انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Wednesday, October 20, 2004

فصلهاي 181 تا 200

فصل صد و هشتاد و يكم
(1)يسوع فرمود: ((خوب گفتي اي برادر!(2)پس به من بگو چه كس انسان را از ناچيز آفريد؟(3)پُرواضح است كه او همان خدائي است كه به او جهان را بتمامه براي سود او بخشيده.(4)ليكن انسان آن را همه به گنهكاري صرف نموده.(5)زيرا بسبب گناه جهان به ضديت انسان برگشته است.(6)انسان در بدبختي خود چيزي ندارد كه به خداي بدهد؛جز اعمالي كه آنها را گناه فاسد نموده.(7)زيرا او به گناه كردن در هر روز عمل خود را فاسد مىنمايد.(8)از اين رو اشعياي پيغمبر مىفرمايد:نيكوئي ما چون كهنه ي زن حائض است.(9)پس چگونه انسان استحقاق خواهد داشت و حال آنكه او قادر بر عوض دادن نيست.(10)آيا احتمال دارد كه انسان گناه نكند؟(11)پُرواضح است كه خداي بر زبان داوود،پيغمبر خود،مىفرمايد:صديق در هر روز هفت بار سقوط مىكند.(12)در اين صورت بدكار چند بار سقوط خواهد نمود؟(13)هرگاه نيكوئي ما فاسد شود،پس بدكاري ما چقدر مورد خشم واقع خواهد شد؟!(14)به هستي خداي سوگند كه پيدا نمىشود چيزي كه واجب مىشود بر انسان روي گردانيدن از آن،مثل اين سخن كه:من استحقاق دارم.(15)اي برادر!انسان بايد كار دست هاي خود را بداند،پس استحقاق خود را بي درنگ مىبيند.(16)حقاً كه هركار نيكوئي كه انسان آن را به جا مىآورد،آن را انسان نمىكند؛بلكه آن را خداي در او مىكند.(17)زيرا هستي او از خداست كه او را آفريده است.(18)اما آنچه كه انسان آن را مىكند،پس آن اين است كه مخالفت نمايد آفريدگار خود را و مرتكب شود گناهي را كه بر اساس آن مستحق پاداش نباشد؛بلكه استحقاق عذاب را داشته باشد.
فصل صد و هشتاد و دوم
(1)خداوند انسان را چنان كه گفتم،فقط نيافريده،بلكه او را كامل آفريده است.(2)به او همه ي جهان را داده و بعد از مفارقت از بهشت،به او دو فرشته داد تا او را نگه داري كنند.(3)براي او پيغمبران را فرستاده است.(4)به او شريعت عطا كرده.(5)به او ايمان بخشيده.(6)هر لحظه او را از دام شيطان مىرهاند.(7)مىخواهد كه به او بهشت و بلكه بيشتر از آن را عطا فرمايد.(8) زيرا خداي مىخواهد كه خودش را به انسان بدهد.(9)پس تأمل كنيد در اينكه چون قرض بزرگ است،(10)پس براي ادا نمودن آن واجب است بر شما كه شما انسان را از عدم آفريده باشيد.(11)نيز بايد باشد شما پيغمبراني را به عدد آنچه خداي فرستاده است با خلق عالم و بهشت آفريده باشيد.(12)بلكه بيشتر از آن،با آفريده هاي خداي بزرگ و جوادي مانند خداي ما.(13)پس بايد آنها را بتمامىبه خداي هبه كنيد.(14)پس به اين نحو محو مىشود دِيْن و بر شما باقي مىماند فقط فريضه ي تقديم شكرانه به خداي.(15)ليكن چون شما قادر نيستيد بر آفريدن يك مگس و چون نيست جز يك خداي و او مالك همه ي چيزهاست،پس چگونه مىتوانيد كه دِيْن خود را ادا كنيد؟(16)راستي كه هرگاه كسي به شما صد پارچه از طلا قرض بدهد واجب است بر شما كه صد پارچه از طلا به او برگردانيد.(17)بنابراين معني اين اي برادر!اين است كه چون خداي مالك بهشت و هرچيز است،مىتواند كه هرچه مىخواهد بفرمايد و هرچه مىخواهد ببخشد.(18)از اين رو وقتي كه خداي به ابراهيم فرمود من پاداش بزرگ تو مىشوم،نتوانست ابراهيم بگويد كه خداي پاداش من است.(19)بلكه گفت:خداي هبه ي من است.(20)از اين رو اي برادر!بر تو واجب است كه هنگامىكه در ميان قوم خطبه مىخواني اين عبارت را چنين تفسير كني: (21)خداي به انسان وقتي كه كار نيكو كند چنان و چنين چيزها مىبخشد.(22)وقتي كه با تو،اي انسان!خداي سخن گويد و بفرمايد كه:اي بنده ي من!