انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Tuesday, October 12, 2004

فصلهاي 31 تا 40

فصل سي و يكم
(1)آن وقت كاهنان نزديك يسوع شدند و گفتند:اي معلم!آيا جايز است كه خراج جزيه به قيصر داده شود؟(2)يسوع به يهودا التفات فرمود و گفت: ((آيا با تو نقودي هست؟))(3) آنگاه يسوع فلسي به دست خود گرفت و متوجه كاهنان شد و به ايشان فرمود: ((بدرستي كه بر اين فلس صورتي هست؛پس به من بگوئيد كه صورت كيست؟)) (4)پس جواب دادند:صورت قيصر. (5)يسوع فرمود: ((در اين صورت بدهيد به قيصر آنچه از آن قيصر است.(6)بدهيد به خداي آنچه از آن خداي است.))(7) مردي يوز باشي نزديك آمده،گفت:اي آقا!پسر من ناخوش است؛ به پيري من رحم كن.(8)يسوع پاسخ داد: ((پروردگار اسرائيل تو را رحم كند!)) (9)چون آن مرد روانه شد،يسوع فرمود: ((منتظر من باش.(10)زيرا من به خانه تو مىآيم، تا بر پسر تو دعا كنم.))(11)يوزباشي جواب داد:اي آقا!بدرستي كه من لايق آن نيستم كه به خانه ي من بيائي و حال آنكه تو پيغمبر خدائي.(12)كفايت مىكند مرا كلمه اي كه به آن تكلم فرمودي، بجهت شفاي پسر من.(13)زيرا خدايت بتحقيق تو را بر هر مرض مسلط فرموده؛چنانكه فرشته ي او در خواب به من گفت.(14)يسوع بسيار تعجب نمود.(15)به آن جماعت متوجه شده،فرمود: ((به اين بيگانه نگاه كنيد؛زيرا بيشتر از هر كسي كه در اسرائيل يافت شده در او ايمان است.)) (16) پس به يوزباشي متوجه شد و فرمود: ((بسلامت برو؛زيرا خداي بجهت ايمان عظيمىكه تو را عطا فرموده،به پسرت صحت بخشيد.))(17)پس يوزباشي به راه خود روان شد.(18)برخورد در راه به خدمتكاران خودش،و آنها خبر دادند او را كه پسرش بتحقيق صحت يافته.(19)آن مرد پرسيد: در كدام ساعت او را تب رها كرد؟(20)گفتند:ديروز در ساعت ششم تب از او رفت.(21)آن مرد دانست كه وقتي يسوع فرمود كه پروردگار،خداي اسرائيل تو را رحم كند،پسرش صحت خود را باز يافته.(22)پس به اين جهت آن مرد به خداي ما ايمان آورد.(23)پس چون به خانه ي خود در آمد،شكست همه ي خدايان خود را و گفت: نيست خداي حقيقي زنده اي، جزخداي اسرائيل. (24)آنگاه گفت:نان مرا كسي نخورد،كه خداي اسرائيل را عبادت نكرده باشد.
فصل سي و دوم
(1)يكي از فريسيان يسوع را دعوت نمود براي شام خوردن تا او را تجربه كند.(2)يسوع با شاگردانش آنجا آمد.(3) بسياري از كاتبان در آن خانه منتظر بودند، تا امتحانش كند.(4) شاگردان نشستند بر سر سفره بدون اينكه دست هاي خود را بشويند.(5)آنگاه كاتبان يسوع را خوانده، گفتند:چرا شاگردان تو سنّت بزرگان ما را نگه نمىدارند،به شستن دست هاي خود پيش از آنكه ناني بخورند؟(6)يسوع فرمود: ((من از شما مىپرسم، به چه سبب باطل نموديد شريعت خداي را تا تقاليد خود را نگه داريد،(7)كه مىگوئيد به فرزندان پدران فقير پيش كنيد و نذر نمائيد براي هيكل نذرها را.(8)ايشان جز اين نيست كه نذر ها را مىنمايند ازچيز كمىكه واجب است به آن پدران خود را گذران دهند.(9)هر گاه پدرانشان بخواهند كه نقود را بگيرند ، پسران فرياد زنند نقود خداي را نذر است.(10)بسبب اين بر پدران تنگي مىرسد.(11)اي كاتبان دروغگوي و رياكار!مگر خداي اين نقود را به كار مىبرد؟(12)نه چنين است؛پس نه چنين است.