انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Thursday, October 14, 2004

فصلهاي 40 تا 50

فصل چهلم
(1)پس چون شيطان اين بدانست،پاره پاره شد از خشم.(2)پس نزديك دروازه ي بهشت شد، آنجائي كه پاسبان ماري بود وحشتناك كه اندام او مثل شتر و ناخن هاي قدم او تيز بود از هر سو،مثل تيغ سرتراش.(3)پس دشمن به او گفت:بگذار مرا كه داخل بهشت شوم.(4)مار جواب داد:چگونه تن در دهم تو را به داخل شدن،حال آنكه بتحقيق خداي امر فرموده مرا به اينكه برانم تو را.(5)شيطان گفت:مگر نمىبيني چقدر خداي تو را دوست مىدارد؛زيرا بيرون بهشت تو را به پاي داشته تا پاسباني كني مشتي از خاك را و او انسان است.(6)پس هرگاه مرا داخل كني به بهشت مىگردانم تو را سهمناك،چنانكه هر كسي از تو بگريزد.(7)پس مىروي و اقامت مىكني بر حسب اراده ي خود.(8) مار گفت:چگونه داخل نمايم تو را؟(9)شيطان جواب داد: تو دهان خود باز كن تا داخل شوم به شكم تو.(10)وقتي كه داخل بهشت شدي بگذار مرا نزديك اين دو مشت ازخاك،كه تازگي راه مىروند.(11)پس به جا آورد مار آن وقت آن كار را. (12)شيطان را نهاد به پهلوي حوا؛زيرا جفتش ادم به خواب بود.(13)پس شيطان دگرگون شد براي آن زن به صورت فرشته ي خوشروئي و گفت او را:چه جهت دارد كه نمىخوريد از اين سيب و اين گندم؟(14)حوا جواب داد: خداي به ما فرموده، بدرستي كه اگر ما از آن بخوريم ناپاك مىشويم و از آن روي ما را از بهشت خواد راند.(15)پس شيطان جواب داد:او راست نگفته.(16)پس واجب است بشناسي كه خداي شرير و حسود است.(17)از اين رو متحمّل همسران نمىشود.(18)ليكن او بنده مىسازد هر كسي را.(19)او جز اين نيست كه شما را اين گفته تا همسر او نشويد.(20)ليكن هرگاه تو و شوهرت به پند من عمل كنيد،پس بدرستي كه شما خواهيد خورد از اين ثمرها،چنانكه از غير آنها مىخوريد.(21)آنگاه فروتن نمانيد براي ديگران. (22) بلكه خير و شر را خواهيد شناخت مثل خداي، و خواهيد كرد آنچه را كه مىخواهيد. (23) زيرا شما دو همسر خداي مىشويد.(24) پس گرفت حوا آن وقت و خورد از اين ثمرها. (25)چون جفتش بيدار شد او را خبر داد به هر آنچه شيطان گفته بود.(26)پس برداشت از انها آنچه را كه پيش كرد زن او براي او و خورد.(27)در بين اينكه طعام فرو شده بود آدم ياد آورد سخن خداي را.(28)از آن رو خواست كه برآورد طعام را،پس دست به گلوي خود نهاد،آنجائي كه هر انساني را نشانه است.
فصل چهل و يكم
(1)آن وقت هر دوشان دريافتند كه ايشان برهنه اند.(2)پس از ان رو شرم نمودند و برگ هاي انجير را گرفتند و جامه براي عورت خود ساختند.(3)پس چون زوال ظهر شد،ناگاه جبروت خداي ظاهر شدو آدم را ندا درداد:آدم كجائي تو؟(4)آدم جواب داد:اي پروردگار!پنهان شده ام؛ زيرا من و زن من برهنه ايم؛پس بدين سبب حيا مىكنيم كه فرا شويم.(5)از شما كسي نمىستاند ازارهاي شما را مگر اينكه از آن ثمر خورده و به سبب آن نجس شده باشيد.(6)ممكن نمىشود شما را پس از اين در بهشت درنگ نمائيد.(7)آدم جواب داد:اي پروردگار!همانا آن زني كه به من عطا فرمودي از من طلب كرد كه بخورم؛پس خوردم از آن.(8)آن وقت خداي زن را فرمود:چه جهت داشت كه به جفت خود طعامىمانند اين دادي؟(9)حوّا جواب داد:بدرستي كه شيطان مرا فريب داد؛پس خوردم.(10)خداي فرمود:چگونه آن رانده شده اينجا داخل شد؟(11)حوا جواب داد: بدرستي كه ماري كه بردروازه ي شمالي بهشت است او را حاضر نمود او را نزد من.(12)پس خداي به آدم فرمود:بايد زمين به عمل تو ملعون باشد؛زيرا تو گوش دادي به سخن زن خود و آن ثمر را خوردي.(13)بايد يروياند براي تو خسك و خار را.(14)بايد بخوري نان را به عرق جبين خود. (15)ياد آور كه تو خاكي و به خاك برخواهي گشت.(16)آنگاه با حوّا تكلم نموده فرمود: توئي آنكه به شيطان گوش دادي.(17)به جفت خود آن طعام را خوراندي؛پس درنگ خواهي كرد زير تسلّط مرد كه با تو چون كنيز رفتار كند.(18)پس برمىداري اولاد را به رنج.