انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Monday, October 11, 2004

فصلهاي 21 تا 30

فصل بيست و يكم
(1)يسوع بر شد به كفر ناحوم و نزديك شهر شد.(2)ناگهان شخصي از ميان قبرها برآمد.در او ديوي بود كه بر او چيره شده بود؛به اندازه اي كه هيچ زنجيري تاب نياورد بر نگهداري او و به مردم زيان بسياري رسانيد.(3)ديوها از دهان او فرياد برآوردند و گفتند:اي قدوس خداي!پيش از وقت چرا آمدي تا ما را ازجا بركني.(4)آنگاه زاري نمودند به او كه بيرونشان ننمايد،(5) يسوع از ايشان پرسيد: ((شمارتان چند است؟)) (6)جواب دادند:شش هزار و ششصد و شصت و شش. (7) پس چون شاگردان اين بشنيدند هراسان شدند و به يسوع زاري كردند كه برود.(8) در اين وقت يسوع جواب داد ((كجا شد ايمان شما؟! بر شيطان واجب است كه برود،نه بر من.)) (9)پس در اين وقت ديوها فرياد كردند وگفتند:بدرستي كه ما بيرون مىشويم؛ليكن بگذار ما را كه در اين گرازها در آئيم.(10)در آنجا پهلوي دريا قريب ده هزار گرازكنعانيان را بود كه مىچرخيدند. (11)پس يسوع فرمود: (( بيرون شويد و در گرازها داخل شويد. ))(12)پس ديوها درگرازها داخل شدند با فرياد وآنها را به دريا انداختند.(13)آنوقت شبانانِ گرازها به شهر ريختند و حكايت نمودند هر آنچه بر دست يسوع جاري شده بود.(14) از آنجا مردمان شهر بيرون آمدند و يسوع و آن مردي را كه شفا گرفته بود يافتند.(15)هراسان شدند مردان و زاري نمودند به يسوع كه از حدود ايشان بيرون رود.(16) پس از آنجا برگشت از ايشان و به نواحي صور و صيدا بر آمد.(17)ناگاه زني از كنعان با دو فرزندش از بلاد خود آمد تا يسوع را ببيند. (18) ديد او را با شاگردانش مىآيد فرياد بر آورد:اي يسوع،پسر داوود!رحم كن بر دختر من كه شيطان رنجه اش مىدارد.(19) يسوع هيچ جواب نداد زيرا ايشان از اهل ختنه نبودند.(20)شاگردان ترحم كردند و گفتند:اي معلم!ترحم كن بر ايشان و نظر كن كه چه سخت داد و فرياد دارند. (21)يسوع جواب داد: (( بدرستي كه من فرستاده نشده ام،مگر به طايفه ي اسرائيل.)) (22) پس آن زن و دو پسرش پيش رفتند بسوي يسوع ناله كنان و آن زن گفت:اي يسوع،پسر داوود! به من رحم كن.(23) يسوع جواب داد: ((خوش نيست كه نان از دست كودكان گرفته و براي سگان انداخته شود.)) (24) و اين را محض نجاست ايشان بفرمود؛زيرا ايشان اهل ختنه نبودند. (25) زن جواب داد:اي آقاي من!بدرستي كه سگان مىخورند از خورده هائي كه مىريزد از سفره صاحبانشان.(26) آن هنگام يسوع از سخن زن دگرگون شد و فرمود: ((اي زن!بدرستي كه ايمان تو هر آينه عظيم است.)) (27) آنگاه دست هاي خويش را بسوي آسمان بلند نمود و خداي را بخواند.سپس فرمود: ((اي زن دختر تو را آزادكردم؛پس برو به راه خويش بسلامت.)) (28)آن زن رفت چون به خانه ي خويش باز آمد،دختر خود را يافت كه تسبيح خداي مىكند. (29)از اين بود كه آن زن گفت: حقاً خدائي بجز خداوند اسرائيل نيست.(30) از اين جهت خويشان او به شريعت پيوستند، بجهت عمل به شريعتي كه در كتاب موسي نوشته شده.