(13)زيرا خداي نمىخورد چنانكه بواسطه ي بنده خود داوود پيغمبر مىفرمايد:آيا من گوشت گاوها را مىخورم و خون گوسفند را مىنوشم؟(14)به من ذبيحه ي حمد بده و نذرهاي خود را براي من پيش كن.(15)زيرا من اگر گرسنه شوم از تو چيزي طلب نكنم چون كه همه ي چيزها در دست من است؛ حتي نعمت هاي وافر درون بهشت.(16) اي رياكاران! بدرستي كه جز اين نيست كه شما اين مىكنيد تا كيسه هاي خود را پر كنيد و از اين رو ده يك از سداب و نعنا را مىگيريد.(17)چه بدبختيد شما؛زيرا شما براي ديگران سخت ترين راه ها را بوضوح آشكار مىكنيد و بر آنها نمىرويد.(18)اي كاتبان و فقها! بدرستي كه شما بر دوش هاي ديگران بارهايي مىنهيد كه آن را كشيدن نتوان.(19)ليكن خودتان آنها را به يكي از انگشتان خود حركت نمىدهيد.(20) حق مىگويم به شما؛بدرستي كه هر شري جز اين نيست كه در جهان بواسطه ي شيوخ داخل شده.(21)به من بگوئيد كه پرستش بتان را چه كس در جهان داخل نمود؟ مگر طريقه ي شيوخ؟(22)همانا پادشاهي بود كه پدر خود را همىدوست مىداشت و نام او بعل بود.(23)چون پدر مرد،پسرش امر نمود به ساختن پيكري بسان پدرش بجهت تسلي دادن خودش.(24)در بازار شهر آن را نسب نمود.(25)امر نمود به اينكه،هر كس به آن پيكر نزديك شود تا مسافت پانزده زراع در محل امن باشد و مطلقاً كسي به او آزاري نرساند.(26)بنابراين شريران بسبب فايده هايي كه از آن پيكر بدست آوردند،شروع نمودند كه پيشكش كنند به او گل و شكوفه ها را.(27)پس اين هديه ها در اندك زماني تبديل شد به نقود و طعام،تا آنكه او را خداي ناميدند به جهت تكريم او.(28)آنگاه اين چيز از عادت برگشت به شريعت تا آنكه آن بت بعل در همه ي جهان منتشر شد.(29) بتحقيق خداي ترعيب فرموده بر اين بواسطه ي اشعيا، كه فرموده:براستي اين قوم مرا به باطل عبادت مىكنند.(30)زيرا ايشان باطل نمودند شريعت مرا كه بنده من موسي به ايشان داده و پيروي مىنمايند سنت هاي شيوخ خود را.(31)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه نان خوردن به دست هاي ناشسته انسان را ناپاك نمىكند؛زيرا آنچه در دهان انسان داخل مىشود انسان را ناپاك نمىنمايد،بلكه آنچه از انسان بيرون مىشود انسان را ناپاك مىكند.)) (32) دراين هنگام يكي از كاتبان گفت اگر بخورم گوشت گرازي يا گوشت ها ناپاك ديگر را،آيا اينها دل من را ناپاك نمىكند؟(33)پس او فرمود: (( بدرستي كه نافرماني در انسان داخل نمىشود؛بلكه بيرون مىشود از انسان،از دل او.(34)از اين رو است كه ناپاك مىشود،هرگاه طعام حرامىبخورد.))(35)آن هنگام يكي از فقها گفت:اي معلم!هر آينه بتحقيق بسي سخن گفتي در عبادت بتان،كه گويا نزد طايفه ي اسرائيل بت هائي هست.(36)بنابراين پس همانا به ما بد كردي.(37)يسوع پاسخ فرمود: ((نيك بدان كه امروز در اسرائيل يافت نمىشود پيكره هائي از چوب؛ليكن پيكر هائي از جسد يافت مىشود.))(38)پس همه ي كاتبان به خشم جواب دادند:مگر ما از اين رو بت پرستانيم؟(39)يسوع پاسخ داد: ((حق مىگويم به شما كه شريعت نمىگويد به ظاهر عبادت كن؛بلكه مىگويد دوست بدار خدايت را به تمام روانت و به تمام دلت و به تمام عقلت.))(40)آنگاه يسوع فرمود: ((آيا اين درست است؟))(41)پس هريك جواب دادند: همانا كه آن درست است.
