انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Friday, October 22, 2004

فصلهاي 201 تا پايان

فصل دويست و يكم
(1)پس از آنكه يسوع داخل هيكل شد،نويسندگان و فريسيان زني را حاضر نمودند كه در زنا گرفتار شده بود.(2)ميان خودشان گفتند هرگاه او را نجات داد،آن ضد شريعت موسي است؛پس نزد ما گنهكار خواهد شد و هرگاه او را سزا دهد پس آن ضد تعليم خودش است؛زيرا او بشارت به رحمت مىدهد.(3)آنگاه بسوي يسوع پيش آمدند و گفتند:اي معلم!همانا اين زن را يافتيم در حالتي كه زنا مىداد.(4)موسي امر فرموده كه مثل اين،سنگسار شود.(5)پس تو چه مىگوئي؟(6)در آنجا يسوع خم شد و به انگشت خود بر زمين آئينه اي ساخت كه در آن هركس گناه خود را ديد.(7)چونكه اصرار مىنمودند به جواب،يسوع برخاست و به انگشت خود اشاره نموده،فرمود: ((هر كس از شما بي گناه است او بايد اولين سنگ زننده باشد.))(8)پس از آن دوباره خم شده،آئينه را برگردانيد.(9)همين كه مردم اين بديدند،يك به يك بيرون شدند ابتدا از شيوخ؛زيرا شرمنده شدند كه پليدي خودشان را ببينند.(10)چون يسوع راست ايستاد و كسي را جز همان زن نديد،فرمود: ((اي زن!كجا شدند كساني كه تو را مىخواستند سزا دهند.))(11)زن گريه كنان در جواب گفت:اي آقا!برگشتند،پس هرگاه از من گذشت كني،همانا من،به هستي خداي سوگند،بعد از اين گناه نكنم.(12)آن وقت يسوع فرمود: ((فرخنده باد نام خداي.(13)برو به راه خود بسلامت و بعد از اين گناه مكن؛زيرا خداي مرا نفرستاده تا تو را سزا بدهم.))(14)آن وقت نويسندگان و فريسيان گرد آمدند؛پس يسوع به ايشان فرمود: ((به من بگوئيد كه اگر يكي از شما صد گوسفند داشته باشد و يكي از آنها را گم كند مگر آن را جست و جو نمىكند در حالتي كه نود و نه تاي ديگر را ترك مىكند؟(15)وقتي كه آن را پيدا كرد مگر آن را بر دوش هاي خود نمىگذارد؟(16)پس از آنكه همسايگان را دعوت كرد،آيا به ايشان نمىگويد كه با من خوشحالي كنيد؛زيرا گوسفندي را كه گم كرده بودم پيدا كردم؟(17)حقاً كه چنين خواهد كرد.(18)همانا به من بگوئيد كه مگر خداي انسان را كمتر از گوسفند دوست مىدارد و حال آنكه خود براي او جهان را آفريده؟(19)سوگند به هستي خداي كه در حضور فرشتگان خداي اينچنين سروري رخ خواهد داد،وقتي كه يك گنهكار توبه مىكند؛زيرا گنهكاران رحمت خداي را آشكار مىنمايند.
فصل دويست و دوم
(1)به من بگوئيد كدام يك بيشتر محبت دارند به طبيب،كساني كه مطلقاً هيچ مريض نشده اند،يا كساني كه طبيب ايشان را از بيماري هاي خطرناك شفا داده است؟))(2)فريسيان به او گفتند:چگونه تندرست طبيب را دوست مىدارد؟راستي او را دوست مىدارد بواسطه ي اينكه او بيمار نيست و چونكه او معرفت به مرض ندارد طبيب را دوست نميدارد،مگر اندكي.(3)آن وقت يسوع به تنديِ روح به سخن درآمده،فرمود: ((سوگند به هستي خداي كه زبان شما سزا مىدهد تكبر شما را.(4)زيرا گنهكار،خداي ما را بيشتر از نيكوكار دوست مىدارد؛چه او رحمت بزرگ خداي را براي خود مىخواهد.(5)زيرا نيكوكار را شناسائي به رحمت خداي نيست.(6)از اين نزد فرشتگان خداي خوشحالي براي يك گنهكار كه توبه مىكند،بيشتر است از نود و نه نيكوكار.(7)كجايند نيكوكاران در زمان ما؟(8)سوگند به هستي خدائي كه جانم در حضور او مىايستد،همانا شماره ي نيكوكارانِ نانكوكار افزون است.(9)چه،حال ايشان به حال شيطان شبيه است.))(10)نويسندگان و فريسيان گفتند:همانا ما گنهكاريم؛از اين رو خداي ما را رحمت خواهد نمود.(11)چه،نويسندگان و فريسيان مىپنداشتند،بزرگ ترين اهانت اين است كه ايشان گناهكار خوانده شوند.(13)پس آن وقت يسوع فرمود: ((همانا من مىترسم كه شما نيكوكارِ نانكوكار باشيد.(14)زيرا هرگاه شما گناه كنيد و گناه خود را انكار نمائيد در حالتي كه خود را نيكوكار بخوانيد،پس شما نانكوكار هستيد.(15)هرگاه خودتان را در دل خود نيكوكار پنداريد و به زبان بگوئيد كه گنهكار هستيد،پس در اينصورت دو بار نانيكوكار خواهيد شد.))(16)همين كه نويسندگان و فريسيان اين بشنيدند متحير شدند و يسوع و شاگردان به خانه ي سمعان ابرص،كه او را از پيسي شفا داده بود،رفتند.(17)اهالي در خانه ي سمعان بيماران را جمع نمودند و از يسوع التماس نمودند براي شفا دادن بيماران.(18)آن وقت يسوع كه مىدانست ساعتش نزديك شده،فرمود: ((بيماران را هراندازه كه باشند بخوانيد؛زيرا خداي مهربان است و بر شفا دادن به آنان تواناست.))(19)در جواب گفتند:نمىدانيم كه بيماران ديگر هم اينجا در اورشليم يافت شوند.(20)يسوع گريه كنان فرمود: ((اي اورشليم!اي اسرائيل!همانا بر تو گريه مىكنم؛زيرا نمىداني روز حساب خود را.(21)چه من،دوست داشتنم كه تو را به محبت خداي آفريدگار خود بپيوندم؛چنانكه مرغ جوجه خود را زير بال مىگيرد و تو نخواستي.(22)از اين رو خداي به تو چنين مىفرمايد:
فصل دويست و سوم
(1)اي شهرِ دل سختِ برگشته عقل!همانا بنده ي خود را بسوي تو فرستادم تا تو را برگرداند بسوي دلت تا توبه كني.(2)ليكن تو،اي شهر شورش!فراموش كردي هرآنچه را به مصر و به فرعون فرود آوردم براي محبت تو،اي اسرائيل!(3)بارهاي بسيار به گريه درائي تا جسم تو را بنده ي من از بيماري برهاند و تو مىخواهي كه بنده ي مرا بكُشي؛زيرا او مىخواهد كه نَفْس تو را از گناه شفا بخشد.(4)مگر در اين صورت بي عقوبت من تنها خواهي ماند؟(5)مگر تو تا ابد زندگي خواهي كرد؟(6)يا بزرگواريت تو را از دست من خواهد رهانيد؟(7)نه البته.(8)زيرا من با اميران و سپاه بر تو حمله خواهم آورد.(9)پس با قوّت پيرامون تو را خواهند گرفت.(10)تو را به دست آنها خواهم داد تا تكبر تو به دوزخ فرود آيد.(11)از پيران و بيوه زنان گذشت نخواهم كرد.(12)از كودكان گذشت نخواهم كرد.(13)بلكه شما را همگي تسليم گرسنگي و شمشير و استهزا خواهم نمود.(14)هيكلي را كه بسوي آن به مهرباني نگاه مىكردم،با شهر تباه خواهم كرد.(15)تا ميان امت ها حكايت و استهزا و مَثَل شويد.(16)اينچنين خشم من بر تو فرود خواهد شد و كينه ي من به خواب نمىرود.))