همانا تو كار نيكو كرده اي در محبت من،پس از من كه خداي توام چه پاداش مىخواهي؟(23)تو در جواب عرض كن:چون من ساخته شده ي دست هاي توام شايسته نيست در من گناه باشد و آن چيزي است كه آن را شيطان دوست مىدارد.(24)پس رحم كن اي پروردگار!بخاطر بزرگواري خود بر ساخته شده ي دست هاي خود.(25)پس هرگاه خداي بفرمايد كه تو را عفو فرمودم و اكنون مىخواهم كه به تو پاداش بدهم،پس در جواب بگو:اي پروردگار!من مستحق عقوبت هستم بواسطه ي آنچه كرده ام و تو سزاواري كه تمجيد كرده شوي بواسطه ي آنچه كرده اي؛پس اي پروردگار!مرا عقاب كن بر آنچه كرده ام و خلاص كن آنچه را ساخته اي.(26)پس هرگاه خداي بفرمايد آن كدام عقوبتي است كه با گناه تو برابر باشد؟پس تو در جواب بگو:اي پروردگار!به اندازه ي آنچه همه ي افكنده شدگان رنج خواهند كشيد.(27)پس هرگاه خداي بفرمايد كه براي چه اي بنده ي امين من چنين عقوبتي مىخواهي؟پس تو در جواب بگو:اگر هريك از ايشان گرفته بود از تو به اندازه ي آنچه من گرفته ام،هرآينه در خدمت تو ايشان از من با اخلاص تر بودندي.(28)پس هرگاه خداي بفرمايد كه مىخواهي چه وقت اين عقوبت به تو برسد و مدت آن چقدر باشد؟پس تو در جواب بگو:از اكنون الي غيرالنهاية.(29)سوگند به هستي خداي كه نفس من در حضور او مىايستد،مردي كه اينچنين باشد،نزد خداي پسنديده خواهد بود بيشتر از فرشتگان پاك او.(30)زيرا خداي تواضع حقيقي را دوست و تكبر را دشمن مىدارد.))(31)آن وقت كاتب شكرانه ي يسوع به جا آورده،گفت:اي آقا!بايد به خانه ي خادم خود بروي،زيرا خادم تو براي تو و شاگردان طعامىتقديم مىكند.(32)يسوع در جواب فرمود: ((همانا اكنون به آنجا مىروم،هرگاه وعده كني كه تو مرا برادر بخواني نه آقا و بداني كه تو برادر مني نه خادم من.))(33)پس آن مرد بر اين وعده داد و يسوع به خانه ي او رفت.
فصل صد و هشتاد و سوم
(1)در اثناي اينكه بر سر طعام نشسته بودند،كاتب گفت:اي معلم!تو خود فرمودي كه خداي تواضع حقيقي را دوست مىدارد.(2)پس به ما بگو كه آن چيست و چگونه حقيقي يا دروغ مىشود؟(3)يسوع در جواب فرمود: ((راستي به شما مىگويم كسي كه مانند كودك خردسال نشود،در ملكوت خداي داخل نمىشود.))(4)هريك از شنيدن اين سخن تعجب نمودند.(5)هر يكي به ديگري مىگفت كه چگونه ممكن است كسي كه سي يا چهل ساله باشد كودك شود؟!راستي كه همانا اين بس سخن دشواري است.(6)آنگاه يسوع فرمود: ((سوگند به هستي خدائي كه نَفْس من در حضورش مىايستد همانا سخن من حق است.(7)همانا من به شما گفتم كه واجب است بر انسان تا مانند كودك كوچك بشود؛زيرا اين همان تواضع حقيقي است.(8)چون هرگاه شما از پسر كوچكي بپرسيد كه جامه هاي تو را چه كسي درست كرده؟در جواب خواهد گفت:پدر من.(9)هرگاه از او بپرسيد كه خانه اي كه او در آن است از آن كيست؟خواهد گفت: خانه ي پدر من.(10)هرگاه از او بپرسيد كه چه كسي به تو غذا مىدهد كه بخوري؟در جواب مىگويد پدر من.(11)هرگاه بگوئيد چه كسي به تو آموخته رفتار و گفتار را؟در جواب مىگويد پدر من.(12)ليكن هرگاه به او بگوئيد پيشاني تو را چه كسي شكسته؟زيرا پيشاني تو بسته شده،در جواب مىگويد:افتادم و پيشاني خود را تركانيدم؛و هرگاه بگوئيد كه چرا افتادي؟(13)در جواب مىگويد: مگر نمىبينيد كه من كوچكم به اندازه اي كه من هيچ توانائي بر رفتار و تندروي مثل بالغ ندارم،به اندازه اي كه واجب است پدر من دست مرا بگيرد تا وقتي كه من راه بروم به ثبات قدم.(14)ليكن مرا قدري پدرم واگذاشت تا راه رفتن را بياموزم؛پس ميل كردم تند بروم كه افتادم.(15)هرگاه بگوئيد كه پدرت چه گفت:در جواب گويد:گفت چرا آهسته راه نرفتي؟مراقب باش تا در آينده طرف مرا وانگذاري.))