فصل سي وسوم
(1)آنگاه يسوع فرمود: ((حقاً بدرستي كه هرآنچه انسان آن را دوست بدارد و براي آن هر چيزي را جز آن ترك نمايد،پس آن خداي اوست.(2)همچنين بت زناكار،و بت شكم پرست و بدمست، جسد اوست.(3)بت پرطمع نيز نقره و طلاست.(4)بر اين قياس كن هر خطا كار ديگري را.)) (5)پس آن وقت آن كس كه يسوع را دعوت نموده بود،پرسيدند:چيست بزرگتر گناهي؟(6) يسوع فرمود: ((كدام خرابي بزرگ تر است در خانه؟))(7)هريك خاموش شدند.(8)يسوع به انگشت خويش بسوي ستون اشاره نمود و فرمود: ((وقتي كه ستون بجنبد،خانه ويران خواهد افتاد. (9) پس آن وقت لازم است كه از نو بنا شود.(10)ليكن هر جزئي غير از آن ويران شود ممكن است مرمت آن.(11)از اين رو به شما مىگويم،بدرستي كه پرستش بت ها بزرگترين گناه است. (12)زيرا او يكباره انسان را از ايمان عاري مىسازد.(13) پس او را از خداي عاري ساخته، به اندازه اي كه نخواهد بود او را محبت روحاني.(14)ليكن هر گناه ديگري مىگذارد براي انسان آرزوي رسيدن به رحمت را.(15)از اين رو مىگويم كه پرستش بت ها بزرگترين گناه است.)) (16)پس همه با حيرت از سخن يسوع باز ايستادند؛زيرا ايشان دانستند كه رد بر او مطلقاً ممكن نيست.(17)آنگاه يسوع تمام نمود سخن را و گفت: ((ياد كنيد آنچه را خداي به او تكلم فرموده و آنچه را موسي و يشوع در ناموس نوشته اند؛پس خواهيد دانست كه چه بزرگ است اين گناه. (18) اسرائيل را خداي مخاطب نموده،فرموده:مساز براي خود پيكري؛نه از آنچه در آسمان و نه از آنچه زير آسمان است.(19)مساز آن را از آنچه بالاي زمين و نه از آنچه زير زمين است.(20) بدرستي كه منم خداي تو، توانا و غيرتمند،كه انتقام مىكشد بجهت اين گناه از پدران و پسران ايشان تا طبقه ي چهارم.(22)پس به ياد آوريد چگونه وقتي كه پدران ما گوساله را ساختند و آن را عبادت نمودند، يشوع و سبط لاوي گرفتند به امر خداي شمشير را و كشتند يكصد و بيست هزار را،ازآنانكه طلب نكردند رحمتي را از خداي.(23)چه سخت است كيفر خداي بر پرستندگان بت ها.))
فصل سي و چهارم
(1)يكي بود پيش روي دروازه،كه دست راست او خشك شده بود؛به اندازه اي كه توانا نمىشد در به كار داشتن آن.(2)پس يسوع روي دل خود به خداي نمود و دعا كرد؛فرمود: ((تا بدانيد كه سخنان من حق است، مىگويم به نام خداي دراز كن اي مرد!دست ناخوش خود را.)) (3)پس دراز نمود آن را درست،كه گويا به آن مرضي نرسيده بود. (4)آن وقت آغاز نمودند به خوردن، با خوف خداي.(5) بعد از آنكه كمىخوردند، باز يسوع فرمود: ((حق مىگويم به شما؛بدرستي كه سوزانيدن شهري هر آينه افضل است از اينكه در آن عادت بدي گذاشته شود. (6) زيرا بجهت مثل اين، غضب مىفرمايد خداي بر رؤسا و پادشاهان زمين آنانكه داده است به ايشان خداي شمشير را تا گناهان را نيست كنند.))(7)پس بعد از آن يسوع فرمود: ((هر وقتي كه دعوت كرده مىشوي،پس ياد دار كه نگذاري خود را جاي بالاتر.(8)تا اگر دوست صاحبخانه، بزرگتر از تو بيايد،صابخانه تو را نگويد برخيز و پائين تر بنشين و باعث شود تو را بر شرمندگي.(9)بلكه برو و بنشين در پست تر جائي تا بيايد آنكه تو را دعوت كرده و بگويد:اي دوست!برخيز و بنشين آنجا در بالاتر.پس فخر و بزرگي تو را شود.(10)زيرا آنكه خود را بلند مىنمايد،پست مىشود و آنكه خود را پست مىنمايد بلند مىشود.(11)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه شيطانِ سرافكنده محذول نشد مگر به گناه كِبر.(12) چنانكه اشعياي پيغمبر مىگويد، سرزنش كنان او را به اين كلمات كه: چگونه افتادي از آسمان اي ستاره ي صبح! اي آنكه جمال فرشته گان بودي و تابان شدي مثل بامداد!