فصل دويست و چهارم
(1)پس از آن يسوع برگشته،فرمود: ((مگر نمىدانيد كه بيماران ديگر هم يافت مىشوند؟(2) سوگند به هستي خداي همانا در اورشليم كساني كه روان هايشان سالم است هرآينه كمترند از تن بيماران.(3)براي اينكه حق را بشناسيد به شما مىگويم،اي جماعت بيماران!به نام خداي بيماري شما از شما برود.))(4)پس همين كه اين بفرمود،همانوقت شفا يافتند.(5)مردم چون از غضب خداي بر اورشليم شنيدند،گريستند و براي رحمت زاري نمودند.(6)پس آن وقت يسوع فرمود: ((خداي مىفرمايد:هرگاه اورشليم بگريد و با نفس خود مجاهدت نمايد در حالتي كه در راه هاي من رونده باشد،پس من هم از اين پس گناهان او را به ياد نياورم و به او هيچ چيز از بليه اي كه ذكر آن نمودم نمىرسانم.(7)ليكن اورشليم بر هلاكت خود مىگريد نه بر اهانت خود نسبت به من،كه به آن با نام من كفران نموده ميان امت ها.(8)از اين رو حرارت خشم من شعله ور شده است.(9) سوگند به هستي خودم،منم ابدي كه اگر براي اين گروه بندگان من ايوب و ابراهيم و سموئيل و داوود و دانيال و موسي دعا كنند،خشم من بر اورشليم آرام نمىگيرد.))(10)پس از آنكه يسوع اين بفرمود،به خانه داخل شد و هركسي ترسان ماند.
فصل دويست و پنجم
(1)و در اثنائي كه يسوع با شاگردان خود بر شام خوردن بودند در خانه ي سمعان ابرص،ناگاه مريم خواهر لعازر در خانه داخل شد.(2)پس ظرف را شكسته و عطر بر سر يسوع و جامه هاي او بريخت.(3)همين كه يهوداي خيانتكار اين بديد،خواست تا مريم را از چنين عملي باز دارد و گفت:برو و اين عطر را بفروش و نقدينه ها را حاضر ساز تا آنها را به فقرا بدهم.(4)يسوع فرمود: ((براي چه باز مىداري او را؟(15)واگذار او را؛زيرا شما مدت ها با هم خواهيد بود؛اما من هميشه با شما نيستم.))(6)يهودا در جواب گفت:اي معلم!ممكن بود كه عطر فروخته مىشد به سيصد پاره از نقدينه.(7)پس ببين در اين صورت چقدر فقير با آن مساعدت مىشد.(8)يسوع در جواب فرمود: ((اي يهودا!من آگاهم از دل تو؛پس كمىصبر كن همه را به تو مىدهم.))(9)پس هريك خوردند با ترس.(10)شاگردان محزون شدند؛چه ايشان فهميدند كه زود باشد يسوع از ايشان منصرف شود،عن قريب.(11)ليكن يهودا خشمگين شد؛چه او دانست بواسطه ي عطري كه فروخته نشد،سي پاره از نقدينه را زيان داشت.(12)زيرا او از هر چيزي كه به يسوع داده مىشد،ده يك را مىبرد.(13)پس رفت تا رئيس كاهنان را ببيند كه با كاهنان و نويسندگان و فريسيان در مجلس مشورت جمع بودند.(14)پس يهودا با ايشان به سخن درآمده، گفت:چه به من مىدهيد تا يسوع را –كه مىخواهد خود را بر اسرائيل پادشاه گرداند –به شما تسليم كنم؟(15)در جواب گفتند:همانا چگونه به دست ما تسليمش مىكني؟(16)يهودا در جواب گفت:وقتي كه دانستم در بيرون شهر مىرود تا نماز بخواند،شما را خبر مىكنم و به جائي كه در آن يافت مىشود شما را دلالت مىنمايم.(17)زيرا ممكن نيست گرفتن او در شهر،بدون فتنه.(18)رئيس كاهنان در جواب گفت:هرگاه او را به دست ما تسليم نمودي،تو را سي پاره از طلا خواهيم داد و خواهي ديد كه چگونه با تو بخوبي معامله خواهيم كرد.
فصل دويست و ششم
(1)همين كه روز شد،يسوع بسوي هيكل برآمد با جماعت بسياري از مردم.(2)آنگاه رئيس كاهنان نزديك او شد و گفت:اي يسوع!به من بگو فراموش كردي تمام آنچه را اقرار نمودي به آن،كه من نه خداوند و نه پسر خداي و نه مسيا هستم؟(3)يسوع در جواب فرمود: ((نه البته؛فراموش نكرده ام.(4)زيرا اين همان اعتراف است كه به آن در پيش كرسي جزاي خداي در روز قيامت شهادت مىدهم.(5)زيرا همه ي آنچه در كتاب موسي نوشته شده درست است،بتمام درستي؛پس همانا كه خداي آفريدگار ما يكي است و من بنده خدايم و راغب هستم در خدمت نمودن رسول الله كه شما او را مسيا مىناميد.))(6)رئيس كاهنان گفت:پس در اين صورت مقصود از آمدن به هيكل با اين جماعت بسيار چيست؟(7)شايد تو مىخواهي كه خود را پادشاه بر اسرائيل بگرداني.(8)بپرهيز از اينكه خطري به تو وارد شود.(9)يسوع در جواب فرمود: ((اگر طالب بزرگواري خود بودمىو راغب بودمىبه بهره ي خود در اين جهان،هرآينه نمىگريختم وقتي كه اهل نائين خواستند مرا پادشاه گردانند.(10)راستي مرا تصديق كن كه من در طلب چيزي در اين جهان نيستم.))(11)آن وقت رئيس كاهنان گفت:دوست مىداريم كه چيزي از مسيا بفهميم.(12)آنگاه كاهنان و نويسندگان و فريسيان گرد يسوع مثل ميانبند جمع شدند.(13)يسوع فرمود: ((چيست آن چيزي كه شما مىخواهيد از مسيا بفهميد؟شايد آنچه مىشنويد دروغ باشد!(14)ليكن بدانيد كه من به شما دروغ نمىگويم.(15)زيرا اگر دروغ مىگفتم،هرآينه تو و نويسندگان و فريسيان و همه ي اسرائيل مرا عبادت مىنموديد.(16)ليكن مرا دشمن مىداريد و مىخواهيد مرا به قتل برسانيد براي اينكه من به شما راست گفته ام.))(17)رئيس كاهنان گفت:اكنون مىدانيم كه پشت سر تو شيطاني هست.(18)زيرا تو سامري هستي و كاهن و خداي را احترام نمىكني.
فصل دويست و هفتم
(1)يسوع در جواب فرمود: ((سوگند به هستي خداي كه پشت سر من شيطاني نيست؛ليكن طالب هستم كه شيطان را بيرون كنم.(2)پس بدين سبب شيطان جهان را بر من به هيجان مىآورد.(3)زيرا من از اين جهان نيستم.(4)بلكه طالب هستم تا خدائي كه مرا بسوي جهان فرستاده تمجيد كرده شود.(5)پس گوش بدهيد به من تا خبر دهم شما بر كسي كه شيطان پشت سر اوست.(6)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضورش مىايستد،آن كسي كه بحسب اراده ي شيطان عمل مىكند،پس شيطان پشت سر اوست،در حالتي كه بر او لگام اراده ي خود را نهاده و او را هر جا كه مىخواهد مىچرخاند و وا مىدارد او را كه به سرعت برود بسوي هرگناهي.(7)چنانكه نام جامه به اختلاف صاحبش مختلف مىشود و آن جامه همان خودش است،همچنين افراد بشر مختلف مىباشند،با اينكه از يك ماده هستند بسبب اعمالي كه از انسان سر مىزند.(8)هرگاه من خطائي كرده باشم،چنانكه آن را خود مىدانم،پس براي چه مثل برادر سرزنش نكرديد بجاي اينكه مرا مثل دشمن،دشمن بداريد؟(9)حقاً‌كه اعضاي جسد معاونت همديگر مىكنند وقتي كه با سر متحد باشند و آنچه از سر جدا شده به فرياد او نمىرسند.(10)زيرا دست هاي جسدي ديگر،الم پاهاي جسد ديگري را احساس نمىكند؛بلكه پاهاي جسدي كه با هم متحدند اين احساس را دارند.(11)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضورش مىايستد،همانا كسي كه مىترسد و دوست مىدارد آفريدگار خود را،مهرباني مىكند به كسي كه مهرباني مىكند به او خدائي كه سر اوست.(12)چونكه خداي نمىخواهد مردن گناهكار را؛بلكه مهلت مىدهد هر كسي را براي توبه نمودن.(13)پس اگر شما از آن جسدي بوديد كه من در او متحدم،هرآينه سوگند به هستي خداي كه مرا مساعدت مىنموديد تا بحسب مشيت سر خودم عمل مىنمودم.