فصل بيست ودوّم
(1)شاگردان در آن روز از يسوع پرسيدند و گفتند:اي معلم!چرا به آن زن اين جواب گفتي كه ايشان سگانند؟(2)يسوع جواب داد: ((حق مىگويم به شما كه سگ برتر است ازمرد ختنه نشده.))(3) شاگردان محزون شدند وگفتند:بدرستي كه اين كلام هر آينه سنگين است و چه كس توانِ پذيرفتن آن را دارد!(4) يسوع جواب فرمود: ((هرگاه ملاحظه نمائيد اي نادان آنچه را مىكند سگي، كه او را عقل نيست از براي خدمت به صاحب خود،مىدانيد كه سخن من راست است. (5) به من بگوئيد كه آيا سگ پاسباني خانه ي صاحب خود مىكند و خود را به دزد عرضه مىدارد؟(6) آري؛ليكن جزاي او چيست؟ (7)زدن بسيار و آزردن،با كمىاز نان و او براي صاحب خود خوشروئي ظاهر مىسازد.آيا اين درست است؟)) (8) شاگردان جواب دادند: بدرستي كه اين درست است اي معلم!(9) آن وقت يسوع فرمود: ((حالا بنيكي بنگريد كه چه بزرگ است آنچه خداي به انسان داده تا ببيند چه ناسپاس است او از براي وفا ننمودن به پيمان خداي و بنده اش ايراهيم.(10) به ياد آوريد آنچه را گفت داوود به شاؤل،پادشاه اسرائيل،بر ضد جلياتِ فلسطيني.(11)داوود گفت: اي آقاي من!در بين اينكه بنده ي تو گله را مىچرانيد، گرگي و خرسي و شيري آمدند و بر گوسفندان بنده ي تو فرود شدند.(12) بنده ي تو آمد و آنها را كشت و گوسفندان را رهانيد.(13) و اين ختنه ناشده نيست مگر چون يكي از آنها.(14) از اين جهت بنده تو به نام خداوند اسرائيل،مىرود و مىكشد اين ناپاكي را كه بر طايفه ي پاك خداي كفران مىكند.))(15) آن وقت شاگردان گفتند:به ما بگو اي معلم!چرا بر انسان ختنه واجب است؟(16)يسوع جواب داد: ((كفايت مىكند شما را اينكه،خداي ابراهيم را امر نموده و فرموده:اي ابراهيم!بِبر پوست ختنه گاه خود و پوست ختنه گاه تمام خانواده ي خود را؛زيرا اين پيماني است ميان من و تو تا ابد.))
فصل بيست وسوّم
(1)چون يسوع اين بفرمود،نشست نزديك كوهي كه بر آن مشرِف بودند.(2)شاگردان نزد او آمدند تا سخن او را بشنوند.(3) آن وقت يسوع فرمود: ((بدرستي كه چون آدم،انسان نخستين،خورد طعامىرا كه خدايش از آن نهي فرموده بود در فردوس،در حالتي كه فريب شيطان خورده بود، جسد او روح را نافرماني نمود.(4)پس سوگند ياد كرد و گفت:به خداي كه مىبرم تو را.(5) پس پاره اي از سنگ بشكست و جسد خود را گرفت تا آن را ببرد به نوك آن پاره ي سنگ. (6) او را فرشته جبرئيل ملامت كرد بر اين كار. (7)جواب داد: كه هر آينه بتحقيق سوگند خورده ام به خداي كه بِبرم آن را؛پس نخواهم شكست قسم را.(8)آنگاه فرشته به او نشان زيادي جسد او را؛پس بريد آن را.(9)همچنانكه جسد هر انساني از جسد آدم است،واجب است بر او اين كه مراعات كند هر پيماني را كه آدم سوگند خورده كه هر آينه عمل خواهد كرد. (10) محافظت نمود آدم بر فعل اين،در اولاد خود.(11)پس پيوسته شد سنت ختنه از قرن به قرن.(12) جز اينكه نبود در زمانه ي ابراهيم،مگر قدر كمىاز ختنه شدگان بر زمين.(13) زيرا پرستش بتان در زمين فراوان شد.(14)از اين رو خداوند آگاهانيد ابراهيم را به حقيقت ختنه.(15)استوار نمود اين پيمان را كه فرمود:هر نفسي كه جسد خود را ختنه نكند او را از طايفه ي خود جدا سازم تا ابد.)) (16)ا ين هنگام شاگردان لرزيدند از ترس كلمات يسوع؛ زيرا او به حرارت روح تكلم فرمود.(17)آنگاه يسوع فرمود: ((بگذاريد ترس را،براي آنكه پوست ختنه گاه او بريده نشده؛ زيرا از فردوس محروم است.)) (18)باز تكلم نموده،فرمود: ((بدرستي كه روح در بسياري نشاط است در خدمت خداي؛اما جسد ضعيف است.(19)بر هر كه از خداي مىترسد واجب است كه نيك بنگرد كه جسد چيست و اصل آن كجا بوده و بازگشت آن به كجاست.(20)از گل زمين خداي جسد را آفريد. (21) سپس در آن دم زندگاني دميد به نفخه اي در آن. (22) پس گاهي كه جسد منع مىكند خدمت خداي را،واجب است خوار و پايمال شود چون گل.(33) زيرا هر كس دشمن بدارد نفس خود را در اين جهان،او را در حيات جاوداني خواهد يافت.(24) اما ماهيت جسد الان از خواهش هاي او آشكار است؛اينكه او دشمن سخت است هر صلاحي را؛ زيرا او تنها ميل دارد به گناه.(25)آيا در اين صورت واجب است بر انسان بجهت خشنودي يكي از دشمنانش ترك كند خشنودي خداي آفريدگار خود را؟(26) در اين نيك بنگريد، كه همه ي قديسين و پيغمبران براي خدمت به خداي دشمنان جسد خود بودند.(27)تا تجاوز نكرده باشند از شريعت خداي،كه داده شده بود به بنده اش موسي و خدمت نموده باشند خدايان باطل و دروغ را.(29)به ياد آريد ايليا را كه گريخت در حالتي كه مىگشت در كوه هاي خالي و گياه قوت مىفرمود و پوست بز را ردا كرد.(30)آوخ چه بسيار روزهائي كه نخورد.(31)آوخ چه سخت سرمائي كه متحمّل آن شد.(32)آوخ چه بسيار باراني كه او را تر كرد.(33)او مدت هفت سال متحمل شد بيداد سخت ايزابل ناپاك را.(34)به ياد آريد اليشع را كه نان جو خورد و درشت ترين جامه ها را پوشيد.(35)حق مىگويم به شما؛بدرستي كه ايشان چون نترسيدند از اينكه جسد را خوار كنند،ترسانيدند پادشاهان و رؤسا را و اين بس است براي خواري جسد،اي مردم!(36) هرگاه به قبر ها نظر اندازيد،مىدانيد كه جسد چيست.))