(13)بدرستي كه كِبر تو بتحقيق تو را به زمين انداخت.(14)حق مىگويم به شما؛ هر گاه انسان بشناسد بدبختي خود را،پس بدرستي كه او مىگريد آنجا هميشه بر زمين.(15) آنگاه خود را پست تر از هر چيز ديگر مىشمارد.(16)پس غير اين سببي نيست از براي گريستن انسان و همسر او، صد سال بدون انقطاع، كه طلب رحمت مىنمودند از خداي.(17) زيرا آنها يقين دانستند كجا افتادند به كِبرشان.))(18)چون يسوع اين بفرمود،شكر نمود.(19)منتشر شد آن روز در اورشليم،چيزهاي بزرگي كه يسوع گفته بود آنها را و معجزه اي كه نموده بود.(20)پس قوم شكر نمودند خداي را و مبارك خواندند نام قدوس او را.(21)اما كاتبان و كاهنان چون درك نمودند كه او بر ضد تقاليد شيوخ ايشان سخن رانده،به سخت ترين دشمني شعله ور شدند.(22) دل هاي ايشان سخت شد مانند فرعون.(23)از آن روي فرصت مىطلبيدند كه بكشند او را؛ ليكن ايشان را ميسّر نشد.
فصل سي و پنجم
(1)يسوع از اورشليم بيرون شد.(2)رفت به صحرا پشت رود اردن.(3)پس شاگردانش كه به دورش نشسته بودند،گفتند:اي معلم!به ما بگو كه شيطان چگونه به كِبر خود افتاد.(4) زيرا ما مىدانستيم كه او بسبب نافرماني افتاد.(5)بسبب اينكه شيطان هميشه انسان را مىفريفت تا بدي كند.(6)يسوع پاسخ داد: ((چونكه خداي آفريد مشتي از خاك را،(7)او را بيست و پنج هزار سال گذاشت بدون اينكه به او كار ديگري بكند.(8)شيطان كه بمنزله ي كاهن و رئيس بود فرشتگان را،آنچه بود بر او از ادراك عظيم،دانست كه خداي زود است بگيرد از اين مشت خاك صد و چهل هزار از نشان شدگان را به نشان پيغمبري؛همچنين رسول الله را،كه خداي روح او را پيش از هر چيز ديگر به شصت هزار سال آفريده.(9)از اين رو شيطان به غضب شده، ملائكه را اغوا نموده،گفت:ببينيد زود است بخواهد خداي يك روزي كه سجده كنيم براي اين خاك.(10)پس نيك انديشه كنيد در اينكه ما روحيم.بدرستي كه سزاوار نيست ما را كه اين كار را بكنيم.(11)از اين رو خداي را بسياري ترك نمودند.(12)از اينجاست كه روزي خداي فرمود،وقتي كه فرشتگان همه جمع شده بودند:هر كس مرا خداي گرفته،بايد بي درنگ بر اين خاك سجده كند.(13)پس سجده نمودند از براي او آنانكه خداي را دوست داشتند.(14)اما شيطان و آنانكه بر طريقه ي او بودند،پس گفتند:اي پروردگار!ما روحيم و از اين رو عدل نيست اينكه اين گل را سجده كنيم.(15)چون شيطان اين بگفت هولناك و بدمنظر گرديد.(16)پيروان او نيز زشت روي شدند.(17)زيرا خداي بسبب نافرماني ايشان زايل نمود آن زيبائي را كه ايشان را بدان زيبا نموده بود،وقتي كه ايشان را آفريد.(18)پس چون فرشتگان پاك،سرهاي خود را بلند كردند ديدند وفور و قباحت هولناكي را كه شيطان بدان برگشته بود.(19)پس پيروانش ترسان به روي هاي خود بر زمين افتادند.(20)آن وقت شيطان گفت:اي پروردگار!بدرستي كه تو مرا از روي ستم زشت روي گردانيدي؛ليكن من به اين راضيم؛زيرا مىخواهم باطل سازم هر آنچه را تو كرده اي.(21)شيطان هاي ديگر گفتند:او را پروردگار مخوان؛زيرا خود توئي پروردگار.(22)آن وقت خداي به پيروان شيطان فرمود:توبه كنيد و اعتراف نمائيد به اينكه منم خداي آفريننده ي شما.(23)جواب دادند:بدرستي كه ما توبه مىكنيم از سجده كردن براي تو؛زيرا تو نادادگري. (24)ليكن شيطان دادگر و وارسته است و او پروردگار ماست.(25)آن وقت خداي فرمود:دور شويد از من اي لعنت شدگان!زيرا نيست نزد من رحمتي براي شما.(26)شيطان در اثناي برگشتن خود،بر آن مشت خاك خدو انداخت.(27)پس جبرئيل برداشت آن آب دهان را با قدري از خاك و شد براي انسان بدين سبب نافي در شكمش.))