(19)چون مار را بخواند،فرشته ميخائيل را كه شمشير خداي را بر مىدارد نيز بخواند و فرمود:نخست بران اين مار بد گوهر را از بهشت.(20) پس چون بيرون شد اندام او را قطع كن.(21) هر گاه بخواهد راه رود واجب شود كه بخزد.(22)پس خداي شيطان را بعد از آن آواز كرد:پس آمد خندان.(23)فرمود او را:چون تو اي رجيم!فريب دادي اين دو را و گردانيدي ايشان را ناپاك،مىخواهم داخل كني در دهان خود هر نجاست را كه در ايشان و در فرزندان ايشان است،هر وقتي كه توبه كنند و مرا به راستي عبادت نمايند،از ايشان بيرون شود آن نجاست؛پس بگردي شكم پر شده به نجاست.(24)شيطان فرياد برآورد فرياد ترسناكي.(25)گفت:چون تو مىخواهي بنمائي مرا بد تر از آنچه بر آنم،پس بدرستي كه من بگردانم خود را چنانكه بايد بشوم.(26)آن وقت خداي فرمود:باز گرد اي لعين! از حضور من.(27)پس شيطان باز گشت.(28)آنگاه خداي به آدم و حوّا-كه سخت مىگريستند- فرمود:بيرون شويد از بهشت.(29)پس جهاد كنيد با بدن هاي خودتان و ناتوان نشود اميد شما.(30)زيرا مىفرستم فرزند شما را به نحوي كه ممكن شود براي ذريه ي شما تا بردارد گمراهي شيطان را از جنس بشري.(31)زيرا زود است عطا كنم رسول خود را و زود است بيايد هر چيزي را.(32)پس جبروت خداي در پرده شد و راند ايشان را فرشته ميخائيل از فردوس.(33)
چون آدم ملتفت شد،ديد مكتوبي را بالاي دروازه كه:لااله الاّ الله محمّد رسول الله.(34)پس اين و قت گريست وگفت:اي فرزند شايد خداي بخواهد كه بزودي بيائي و ما را از اين بدبختي برهاني.))(35)يسوع چون اين بگفت،فرمود: ((اينچنين خطا كردند شيطان و آدم بسبب كِبر.(36)اما يكي از آنها،پس بجهت اينكه انسان را خوار شمرد.(37)ديگري بجهت اينكه خواست بگرداند خود را همسر خداي.))
فصل چهل و دوم
(1)گريستند شاگردان بعد از اين خطاب.(2)يسوع نيز گريان بود،آنگاه ديدند بسياري را از آنانكه آمده بودند تا جست و جو كنند او را.(3)زيرا رؤساي كاهنان راي مىزدند ميان خود، تا براندازند او را به سخنش.(4)از اين رو فرستادند لاوي ها و بعضي از كاتبان را كه از او پرسيده، بگويند تو كيستي.(5)پس اعتراف نمود يسوع و فرمود: ((براستي و درستي كه من مسيا نيستم.)) (6)پس گفتند:آيا تو ايليا يا ارميا يا يكي از پيغمبران پيشين هستي؟(7)يسوع جواب داد: ((چنين نيست.))(8)آن وقت گفتند:كيستي تو؟(9)بگو تا شهادت دهيم براي آنانكه ما را فرستاده اند. (10)پس آن وقت يسوع فرمود: ((منم،آوازي فرياد كننده در همه ي يهوديه،(11)كه فرياد مىكند،آماده سازيد راه فرستاده ي پروردگار را آنگونه كه او نوشته شده است در اشعيا.))(12) گفتند:هرگاه تو نيستي مسيا ونه ايليا و نه هيچ پيغمبري،پس چه جهت دارد كه بشارت مىدهي به تعليم تازه و خود را مىنمائي بزرگتر در شأن از مسيا؟(13)يسوع جواب داد: ((بدرستي معجزاتي كه خداي آنها را بر دست من مىكند،ظاهرمىكند آنها را،چون سخن مىكنم به آنچه خداي مىخواهد.(14)من نمىشمارم خود را مانند كسي كه از او سخن مىرانيد.(15)زيرا من لايق آن نيستم تا بگشايم بند چكمه يا دوال هاي نعلين رسول الله را، كه او را مسيا مىناميد. (16)او كسي است ك پيش از من آفريده شده و زود است بعد از من بيايد.(17)زود است بياورد كلام حق را و نمىباشد آئين او را نهايتي.))(18)پس لاوي ها وكاتبان به نوميدي برگشتند. (19)آنگاه حكايت نمودند هر چيزي را بر رؤساي كاهنان،آنانكه گفته بودند بدرستي كه شيطان بر پشت اوست و او مىخواند هر چيزي را بر او.(20)پس يسوع به شاگردانش گفت: ((حق مىگويم به شما؛ بدرستي كه رؤسا و شيوخ طايفه ي ما،انتظار گردش روزگار را عليه من مىبرند.)) (21)پس پطرس گفت:مرو بعد از اين به اورشليم.(22)پس يسوع به او فرمود: ((بدرستي كه تو هر آينه كودني ونمىداني چه مىگوئي.(23)زيرا برمن است اينكه متحمّل شوم رنج هاي بسياري را.(24)زيرا اينچنين متحمّل شدند همه ي پيغمبران و پاكان خداي.(25)ليكن مترس؛زيرا يافت مىشودگروهي با ما وگروهي برما.))(26)چون يسوع اين بفرمود،برگشت ورفت به كوه طابور. (27)برشد با او پطرس ويعقوب و يوحنا و برادرش،با كسي كه مىنويسد اين را.