فصل صد و هشتاد و چهارم
(1)يسوع فرمود: ((به من بگوئيد آيا اين درست است؟))(2)شاگردان و كاتب در جواب گفتند:همانا آن درست است در تمام درستي.(3)پس يسوع آن وقت فرمود: ((همانا كسي كه شهادت دهد به خداي با اخلاص دل،كه خداي ايجاد كننده ي هر صلاح است و اينكه او خودش ايجاد كننده ي گناه است،بحقيقت متواضع خواهد بود.(4)ليكن كسي كه سخن مىگويد به زبان خود،چنانكه آن بچه سخن مىگويد و خلاف آن را به جا مىآورد،پس بحقيقت كه داراي تواضع دروغ و تكبر حقيقي است.(5)تكبر در اوج خود خواهد بود وقتي كه چيزهاي پست را به كاربري و توقع بداري كه به آن تو را مردم سرزنش نكنند و آنها را خوار ندارند.(6)پس تواصع حقيقي همان مسكنت نَفْس است كه به آن انسان نَفْس خود را به حقيقت مىشناسد.(7)ليكن تواضع دروغ غباري از دوزخ است كه بصيرت نفس را تاريك مىكند؛بحيثي كه انسان به خداي نسبت مىدهد آنچه را كه واجب است آن را به خود نسبت دهد و آنچه را كه بايد به خداي نسبت دهد به خود نسبت مىدهد.(8)بنابراين مردي كه صاحب تواضع دروغ است،مىگويد كه در گناه فرورفته است؛ليكن همين كه به او كسي بگويد كه او گنهكار است،كينه اش بر او به جوش آمده،او را مقهور مىكند.(9)خداوندِ تواضع دروغ مىگويد كه همه ي دارائي او را خداي به او عطا فرموده؛ليكن او از جهت وي به خواب سنگيني نرفته؛بلكه كارهاي نيكو كرده.(10)پس اي برادران!به من بگوئيد كه فريسيان زمان حاضر چگونه رفتار مىكنند؟))(11)كاتب در جواب گريه كنان گفت:اي معلم!همانا فريسيانِ زمان حاضر را تنها جامه هاي فريسيان و نام ايشان است و در دل ها و كارهايشان جز كنعانيان نيستند.(12)اي كاش كه چنين نامى را غصب نكرده بودندي!زيرا ايشان آن وقت فريب نمىدادند ساده لوحان را.(13)اي زمان قديم!چقدر با ما به قساوت معامله كرده اي؛چه از ما فريسيان حقيقي را گرفتي و دروغگويان را براي ما گذاشتي.
فصل صد و هشتاد و پنجم
(1)يسوع فرمود: ((اي برادر!آنكه اين كرده است،زمان نيست؛بلكه جهان بدكار است؛كه شايستگي آن را دارد.(2)زيرا خدمت خداي،براستي در هر زمان ممكن است.(3)ليكن مردم بد شده اند به آميختن با جهان،يعني به عادت هاي زشت در هر جهان.(4)مگر نمىداني كه جِيحَزي خادم اليشع پيغمبر وقتي كه دروغ گفت و آقاي خود را شرمنده ساخت،پول هاي نعمان سرياني و جامه ي او را گرفت.(5)مع ذلك اليشع را عدد بسياري از فريسيان بود كه او را خداي واداشته بود تا براي ايشان نبوت كند.(6)براستي به شما مىگويم كه چنان مردم متمايل شده اند به بدكاري و جهان چندان ايشان را به آن برانگيخته و شيطان ايشان را به قبيح اغوا مىكند كه فريسيان زمان حاضر از هر كار نيكو و از هر پيشواي مقدس روي برمىگردانند.(7)همانا مثل جِيحَزي براي ايشان كافي است تا از خداي مطرود باشند.))(8)كاتب در جواب گفت:همانا درست است.(9)پس يسوع فرمود: ((مىخواهم كه بر مَثَل حجي و هوشع،دو پيغمبر خداي را حكايت كني،تا فريسي حقيقي را رؤيت كنيم)).(10)كاتب در جواب گفت:چه بگويم اي معلم!راستي كه بسياري باور نمىكنند و حال آنكه آن در كتاب دانيال پيغمبر نوشته شده است؛ليكن براي اطاعت تو حقيقت را حكايت مىكنم.(11)حجي پانزده سال داشت كه از پيش اناثوث درآمد كه خدمت كند عوبدياي پيغمبر را بعد از آنكه ميراثيه ي خود را فروخت و به فقرا بخشيد.(12)اما عوبدياي پيرمرد،كه تواضع حجي را ديد،او را بمنزله ي كتابي قرار داد كه به آن تعليم كند شاگردان خود را.