فصل سي ششم
(1)شاگردان بي خود شدند ،بي خودي بزرگي براي نافرماني فرشتگان.(2)آن وقت يسوع فرمود: ((حق مىگويم به شما؛ آنكه نماز نمىگزارد او از شيطان بدتر است.(3)پس زود است كه به او بزرگ تر عذابي فرود آيد.(4)زيرا نبود شيطان را قبل از افتادنش پنداري در ترس .(5)همچنين نفرستاده بود خداي براي او پيغامبري را كه او را به توبه بخواند.(6)ليكن براي انسان، بتحقيق كه پيغمبران همه ي ايشان آمدند مگر رسول الله آنكه زود است بعد از من بيايد؛زيرا خداي مىخواهد تا كه من مهيّا سازم راه او را.زندگاني مىكند آدمىبه اهمال،بدون هيچ ترسي.گويا كه خدائي يافت نمىشود؛با اينكه او راست نشانه هائي كه آنها را شماره اي نيست بر عدل خداي.(7)پس از زبان مانند ايشان داوود پيغمبر فرموده:نادانان در دل خود گفتند خدائي نيست:از اين رو فاسد شدند و ناپاك گرديدند بدون اينكه در ايشان باشد كسي كه نيكوئي كند.(8)نماز كنيد بدون انقطاع،اي شاگردان من!تا عطا كرده شويد.(9)زيرا آن كس كه طلب مىكند مىيابد.(10)هر كس در بكوبد باز مىشود براي او.(11)هر كس سؤال كند داده مىشود.(12) نظر مكنيد در نمازهاي خود به بسياري كلام.(13)زيرا خداي به دل نظر مىنمايد، چنانكه به سليمان فرموده:اي بنده ي من !دل خود را به من بده.(14)حق مىگويم به شما؛ به هستي خداي سوگند، بدرستي كه رياكاران بسيار نماز مىكنند در هر گوشه ي شهر تامردم ايشان را ببينند و ايشان را قديس بشمارند. (15)ليكن دل هايشان پر است از بدي.(16)پس ايشان كامياب نيستند در آنچه مىطلبند.(17) ضروري است كه در نماز خود با اخلاص باشي، هرگاه كه دوست داري كه خداي آن را بپذيرد.(18)مرا بگوييد چه كس مىرود تا با حاكم روم يا هيرودس سخن گويد و قصد او متوجه نيست بسوي آنكه مىرود بسوي او و بسوي آنچه عزم دارد كه طلب كند آنرا از او؟ (19) كسي نيست مطلقاً.(20) پس هرگاه مىباشد انسان كه چنين كند تا با مردي سخن كند،پس چه چيز است بر انسان كه بكند تا با خداي سخن كند؟(21)طلب كند از او رحمت را براي گناهانش، شكركنان او را بر آنچه او را عطا فرموده.(22)حق مىگويم به شما؛ بدرستي كساني كه بر پا مىدارند نماز را اندكند.(23)از اين روست كه شيطان را بر آنها سلطه هست.(24)زيرا خداي دوست ندارد آنان را كه گرامىمىدارند او را به لب هاي خود.(25)آنان كه طلب مىنمايند رحمت را در هيكل به لب هاي خود؛(26)ليكن دلهايشان عدل را مىخوانند،(27)چنانكه به اشعياي پيغمبر تكلم نموده و گفته:دور مىكنم اين قوم را كه بر من گرانند.(28)زيرا ايشان مرا به لب هاي خود حرمت مىدارند،اما دل ايشان از من دور است.(29)حق مىگويم به شما؛آنكه مىرود تا بدون انديشه نماز گزارد،خداي را استهزا مىكند.(30)چه كس مىرود كه با هيرودس سخن كند و پشت به او مىكند؟(31)مدح مىكند پيش روي او پيلاطس حاكم را كه تا سر حد مرگ از او بيزار است؟(32)كسي نيست مطلقاً.(33)ليكن انساني كه مىرود تا نماز كند و خود را مهيّا نمىكند،نمىباشد كار او كمتر از اين.(34)زيرا او پشت مىكند به خداي و روي به شيطان مىكند.(35)زيرا در دل او محبت گناهي است كه از او توبه ننموده.(36)پس هرگاه كسي به تو بدي كند،و بگويد به تو با لب هايش،بر من ببخش؛آنگاه تو را بزند زدني به دست هايش؛پس چگونه او را خواهي بخشيد؟(37)اينچنين رحم مىكند خداي آنان را كه به لب هاي خود مىگويند: (38)اي پروردگار!به ما رحم كن.(39)حال اينكه دوست مىدارند به دل هاي خود گناه را و عازم مىشوند به گناه هاي تازه.))