فصل بيست وچهارم
(1)چون يسوع اين بگفت،گريست و فرمود: ((واي بر آنانكه ايشان خدمتكارهاي جسد خود هستند.(2)زيرا حقاً ايشان نمىرسند به خيري در زندگاني ديگر؛بلكه در عذاب هستند بجهت گناهان خود.(3)به شما مىگويم كه شكم پرستِ توانگري بود و خيالي جز شكم پرستي نداشت. (4)مىداد هر روز وليمه بزرگي.(5)بر درگاه او فقيري بود كه لعازر نام داشت و او پر بود از زخم ها و مىخواست كه سير شود از ريزه هائي كه ريخته مىشود از خوان آن شكم پرست. (6)ليكن اندكي به او از آن وليمه نداد؛بلكه همه او را استهزا نمودند.(7) بر او ترحم ننمودند مگر سگان؛ زيرا آنها زخم هاي او را مىليسيدند. (8) اتفاق افتاد كه آن فقير مرد و فرشتگان او را برداشتند بسوي دو بازوي ابراهيم پدر ما.(9)آن توانگر هم مرد و شياطين او را برداشتند بسوي دو بازوي ابليس،آنجائي كه سخت ترين عذاب را كشيد.(10)پس چشمان خود را بلند نمود و ديد لعازر را از دور،در آغوش ابراهيم.(11)پس آنوقت توانگر فرياد برآورد:اي پدر جان،ابراهيم! مرا رحم كن لعازر را بفرست تا به اطراف انگشتان خود،قطره ي آبي به من برساند تا سرد نمايد زبان مرا كه عذاب مىشود در اين زبانه ي آتش.(12)پس ابراهيم جواب داد:اي پسرك!يار كن كه تو طيبات خود را در زندگاني خود تمام دريافتي و لعازر بلاها را.(13)از اين رو تو حالا در بد بختي هستي و او درشكيبائي.(14)پس باز توانگر فرياد برآورد:اي پدرجان،ابراهيم!بدرستي كه مرا درخانه ي پدر سه برادر است.(15)پس لعازر را بفرست تا ايشان را خبر دهد به آنچه مىكشم؛ بلكه توبه كنند و به اينجا نيايند.(16)پس ابراهيم جواب داد موسي و پيغمبران نزد ايشان هستند؛ از ايشان بشنوند.(17)توانگر جواب داد:نه چنين است اي پدر جان،ابراهيم!بلكه هر گاه يكي از مردگان برخيزد تصديق مىكنند. (18) ابراهيم جواب داد: بدرستي كه آنكه تصديق موسي و پيغمبران نكند،تصديق مردگان نيز نخواهد كرد،اگر چه برخيزند.)) (19)آنگاه يسوع فرمود: (( ببينيدآيا فقيران صابر مبارك نيستند؟ آنانكه ميل دارند به آنچه فقط ضروري است،در حالتي كه كراهت كنندگان از جسد هستند.(20)چه بدبختند آناكه بر مىدارند ديگران را براي دفن،تا بدهند اجساد ايشان را جهت طعام كرم ها و باز نمىآموزد حق را!(21)بلكه ايشان دورند از آن، دوري بزرگي؛بگونه اي ايشان زندگاني مىكنند در اينجا كه گويا هميشه خواهند بود.(22)زيرا ايشان خانه هاي بزرگ مىسازند و املاك بسيار مىخرند و در كِبر زندگاني مىنمايند.))