فصل دويست و هشتم
(1)هرگاه گناهي داشته باشم مرا سرزنش كنيد تا خداي شما را دوست داشته باشد؛زيرا شما عامل خواهيد شد بسبب اراده ي او.(2)ليكن هرگاه نتوانست كسي مرا بر گناه من سرزنش نمايد،پس آن دليل است بر اينكه پسران ابراهيم نيستيد آنگونه كه خودتان ادعا مىكنيد.(3)پس شما متحد نيستيد به آن سري كه ابراهيم به آن متحد بود.(4)سوگند به هستي خداي ابراهيم خداي را دوست داشت بحيثي كه او اكتفا نكرد به درهم شكستن بتان باطل –چه درهم شكستني!-و نه به دوري نمودن از پدر و مادر خود؛ليكن او مىخواست كه پسر خود را براي طاعت خداي ذبح كند.))(5)رئيس كاهنان گفت:همين را از تو سؤال مىكنم و طالب قتل تو نيستم.پس به ما بگو كه اين پسر ابراهيم كه بود؟(6)يسوع در جواب فرمود: ((اي خداي!غيرتِ شرفِ تو مرا آتش مىزند و نمىتوانم خاموش باشم.(7)راست مىگويم كه پسر ابراهيم همان اسماعيل بود كه واجب است از نسل او بيايد مسيا كه ابراهيم به او وعده شده بود تا همه ي قبايل زمين به وجود او بركت يابند.))(8)پس همين كه رئيس كاهنان اين بشنيد به خشم در آمده،فرياد برآورد:ما بايد اين فاجر را سنگسار كنيم زيرا او اسماعيلي است و همانا بر موسي و بر شريعت خداي كفر كرده.(9)پس هريك از نويسندگان و فريسيان با بزرگان قوم سنگ ها برگرفتند تا يسوع را سنگسار نمايند؛پس او از چشم هاي ايشان پنهان شد و از هيكل بيرون آمد.(10)پس از آن بسبب شدت رغبت ايشان در قتل يسوع،خشم و دشمني كور كرد ايشان را؛پس برخي از ايشان برخي را زدند،تا هزار مرد مُردند و هيكل مقدس را ناپاك نمودند.(11)اما شاگردان و مؤمناني كه يسوع را ديدند كه از هيكل بيرون شد-زيرا او از ايشان پنهان نبود- پس تا خانه ي سمعان دنبال او رفتند.(12)نيقوديموس آنجا آمد و رأي داد براي سلامت يسوع،كه از اورشليم بسوي پشت جوي قدرون بيرون رود و گفت:اي آقا!مرا بستاني و خانه اي پشت جوي قدرون است.(13)پس استدعا دارم از تو كه در اين حالت با بعضي از شاگردان خود آنجا بروي.(14)پس آنجا بماني تا كينه ي كاهنان برطرف شود.(15)زيرا من براي تو آنچه لازم باشد تقديم خواهم كرد.(16)شما نيز اي جماعت شاگردان!اينجا در خانه ي سمعان و در خانه من بمانيد؛زيرا خداي همه را سرپرستي خواهد فرمود.(17)پس يسوع اينچنين كرد و ميل نمود در اينكه آناني كه در نخست رسولان ناميده شده اند با او باشند.
فصل دويست و نهم
(1)در اين وقت در حين اينكه مريم عذرا مادر يسوع در نماز ايستاده بود،جبرئيل فرشته او را زيارت نمود.(2)به او مقهوريت پسرش را حكايت نمود،فرمود:اي مريم!مترس زيرا خداي او را از جهان نگهداري خواهد فرمود.(3)پس مريم از ناصره گريه كنان روان شد و به اورشليم خانه ي مريم سالومه،خواهر خود در طلب پسر خويش درآمد.(4)ليكن چون يسوع پنهان در پشت جوي قدرون گوشه اي گرفته بود،در استطاعت او نشد تا يسوع را باز در اين جهان ببيند،مگر بعد از آن،(5)هنگامىكه جبرئيل فرشته به امر خداي با فرشتگان ميخائيل و رفائيل و اوريل او را نزد مريم حاضر نمود.
فصل دويست و دهم
(1)همين كه در هيكل اظطراب آرام گرفت بسبب رفتن يسوع،رئيس كاهنان بالاي بلندي برآمد.(2)پس از آنكه با دست هاي خود اشاره به سكوت نمود،گفت:اي برادران!چه مىكنيد؟(3)مگر نمىبينيد كه او جهان را تماماً به عمل شيطاني خود گمراه نموده؟(4)پس اگر ساحر نباشد،چگونه اكنون پنهان شد؟(5)پس براستي كه اگر پاك و پيغمبر بودي،هرآينه بر خداي و بر موسي خادم او،و بر مسيا كه آرزوي اسرائيل است كفر نمىكرد.(6)چه بگويم؟(7)پس همانا كه به همه ي كاهني ما كفر كرد.(8)راستي به شما مىگويم كه هرگاه او از جهان برداشته نشود،اسرائيل ناپاك خواهد شد و مارا خداي به امت ها واگذار خواهد كرد.(9)اكنون ببينيد كه چگونه اين هيكل مقدس بسبب او ناپاك شده.(10)رئيس كاهنان به طريقه اي سخن راند كه بواسطه ي آن بسياري از يسوع اعراض نمودند.(11)پس بسبب آن،ستم نهاني به ستم آشكار بدل شد.(12)تا بدانجا كه رئيس كاهنان خودش نزد هيرودس و نزد حاكم روم رفت و بر يسوع تهمت بست كه او ميل دارد خود را بر اسرائيل پادشاه سازد.(13)بر اين سخن گواهان دروغ نيز داشتد.(14)پس از اينجا انجمن عمومىبر ضد يسوع تشكيل يافت؛زيرا وضع رومىها ايشان را به ترس انداخته بود.(15)آن از اين سبب بود كه مجلس شيوخ روم دو فرمان درباره ي يسوع صادر نموده بود.(16)در يكي از آن دو،تهديد به مرگ كسي را كه يسوع ناصري،پيغمبر يهود را خداي بخواند.(17)در آن ديگر،تهديد به مرگ مىنمود كسي را كه درباره ي يسوع ناصري پيغمبر يهود فتنه بر پا نمايد.(18)پس از اين سبب ميان ايشان نزاع افتاد.(19)بعضي ميل كردند كه دوباره شكايت از يسوع را به روم بنويسند.(20)ديگران گفتند كه مىبايد يسوع را به حال خود واگذاشت و از چيزهائي كه فرموده چشم پوشيد كه گويا او بىخرد است.(21)ديگران معجزات بزرگي را كه كرده بود بيان كردند.(22)پس رئيس كاهنان امر كرد كه هيچ كس به جانبداري از يسوع تفوّه نكند؛وگرنه به سزاي لعنت گرفتار شود.(23)آنگاه هيرودس و حاكم به سخن درآمدند كه به هر حال پيش روي ما مشكلي است.(24)زيرا هرگاه ما اين گنهكار را بكشيم،امر قيصر را مخالف نموده ايم.(25)هرگاه او را زنده بگذاريم تا خود را پادشاه سازد،پس عاقبت چگونه خواهد بود؟(26)پس هيرودس ايستاد و حاكم را تهديد نموده،گفت:حذر كن از اينكه جانبداري تو از اين مرد باعث هيجان اين بلاد شود.(27)زيرا كه تو را در حضور قيصر به عصيان متهم خواهم نمود.(28)آنگاه حاكم از مجلس شيوخ ترسيد و با هيرودس صلح نمود و قبل از اين يكي از آن دو،آن ديگري را دشمن مىداشت تا سرحد مرگ.(29)پس با هم متحد شدند بر هلاك يسوع و به رئيس كاهنان گفتند كه وقتي تو را معلوم شد كه آن شرير كجاست،نزد ما بفرست تا ما به تو سپاهيان بدهيم.(30)اين كرده شد تا نبوت داوود كه از يسوع،پيغمبر اسرائيل خبر داده بود تمام شود كه فرموده بود:فرماندهان زمين و پادشاهان آن متحد شوند بر ضد يگانه قدوس اسرائيل؛زيرا او به نجات جهان ندا داده بود.(31)بنابراين تفتيش عمومىبراي يافتن يسوع در آن روز در تمام اورشليم اتفاق افتاد.
