيل حقير شمرد؟فرمود:بدرستي كه ايشان تو را حقير نشمردند؛ بلكه ايشان مرا حقير شمردند.(13)راست مىگويم به شما؛همانا واجب نيست بر انسان اينكه زمان حيات خود را در ياد گرفتن كلام و خواندن صرف نمايد؛بلكه صرف نمايد در ياد گرفتن اينكه چگونه به نيكي مشغول شود.(14)همانا بگوئيد كدام خادم هيرودس نمىخواهد خشنودي او را به اينكه به تمام كوشش خدمت نمايد؟(15)واي بر عالمىكه مىخواهد خشنود سازد كالبدي را كه جز گِل و سِرگين نيست و نمىخواهد –بلكه فراموش مىكند،خدمت خدائي را كه آفريده است هر چيزي را آنكه مجيد است پيوسته.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home