(13)پس از اين رو بارها به او جامه هاي و طعام هاي لذيذ تقديم مىنمود.(14)ليكن حجي هميشه فرستاده را برمىگردانيد و مىگفت:برو و به خانه برگرد؛چه مرتكب گناه شده اي.(15)آيا براي من عوبديا اينچنين چيزها مىفرستد؟!(16)نه البته؛زيرا او مىداند كه من لايق نيستم چيزي را؛بلكه مرتكب گناه مىشوم فقط.(17)وقتي كه نزد عوبديا چيز بدي بود و مىداد آن را به كسي كه نزديك حجي بود تا او آن را ببيند،پس حجي همين كه آن را مىديد با خود مىگفت اينك مرا بي شك عوبديا فراموش نموده؛زيرا اين چيز جز براي من صلاحيت ندارد؛چه من بدترم از همه.(18)هر چيزي كه بد باشد،پس همين كه آن را از عوبديا بگيرم كه بر دست هاي او خداي آن را به من داده،گنجي مىشود.
فصل صد و هشتاد و ششم
(1)وقتي كه عوبديا مىخواست كسي را تعليم كند كه چگونه نماز بخواند،حجي را مىخواست و مىفرمود:اينك بخوان نماز خود را تا هركس سخن تو را بشنود.(2)پس حجي مىگفت:اي پروردگار خداي اسرائيل!بسوي بنده ي خود كه تو را مىخواند نظر كن؛زيرا تو او را آفريده اي.(3)اي پروردگار،خداي نيكو كردار!ياد كن نيكوئي خود را و گناهان بنده ي خود را قصاص بفرما تا عمل تو را پليد نسازم.(4)اي مولا و خداي من!همانا من نمىتوانم از تو بخواهم خوشىهائي را كه به بنده هاي مخلص خود مىبخشي؛زيرا من كاري جز گناه نمىكنم.(5)پس هرگاه كه به يكي از بندگان خود بيماري فرود مىآوري،پس مرا ياد كن؛خصوص براي مجد خودت.(6)پس آنگاه كاتب گفت:چنين شد كه وقتي حجي اين عمل را به جا آورد،چنان او را خداي دوست داشت كه به هركس كه پهلوي او مىماند،خداوند نبوت عطا مىفرمود.(7)پس نشد كه حجي چيزي از خداي طلب كند و آن را خداي از او باز دارد.
فصل صد و هشتاد و هفتم
(1)همين كه كاتب نيكوكار اين بگفت،بگريست آنگونه كه كشتيبان مىگريد وقتي كشتي خود را ببيند كه درهم شكسته شده.(2)پس گفت:هوشع وقتي رفت تا خداي را خدمت كند،اميرِ سبط نفتالي بود و چهارده سال عمر داشت.(3)پس از آنكه ارثيه ي خود را فروخت و به فقرا بخشيد،رفت تا شاگرد حجي شود.(4)هوشع مشعوف به صدقه بود،حتي اينكه هر چند چيزي از او طلب مىشد مىگفت:اي برادر!خداي اين را براي تو به من عطا فرموده؛پس آن را قبول كن.(5)پس بدين سبب براي او جز دو جامه باقي نماند،يعني بالا پوشي از پلاس و ردائي از پوست.(6)چنانكه گفتم ارثيه ي خود را فروخته و به فقرا داده بود؛زيرا بدون اين كسي را جايز نباشد اينكه فريسي ناميده شود.(7)نزد هوشع كتاب موسي بود و بر رغبت شديد مطالعه ي آن مىنمود.(8)پس روزي حجي به او فرمود:همه ي مال تو را از تو چه كسي بستاند؟(9)در جواب گفت:كتاب موسي.(10)اتفاق افتاد كه يكي از شاگردان پيغمبران همجوار ميل كرد كه به اورشليم برود و ردائي نداشت.(11)پس چون تصدق كردن هوشع را شنيد،رفت تا او را ديدار كند و به او گفت:اي برادر!من مىخواهم كه به اورشليم و به تقديم قرباني براي خدايمان قيام نمايم؛ليكن مرا ردائي نمىباشد و نمىدانم چه كنم.(12)پس همين كه هوشع اين بشنيد فرمود:عفو كن اي برادر!پس همانا مرتكب گناهي بزرگ نسبت به تو شده ام.(13)زيرا خداي به من ردائي داده بود تا آن را به تو بدهم و فراموش نمودم.(14)پس اكنون آن را قبول كن و در پيشگاه خداي براي من دعا كن.(15)پس آن مرد آن را تصديق نمود و رداي هوشع را قبول كرد و برگشت.