فصل دويست و يازدهم
(1)زماني كه يسوع در خانه ي نيقوديموس پشت جوي قدرون بود،شاگردان خود را تسليت داده،فرمود: ((همانا آن ساعتي كه در آن از اين جهان خواهم رفت نزديك شده است.(2)صبر كنيد و محزون مباشيد؛زيرا من هرجا مىروم محنتي درنيابم.(3)آيا شما دوست من خواهيد بود اگر براي نكوئي حال من محزون شويد؟نه البته؛بلكه دشمنانم باشيد.(4)بسزاست هرگاه جهان خوشحال شود،شما محزون شويد.(5)زيرا خوشحالي جهان به گريه منقلب مىشود.(6)اما اندوه شما به خوشحالي بدل خوهد شد.(6)خوشحالي شما از هيچ كس انتزاع نخواهد كرد.(8) زيرا جهان هرگز نمىتواند سروري را كه آن را دل از خداي آفريدگارش ادراك مىنمايد انتزاع كند.(9)ملتفت باشيد كه فراموش نكنيد آن كلامىرا كه خداي بر شما با زبان من تكلم فرموده.(10)گواهان من باشيد بر هر كسي كه فاسد مىكند شهادتي را كه آن را شهادت داده ام در انجيل خود بر جهان و بر عاشقان جهان.))
فصل دويست و دوازدهم
(1)آنگاه دست هاي خود را بسوي پروردگار بلند نمود و دعا كرد و فرمود: ((خداي ابراهيم و خداي اسماعيل و اسحاق و خداي پدران ما!رحمت كن بر ياراني كه به من عطا فرموده اي و ايشان را از جهان خلاصي ده.(2)نمىگويم كه ايشان را از جهان بگير؛زيرا ضروري است كه شهادت دهند بر كساني كه انجيل مرا فاسد مىكنند.(3)ليكن تضرع مىكنم بسوي تو كه ايشان را از شر شرير نگهداري فرمائي،(4)تا با من در روز جزا حاضر شوند و شهادت دهند بر جهان و بر خانه اسرائيل كه پيمان تو را فاسد نموده اند.(5)اي پروردگار و خداي تواناي غيرتمند،كه انتقام مىكشي در پرستيدن بتان از پسران پدران بت پرست تا پشت چهارم!(6)لعنت كن تا ابد هر كس را كه فاسد كند انجيل مرا كه به من داده اي،وقتي مىنويسند كه من پسر توام؛زيرا من آن گِل و خاك خدمتكار خدمتكاران توام و هرگز خود را خدمتكار صالحي براي تو نپنداشته ام.(7)زيرا من نمىتوانم تو را بر آنچه كه مرا داده اي بشايستگي عبادت كنم؛زيرا همه ي چيزها از آن توست.(8)اي پروردگار خداي مهربان كه اظهار رحمت مىفرمائي تا هزار پشت براي كساني كه از تو مىترسند!رحمت كن كساني را كه ايمان مىآورند به سخني كه آن را به من داده اي.(9)زيرا چنانكه تو خداي راستگوئي،همچنان سخن تو كه من به آن تكلم نموده ام،راست است؛زيرا آن از آنِ تو است.(10)زيرا من تكلم مىنمودم هميشه مانند كسي كه مىخواند و نمىتواند بخواند مگر همان را كه نوشته شده است در كتابي كه آن را مىخواند.(11)اينچنين گفتم آن را كه به من عطا فرمودي.(12)اي پروردگار،خداي نجات دهنده!نجات ده ياراني را كه به من عطا فرموده اي تا شيطان نتواند بر ضد ايشان كاري كند.(13)همين نه تنها ايشان را خلاص كن،بلكه هر كسي كه ايشان را تصديق مىنمايد.(14)اي پروردگار جواد و غني!به رحمت كرامت كن به خادم خود كه در ميان امت پيغمبر تو باشد در روز جزا.(15)همين نه تنها من،بلكه همه ي آن كساني را كه به من ايمان خواهند آورد بواسطه ي مبشران.(16)اين كار را پروردگارا براي ذات خود كن تا شيطان بر تو مفاخرت نكند،اي پروردگار!(17)اي پروردگار،خدائي كه به عنايت خود تمام لوازم را براي قوم خودت اسرائيل تهيه مىنمائي!ياد كن همه ي قبايل زمين را كه وعده فرموده اي آنها را به پيغمبر خود بركت بدهي كه براي او جهان را آفريده اي.(18)رحم كن بر جهان و تعجيل كن به فرستادن پيغمبر خود تا از دشمنت شيطان توانائيش سلب شود.))(19)بعد از آنكه يسوع اين بگفت،سه مرتبه فرمود: ((اينچنين باد اي پروردگار بزرگ مهربان!))(20)پس همه ي شاگردان گفتند:اينچنين باد!اينچنين باد!مگر يهودا؛ زيرا او ايمان به چيزي نياورده بود.