فصل بيست و پنجم
(1)در اين وقت نگارنده گفت : اي معلم!بدرستي كه كلام تو حق است واز اين رو بتحقيق ترك نموديم هر چيزي را ، تا پيروي تو كنيم.(2) پس بفرما ما را ،چگونه برما واجب است كه جسد خود را دشمن بداريم ؟ (3) خود كشتن جايز نيست وچون زنده ايم واجب است بر ما كه او را بپروريم.(4)يسوع جواب داد ((جسد خودرا مانند اسب نگهداري كن تادر امن زندگاني كني.(5) زيرا با پيمانه اسب قوت داده مىشود؛ ولي كار بي اندازه.(6)در دهان او لگام نهاده مىشود تا بر حسب اراده ي تو راه رود. (7) بسته مىشود تا نيازارد كسي را. (8) در جاي حقيري حبس مىشود و هرگاه نافرماني كند زده مىشود.(9) پس اي برنابا! در اين صورت اينطور بكن كه زندگاني خواهي كرد هميشه با خداي.(10)تو را به خشم نياورد سخن من؛ زيرا داوود پيغمبر خود همين كار كرد؛چنانكه اعتراف نموده، مىگويد:بدرستي كه من نزد تو مثل اسبم و بدرستي كه من هميشه با توام. (11)همانا با من بگو كدام يك از اين دو فقيرتر است، كسي كه به كم قناعت دارد يا آن كس كه به زياد ميل دارد؟(12)حق مىگويم شما را كه اگر جهان عقل درستي مىداشت،هيچ كس چيزي براي خود جمع نمىكرد.(13)بلكه هر چيزي مشترك بود.(14)ليكن ديوانگي او به اين معلوم مىشود كه هر قدر جمع مىكند رغبتش بيشتر مىشود.(15)حال اينكه هر چه جمع مىكند آن را،جز اين نيست كه جمع مىكند آن را براي راحت جسد ديگران.(16)پس بايد كفايت كند شما را در اين صورت يك جامه.(17)كيسه هاي خود را بيندازيد.(18)برنداريد توشه دان و نه كفشي در پاي خود.(19)وانديشه مكنيد كه بگوئيد براي ما از اين پس چه اتفاق خواهد افتاد. (20) بلكه انديشه نمائيد در اينكه به عمل آوريد خواست خداي را. (21) او حاجتتان را براي شما پيش خواهد آورد تا جائي كه شما نخواهيد بود محتاج به چيزي.(22)حق مىگويم به شما،كه همانا بسيار جمع نمودن در اين زندگاني نا استوار،گواهي است بر نداشتن چيزي كه به كار آيد در زندگاني ديگر.(23)زيرا هر كس اورشليم وطن او باشد، در سامره خانه ها نمىسازد.(24)زيرا ميان دو شهر دشمني پيداست.(25)آيا مىفهميد؟))
فصل بيست وششم
(1)آنگاه يسوع فرمود: ((مردي در سفر بود و در بين اينكه روان بود،در مزرعه اي كه در معرض فروش بود به پنج قطعه از نقود، گنجي پيدا كرد.(2)پس چون آن مرد اين بدانست يكراست رفت و رداي خويش بفروخت تا آن مزرعه را بخرد.آيا باور اين مىشود؟)) (3)شاگردان جواب دادند: بدرستي كه آنكه باور نكند پس او ديوانه است.(4)دراين هنگام يسوع فرمود: ((بدرستي كه ديوانگان خواهيد بود هرگاه ندهيدحواس خود را براي خداي تا نفس خود را بخريد، كه گنج محبت در آنجا قرار دارد.(5)زيرا محبت گنجي است كه مانند ندارد.(6)چرا هر كس كه خداي را دوست بدارد خداي او را خواهد بود.(7)پس هر كس كه خداي او را باشد همه چيز او راست.))(8)پطرس گفت:اي معلم!به ما بگو كه چگونه واجب است برانسان كه دوست بدارد خداي را، دوستي خالص؟(9) يسوع جواب داد: ((حق مىگويم به شما، بدرستي كه هركس دشمن ندارد پدر و مادر و زندگاني و فرزندان و زن خود را براي دوستي خداي، پس چنين كسي لايق نيست كه خداي او را دوست بدارد.)) (10)پطرس گفت: اي معلم! هر آينه بتحقيق در ناموس خداي، كتاب موسي، نوشته شده: پدر خود را گرامىبدار تا در زمين زندگاني دراز نمائي. (11) باز مىفرمايد:ملعون باد پسري كه فرمانبرداري از پدر و مادر خود نكند.(12)از اين رو خداي امر فرموده به اينكه مثل اين پسر بد رفتار، جلو دروازه شهر وجوباً سنگباران شود به غضب طايفه.