(16)چون هوشع به خانه ي حجي شد،حجي فرمود:رداي تو را كه ستانيد؟(17)هوشع در جواب گفت:كتاب موسي.(18)پس حجي بسيار مسرور شد از شنيدن اين؛زيرا او ادراك كرد كار نيك هوشع را.(19)اتفاق افتاد كه دزدان،فقيري را يغما نموده و او را برهنه گذاشتند.(20)پس همين كه هوشع او را بديد نيمتنه ي خود را كنده و به آن برهنه داد و خودش ماند به يك پارچه ي كوچكي از پوست بز بر عورت.(21)پس همين كه او به ديدن حجي نيامد،حجي نيكوكردار گمان كرد كه هوشع بيمار است.(22)پس با دو شاگرد رفت تا او را ديدار كند؛پس او را در برگ هاي خرما پيچيده يافت.(23)در آن وقت حجي به او فرمود:اكنون به من بگو كه چرا مرا ديدار نكردي؟(24)هوشع در جواب گفت:همانا كتاب موسي بالا پوش مرا بستاند؛پس ترسيدم كه آنجا بيايم بي بالاپوش.(25)آن وقت او را حجي بالا پوشي ديگر داد.(26)نيز اتفاق افتاد كه جواني هوشع را ديد كه كتاب موسي را مطالعه مىنمايد؛پس بگريست و گفت:من نيز دوست مىدارم قرائت اين را اگر كتاب داشتمي.(27)پس همين كه هوشع اين بشنيد كتاب را به او داد و گفت:اي برادر!اين كتاب از آن تو باشد؛زيرا خداي آن را به من داده بود تا به كسي دهم كه گريه كنان رغبتِ داشتن اين كتاب را دارد.(28)پس آن مرد او را تصديق نموده،كتاب را گرفت.
فصل صد و هشتاد و هشتم
(1)يكي از شاگردان حجي در نزديكي هوشع بود.(2)پس خواست ببيند كه آيا كتاب او درست نوشته شده است.(3)رفت تا او را ديدار كند.به او گفت:اي برادر!كتاب خود را برگير تا نظر اندازيم در آن كه آيا مطابق است با كتاب من.(4)هوشع در جواب گفت:همانا از من گرفته شده است.(5)پس آن شاگرد گفت:چه كسي آن را از تو گرفته؟(6)هوشع در جواب گفت:كتاب موسي.(7)پس همين كه آن ديگري اين را بشنيد،نزد حجي برفت و به او گفت كه همانا هوشع ديوانه شده است؛زيرا او مىگويد كتاب موسي،كتاب موسي را از او گرفته.(8)حجي در جواب گفت:كاشكي من مانند او ديوانه بودمىو همه ي ديوانگان مانند هوشع بودندي!(9)چون دزدان سوريه بر زمين يهوديه دست به يغماگري افشاندند،(10)پسر بيوه زن فقيره اي را كه در نزديكي جبل كرمل سكني داشت،آنجا كه فريسيان و پيغمبران اقامت داشتندي،اسير نمودند.(11)پس اتفاقاً هوشع آن وقت مىرفت كه هيزم ببرد.به آن زن برخورد كه گريه مىكرد.(12)پس همان وقت مشغول شد به گريستن.(13)زيرا او هرگاه خنداني مىديد مىخنديد و هرگاه گرياني مىديد مىگريست.(14)در آن وقت هوشع از آن زن سبب گريه را پرسيد.وي به همه چيز،او را خبر داد.(15)پس آن وقت هوشع گفت:اي خواهر!بيا كه خداي مىخواهد پسرت را به تو بدهد.(16)هر دو بسوي حبرون روان شدند.در آنجا هوشع خودش را فروخت و پول هايش را به آن بيوه زن داد و پيرزن نمىدانست چگونه آن پول ها به دستش آمده است؛پس آنها را قبول نموده و به فديه ي پسرش داد.(17)كسي كه هوشع را خريد او را به اورشليم برد،در آنجا كه منزل او بود و او هوشع را نمىشناخت.(18)چون حجي ديد كه ممكن نمىشود اطلاع بر هوشع،دلگير نشست.(19)پس در آنجا فرشته ي خداي به او خبر داد كه چگونه او به بردگي به اورشليم برده شده است.(20)سپس حجي نيكوكردار همين كه اين را دانست،براي فراق هوشع بگريست؛چنانكه مادر در فراق پسر خود مىگريد.(21)پس از آن دو نفر شاگرد را خوانده،بسوي اورشليم روان شد.(22)بخواست خداي در محل دخول شهر به هوشع برخورد كه نان بر دوش او بار شده بود تا آن را به تاكستان آقاي خود،به كارگران برساند.