فصل دويست و سيزدهم
(1)وقتي كه روزه خوردن بره رسيده،نيقوديموس پنهاني بره اي را به بستان براي يسوع و شاگردانش فرستاد.(2)همچنين هرچه را هيرودس و والي و رئيس كاهنان امر به آن كرده بودند خبر داد.(3)پس از آنجا يسوع افروخته رخسار شد به روح و فرمود: ((فرخنده با نام پاك تو اي پروردگار!زيرا تو مرا از شماره ي خدمتكاران خود،كه ايشان را جهان خوار نمود و كشت جدا ننموده اي.(4)اي خداي من!تو را شكر مىكنم؛زيرا من كار تو را تمام نمودم.))(5)پس روي به يهودا كرد و فرمود: ((اي دوست!چرا تأخير مىكني؟(6)همانا كه وقت من نزديك شد؛پس برو و بكن آنچه را كه مىبايد بكني.))(7)شاگردان گمان كردند كه يسوع يهودا را مىفرستد تا براي روز فصح چيزي بخرد.(8)ليكن يسوع فهميده بود كه يهودا بسرعت درصد تسليم اوست.(9)از اين رو ايچنين فرمود؛زيرا دوست مىداشت برگشتن از جهان را.يهودا در جواب گفت:اي آقا!مرا مهلت ده تا بخورم آنگاه بروم.(11)پس يسوع فرمود: ((بايد بخوريم؛زيرا بسي ميل دارم كه اين بره را بخورم قبل از اينكه از شما منصرف شوم.))(12)آنگاه برخاست و دستمالي گرفت و كمر خود را بست.(13)سپس آب در تشتي نمود و بنا كرد به شستن پاهاي شاگردان خود.(14)ابتدا نمود يسوع به يهودا و ختم نمود به پطرس.(15)پطرس گفت:اي آقا!آيا تو پاهاي مرا مىشوئي؟!(16)يسوع در جواب فرمود: ((همانا كه آنچه مىكنم اكنون آن را نمىفهمي؛ليكن بعد از اين خواهي دانست.))(17)پطرس به جواب گفت:هرگز پاهاي مرا نشوئي.(18)آن وقت يسوع برخاست و فرمود: ((تو هم به همراهي من نخواهي آمد در روز جزا.))(19)پطرس گفت:تنها پاهاي مرا نشوي؛بلكه دست ها و سرم را نيز بشوي.(20)پس از شستن شاگردان و نشستن ايشان بر سر سفره كه بخورند،يسوع فرمود: ((همانا شما را شستم؛زيرا همه ي شما پاك نيستيد.(21)زيرا آب دريا پاك نمىسازد كسي را كه مرا تصديق نمىكند.))(22)يسوع اين بگفت؛زيرا مىشناخت كسي را كه او را تسليم خواهد نمود.(23)پس شاگردان از اين سخن ها محزون شدند.(24)باز يسوع فرمود: ((براستي مىگويم،همانا يكي از شما مرا تسليم خواهد نمود،پس مانند بره اي فروخته خواهم شد.(25)ليكن واي بر او؛زيرا زود باشد كه تمام شود هرآنچه پدر ما داوود درباره او فرموده كه:همانا او خود در گودالي كه براي ديگران مهيّا نموده خواهد افتاد.))(26)پس از اينجا شاگردان برخي به برخي ديگر نگريسته،با اندوه گفتند:كيست آنكه خائن خواهد شد؟(27)پس آنگه يهودا گفت:آيا من آن هستم؟(28)يسوع در جواب فرمود: ((همانا كه به من گفتي كه كيست آنكه مرا تسليم خواهد كرد.))(29)اما يازده رسول نفهميدند آن را.(30)پس همين كه بره خورده شد،شيطان بر پشت يهودا سوار شد؛پس از آن خانه بيرون شد و يسوع پيوسته مىفرموده: ((تعجيل كن به انجام ‎آنچه تو به جا آورنده آن هستي.))
فصل دويست و چهاردهم
(1)يسوع از خانه بيرون شد و بسوي بستان ميل كرد تا نماز كند.صد بار بر زانوها روي خود را به خاك ماليد؛مثل عادت ديرينه اش در نماز.(2)چونكه يهودا جائي را كه يسوع با شاگردانش در آنجا بود مىدانست،نزد رئيس كاهنان رفت.(3)گفت:هرگاه بدهي به من آنچه را وعده كرده اي،امشب به دست تو يسوع را كه در طلب او هستيد تسليم مىكنم.(4)زيرا او با يازده رفيق خود تنهاست.(5)رئيس كاهنان گفت:چقدر مىخواهي؟(6)يهودا گفت:سي پاره از طلا.(7)پس آنگه رئيس كاهنان فوراً نقدينه ها را براي او شمرد.(8)آنگه يك نفر فريسي نزد والي و هيرودس فرستاد تا سپاهيان را حاضر سازد.(9)پس آنها به او لشكري دادند؛زيرا ايشان از مردم ترسيده بودند.(10)پس از آنجا اسلحه ي خود را گرفته،از اورشليم با مشعل ها و چراغ هائي كه بر روي چوب ها بود بيرون شدند.
فصل دويست و پانزدهم
(1)همين كه لشكريان با يهودا نزديك شدند به آن محلي كه يسوع در آنجا بود،يسوع شنيد نزديك شدن جماعت بسياري را.(2)پس از اين رو با احتياط در خانه داخل شد.(3)آن يازده تن در خواب بودند.(4)پس همين كه خداي بر بنده ي خود خطر ديد،جبرئيل و ميخائيل و رفائيل و اوريل،سفيران خويش را امر فرموده كه يسوع را از جهان برگيرند.(5)پس آن فرشتگان پاك آمدند و يسوع را از روزنه اي كه مشرف بر جنوب بود برگرفتند.(6)پس او را برداشتند و در آسمان سوم در صحبت فرشتگاني كه تا ابد خداي را تسبيح مىكنند گذاشتند.
فصل دويست و شانزدهم
(1)يهودا بسرعت و هراسان داخل غرفه اي شد كه از آن يسوع بالا برده شده بود.(2)شاگردان همگي در خواب بودند.(3)پس خداي عجيب،كار عجيبي كرد.(4)آنگه يهودا در گفتار و رخسار تغيير پيدا كرد و شبيه به يسوع شد،حتي اينكه ما اعتقاد نموديم كه او يسوع است.(5)اما او پس از آنكه ما را بيدار نمود،مشغول تفتيش شد تا ببيند معلم كجاست.(6)از اين رو تعجب نموديم و در جواب گفتيم؛توئي اي آقا! همان معلم ما.(7)هم اكنون ما را فراموش فرموده اي؟!(8)او با تبسم گفت:مگر شما اينقدر كودن هستيد كه يهوداي اسخريوطي را نمىشناسيد؟(9)در اين گفت و گو بود كه لشكريان داخل شدند و دست هاي خود را بر يهودا انداختند؛زيرا او از هر جهت شبيه به يسوع بود.(10)اما،ما پس از آنكه سخن يهودا را شنيديم و جماعت لشكريان را ديديم،مانند ديوانگان گريختيم.(11)يوحنا كه به لحافي از كتان پيچيده بود بيدار شد و گريخت.(12)همين كه يك سپاهي او را با لحاف كتان بر گرفت،لحاف كتان را گذاشت و برهنه گريخت.(13)زيرا خداي دعاي يسوع را شنيد و يازده تن را از شر آنان نجات داد.