(13)پس چگونه به ما امر مىفرمائي كه دشمن بداريم پدر و مادر خود را؟(14)يسوع فرمود: (( هر كلمه اي از كلمات من راست است.(15)زيرا از من نيست؛بلكه از خدائي است كه مرا به خانه ي اسرائيل فرستاده.(16)از اين رو شما را مىگويم،بدرستي كه هرآنچه نزد شماست بتحقيق كه خداي شما را انعام فرموده به آن. (17) پس كداميك از دو امر قيمتاً بزرگتر است؛ عطيه يا دهنده ي آن؟(18)پس هرگاه پدر يا مادر يا غير ايشان سبب لغزش تو بشود در خدمت به خداي، پس دور بينداز ايشان را كه گويا ايشان دشمنانند.(19)مگر خداي ما ابراهيم را نفرمود:ازخانه ي پدر و قوم خود بيرون شو و بيا در زميني كه مىدهم آن را به تو و به نسل تو،ساكن شو. (20) چرا خداي اين را بفرمود؟(21) .مگر به جهت اين نيست كه پدر ابراهيم سازنده ي پيكراني بود كه مىساخت و عبادت مىكرد خدايان دروغ را؟(22)از اين رو دشمني ميان ايشان بحدّي رسيد كه پدر خواست پسر خود را بسوزاند.)) (23)پطرس گفت:يدرستي كه سخنان تو راست است. (24)من التماس مىكنم تو را به اينكه بر ماحكايت كني چگونه ابراهيم پدر خود را ريشخند نمود.(25)يسوع فرمود: ((ابراهيم هفت ساله بود،چون ابتدا كرد به طلب خداي.(26)پس روزي به پدر گفت:اي پدر!انسان را چه كسي ساخته؟(27)پدر كم عقل جواب داد:انسان.(28)زيرا من تو را ساختم و پدرم مرا ساخت.(29)پس ابراهيم جواب داد: اي پدر من!حقيقت چنين نيست. (30)زيرا من پيرمردي را ديدم مىگريست و مىگفت كه اي خداي من!چرا به من اولاد نداده اي.(31)پدرش جواب داد:حقاً اي پسرك خداي انسان را مساعدت مىكند تا انساني بسازد؛ ليكن او نمىگذارد دست خود را در او.(32) پس لازم نيست انسان را جز اينكه بيايد و زاري كند و پيشكش كند براي او بره ها و گوسفند ها، تا خدايش مساعدت او نمايد. (33) ابراهيم جواب داد:اي پدر!چند خداي اينجا هست. (34)پيرمرد جواب داد: اي پسرك آنها شماره اي نيست.(35)پس آنگاه ابراهيم جواب داد:اي پدر!چه كنم هرگاه به خدائي خدمت كنم و ديگري زيان مرا بخواهد؟ زيرا من خدمت نمىكنم او را.(36) پس هر چه باشد ميان آن دو نزاع حاصل شود و ميان خدايان خصومت واقع شود.(37)ليكن هرگاه خدائي كه زيان مرا بخواهد و به قتل رساند خداي مرا، پس چه كنم؟(38)ا ين خود واضح است كه مرا نيز مىكشد.(39) پيرمرد با خنده جواب داد:مترس اي پسرك!زيرا خدائي با خدائي خصومت نمىورزد.(40)نه چنين است: زيرا در هيكل بزرگ،هزارها از خدايانند با خداي بزرگ بعل.(41) بتحقيق كه به هفتاد سال از عمر رسيده ام و نديده ام هرگز كه خدائي خداي ديگر را بزند.(42) بلكه يكي خدائي را و آن يكي خدائي ديگر را مىپرستد.(43)ابراهيم جواب داد:پس در اين صورت اتحاد ميان ايشان يافت مىشود.(45)پدرش جواب داد: آري يافت مىشود.(46)آن وقت ابراهيم گفت:اي پدر من! خدايان به چه چيزي شبيه هستند؟(47)پيرمرد جواب داد:اي كم عقل!بدرستي هر روز من خدائي مىسازم و به ديگرانش مىفروشم تا نان بخرم و تو نمىداني كه چگونه اند خدايان؟(48)در همان وقت پيكري مىساخت.(49)پس گفت:اين از چوب خرماست وآن از زيتون وآن پيكر كوچك از دندان فيل. (50) ببين چه خوش روي است! آيا چنين ظاهر نمىشود كه گويا او زنده است؟ (51)حقاً كه محتاج نيست مگر به روان.(52)ابراهيم جواب داد:در اين صورت خدايان را رواني نيست.پس چگونه روان مىبخشند؟(53)همچنين چون آنها را حياتي نيست،چگونه در اين صورت حيات عطا مىكنند؟(54)پس اين خود واضح است،اي پدر من! كه ايشان خداي نيستند.