(23)همين كه حجي او را ديدار نمود گفت:اي فرزند!چگونه از پدر پير خود جدا شدي كه گريه كنان سراغ تو را مىگيرد؟(24)هوشع در جواب گفت:اي پدر!همانا فروخته شدم.(25)پس آن وقت حجي به خشم در جواب گفت:آن كدام بدكردار بود كه تو را فروخت؟(26)هوشع گفت:اي پدر!خداي تو را بيامرزد؛زيرا كسي كه مرا فروخته نيكوكار است؛بحيثي كه اگر او در جهان نبودي هيچ كس پاك نشدي.(27)حجي گفت:حالا پس او كيست؟(28)هوشع در جواب گفت:اي پدر!همانا او كتاب موسي است.(29)پس حجي نيكوكار،آن وقت ايستاده و مانند كسي كه عقل خود را گم كرده،فرمود:اي كاش كتاب موسي مرا نيز با اولاد من فروخته بود؛چنانكه تو را فروخت.(30)پس حجي با هوشع به خانه ي آقاي او رفت.چون او حجي را ديد گفت:فرخنده باد خداي ما كه پيغمبر خود را به خانه ي من فرستاد،دوان شد كه دست او را ببوسد.(31)پس آن وقت حجي فرمود:اي برادر!دست غلام خود را كه او را خريده اي ببوس،زيرا او بهتر از من است.(32)بتمام،ماجراي او را خبر داد.(33)هم آنجا آن آقا هوشع را آزاد نمود.سپس كاتب گفت: (34)اين همه ي آن چيزي است كه مىخواهي اي معلم!
فصل صد و هشتا و نهم
(1)پس آنگاه يسوع فرمود: ((همانا اين راست است؛چه آن را خداي به من تأكيد فرمود.(2) بايد كه آفتاب بايستد و مدت دوازده ساعت حركت نكند تا همه كس ايمان بياورد كه اين راست است.))(3)چنين هم شد:پس اين باعث اضطراب اورشليم و تمام يهوديه گرديد.(4)يسوع به آن كاتب فرمود: ((چه مىخواهي از من تعليم بگيري و حال آنكه چنين معرفتي داري.(5)به هستي خداي سوگند كه در اين براي خلاص انسان كفايت است؛زيرا فروتني حجي و تصدق دادن هوشع تكميل مىكند عمل نمودن را به تمام شريعت و به كتاب هاي پيغمبران،تماماً.(6)به من اي برادر!بگو وقتي كه آمدي در هيكل تا از من سؤال كني،آيا در دل تو خطور كرد كه خداي مرا مبعوث فرموده كه شريعت و پيغمبران را زايل كنم؟(7)پُرواضح است كه خداي اين را نخواهد كرد؛زيرا او متغير نيست.(8)زيرا آنچه آن را خداي واجب فرموده براي خلاص انسان،همان است كه امر فرموده پيغمبران را به گفتن آن.(9)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضورش مىايستد،اگر كتاب موسي با كتاب پدر ما داوود فاسد نشده بودند به روايت هاي بشريه ي فريسيان دروغگو و فقها،هرآينه خداي سخن خود را به من نمىداد.(10)ليكن براي چه از كتاب موسي و كتاب داوود سخن بدارم؟(11)پس همانا هر نبوتي تباه شده حتي اينكه امروز چيزي طلب نمىشود به ملاحظه ي اينكه خداي به آن امر فرموده؛بلكه نظر مردم به آن است كه فقها آن را مىگويند و فريسيان آن را حفظ مىكنند؛گويا خداي بر خطا بوده و بشر خطا نمىكند!(12)پس واي براين گروه كافر!چه بر ايشان خواهد كرد خون هر پيغمبر و صديق با خون زكريابن برخيا كه او را ميان هيكل و مذبح كشتند.(13)كدام پيغمبري است كه او را مقهور نكرده اند؟(14)كدام صديقي كه او را گذاشتند تا به اجل خود بميرد؟(15)نزديك است كه هيچ كس را زنده نگذارند.(16)ايشان اكنون در طلب من هستند تا مرا نيز بكشند.(17)مفاخرت مىكنند به اينكه ايشان اولاد ابراهيم اند و هيكل زيبا را به ملكيت دارند.(18)سوگند به هستي خداي كه ايشان اولاد شيطانند؛پس از اين رو اراده ي او را نفوذ مىدهند.(19)از اين رو هيكل با شهر مقدس زود باشد كه ويران شوند،ويران شدني كه با آن سنگي از هيكل بالاي سنگي نخواهد ماند.