(28)پس تابان شد بالاي ايشان نور بزرگي.(29)جامه هاي يسوع سفيد شد مانند برف.(30)درخشيد روي او چون آفتاب.(31)كه ناگاه موسي و ايليا بتحقيق آمدند و با يسوع سخن مىكردند درباره ي آنچه زود است فرود آيد به قوم ما و به شهر مقدّس.(32)پس پطرس به سخن درآمده گفت:اي پروردگار!خوب است اينجا باشيم.(33)پس هر گاه بخواهي وضع مىكنيم سه سايبان؛تو را يكي و موسي را يكي و ديگري ايليا را.(34)در بين اينكه سخن مىكرد فرا گرفت او را ابر سفيدي. (35)ناگاه آوازي شنيدند كه مىگفت:نظر كنيد خدمتكار مرا كه به او مسرور شدم.(36)به او گوش بدهيد.(37) پس شاگردان ترسيدند و افتادند با روي هاي خود بر زمين؛ گويا كه ايشان مردگانند.(38)آنگاه يسوع فرود آمد و شاگردان خود برخيزانيده،فرمود: ((مترسيد؛زيرا خداي دوست مىدارد شما را و اين كار را از آن رو كرد تا به سخن من ايمان بياوريد.))
فصل چهل و سوم
(1)يسوع فرود آمد به سوي هشت شاگردي كه در پائين انتظار او را داشتند.(2)حكايت نمودند اين چهار بر آن هشت،هر آنچه را ديده بودند.(3)اينطور زايل شد در آن روز از دل ايشان هر شكّي در يسوع،مگر يهوداي اسخريوطي كه ايمان به كسي نياورد .(4)يسوع نشست بر دامنه ي كوه و از ميوه هاي صحرائي خوردند؛زيرا نبود نزد ايشان ناني.(5)آن وقت اندرياس گفت:هر آينه خبر داده اند ما را به چيزهاي بسياري از مسيا؛ پس كرم كن به آشكار گفتن براي ما به هر چيزي.(6)يسوع فرمود‏‏‎‍‍: ((هر آنكه عمل مىكند،پس جز اين نيست كه عمل مىكند براي پاياني كه درآن بي نيازي بيابد.(7)از اين رو به شمامىگويم كه همانا چون خداي در حقيقت كامل بود، هيچ حاجتي به غنا نداشت.(8)زيرا غنا نزد خود اوست.(9)همچنين چون خواست عمل مىكند، آفريد پيش ازهر چيزي روان رسول خود را و ازبراي او به آفرينش همه پرداخت.(10)تا آفريدگان، خوشي وبركت بيايبند به خداي.(11)نيز مسرور نمايد رسول خود را به همه ي آفريدگان خود كه تقدير فرموده اينكه بندگان او باشند.(12) چه جهت دارد؟ آيا جز آن بود كه خداي آن را مىخواست؟(13)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه هر پيغمبري هر وقتي كه بيايد،همانا جز اين نيست كه فقط از براي يك امت حامل مىشود نشانه ي رحمت خداي را.(14)پس از اين روست كه سخن ايشان تجاو زنمىكند ازآن طايفه كه بسوي ايشان فرستاده شده اند.(15)ليكن رسول خداي هر وقتي كه بيايد،مىدهد خداي به او آنچه را كه آن بمنزله ي انگشتريِ دست اوست.(16) پس حامل مىشود خلاص و رحمت را براي امت هاي زمين،آنانكه تعليم او را مىپذيرند.(17)زود است او بيايد با توانائي بر ستمگران.(18)آنگاه براندازد عبادت بت ها را بحيثي كه شيطان رسوا شود.(19)زيرا اينچنين خداي وعده نموده به ابراهيم و به او فرموده: بدرستي كه به نسل تو همه ي قبايل زمين را بركت مىدهم و همچنانكه اي ابراهيم!شكستي بت ها را شكستني،نسل تو نيز زود است چنين كند.))(20)يعقوب گفت:اي معلم!به ما بگو اين عهد را با كه ساخت؟(21)بدرستي يهود مىگويند با اسحاق است.(22)اسماعيلي ها مىگويند با اسماعيل است.(23)يسوع فرمود: ((داوود پسر چه كسي و از كدام ذريه بود؟.))(24)يغقوب جواب داد:از اسحاق؛چونكه اسحاق پدر يعقوب بود و يعقوب پدر يهودا، كه از ذريه ي اوست داوود.(25) آن وقت يسوع فرمود: ((وقتي كه رسول الله بيايد،پس از نسل كه خواهد بود؟))شاگردان جواب دادند:از داوود.(27) پس يسوع فرمود: ((با خود خيانت در نصيحت مكنيد.(28)زيرا مىخواند داوود او را ربّ در روح،كه:اينچنين گفته خداي،رب مرا كه بنشين به دست راست من تا بگردانم دشمنان تو را جاي سودن قدم هاي تو.(29)مىفرستد خداي عصاي تو را كه زود است صاحب تسلط شود در ميان دشمنانت.(30)پس هر گاه رسول الله كه شما او را مسيا مىناميد،پسر داوود باشد،پس چگونه او را داوود رب مىنامند؟!(31)تصديق كنيد مرا؛زيرا به شما راستي مىگويم بدرستي كه عهد بسته شده است با اسماعيل نه با اسحاق.))