(55) پيرمرد سخت به خشم آمد از اين سخن و گفت: هر گاه رسيده بودي از عمر به آنچه متمكّن مىشدي به آن از ادراك،هر آينه سرت را با اين تبر شكسته بودم.(56)خاموش شو چون كه تو را ادراك نيست.(57) ابراهيم جواب داد: اي پدر من! اگر خدايان انسان را بر ساختن انسان مساعدت مىنمايند،پس چگونه از انسان بر مىآيد كه خدايان را بسازد؟!(58)هرگاه خدايان از چوب ساخته شده اند؛پس بدرستي كه سوزانيدن چوب گناهي است بزرگ.(59)ليكن اي پدر جان!به من بگو،با اينكه تو خداياني كه شماره اي براي آنها نيست ساخته اي،پس چگونه مساعدت نكردند تو را خدايان تا اولاد بسياري بسازي و قويترين مرد در جهان شوي؟!(60)به خشم شد پدر چون شنيدكه پسر چنين سخن مىراند.(61) پسر به كمال رسانده گفته خود را؛ گفت: (62) اي پدر جان!آيا جهان وقتي از اوقات بدون بشر ديده شده؟پيرمرد جواب داد:آري و چرا؟ (63)ابراهيم فرمود:زيرا من مىخواهم بشناسم كه چه كسي ساخته است خداي اولي را.(64) پيرمرد گفت:اكنون از خانه برو و آسوده بگذار مرا تا بزودي اين خداي را بسازم و با من سخني مگوي.(65)زيرا هر وقتي كه گرسنه شوي،بدرستي كه تو نان مىخواهي نه كلام.(66)پس ابراهيم فرمود:بدرستي كه خداي راستين، هر آينه خدائي است بزرگ. همانا تو اين خداي را چنانكه مىخواهي پاره مىكني و او از خودش دفاع نمىنمايد!(67)پيرمرد به غضب درآمد و گفت:بدرستي كه تمام عالم مىگويند كه اينها خدايانند و تو اي كودك كم عقل! مىگوئي نه چنين است.(68)به خدايانم سوگند كه هر گاه تو مرد بودي،هر آينه تو را كشته بودم.(69) پيرمرد چون اين بگفت،ابراهيم را لگد به سينه كوفت و از خانه بيرونش راند.))
فصل بيست وهفتم
(1)شاگردان از حماقت پيرمرد خنديدند و از زيركي ابراهيم متحيّرانه باز ايستادند.(2)ليكن يسوع ايشان را سرزنش نموده،فرمود: (( هر آينه بتحقيق فراموش نموديد كلام پيغمبري را كه فرموده:خندهِ عاجل بيم دهنده بگريه ي پسين است.(3) نيز فرمود:مرو به آنجا كه خنده است؛ بلكه بنشين آنجا كه ناله مىكنند.(4)چونكه اين زندگي در شقاوت وسختي به سر مىرود.)) (5) آنگاه يسوع فرمود: ((مگر نمىدانيد كه خداي در زمان موسي مردمان بسياري را در مصر به جانوران هولناك مسخ فرموده؟(6)به جهت آنكه ايشان خنديدند و به ديگران ريشخند نمودند.(7)حذر كنيد از اينكه بخنديد بر كسي؛زيرا بدان سبب خواهيد گريست گريستني.)) (8)شاگردان گفتند:همانا ما از بي خردي پيرمرد خنديديم.(9)آن وقت يسوع فرمود: ((حق مىگويم شما را؛هر مانندي مانند خود را دوست دارد و در آن خوشحال مىيابد.(10)از اين رو اگر شما كودن نبوديد،هر آينه از كم خرديِ كودني نمىخنديديد.)) (11) آنان گفتند خداي به ما رحم نمايد.(12) يسوع فرمود: (( چنين بادا. ))(13)آن وقت فيلّپس گفت:اي معلم!چگونه شد كه پدر ابراهيم خواست كه پسرش رابسوزاند؟(14)يسوع فرمود: ((چون ابراهيم به سن دوازده سال رسيد،روزي پدرش به اوگفت: فردا عيد همه ي خدايان است.(15)از اين رو زود است برويم به هيكل بزرگ و هديه اي براي خداي خود،بعل،ببريم.(16)تو برمىگزيني براي خود خدائي را.(17)ابراهيم به مكر جواب داد: شنيدم و فرمانبردارم،اي پدر من!(19)پس بامدادان به هيكل پيش از همه كس درآمدند.(20)ليكن ابراهيم در جامه ي زيرين،تبري پنهاني همراه برده بود.(21) چون به هيكل در آمدند و جمعيت فراوان شد، ابراهيم خود را پشت بتي در كنج تاريكي،در هيكل پنهان نمود.(22)چون پدرش باز گشت گمان كرد كه ابراهيم پيش از او به خانه رفته و درنگ ننمود كه از او جست وجو نمايد.