فصل صد و نودم
(1)اي برادر كه تو فقيه پر علمىاز شريعت!به من بگو كه چگونه است وعده ي مسيا براي پدر ما ابراهيم؛آيا از اسحاق است يا اسماعيل؟))(2)كاتب در جواب گفت:اي معلم!مىترسم كه خبر دهم تو را از اين،بسبب عقاب مرگ.(3)آن وقت يسوع فرمود: ((اي برادر!من افسوس مىخورم كه آمده ام به خانه ي تو ناني بخورم و تو زندگي كنوني را بيشتر از خداي خود دوست مىداري.(4)به اين سبب مىترسي كه زندگي خود را زيان كني؛ليكن نمىترسي كه ايمان و زندگي جاويد خود را به زيان دهي كه آن ضايع مىشود وقتي كه زبان تكلم كند بر خلاف آنچه دل آن را مىشناسد از شريعت خداي.))(5)آن وقت آن كاتب نيكوكار گريسته،گفت:اي معلم!اگر دانستمىكه چگونه فايده برسانم،هرآينه بارها اشارت داده بودم به آنچه از ذكر آن اعراض نموده ام،براي اينكه فتنه در قوم حاصل نشود.(6)يسوع فرمود: ((واجب است كه ملاحظه نكني قوم را و نه همه ي جهان را و نه پاكان را و نه فرشتگان را تماماً،هرگاه خداي را به غضب بياورند.(7)پس تمام جهان هلاك بشوند بِه كه خداي آفريدگار خود را به غضب بياوري.(8)نيز او را رعايت ننمائي در گناه.(9)زيرا گناه هلاك مىكند و حفظ نمىكند.(10)اما خداي قادر است بر آفريدن جهان ها به شماره ي ريگ هاي دريا بلكه بيشتر.))
فصل صد و نود و يكم
(1)آن وقت كاتب گفت:عفو بفرما اي معلم!كه همانا خطا نمودم.(2)يسوع فرمود: ((خداي تو را عفو بفرمايد؛چه نسبت به او گناه كرده اي.))(3)پس در آنجا كاتب گفت:همانا در كتابي قديمىديدم كه نوشته شده بود به دست موسي و يشوع –كه آفتاب را متوقف كرد؛چنانكه تو كردي –دو خادم و دو پيغمبر خداي.(4)آن كتاب حقيقي موسي است.(5)پس در آن نوشته شده است اسماعيل پدرِ مسيا است و اسحاق پدرِ پيغمبر [مبشّر]مسيا است.(6)كتاب اينچنين مىگويد كه موسي فرمود:اي پروردگار،خداي تواناي مهربان اسرائيل!نمايان كن براي بنده ي خود نور بزرگواري خود را.(7)پس از آنجا خداي به او نشان داد رسول خود را بر دو ذراع اسماعيل و اسماعيل را بر دو ذراع ابراهيم.(8)پس اسحاق در نزديكي اسماعيل ايستاده بود و به دو ذراع او كودكي كه به انگشت خود اشاره مىكرد بسوي رسول الله و مىگفت اين همان است كه براي او خداي همه چيز را آفريد.(9)پس از آنجا موسي به خوشحالي فرياد زد:اي اسماعيل!همانا در دو ذراع تو همه ي جهان و بهشت است.(10)به ياد من باش خادم خداي تا در نظر خداي نعمتي بيابم بسبب پسر تو كه بسبب او خداي همه چيز را ساخته است.