فصل چهل و چهارم
(1)آن وقت شاگردان گفتند:اي معلم!در كتاب موسي چنين نوشته شده كه عهد با اسحاق بسته شده است.(2)يسوع آهي كشيده،جواب داد: ((آنچه نوشته شده همين است.(3)ليكن نه موسي نوشته و نه يشوع.(4)بلكه احبار ما نوشته اند،آنانكه نمىترسند از خداي.(5)حق مىگويم به شما، بدرستي كه هر گاه به كار بريد نظر را در سخن فرشته جبرئيل خواهيد دانست خباثت كاتبان و فقهاي ما را.(6)زيرا فرشته گفت:اي ابراهيم!زود است كه همه ي جهان بدانند كه خداي دوست مىدارد تو را .(7)ليكن چگونه جهان بداند محبّت تو را به خداي.(8)براستي واجب است بر تو اينكه بكني چيزي از براي محبّت خداي.(9)ابراهيم پاسخ داد:همانا اينكه بنده ي خداي آماده است تا بكند هرآنچه را خداي مىخواهد.(10)پس خداي با ابراهيم به سخن درآمد و فرمود: بگير اولين زاده ي خود را و بر كوه بر شو تا پيش كني او را به قرباني.(11)پس چگونه اسحاق اولين زاده مىشود؟و حال آنكه،چون او زاده شد،اسماعيل هفت ساله بود.))(12)پس آن وقت شاگردان گفتند:بدرستي كه خدعه ي فقها هر آينه آشكار است.(13)از اين رو بگو به ما حق را؛زيرا مىدانيم كه تو فرستاده شده از سوي خدائي.(14)پس يسوع آن وقت فرمود: ((حق مىگويم به شما؛ بدرستي كه شيطان طلب مىكند هميشه باطل نمودن شريعت خداي را.(15)پس از اين جهت بتحقيق امروز ناپاك نموده اند او،پيروان او،رياكاران و بدكاران هرچيزي را.(16)پيشينيان آنها به تعليم دروغ و پسينيان به زندگاني هرزه.(17)حتي اينكه تقريباً نزديك است كه حق يافت نشود. (18)واي بر رياكاران؛زيرا مدح اين جهان از آنان،زود است برگردد بر آنها به اهانت و عذاب در دوزخ.(19)بدين جهت به شما مىگويم،بدرستي كه رسول خداي نيكوئي است كه مسرور مىسازد هرآنچه را كه ساخته است خداي تقريباً.(20)زيرا زينت داده شده است به روح دانش و مشورت.(21)روح حكمت و توانائي،(22)روح خوف و محبت.(23)روح انديشه و ميانه روي. (24)زينت داده شده است به روح محبت و رحمت.(25)روح عدل و پرهيزگاري.(26)روح لطف و صبر،كه گرفته است آنها را خداي،سه برابر آنچه عطا فرموده به ساير خلق خود.(27) چه با سعادت است زماني كه زود است بيايد در آن زمان به سوي جهان.(28)مرا تصديق كنيد، كه ديدم او را و تقديم كردم براي او احترام را،چنانكه ديده است او را هر پيغمبري.(29)زيرا خداي عطا مىكند به ايشان روح او را به نبوت.(30)چون ديدم او را از تسلّي پر شده،گفتم: اي محمد!خداي با تو باد و مرا لايق آن نماياد كه دوال نعل تو را باز كنم.(31)زيرا هرگاه به اين افتخار برسم،خواهم شد پيغمبري بزرگ و قدوس خداي.))(32)چون يسوع اين بفرمود شكر خداي نمود.