فصل دويست و هفدهم
(1)پس لشكريان،يهودا را گرفته و او را سخريه كنان در بند نمودند.(2)چه،او انكار مىنمود كه او يسوع است و حال آنكه او راست مىگفت.(3)پس لشكريان در حالتي كه او را ريشخند مىكردند گفتند:اي آقا!مترس؛زيرا ما آمده ايم تا تو را بر اسرائيل پادشاه كنيم.(4)همانا تو را از اين رو در بند نموده ايم كه مىدانيم مملكت ما را ترك خواهي گفت.(5)يهودا در جواب گفت: شايد ديوانه شده ايد!(6)شما با سلاح و چراغ ها آمده ايد كه يسوع ناصري را بگيريد كه گويا دزد است؛پس آيا مرا در بند مىكنيد؟من بودم كه شما را دلالت مىكردم كه مرا پاداش دهيد نه اينكه پادشاه بگردانيد.(7)آن وقت صبر لشكريان تمام شد و بناي اهانت به يهودا را گذاشتند و با كتك ها و لگد زدن ها به سينه و خشم بسيار او را به اورشليم كشيدند.(8)يوحنا و پطرس دورادور به دنبال لشكريان رفتند و بطور تأكيد به نگارنده گفتند كه ايشان مشاهده كرده اند وقايعي را كه يهودا،رئيس كاهنان و انجمن فريسيان كه اجتماع كرده بودند تا يسوع را بكشند،به جا آورده اند.(9)پس از اينجا يهودا بسيار سخنان ديوانه وار بر زبان راند.(10)تا بدانجا كه هر كسي خنده ي غريبي مىكرد،در حالتي كه معتقد بود او در حقيقت يسوع است و اينكه او ظاهراً خود را از ترس مرگ به ديوانگي زده است.(11)از اين رو نويسندگان چشم هاي او را به دستمالي بستند.(12)پس استهزا كنان به او گفتند:اي يسوع پيغمبر ناصري ها! –زيرا اينچنين مؤنين به يسوع را اينچنين مىخوانند –به ما بگو چه كسي تو را زد؟(12)آنگه او را سيلي زدند و به روي او تف كردند.(14)چون روز شد،انجمن بزرگي از كاتبان و بزرگان قوم فراهم آمد.(15)رئيس كاهنان با فريسيان گواهان دروغي بر يهودا طلب نمودند،در حالتي كه معتقد بودند او يسوع است؛پس به مطلب خود نرسيدند.(16)براي چه فقط بگويم كه رؤساي كاهنان اعتقاد كردند كه يهودا يسوع است؛(17)بلكه تمام شاگردان با نگارنده آن را اعتقاد كردند!(18)از آن بيشتر،مادر يسوع آن عذراي بينوا با اقارب دوستانش بر اين اعتقاد بودند.(19)حتي اينكه حزن هر يك از حد تصور بالاتر رفته بود.(20)به هستي خداي سوگند كه نگارنده همه ي آنچه را كه يسوع فرموده بود فراموش نموده بود،اينكه او از جهان برداشته مىشود و اينكه شخص ديگري به نام او معذّب خواهد شد و اينكه او تا نزديكي انتهاي جهان نخواهد مرد.(21)از اين رو نگارنده با مادر يسوع و با يوحنا بسوي دار رفت.(22)پس رئيس كاهنان فرمان داد كه يسوع را پيش روي او بند شده،بياورند.(23)از او و از شاگردان او و از تعليم او پرسيد.(24)پس يهودا در آن موضع هيچ جواب نگفت؛گويا كه ديوانه شده بود.(25)آن وقت رئيس كاهنان او را به خداي زنده ي اسرائيل سوگند داد كه به او راست بگويد.(26)يهودا در جواب گفت:همانا كه به شما گفتم كه منم يهوداي اسخريوطي،كه وعده داد تا به دست شما يسوع ناصري را تسليم نمايد.(27)اما شما نمىدانم كه به چه حيله اي ديوانه شده ايد.(28)زيرا شما به هر وسيله مىخواهيد كه همين من يسوع باشم.(29)رئيس كاهنان در جواب گفت:اي گمراهِ گمراه كننده!همانا گمراه كردي همه ي اسرائيل را به تعليم و آيات دروغ خود،از جليل گرفته تا اورشليم در اينجا.(30)پس آيا مگر به خيالت مىرسد اكنون كه از عقابي كه مستحق هستي و چيزي كه سزاواري به آن نجات يابي بواسطه ي ديوانگي.(31)به هستي خداي سوگند كه تو نجات نخواهي يافت.(32)پس از آنكه اين بگفت،خدمتكاران خود را امر كرد كه او را سخت به سيلي و لگد نرم كنند تا عقل به سرش برگردد.(33)اينقدر استهزا بر او از طرف خدمتكاران رئيس كاهنان رسيد كه از باور كردن مىگذرد.(34)زيرا ايشان اختراع نمودند اسلوب هاي تازه ي استهزا را بشدت تا مجلس را به خنده در آورند.(35)پس او را جامه ي شعبده كار پوشيدند و او را سخت به ضرب دست ها و پاهاي خود نرم كردند؛تا بدانجا كه خود كنعانيان اگر آن منظره را مىديدند بر او ترحم مىنمودند.(36)ليكن دل هاي بزرگان كاهنان و فريسيان و بزرگان قوم بر يسوع بحدي سخت شده بود كه بسي خوشحال بودند كه او را ببينند كه با او اين معامله شده،در حالتي كه معتقد بودند في الحقيقه يهودا همان يسوع است.(37)پس از آن او را بند كرده شده بسوي والي كشاندند كه او را در باطن دوست مىداشت.(38)چون خود گمان مىكردند كه يهودا همان يسوع است،او را به غرفه ي خود داخل نمود و با او تكلم كرد.پرسيد كه به چه سبب او را بزرگان كاهنان و قوم تسليم او كردند.(39)يهودا در جواب گفت:اگر به تو راست بگويم هرآينه مرا تصديق نمىكني؛زيرا بيقين تو هم فريب خورده اي؛چنانكه كاهنان و فريسيان فريب خورده اند.(40)والي به گمان اينكه او مىخواهد از شريعت سخن بگويد،گفت:مگر نمىداني كه من يهودي نيستم؟(41)ليكن كاهنان و بزرگان قوم تو را به دست من تسليم كرده اند.(42)پس به من راست بگو تا به جاي آورم آنچه را كه عدل است.(43)زيرا من تسلط دارم كه تو را رها كنم،يا به قتلت فرمان دهم.(44)يهودا در جواب گفت:مرا تصديق كن اي آقا!همانا هرگاه امر به قتل من نمائي مرتكب ظلم بزرگي خواهي شد؛زيرا تو بي گناهي را خواهي كشت.(45)چونكه من همان يهوداي اسخريوطي هستم نه يسوع كه او جادوگر است؛چه او مرا به جادوي خود اينچنين برگردانيده.(46)پس چون والي اين بشنيد،بسيار تعجب كرد تا جائي كه مىخواست او را رها كند.(47)از اين رو والي بيرون آمد و با تبسم گفت:لااقل از يك جهت اين آدم مستحق مرگ نيست؛بلكه شفقت را شايسته است.(48)سپس والي گفت:اين آدم مىگويد كه او يسوع نيست؛بلكه يهوداست كه لشكريان را كشانيده تا يسوع را گرفتار كنند.(49)مىگويد كه يسوع جليلي او را به جادوي خود به اين صورت برگردانيده است.(50)پس هرگاه اين راست باشد كشتن او ظلم بزرگي خواهد بود؛زيرا او بي گناه است.(51)ليكن هرگاه او يسوع باشد و انكار كند كه او يسوع است،پس پرواضح است كه او عقل خود را گم كرده پس قتل ديوانه ظلم است.(52)آنگاه بزرگان كاهنان با بزرگان قوم و بزرگان قوم با نويسندگان و فريسيان سخت فرياد زدند و گفتند:همانا او يسوع ناصري است؛چه ما او را مىشناسيم.(53)زيرا اگر او گنهكار نبودي،هر آينه او را به دست تو تسليم نمىكرديم.(54)او ديوانه نيست؛بلكه بشاستگي خبيث است؛زيرا به اين حيله مىخواهد از چنگ هاي ما نجات يابد.(55)همين كه نجات بيابد،فتنه اي را كه سپس بر مىانگيزد،بسي بدتر از نخستين خواهد بود.(56)اما پيلاطس محض اينكه از اين دعوي خود را خلاص كند،گفت:همانا او جليلي است و هيرودس پادشاه جليل است.(57)پس حق من نيست حكم نمودن در اين دعوي.(58)او را نزد هيرودس ببريد.(59)پس يهودا را بسوي هيرودس كشاندند كه مدت ها آرزو مىكرد كه يسوع به خانه ي او برود.(60)يسوع هرگز نمىخواست كه به خانه ي او داخل شود.(61)زيرا هيرودس از بيگانگان بود و خدايان باطل و دروغ را مىپرستيد و طبق طريقت هاي امت هاي ناپاك زندگاني مىكرد.