فصل سي و هفتم
(1)شاگردان گريستند از سخن يسوع.(2)زاري نمودند او را و گفتند:اي آقا! بياموز ما را تا نماز گزاريم.(3)يسوع فرمود: ((نيك بنگريد چه خواهيد كرد،هر گاه حاكم روماني شما را بگيرد تا نابود كند.(4)پس بكنيد مانند آن را وقتي كه نماز مىكنيد.(5)بايد كلام شما اين باشد: (6)اي پروردگار،خداي ما!(7)پاك باد نام قدوس تو.(8)ملكوت تو بپايد در ما.(9)مشيت تو هميشه نافذ باد.(10)چنانكه آن نافذ است در آسمان،آنچنان بر زمين نافذ باد.(11)به ما نان عطا كن براي هر روز.(12)ببخش براي ما گناهان مارا.(13) چنانكه مىبخشيم ما براي آنانكه خطا مىنمايند به ما.(14)مپسند دخول ما را در امتحان.(15)ليكن ما را نجات ده از بدكار.(16) زيرا توئي بتنهائي خداي ما.(17)كه واجب است او را مجد و اكرام تا ابد.))
فصل سي هشتم
(1)آن وقت يوحنا گفت:اي معلم!بايد غسل كنيم چنانكه خداي امر فرموده بر زبان موسي؟ (2) يسوع فرمود: ((مگر گمان مىكنيد كه من آمده ام براي اينكه باطل سازم شريعت را و پيغمبران را؟(3)حق مىگويم به شما؛به هستي خداي سوگند همانا من نيامده ام براي اينكه باطل سازم آن را؛ليكن آمده ام تا او را نگاه دارم.(4)زيرا هر پيغمبري نگاه داشته است شريعت خداي را و هر آنچه را كه خداي بدان سخن كرده بر زبان پيغمبران ديگر.(5)سوگند به هستي خدائي كه روانم ايستاده در حضور اوست،ممكن نيست پسنديده شودخداي را آنكه مخالفت مىكند كمترين وضعيت او را. (6)ليكن او كوچك تر مىشود در ملكوت خداي .(7)بلكه نمىباشد براي او بهره اي در آنجا.(8)مىگويم شما را،بدرستي كه ممكن نيست مخالفت يك حرف از شريعت خداي مگر به ارتكاب گناهان.(9)ليكن من دوست دارم اينكه بفهميد اين راكه ضروري است تا محافظت نمائيد بر اين كلمات كه فرموده است آن را خداي به زبان اشعياي پيغمبر كه:غسل كنيد و پاكيزگان باشيد و دور كنيد اندوه هاي خود را از چشم يكديگر.(10)حق مىگويم به شما ؛همه ي آب دريا نمىشويد آن كس را كه دوست مىدارد گناهان را به دل خود.نيز مىگويم به شما، بدرستي كه هيچ كس پيش نمىآردنماز پسنديده اي براي خداي اگر غسل نكند.(11)ليكن او بر خود بار مىكند گناهي را شبيه به عبادت بت ها.(12)به راستي مرا تصديق كنيد؛بدرستي كه هرگاه انساني نماز كند براي خداي،چنانكه دوست مىدارد،مىرسد به آنچه مىطلبد.(13)ياد آريد موسي بنده ي خداي كه مصر را به نماز خود در هم كوبيد و درياي سرخ را شكافت و فرعون و سپاهش را آنجا غرق نمود.(14)ياد آريد يشوع را،كه آفتاب را ايستانيد.(15)سموئيل را كه ترس افكند در سپاه فلسطينيان كه شماره اي نداشتند.(16)يادآريد ايليا را كه بارانيد آتش را از آسمان.(17)برخيزانيد اليشع مرده اي را.(18)نيز بسياري غير ايشان از پپيغمبران پاك،آنانكه بواسطه ي نماز رسيدند به هر آنچه طلبيدند.(19) ليكن اين مردم نطلبيدند چيزي را براي خودشان.(20) ليكن طلب كردند خداي و مجد او را.))