فصل چهل و پنجم
(1)فرشته جبرئيل بر يسوع فرود آمد و با او آشكارا سخن نمود؛حتي ما نيز آواز را شنيديم كه مىگفت:برخيز و برو به اورشليم.(2)پس يسوع رفت و به اورشليم برآمد.(3)آنگاه روز شنبه به هيكل داخل شد و ابتدا نمود كه قوم را تعليم دهد.(4)پس قوم شتابيدند به هيكل با رئيس كاهنان.كاهنان كه نزديك يسوع شدند، گفتند:اي معلم!به ما گفته شده است كه تو بد گفته اي درباره ي ما.از اين رو بر حذر باش كه بر تو فرود نيايد شرّي.(5)يسوع فرمود: ((حق مىگويم به شما،بدرستي كه من بد مىگويم از رياكاران.اگر شما رياكار باشيد،پس بدرستي كه من از شما سخن مىرانم.)) (6)پس گفتند رياكار كيست؟آشكارا به ما بگو.(7)يسوع فرمود: ((حق مىگويم به شما؛هر كس كه نكوئي كند تا ببينند او را مردم،رياكار است.(8)زيرا عمل او نفوذ ندارد به دل كه نمىبينند آن را مردم؛پس گذاشته مىشود در آن هر انديشه اي ناپاك و هر خواهشي مردار.(9)آيا مىدانيد كه رياكار كيست؟او آن است كه عبادت مىكند به زبان خود خداي را و عبادت مىكند به دل خود مردم را.(11)بدرستي كه او بدبخت است؛زيرا هر گاه بميرد از كف خواهد داد هر پاداشي را.(12)زيرا در اين موضوع داوود پيغمبر مىفرمايد:اعتماد مكنيد به رؤسا و نه به فرزندان مردم، كساني كه نيست به دست ايشان خلاصي؛ زيرا هنگام مردن انديشه هاي ايشان نابود خواهد شد.(13)بلكه پيش از مردن خودشان را از جزا محروم خواهند ديد.(14)زيرا انسان،چنانكه ايوب پيغمبر خداي فرموده است،غير ثابت است و استقرار ندارد بر حالي.(15)هر گاه امروز مدح تو گويد،فردا مذمتت كند.(16)هرگاه امروز تو را مزد دهد فردا تو را برهنه كند. (17)واي در اين صورت بر رياكاران؛زيرا جزاي ايشان باطل است.(18)سوگند به هستي خدائي كه درحضورش مىايستم،همانا رياكار دزد است.(19)مرتكب كفر مىشود؛زيرا توسل مىجويد به شريعت.(20)آنگاه با توسل به شريعت مىربايد مجد خداي را،كه تنها او را حمد و مجد است تا ابد.(21)پس باز مىگويم؛بدرستي كه رياكار را ايماني نيست.(22)زيرا اگر ايمان آورده بود به اينكه خداي هر چيزي را مىبيند و اينكه او قصاص مىكند گناه را به كيفري ترسناك،هر آينه پاك مىنمود دل خود راكه نگه مىدارد آن را پر از گناه؛از آن رو كه او را ايماني نيست.(23) حق مىگويم؛بدرستي كه رياكار چون قبري است كه از بيرون سفيد است.(24)ليكن پر است از فساد و كرم ها.(25)پس هرگاه شما عبادت خداي كنيد،چون خداي آفريده است شما را و عبادت را ازشما مىخواهد،بدي هاي شما را آشكار نمىسازد؛زيرا شما خدمتگزاران خدائيد.(26)ليكن هر گاه هرآنچه مىكنيد براي سود باشد،(27)و بفروشيد وبخريد در هيكل بگونه اي كه در بازار داد و ستد مىكنيد،(28)بدون اينكه انديشه كنيد كه هيكل خداي خانه اي است براي نماز،نه براي سوداگري و شما او را غار دزدان مىگردانيد،(29)هرگاه شما هرچه مىكنيد براي آن باشد كه مردم را خشنود سازيد،(30)بيرون نمائيد خداي را از دل خود،(31)بدرستي كه من فرياد خواهم كرد بر شما كه فرزندان شيطانيد،(32)نه فرزندان ابراهيم.آن ابراهيمىكه ترك نمود خانه ي پدر خود را براي محبّت خداي.(33)آن ابراهيمىكه راضي بود تا فرزند خود را قربان كند.(34) واي برشما اي كاهنان و فقها!هرگاه اينچنين باشد؛زيرا خداي خواهد گرفت ازشما منصب كهانت را.))