(62)پس وقتي كه يهودا آنجا كشيده شد،هيرودس او را از چيزهاي بسيار سؤال نمود و يهودا درست از آنها جواب نگفت،در حالتي كه منكر بود او يسوع است.(63)آنگه هيرودس او را با همه ي اهل مجلسش مسخره كردند و فرمان داد تا او را جامه ي سفيدي بپوشانند،چنانكه به احمقان مىپوشانند.(64)پس او را نزد پيلاطس فرستاده،گفت:به او در اعطاي عدل به جماعت اسرائيل تقصير مكن.(65)هيرودس اين را براي آن نوشت كه رؤساي كاهنان و كاتبان و فريسيان مبلغ بسياري از نقدينه به او داده بودند.(66)پس همين كه والي از يكي از خدمتكاران هيرودس فهميد كه مطلب چنين است،آشكار كرد كه او مىخواهد يهودا را رها كند به طمع اينكه چيزي از نقدينه به او هم برسد.(67)پس به غلامان خود كه كاتبان به ايشان نقدينه داده بودند تا او را بكشند،فرمان داد كه او را تازيانه بزنند؛ليكن خداوندي كه تقدير عواقب فرموده بود،يهودا را براي دار باقي گذارد تا آن مرگ هولناكي را كه ديگري را سوي آن تسليم كرده بود بچشد.(68)پس مرگ يهودا را زير تازيانه نپسنديدند،با اينكه لشكريان او را بسختي چنان تازيانه زدند كه از همه ي تن او خون روان شد.(69)از اين رو به او جامه ي قديم ارغواني از روي استهزا پوشانيدند و گفتند كه پادشاه تازه ي ما را شايسته است كه حله پوشانيده و تاج گذارده شود.(70)پس خارهائي جمع كردند و تاجي شبيه به تاج طلا و جواهري كه پادشاهان بر سر خود مىگذارن ساختند.(71)آنگه تاج خار بر سر يهودا گذاشتند.(72)يكي ني مانند عصاي شاهان در دست او نهاده،او را در جائي بلند نشانيدند.(73)از پيش روي او لشكريان گذشتند در حالتي كه سرهاي خود را خم كرده بودند از روي استهزا و او را سلام مىرسانند كه گويا او پادشاه يهود مىباشد.(74)دست هاي خود را دراز مىنمودند كه تا آن بخشش ها را كه پادشاهان تازه عادت داشتند به دادن آنها،بگيرند.(75)پس همين كه به چيزي نرسيدند،يهودا را زده،گفتند: چگونه اي پادشاه!صاحب تاج مىباشي در صورتي كه به لشكريان و خدمتكاران خود بخششي نمىكني؟!(76)پس چون رؤساي كاهنان با كاتبان و فريسيان ديدند كه او از تازيانه نمرد و هم مىترسيدند كه پيلاطس او را رها كند؛به والي بخششي از نقدينه دادند؛پس او آن را گرفته،يهودا را به كاتبان و فريسيان تسليم نمودند كه گويا او مجرمى است كه مستحق مرگ است.(77)آنها حكم نمودند بر دار كشيذنش،در كنار دو نفر دزد.(78)پس او را به كوه جمجمه،آنجا كه مرسوم بود آويختن گناهكاران،كشانيدند و آنجا او را برهنه به دار كشيدند براي مبالغت در تحقير وي.(79)يهودا كاري نكرد جز فرياد برآوردن كه:اي واي براي چه مرا ترك نموديد؛زيرا گنهكار نجات يافت؛اما من پس از روي ظلم مىميرم.(80)براستي مىگويم كه آواز يهودا و روي او و شخص او به اندازه ي شباهت به يسوع رسانده بود،كه شاگردان و ايمان آورندگان به او همگي اعتقاد نمودند كه او همان يسوع است.(81)از اين رو بعضي از ايشان از تعليم يسوع بيرون شدند به اعتقاد اينكه يسوع پيغمبر دروغ بود و اينكه معجزاتي را كه مىآورد،همانا به جادوگري بود.(82)زيرا يسوع فرموده بود كه او نخواهد مرد تا نزديك به انقضاي عالم.(83)چون او در آن وقت از جهان گرفته خواهد شد.(84)پس آن كساني كه در تعليم يسوع ثابت ماندند بشدت ايشان را اندوه فراگرفت؛زيرا ديدند كه شبيه هرچه تمامتر به يسوع مىميرد؛حتي ايشان به ياد نياوردند آنچه را كه يسوع فرموده بود.(85)اينچنين با مادر يسوع به كوه جمجمه روان شدند.(86)پس فقط بر مرگ يهودا اكتفا ننمودند؛بلكه بواسطه ي نيقوديموس و يوسف اباريماثيائي از والي جسد يهودا را به دست آوردند تا دفنش كنند.(87)پس آنجا او را از دار به زير آوردند به گريه اي كه آن را كسي باور نمىكند.(88)آنگه او را در قبر تازه ي يوسف،بعد از آنكه او را به صد رطل از عطريات معطر كردند،دفن نمودند.
فصل دويست و هيجدهم
(1)هر يك به خانه ي خود بازگشت.(2)نگارنده و يعقوب و يوحنا برادرش با مادر يسوع بسوي ناصره رفتند.(3)اما شاگرداني كه از خداي نترسيدند،پس شبانه رفتند و جسد يهودا را دزديده و پنهان نموده،اشاعه دادند كه يسوع برخاست.(4)اضطرابي بسبب اين،اتفاق افتاد.(5)سپس رئيس كاهان فرمان داد تا كسي از يسوع ناصري سخن نراند؛اگر نه زير شكنجه لعنت خواهد شد.(6)پس بيداد بزرگي حاصل شد و بسياري سنگسار شدند و بسياري چوب خوردند و بسياري نفي بلد شدند؛زيرا ايشان در اين امر ملازمت خاموشي ننمودند.(7)خبر به ناصره رسيد كه چگونه يسوع،كه يكي از اهل شهرشان بود،بعد از آنكه روي دار مرده بود برخاسته است.(8)پس نگارنده از مادر يسوع التماس كرد كه راضي شود و دست از گريه بردارد؛زيرا پسرش برخاسته؛پس همين كه مريم عذرا اين بشنيد،گريه كنان فرمود:بايد به اورشليم برويم تا از پسر خود سراغ گيرم.(9)زيرا من هرگاه ببينمش با چشم روشن مىميرم.
فصل دويست و نوزدهم
(1)پس عذرا با نگارنده و يعقوب و يوحنا در آن روزي كه فرمان رئيس كاهنان صادر شده بود،به اورشليم بازگشت.(2)عذرا كه از خداي مىترسيد به كساني كه همراه او بودند وصيت فرمود كه پسر او را فراموش كنند،با اينكه مىدانست فرمان رئيس كاهنان ظلم است.(3)چه اندازه هر يك متألم شديم!(4)خدائي كه مطلع به دل هاي مردم است مىداند كه ما هلاك شديم از تأسف بر مرگ يهودا كه ما او را يسوع،معلم خود پنداشتيم،و ميان تمناي اينكه او را دوباره ببينيم هلاك شديم.(5)فرشتگاني كه حراست كنندگان مريم بودند به آسمان سوم صعود نمودند؛آنجائي كه يسوع در صحبت فرشتگان بود و به او هر چيزي را حكايت نمودند.(6)از اين رو يسوع از خداي خود درخواست نمود كه او را توانائي بدهد تا مادر و شاگردانش را ديدار نمايد.(7)پس خداي رحمان چهار فرشته ي مقرب خود را،كه ايشان جبرئيل و ميخائيل و رفائيل و اوريل باشند،امر فرمود كه يسوع را به خانه مادرش حمل نمايند.(8)پس او را در آنجا سه روز متوالي حراست نمايند.(9)نگذارند كسي او را ديدار كند،جز كساني كه به تعليم او ايمان آورده اند.(10)پس يسوع در حالتي كه فرا گرفته شده بود بر فروغ،به غرفه اي كه در آن مريم عذرا با دو خواهرش و مرتا و مريم مجدليه و لعازر و نگارنده و يوحنا و يعقوب و پطرس اقامت داشتند فرود آمد.(11)پس همه به روي درافتادند از شدت جزع،كه گويا مردگانند.(12)پس يسوع مادر خود و ديگران را از زمين بلند نموده،فرمود: ((مترسيد؛زيرا من همان يسوع هستم.(13)گريه مكنيد؛چه من زنده ام،نه مرده.))(14)پس هركدام از ايشان زمان درازي ديوانه ماندند،بواسطه ي حاضر شدن يسوع.(15)چه،ايشان اعتقاد تمام داشتند كه يسوع مرده است.(16)پس آن وقت عذرا گريه كنان گفت:به من بگو،اي پسرك من!علت چه بود كه خداي مرگ تو را پسنديد در حالتي كه به اقربا و دوستان تو ننگ ملحق ساخت و به تعليم تو ننگ ملحق نمود و حال آنكه به تو قوّت عطا فرمود بر زنده كردن مردگان؟(17)زيرا هركس كه تو را دوست مىدارد،مانند مرده شده.