فصل سي و نهم
(1) آن وقت يوحنا گفت:خوش سخن گفتي اي معلم!(2) ليكن ناقص مىشود ما را، اينكه بشناسيم چگونه گناه كرد انسان بسبب كِبر.(3)يسوع فرمود: ((چون خداي شيطان را راند، (4)پاك نمود جبرئيل آن مشت از خاك را كه شيطان برآن خدو انداخته بود.(5)آفريد خداي هر چيز زنده اي را از حيواناتي كه مىپرند و از آنهائي كه راه مىروند و شنا مىكنند.(6)پس زينت داد جهان را به هر آنچه در آن است.(7)پس روزي شيطان نزديك دروازه هاي بهشت شد. (8) چون ديد گروه اسباني را كه گياه مىخورند، به آنها خبر داد هرگاه فراهم شود اين مشت خاك را،اين كه او را رواني باشد،به آنها سختي خواهد رسيد.(9)از اين رو مصلحت آنهاست كه آن پارچه از خاك را پايمال نمايند به طريقي كه بعد ها براي چيزي نيكو نباشد.(10)پس اسبان به هيجان درآمدند و شروع كردند به دويدن بسختي بر آن پارچه از خاك كه ميان زنبق ها و گل ها بود.(11)پس خداي عطا فرمود از آنجا روحي ازبراي آن جزء ناپاك از خاك كه بر آن خدوي شيطان افتاده بود،كه آن را جبرئيل گرفته بود از آن مشت.(12)آنگاه خداي آفريد سگ را؛ پس شروع كرد به فرياد نمودن و اسبان را ترسانيد،و آنها گريختند.(13)آن هنگام خداي عطا نمود به انسان روان خود را و فرشتگان مىسرودند: بار خدايا! پروردگار ما! خجسته باد نام قدوس تو. (14)پس چون آدم برخاست بر قدم هاي خود،در هوا نوشته اي ديد كه مثل آفتاب مىدرخشيد. نصَّ عين آن لااله الاالله و محمّد رسول الله بود.(15)پس آن وقت آدم دهان خود بگشود و گفت: شكر مىكنم تو را اي پروردگار،خداي من!زيرا تو تفضل نمودي و آفريدي مرا.(16)ليكن زاري مىكنم بسوي تو،كه مرا آگاه سازي كه معناي اين كلمات محمّد رسول الله چيست.(17)خداي فرمود:مرحباً به تو اي بنده ي من، آدم!(18)همانا مىگويم كه تو اول انساني هستي كه آفريده ام او را.(19)تو ديدي نام او را.جز اين نيست كه پسر توست.آنكه زود است بيايد به جهان بعد از اين،به سال هاي فراوان.(20) او زود است بشود فرستاده ي من؛ آنكه از براي او آفريدم همه ي چيزها را.(21)آنكه چون بيايد،زود است نور بخشد جهان را.(22)آنكه روان او نهاده شده بود در جمال آسماني،شصت هزار سال پيش از انكه بيافرينم چيزي را.(23)پس زاري كرد آدم، خداي را و گفت:اي پروردگار!اين نوشته را به من مرحمت كن،بر ناخن هاي انگشتان دست من.(24) عطا نمود خداي به انسان اول آن نوشته را بر دو شست او.(25) بر ناخن شست دست راست، آنكه نصَّ اوست لااله الا الله،(26)و بر ناخن دست چپ آنكه نصَّ اوست محمّد رسول الله.(27) پس بوسيد اول با مهر پدري اين كلمات را.(28)مسح نمود چشمان خود را و گفت:خجسته باد آن روزي كه زوداست بيائي درآن به جهان.(29)پس چون خداي انسان را تنها ديد،فرمود:خوش نيست اينكه تنها باشد.(30)پس از اين رو او رادر خواب كرد.(31)گرفت دنده اي را از سمت دل.(32)آنجا را پر كرد از گوشت.(33)آفريد از آن حوّا را.(34)آنگاه آن را گردانيد زن براي آدم.(35)آن وقت آن دو را سروران بهشت قرار داد.(36)به ايشان فرمود:بنگريد بدرستي كه عطا مىكنم شما را هر ثمري كه بخوريد از آن،بجز سيب و گندم.(37)پس فرمود:حذر كنيد از اينكه بخوريد چيزي را از اين ثمرها.(38)زيرا شما ناپاك خواهيد شد.(39)در اين صورت نمىپسندم براي شما كه در اينجا باقي باشيد؛بلكه خواهم راند شما را و فرود مىشود به شما بدبختي بزرگ.