فصل چهل و ششم
(1)باز يسوع به سخن درآمده،فرمود: ((براي شما مثلي مىزنم.(2)صاحبخانه اي باغ انگور بنا كرد و پيرامون آن ديواري قرار داد تا باغ را حيوانات پايمال نكنند.(3)درميان باغ چرخشتي براي شراب بنا نمود.(4) آنگاه باغ را به رزبانان اجاره داد.(5)چون وقت آن رسيد كه شراب جمع كرده شود،بندگان خود را فرستاد.(6)چون رزبانان ايشان را ديدند برخي را سنگباران كردند و برخي را سوزانيدند و ديگران را با كارد،شكم دريدند.(7)اين كار را چندين بار كردند.(8)حال به من بگوئيد صاحب باغ با رزبانان چه خواهد كرد؟))(9)جواب دادند:بدرستي كه هرآينه هلاك خواهد كرد ايشان را،به بدترين هلاكتي و باغ را به رزبانان ديگر خواهد سپرد.(10)آنگاه يسوع فرمود: ((بدانيد كه آن باغ همانا خانه ي اسرائيل است و رزبانان قوم يهود و اورشليم.(11)واي بر شما زيرا خداي بر شما خشمناك است چون بسياري از پيغمبران خداي را شكم دريديد؛ تا جائي كه در زمان اخاب كسي پيدا نشد كه پاكان خداي را دفن نمايد.)) (13)چون اين بفرمود رؤساي كاهنان خواستند او را بگيرند؛ليكن از عموم مردم ترسيدند؛چه آنان او را تعظيم نموده بودند.(14)يسوع زني را ديد كه سر او بسوي زمين از زمان تولدش كج بود.(15)به او فرمود بلند كن سر خود را اي زن!به نام خداي ما،تا ايشان بدانند كه من حق مىگويم و هم او مىخواهد كه آن را فاش كنم.))(16)پس راست شد آن زن بِه شده و خداي را تعظيم كنان بود. (17)آنگاه رؤساي كهنه فرياد برآوردند وگفتند:اين نيست فرستاده شده از خداي.(18)زيرا او شنبه را نگاه نمىدارد؛چونكه امروز بتحقيق بِه ساخت بيماري را.(19)يسوع فرمود: ((همانا به من بگوئيد،مگرسخن گفتن در روز شنبه و پيش داشتن نماز براي رهائي ديگران روا نيست؟(20)كيست از شما كه هر گاه خر او بيفتد روز شنبه در گودالي بيرون نياورد آن را در همان روز شنبه؟(21) مطلقاً چنين كسي نيست.(22) آيا من مىخواهم بود آنكه روز شنبه را شكسته به بِه ساختن دختري از اسرائيل؟(23)بدرستي كه حقيقت رياي شما اينجا معلوم شد.(24)بسا حاضرند اينجا كساني كه حذر مىكنند اينكه برسد خاشه به چشم غير ايشان و حال آنكه تنه ي درخت نزديك است سرهاي ايشان را بشكند.(25)چه بسيارند آنانكه از مورچه مىترسند؛ليكن ايشان باك ندارند از فيل.)) (26)چون يسوع اين بگفت از هيكل بيرون شد.(27)ليكن كاهنان برافروخته شدند از خشم در ميان خودشان.(28)زيرا نتوانستند او را بگيرند و كام خويش از او برآرند؛ چنانكه پدرانشان با پاكان خداي كردند.
فصل چهل و هفتم
(1)يسوع فرود آمد درسال دوم وظيفه ي پيغمبري خود از اورشليم.(2)آنگاه به شهر نائين رفت. (3)پس چون نزديك دروازه ي شهر شد، اهل شهر بسوي قبر، يگانه فرزند مادر بيوه اي را مىبردند.(4)هر يك بر او نوحه مىنمودند.(5)پس چون يسوع رسيد مردم دانستند كسي كه آمده، همانا او يسوع پيغمبر جليل است.(6)پس از آن رو پيش شدند و به او زاري كردند از براي آن مرده،كه خواستار شدند تا او را برخيزاند؛زيرا او پيغمبر است.(7)شاگردانش نيز چنين كردند. (8)پس يسوع بسيار ترسيد.(9)آنگاه با روان خود،روي به خداي نمود و گفت: ((بگير مرا از جهان اي پروردگار!(10)زيرا جهانيان ديوانه اند و نزديك است مرا خداي بخوانند.))(11)چون اين بگفت،بگريست.(12)آن وقت فرشته جبرئيل فرود آمد.(13)گفت:مترس اي يسوع؛زيرا خداي به تو عطا نموده است توانائي درشفاي هر مرضي را.(14)بر هر مرضي به نام خداي بِدَم،همه ي آن مرض تمام مىشود.(15)پس آن وقت يسوع اهي كشيده گفت: ((مشيت تو نافذ باد اي خداي تواناي مهربان!))(16)چون اين بفرمود،نزديك مادر آن مرده شد و فرمود با او به مهرباني: ((گريه مكن اي زن!))پس دست آن مرده بگرفت و فرمود: ((به تو مىگويم اي جوان! به نام خداي بِه شده و برخيز.))(18)پس آن جوان برخاست.(19)همه در خوف شده،گفتند: هر آينه بتحقيق كه خداي برپا كرده پيغمبر بزرگي ميان ما و طايفه ي خود را تفقّد فرموده است.