فصل بيست وهشتم
چون همه كس از هيكل باز گشتند،كاهنان هيكل را قفل زدند و رفتند.(2)پس آنوقت ابراهيم تبر را گرفته و دست و پاي همه ي بتان را قطع فرمود،مگر خداي بزرگ بعل را.(3)آنگاه تبر را نهاد نزد پاهاي او،ميان خورده هاي پيكراني كه قطعه قطعه ريخته شده بودند؛زيرا در قديم العهد تأليف شده از اجزا بودند.(4)چون ابراهيم از هيكل خارج مىشد،جماعتي از مردم او را ديدند.آ‎نها گمان نمودند كه داخل شده تا چيزي از هيكل بدزدد؛پس او را گرفتند.(5)و چون او را به هيكل رساندند و ديدند كه خدايان ايشان قطعه قطعه شكسته شده اند،ناله كنان فرياد زدند:زود باشيد اي قوم!بايد بكشيم او را كه خدايان ما را كشته.(6)پس قريب ده هزار مرد با كاهنان بسوي آنجا روي نمودند و از ابراهيم پرسيدند از علتي كه بواسطه ي آن خدايان ايشان را خورد كرده بود.(7)ابراهيم جواب داد:بدرستي كه شما هر آينه بي خردان هستيد.(8)مگر انسان خداي را تواند كشت؟! (9)بدرستي آن كس كه كشته است آنها را جز اين نيست كه او آن خداي بزرگ است.(10) مگر نميبينيد تبري كه او راست،در دو قدمىاوست؟!(11)او براي خود همسران نمىخواهد. (12)اين زمان پدر ابراهيم كه سخن هاي ابراهيم را درباره ي خدايان ايشان به ياد داشت،از راه رسيد.(13)او تبري را كه با آن ابراهيم بتان را در هم شكسته بود شناخت.(14)پس فرياد زد: جز اين نيست كه اين پسر خيانتكار من،خدايان ما را كشته؛زيرا اين تبر،تبر من است.(15)با آنها حكايت كرد آنچه را كه ميان او و پسرش گذشته بود(16)پس قوم مقدار بزرگي از هيزم جمع كردند.(17)دو دست و پاي ابراهيم را بستند.(18)او را بر روي هيزم ها گذاشته و زير آن آتش نهادند.(19)پس آن وقت خداي،بواسطه ي فرشته جبرئيل،به آتش امر نمود كه بنده ي او ابراهيم را نسوزاند.(20)پس آتش بشدت زبانه كشيد و قريب دوهزار مرد از آنان را كه حكم به مردن ابراهيم نموده بودند سوزانيد.(21)اما ابراهبم خود را آزاد و آسوده يافت؛زيرا فرشته ي خداي،او را برداشت تا به نزديك خانه ي پدرش،بدون اينكه ديده شود آن كس كه برداشته او را.(22) آري،ايچنين ابراهيم از مرگ نجات يافت.))
فصل بيست ونهم
(1)آن وقت فيلّپس گفت: چه بزرگ است رحمت خداي براي آنان كه او را دوست دارند. (2)اي معلم !به ما بگو چگونه ابراهيم به معرفت خداي رسيد.(3)يسوع جواب داد ((چون ابراهيم به نزديك خانه ي پدرش رسيد،ترسيد كه داخل خانه شود.(4)پس دور از خانه رفت و زير درخت خرمايي نشست .آنجا تنها درنگ نمود .(5) فرمود كه هستي ناگزير است از بودن خدايي صاحب زندگي وخدايي توانمندتر از انسان ؛ زيرا او انسان را مىسازد.(6)انسان بدون خداي كه نمىتواند كه انسان را بسازد .(7) آن وقت پيرامون خويش را نگريست و نظر در ستارگان و ماه و آفتاب انداخت .گمان كرد كه آنها خدايانند،(8) ليكن پس از انديشه نمودن درتغييرات وحركات آنها ،فرمود كه واجب است بر خداي حركات وارد نشود وابرها او را محجوب ندارند؛وگرنه مردم نابود مىشوند .(9)در حين اينكه او متحيّر بود شنيد كه آواز داده مىشود نام او : اي ابراهيم!(10) پس چون آگاه شد وكسي را در هيچ سوي نديد ،با خود فرمود كه به درستي من بتحقيق ((يا ابراهيم)) را شنيدم .(11) پس همچنان دوبار ديگر شنيد كه آواز داده مىشود:اي ابراهيم !(12)آنگاه جواب داد: كيست كه مرا آواز مىكند؟(13)شنيد گوينده اي را كه مىگويد:بدرستي كه منم فرشته ي خداي، جبرييل.(14)پس ابراهيم هراسان شد؛ ليكن فرشته هراس او را نشانيده ،كفت: مترس اي ابراهيم، زيرا تويي خليل اللّه.(15) پس بدرستي كه چون تو خدايان مردم شكستي ، بر گزيد تو را خداي فرشتگان وپيغمبرن تا اينكه تا اينكه تو نوشته شدي در سفر حيات.(16)آن وقت ابراهيم فرمود :مرا چه واجب است بكنم ، تا خداي فرشتگان و پيغمبران را عبادت نمايم ؟ (17) پس جواب داد فرشته: برو بسوي آن چشمه و غسل كن .(18)زيرا خداي مىخواهد با توسخن كند.(19)ابراهيم جواب داد: چگونه سزاوار است كه غسل نمايم .