فصل دويست و بيستم
(1)يسوع دست به گردن مادر درآورد و در جواب فرمود: ((اي مادر!باور كن از من؛زيرا من به تو راست مىگويم وهمانا كه من هرگز نمرده ام.(2)چه،مرا خداي نگهداري فرموده تا نزديكي انجام جهان.))(3)چون اين بفرمود،خواهش نمود از فرشتگان چهارگانه كه آشكار شوند و گواهي بدهند كه امر چگونه بوده است.(4)پس فرشتگان در آنجا مانند مِهر درخشان پديدار شدند؛آنگونه كه هر كس از شدت جزع دوباره به روي درافتاد،كه گويا مرده است.(5)پس يسوع چهار چادر از كتان به آنان داد كه خود را به آن بپوشند تا مادر و رفقايش متمكن شوند از ديدار ايشان و گوش بدهند به سخنانشان،هنگامىكه تكلم مىكنند.(6)بعد از آنكه هر يك از ايشان را بلند نمود،آنان را تسليت داده و فرمود: ((اينان همان فرستادگان خدايند.(7)جبرئيل كه رازهاي خداي را اعلان مىكند.(8)ميخائيل كه با دشمنان خداي جنگ مىكند.(9)رفائيل كه روان مردگان را قبض مىكند.(10)اوريل كه روز داد خواهي خداي ندا مىكند.))آنگاه آن چهار فرشته براي عذرا حكايت كردند كه چگونه خداي آنان را براي يسوع فرستاد و صورت يهودا را برگردانيد تا آن عذابي را،كه براي آن ديگري را فروخته بود،بچشد.(12)آن وقت نگارنده گفت:اي معلم!آيا مرا جايز است كه اكنون از تو سؤال كنم چنانكه جايز بود در وقتي كه تو با ما مقيم بودي؟(13)يسوع در جواب فرمود: ((اي برنابا!هر چه مىخواهي سؤال كن كه تو را جواب خواهم گفت.))(14)پس نگارنده گفت:اي معلم!خدائي كه مهربان است،پس براي چه ما را اين اندازه عذاب فرمود به اينكه ما را معتقد ساخت تو مرده اي؟(15)هرآينه كه مادرت گريست حتي مشرف به موت شد.(16)خداي پسنديد كه بيفتد بر تو ننگ كشته شدن ميان دزدان در كوه جمجمه و حال آنكه تو قدوس خدائي.(17)يسوع در جواب فرمود: ((اي برنابا!مرا تصديق كن كه خدا بر هر گناهي عقاب مىفرمايد عقاب بزرگي هرچند كه كم باشد؛زيرا خداي به غضب مىآيد از گناه.(18)پس از اين رو چونكه مادرم و شاگردان امناي من كه با من بودند كمى مرا دوست داشتند به دوستي جهاني،خداوند نيكوكردار خواست كه بر اين دوستي آنان را عقاب كند به اندوه حاضر،تا عقاب نكند بر آن به شراره هاي دوزخ.(19)پس چون مرا مردم خداي و پسر خداي خواندند،با اينكه من در جهان بيزار بودم،خداي خواست كه مردم مرا استهزا كنند در اين جهان به مرگ يهودا،در حالتي كه معتقد باشند به اينكه من همانم كه بردار مرده است تا شياطين مرا استهزا نكنند درز روز جزا.(20)اين باقي خواهد بود تا بيايد محمّد پيغمبر خداي،آنكه چون بيايد اين فريب را كشف خواهد فرمود بر كساني كه به شريعت خداي ايمان دارند.))(21)پس از اينكه اين سخن بگفت،فرمود: ((همانا تو اي پروردگار خداي ما!عادلي؛زيرا تنها تو راست اِكرام و بزرگواري بدون نهايت.))
فصل دويست و بيست و يكم
(1)يسوع به نگارنده روي كرده،فرمود: ((اي برنابا!بر توست كه انجيل مرا حتماً بنويسي و آنچه را كه درباره من اتفاق افتاده در مدت بودن من در جهان.(2)نيز بنويسي آنچه را كه بر سر يهودا آمد تا مؤمن فريب نخورد و هركسي تصديق نمايد حق را.))(3)آنگاه نگارنده گفت:اي معلم!إن شاءالله من خواهم نوشت.(4)ليكن نمىدانم آنچه را كه براي يهودا اتفاق افتاده؛زيرا همه چيز را نديده ام.(5)يسوع در جواب فرمود: ((يوحنا و پطرس كه هرچيزي را به چشم ديده اند اينجا هستند،پس آن دو تو را به هرچه اتفاق افتاده خبر خواهند داد.))(6)آنگه يسوع به ما وصيت فرمود كه شاگردان با اخلاص او را بخوانيم تا او را ديدار كنند.(7)پس آن وقت يعقوب و يوحنا هفت شاگرد را با نيقوديموس و يوسف و ديگران و بسياري از آن هفتاد و دو نفر را جمع نمودند و همگي با يسوع خوراك خوردند.(8)در روز سوم،يسوع فرمود: ((برويد با مادرم به كوه زيتون؛(9)زيرا من از آنجا دوباره به آسمان صعود مىنمايم.(10)در آنجا خواهيد ديد چه كساني مرا برمىدارند.))(11)پس همگي رفتند،جز بيست و پنج نفر از هفتاد و دو نفر كه از ترس به دمشق فرار كرده بودند.(12)در اثنائي كه همگي براي نماز ايستاده بودند،يسوع وقت ظهر با جماعت بسياري از فرشتگان كه تسبيح خداي را مىگفتند آمد.(13)فروغ روي او همه را سخت ترسانيد و به زمين به روي درافتادند.(14)ليكن يسوع ايشان را بلند كرد و آنان را دلداري داده فرمود: ((مترسيد؛من معلم شما هستم.))(15)بسياري را از كساني كه اعتقاد كرده بودند او مرده و برخاسته،سرزنش نمود و گفت: ((مگر مرا و خداي را دروغگو گمان مىكنيد؟(16)زيرا به من خداي بخشيده كه زنده باشم تا نزديكي به پايان رسيدن جهان،چنانكه به شما گفته ام.(17)حق مىگويم به شما كه همانا من نمرده ام؛بلكه يهوداي خائن مرده است.(18)حذر كنيد از شيطان كه نهايت سعي خود را خواهد تا شما را بفريبد.(19)ليكن گواهان من باشيد در تمام اسرائيل و در تمام عالم براي همه ي چيزهائي كه ديده ايد و شنيده ايد.))(20)پس از آنكه اين بفرمود،دعا كرد خداي را براي خلاص مؤمنين و انابت گنهكاران،همين كه نماز تمام شد،با مادر خود معانقه نمود و فرمود: ((سلام باد تو را اي مادر من!(22)بر خدائي كه تو را آفريده و مرا آفريده توكُل كن.))(23)پس از آنكه اين بفرمود به شاگردان خود روي نموده و فرمود: ((نعمت خداي و رحمت او با شما باد!))(24)آنگاه فرشتگان چهارگانه او را پيش چشم هاي ايشان بسوي آسمان بردند.
فصل دويست و بيست و دوم
(1)پس از آنكه يسوع رفت،شاگردان در اطراف مختلفه ي اسرائيل و جهان پراكنده شدند.(2)اما حق مكروه شيطان بود،پس باطل جلوه داد.؛چنانكه هميشه بر همين حال بوده است.(3)زيرا فرقه اي از اشرار و مدعيان به اينكه ايشان نيز شاگردانند،بشارت دادند به اينكه يسوع مرده و برنخاسته است و ديگران بشارت دادند به اينكه در حقيقت مرد و آنگه برخاست و ديگران بشارت دادند و هميشه بشارت مىدهند به اينكه يسوع همان پسر خداست و در شماره ي ايشان پولس هم فريب خورد.(4)اما من همانا بشارت مىدهم،به آنچه نوشته ام،كساني را كه از خداي مىترسند تا در روز پسين از دادخواهيِ خداي خلاص شوند.

پايان
----------------------------------------------------
(ترجمه مرحوم علّامه حيدرقلي سردار كابلي از روي متنهاي عربي و انگليسي).

0 Comments:

Post a Comment

<< Home