فصل چهل و هشتم
(1)سپاه روم در آن زمان در يهوديه بودند.(2)زيرا شهرهاي ما فرمانبردار بودند ايشان را بسبب گناهان پيشينيان ما.(3)عادت رومىها اين بود كه خداي بخوانند هركس را كه كاري تازه كند كه در آن نفعي براي قوم باشد و عبادت كنند او را .(4)پس چون برخي از اين سپاه ها در نائين بودند،سرزنش نمودند اهالي نائين را يكي پس از ديگري و گفتند:هرآينه به تحقيق كه زيارت نموده شما را يكي از خدايانتان وشما به او پروائي نداريد. (5)اگر زيارت مىكرد ما را يكي از خدايان ما،هرآينه داده بوديم او را هرآنچه داشتيم(6)شما مىبينيد چقدر مىترسيم از خدايان خود؛زيرا به پيكران ايشان مىدهيم بهترين آنچه نزد ماست.(7)پس شيطان با اينگونه سخن آنان را وسوسه كرد،تا اينكه فتنه ميان قوم نائين بر انگيخت.(8)ليكن يسوع در نائين درنگ نفرمود؛بلكه از آنجا بازگشت تا به كفر ناحوم برود.(9)فتنه به جائي رسيد،كه بدون واسطه گروهي گفتند:همانا آن كسي كه به ديدن ما آمد جز اين نيست كه او خداي ماست.(10)ديگران گفتند:بدرستي كه خداي ديده نمىشود؛ چونكه كسي او را نديده؛ حتي موسي بنده ي او؛ پس او خداي نيست؛ بلكه او به سزاواري پسر اوست.(11)ديگران گفتند: بدرستي كه او نه خداي و نه پسر خداي است؛زيرا خداي را جسدي نيست كه از او تولّد بيابد پسري.بلكه او پيغمبر بزرگي است از جانب خداي.(12) از وسوسه ي شيطان،كار به جائي كشيد كه نزديك بود در سال سوّم از وظيفه ي پيغمبري يسوع، فساد و گمراهي بزرگي در قوم ما بر انگيخته شود.(13)يسوع به كفر ناحوم رفت.(14)پس چون اهل شهر او را شناختند و همه ي بيمارهاي خود را جمع نمودند،بيماران را نهادند در ايوان خانه اي كه يسوع و شاگردانش درآنجا فرود آمده بودند.(15)يسوع را خواندند و به او زاري نمودند از براي بهبودي بيماران.(16)پس يسوع دست خود را به هر يك از ايشان افكنده،گفت: ((اي خداي اسرائيل!به نام پاك خود بهبودي عطا فرما اين بيمار را.))(17)پس همه ي ايشان بهبودي يافتند.(18)روز شنبه يسوع به مجمع در آمد؛همه ي طايفه بي درنگ در آنجا شدند،تا بشنوند سخن او را.
فصل چهل و نهم
(1)در آن روز كاتبان خواندند مزامير داوود را،آنجا كه داوود مىفرمايد:هرگاه فرصتي جستم به عدل حكم خواهم كرد.(2)پس از خواندن نام انبيا،يسوع برپا شد و با دست هاي خود اشاره به خاموشي فرمود.(3)آنگاه دهان خويش برگشود و اينچنين تكلّم فرمود: ((اي برادران!هرآينه شنيديد سخني را كه پدر ما داوود پيغمبر به آن سخن كرده،كه هرگاه وقتي بيايد به عدل حكم خواهد كرد. (4)بدرستي كه من حق مىگويم به شما؛همانا بسياري قضاوت مىنمايند پس خطا مىكنند.(5)جز اين نيست كه آنها خطا مىكنند درآنچه موافق خواهش هاي ايشان نيست.(6)اماآنچه موافق است آنها را،پس به آن پيس از وقتش حكم مىنمايند.(7)همچنين ندا مىكند ما راخدايِ پدران ما بر زبان پيغمبرخود داوود،كه فرموده:به عدل حكم بكنيد اي فرزندان مردم!(8)پس چه بدبختندكساني كه برگذرگاه ها مىنشينند وكاري ندارند بجز حكم بر گذرندگان.(9)آنگاه مىگويند:اين خوشروي و آن زشت است و آن خوب و اين بد.(10)واي بر ايشان؛زيرا بر مىدارند چوب جزا را از دست خداي كه مىفرمايد:من گواه و حكم كننده ام و مجد خود را به كسي نمىدهم.(11)به شما حق مىگويم؛به درستي كه اينان گواهي مىدهند به آنچه هرگز نديده اند و نشنيده اند.(12)حكم مىكنند بدون اينكه ايشان حكم كننده قرار داده شده باشند.(13)بدرستي كه ايشان از اين جهت ناپسندگانند بر زمين،در پيشگاه خداي.زود است خداي كيفر دهد ايشان را،كيفر سهمناكي در روز پسين.(14)واي برشما،واي برشما؛شما آنانيدكه مدح مىنمائيد بدي را و بدي را نيك مىخوانيد.(15) زيرا حكم مىكنيد بر خداي به اينكه او گناه كار است و حال كه او آفريننده ي صلاح است.(16)آنگاه شيطان را نيكو مىشماريد كه گويا او نيكوكار است و حال آنكه او منشأ هر بدي است.(17)پس نيك بنگريد چه قصاصي بر شما فرود خواهد آمد؛نيز بنگريد كه در كيفرِ خداي افتادن بس بيمناك است و زود است كه اين كيفر فرود آيد بر آنهائي كه نيكو مىشمارند گناهكار را از براي نقود.(18)در دعوي يتيمان و بيوگان حكم نمىكنند.(19)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه شياطين زود است به لرزه در آيند از كفر اينان.(20)زيرا آن سخت سهمناك خواهد بود. (21)اي انسان كه قاضي نصب شده اي!به چيزديگري جز وظيفه خود منگر.(22)نه به خويشان و نه به دوستان و نه به شرف و نه به سود.(23)بر خوف خداي نظر كن بسوي حقي كه واجب است برتو اينكه بطلبي آن را به بزرگترين كوشش.(24)زيرا آن نگاه مىدارد تو را ازكيفر خداي. (25)ليكن من مىترسانم تو را به اينكه؛هركس جزا دهد با نامهرباني،جزا داده مىشود با نامهرباني.