(20)پس آن زمان فرشته بصورت جواني خوشروي نمايان شد و در چشمه غسل كرده،گفت:اي ابراهيم چنين كن به خود.(21)پس چون ابراهيم غسل كرد،فرشته گفت:بر شو به آن كوه؛زيرا خداي مىخواهد در آنجابا تو سخن كند.(22)پس ابراهيم بر شد به كوه ، چنانكه فرشته او را گفت.(23)پس به دو زانو بر نشست،با خويش گفت: اي ابراهيم! چه وقت خواهي ديد كه خداي فرشتگان با تو سخن كند.(24)پس آواز لطيفي شنيد كه او را آواز مىدهد:اي ابراهيم!(25)پس ابراهيم او را جواب داد:مرا چه كسي آواز مىكند؟(26)پس آواز جواب داد منم؛خداي تو اي ابراهيم!(27)اما ابراهيم،پس هراسان شد و روي خود به خاك ماليد و گفت:چگونه بنده ي تو گوش دهد تو را و او خاك و خاكستر است.(28)آن وقت خداي با او فرمود:مترس،بلكه برخيز ؛زيرا بتحقيق تو را بنده اي براي خود برگزيدم وبدرستي كه من خواهم بركت دهم تو را و تو را رهبر گروهي بزرگ بگردانم.(29)از اينرو بيرون رو از خانه ي پدر و خويشانت و بيا ساكن شو در زميني كه به تو ميدهم آن را؛به تو و نسل تو،(30)ابراهيم جواب داد :بدرستي كه من هر آينه مىكنم همه ي آن را اي پروردگار ! ليكن مرا نگهداري بفرما تا خداي ديگر به من زيان نرساند.(31)خداي به سخن در آمده فرمود:منم خداي يگانه.(32) جز من خدايي نيست.(33)مىزنم و شفا مىدهم.(34)مىميرانم و زنده مىكنم.(35)به دوزخ فرود مىكنم و بيرون مىكنم.(36)كسي نمىتواند كه خود را از قدرت من برهاند.(37)آنگاه خداي به او سنت ختنه را عطا نمود و اينچنين ابراهيم ، پدرما،خداي را شناخت.)) (38)چون يسوع اين بفرمود،دست هاي خود رابلندنموده،فرمود: ((كرامت ومجد توراست اي خداي.(39)چنين باد!))
فصل سي ام
(1)يسوع رفت به اورشليم، نزديك مظال و آن يكي از عيدهاست.(2) چون كاتبان و فريسيان اين بدانستند،با هم مشورت نمودند كه با سخن خودش او را از نظر بيندازند.(3)پس از اين جهت فقيهي نزد او آمده، گفت: اي معلم!چه چيزي واجب است بكنم تا بر حيات جاوداني كامياب شوم؟(4) يسوع جواب داد: (( چگونه در ناموس نوشته شده؟)) (5)او در پاسخ گفت:دوست بدار پروردگار خود را و خويش خود.(6) دوست بدار خداي خود را بالاي هر چيزي به تمام دل و خرد خود.(7) خويش خود را مانند خودت دوست بدار.(8)يسوع گفت: ((خوب جواب دادي.(9) بدرستي كه من تو را مىگويم برو واينچنين كن؛حيات جاوداني تو را خواهد بود.)) (10)آنگاه او گفت:خويش من كيست؟(11)يسوع چشم خود را بلند نموده جواب داد: ((مردي از اورشليم فرو شده بود تا برود بسوي اريحا،شهري كه اعاده شده بناي آن در زير لعنت. (12) دزدان اين مرد را در راه گرفتند و زخمش زدند و برهنه اش كردند. (13) آنگاه رفتند و او را مشرف به موت گذاشتند.(14) اتفاق افتاد كه كاهني در آنجا گذر كرد.(15) چون آن زخم خورده را ديد،بدون آنكه سلام كند،از كنار او روان شد.(16)شخصي لاوي مانند او نيزگذركرد،بدون اينكه سخني بگويد.(17)اتفاق افتاد كه مردي سامري نيز گذر كرد.(18)چون آن زخم خورده را ديد،براو مهرباني كرد و از اسب خود پياده شد و آن زخم خورده را گرفت و زخم هاي او را با شراب شست و روغني به او ماليد.(19)بعد از اينكه زخم هاي او را مرحم گذاشت و او را تسلي داد،بر اسب خود سوارش نمود.(20)چون در وقت شام به كاروانسرا رسيد،او را به مهرباني به صاحب آن سپرد.(21)چون بامدادان برخاست گفت كه به اين مرد توجّه كن ومن تو را هر چيزي مىدهم.(22)بعد از آنكه چهار پارچه از طلا به آن بيمار بجهت صاحب منزل تقديم نمود گفت كه آسوده باش؛زيرا من برمىگردم بزودي و تو را به خانه خود مىبرم.)) (23)يسوع فرمود: ((به من بگو كدام يك از آنها خويش او بود؟)) (24) فقيه جواب داد آنكه اظهار مهرباني كرد.(25)آنوقت يسوع گفت: ((بتحقيق كه پاسخ به صواب دادي.(26) پس برو و چنين كن.))(27)پس فقيه به نوميدي بازشد.

1 Comments:

At 11:41 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام بر عيسي پسر مريم و بنده پاك خدا

 

Post a Comment

<< Home