فصل چهلم
(1)پس چون شيطان اين بدانست،پاره پاره شد از خشم.(2)پس نزديك دروازه ي بهشت شد، آنجائي كه پاسبان ماري بود وحشتناك كه اندام او مثل شتر و ناخن هاي قدم او تيز بود از هر سو،مثل تيغ سرتراش.(3)پس دشمن به او گفت:بگذار مرا كه داخل بهشت شوم.(4)مار جواب داد:چگونه تن در دهم تو را به داخل شدن،حال آنكه بتحقيق خداي امر فرموده مرا به اينكه برانم تو را.(5)شيطان گفت:مگر نمىبيني چقدر خداي تو را دوست مىدارد؛زيرا بيرون بهشت تو را به پاي داشته تا پاسباني كني مشتي از خاك را و او انسان است.(6)پس هرگاه مرا داخل كني به بهشت مىگردانم تو را سهمناك،چنانكه هر كسي از تو بگريزد.(7)پس مىروي و اقامت مىكني بر حسب اراده ي خود.(8) مار گفت:چگونه داخل نمايم تو را؟(9)شيطان جواب داد: تو دهان خود باز كن تا داخل شوم به شكم تو.(10)وقتي كه داخل بهشت شدي بگذار مرا نزديك اين دو مشت ازخاك،كه تازگي راه مىروند.(11)پس به جا آورد مار آن وقت آن كار را. (12)شيطان را نهاد به پهلوي حوا؛زيرا جفتش ادم به خواب بود.(13)پس شيطان دگرگون شد براي آن زن به صورت فرشته ي خوشروئي و گفت او را:چه جهت دارد كه نمىخوريد از اين سيب و اين گندم؟(14)حوا جواب داد: خداي به ما فرموده، بدرستي كه اگر ما از آن بخوريم ناپاك مىشويم و از آن روي ما را از بهشت خواد راند.(15)پس شيطان جواب داد:او راست نگفته.(16)پس واجب است بشناسي كه خداي شرير و حسود است.(17)از اين رو متحمّل همسران نمىشود.(18)ليكن او بنده مىسازد هر كسي را.(19)او جز اين نيست كه شما را اين گفته تا همسر او نشويد.(20)ليكن هرگاه تو و شوهرت به پند من عمل كنيد،پس بدرستي كه شما خواهيد خورد از اين ثمرها،چنانكه از غير آنها مىخوريد.(21)آنگاه فروتن نمانيد براي ديگران. (22) بلكه خير و شر را خواهيد شناخت مثل خداي، و خواهيد كرد آنچه را كه مىخواهيد. (23) زيرا شما دو همسر خداي مىشويد.(24) پس گرفت حوا آن وقت و خورد از اين ثمرها. (25)چون جفتش بيدار شد او را خبر داد به هر آنچه شيطان گفته بود.(26)پس برداشت از انها آنچه را كه پيش كرد زن او براي او و خورد.(27)در بين اينكه طعام فرو شده بود آدم ياد آورد سخن خداي را.(28)از آن رو خواست كه برآورد طعام را،پس دست به گلوي خود نهاد،آنجائي كه هر انساني را نشانه است.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home