فصل پنجاهم
(1)اي انساني كه جزا مىدهي غير خود را!(2) مگر نمىداني كه منشأ همه ي بشر از گِل است. (3)مگرنمىداني كه يافت نمىشودكسي صالح بجز خداي يگانه.(4)ازاين رو هر انساني دروغگو وگناهكار است.(5)مرا تصديق كن اي انسان!تو هر گاه جزا دهي غير خود را به گناهي، بدرستي كه در دل تو چيزي است از آن گناه كه جزا داده خواهي شد بخاطر آن.(6)چقدر سخت و با خطر است قضاوت!(7)چه بسيارند آناني كه هلاك شدند به حكم ظالمانه ي خود.(8)پس شيطان حكم نمود بر انسان به اين كه او ناپاك تر از شيطان است.(9)از اين رو نافرماني نمود خداي آفريدگار خود را.(10)همان نافرمانيي راكه شيطان ازآن توبه ننمود؛زيرا مرا بر آن دانش است از گفت وگوي من با شيطان.(11)بتحقيق كه حكم نمودند پدر و مادر نخستين ما به خوبي گفتار شيطان.(12) بسبب آن رانده شدند از آن رو از بهشت.(13)پس حكم نمودندبر تمام نسل خودشان.(14) حق مىگويم به شما؛سوگند به هستي خداي كه در حضورش مىايستم،بدرستي كه حكم باطل پدر تمام گناهان است.(15)زيرا هيچ كس بي اراده گناهي نمىكند و نمىخواهد،چيزي را كه نمىشناسد. (16)واي دراين صورت،بر گناه كاري كه حكم مىنمايد در قضاوت خود به اينكه گناه نيكوست و صلاح تباهي است.(17)كسي كه بدين سبب ترك مىكند صلاح را و اختيار مىنمايد گناه را،(18)بدرستي كه زود است بر او فرود آيد كيفري و كيفرخداي را نتوان تاب آورد،هنگامىكه او بيايد تا جهان را كيفر دهد.(19)چه بسيارند آنانكه بسبب حكم ظالمانه هلاك شدند. (20)چه بسيارند كساني كه نزديك است تا هلاك شوند.(21)فرعون بر موسي و طايفه ي اسرائيل حكم به كفر نمود.(22)شأول حكم نمود بر داوود به اينكه او شايسته ي مرگ است. (23)اخاب بر ايليا حكم نمود.(24)بختنصر حكم نمود بر سه جواني كه خدايانِ دروغِ ايشان را عبادت ننمودند.(25)آن دو پيرمرد بر سوسن حكم نمودند.(26)حكم نمودند همه ي رؤساي عبادت كنندگان بت ها بر پيغمبران.(27)چه سهمناك است قضاي خداي.(28)قاضي هلاك مىشود و حكم كرده شده بر او،نجات مىيابد.(29)اين چه جهت دارد، اگر نه از براي آن باشد كه حكم مىكنند بر بي گناه از روي ستم،به ناشكيبائي.(30)چه سخت نزديكند نيكوكاران به هلاك.(31)نيكو كاراني كه به ناروا حكم نموده اند.(32)اين هويدا مىشود از قصه ي برادران يوسف؛آنان كه او را به مصريان فروختند.(33)نيز هويدا مىشود از هارون و مريم،خواهر موسي، كه حكم بر برادر خود كردند.(34)سه تن از دوستان ايوب حكم كردند بردوست خداي،ايوب. (35)داوود جكم نمود برمفيبوشت و اوريا.(36)كورش حكم كرد به اينكه دانيال طعمه ي شيران شود.(37)نيزبسياري ديگران نزديك به هلاكت شدند بسبب اين.(38)از اين رو به شما مىگويم، بناحق كيفر نكنيد تا كيفر كرده نشويد.)) (39)پس چون يسوع سخن خويش را به پايان برد ، بسياري توبه كردند،ناله كنان بر گناهان خودشان و دوست داشتند هر چيزي را ترك كنند و پيروي او نمايند.(40)ليكن يسوع فرمود: ((در خانه هاي خويش بمانيد.(41)ترك كنيد گناهان را.(42)خداي را با ترس عبادت كنيد؛پس به اين خلاص خواهيد شد.(43)زيرا من نيامده ام كه خدمت كرده شوم؛بلكه آمده ام تا خدمت كنم.))(44)چون اين بفرمود ازمجمع و شهر بيرون شد. (45)آنگاه تنها در بيابان شد تا نماز بخواند؛زيرا دوست داشت تنهائي را بسيار.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home