فصل صد و نود و دوم
(1)در آن كتاب يافت نمىشود كه خداي گوشت چرندگان و گوسفندان را بخورد.(2)در آن كتاب يافت نمىشود كه خداي رحمت خود را فقط در اسرائيل حصر فرموده است.(3)بلكه بيشتر اينكه خداي رحم مىفرمايد هر انساني را كه خداي آفريدگار خود را براستي طلب نمايد.(4)از خواندن همه ي اين كتاب متمكّن نشدم؛زيرا رئيس كاهنان كه من در كتابخانه ي او بودم مرا نهي كرد و گفت يك نفر اسماعيلي آن را نوشته است.(5)پس آن وقت يسوع فرمود: ((بر خذر باش كه ديگر هرگز اين كار را نكني كه حق را بپوشي.(6)زيرا با ايمان آوردن به مسيا خداي نجات عطا خواهد فرمود به بشر و هيچ كس بدون او نجات نخواهد يافت.))(7)در اينجا يسوع سخن خود را تمام فرمود.(8)در اثنائي كه بر طعام بودند،ناگاه مريمىكه بر قدم هاي يسوع گريسته بود،به خانه ي نيقوديموس –و اين اسم همان كاتب است –داخل شد.(9)خود را بر قدم هاي يسوع انداخته،گفت:اي آقا!خادم تو را كه بسبب تو رحمتي يافته از خداي،خواهر و برادري است كه بيمار افتاده در خطر مرگ.(10)يسوع فرمود: ((خانه ي تو كجاست؟به من بگو كه آنجا خواهم آمد تا بسوي خداي تضرع نمايم براي بهبودي او.))مريم در جواب گفت:بيت عنيا آنجا خانه ي خواهر من است؛زيرا خانه ي من در مجدل است و برادرمن هم در بيت عنياست.(12)يسوع به آن زن فرمود: ((بي درنگ به خانه ي برادر خود برو و آنجا منتظز من باش كه خواهم آمد تا او را شفا بخشم.(13)پس نترس كه نخواهد مرد.))(14)آن زن روان شد و چون به بيت عنيا رفت،ديد كه برادرش همان روز مرده.(15)پس او را در قبرستان پدرهايشان گذارده اند.
فصل صد و نود و سوم
(1)يسوع دو روز در خانه ي نيقوديموس درنگ فرمود.(2)روز سوم بسوي بيت عنيا روان شد.(3)پس همين كه نزديك شهر رسيد،دو نفر از شاگردان خود را پيشتر فرستاد تا مريم را به قدوم او خبر دهند.(4)او شتابان از شهر بيرون آمد.(5)همين كه يسوع را يافت،گريه كنان گفت:اي آقا!فرموده بودي كه برادر من نمىميرد و حال آنكه چهار روز است كه او دفن شده است.(6)اي كاش پيش از آنكه تو را بخوانم آمده بودي؛زيرا آن وقت نمرده بود.(7)يسوع در جواب فرمود: ((همانا برادر تو نمرده است؛بلكه او خفته است.از اين رو آمده ام تا او را بيدار كنم.))(8)مريم گريه كنان در جواب گفت:او از اين خواب در روز جزا وقتي كه فرشته ي خداي به بوق خود بدمد بيدار خواهد شد.(9)يسوع فرمود: ((مرا تصديق كن كه او پيش از آن برخواهد خاست؛زيرا خداي به من توانائي بر خواب او داده است.(10)راستي به تو مىگويم كه او نمرده است؛زيرا مرده همانا كسي است كه نيافته باشد رحمتي از خداي.))(11)پس مريم شتابان برگشت كه خواهر خود مرتا را به آمدن يسوع خبر دهد.(12)وقت مُردن لعارز جماعت بسياري از يهود اورشليم و بسياري از كاتبان و فريسيان جمع شده بودند.(13)پس همين كه مرتا از خواهرش مريم شنيد آمدن يسوع را،شتابان برخاست و بسوي بيرون شتافت.(14)پس همه ي يهود و كاتبان و فريسيان دنبال او شدند تا او را تسليت دهند؛چه ايشان پنداشتند او سر قبر رفته تا بر برادر خود گريه كند.(15)پس چون مرتا به آنجائي كه يسوع در آنجا با مريم صحبت نموده بود رسيد،به گريه گفت:اي آقا!كاش اينجا بودي؛چه اگر تو اينجا بودي برادر من نمىمرد.(16)آنگاه مريم گريه كنان رسيد.(17)پس يسوع در آنجا اشك ريخت و آه كشيده فرمود،فرمود: ((كجا او را نهاده ايد؟))(18)در جواب گفتند:بيا و ببين.(19)پس فريسيان ميان خود گفتند كه اين مردي كه در نائين پسر آن بيوه زن را زنده كرد،چرا تن در داد كه اين مرد بميرد،بعد از آنكه گفت كه او نمىميرد؟!(20)چون يسوع به قبر رسيد،وقتي كه همه گريه مىكردند،فرمود: ((گريه مكنيد؛چه لعارز خوب است و من آمده ام تا او را بيدار كنم.))(21)فريسيان بين خود گفتند كه كاش تو خود به اين خواب رفته بودي!(22)آن وقت يسوع فرمود: ((همانا هنوز ساعت من نيامده.(23)ليكن وقتي كه بيايد همچنين به خواب مىروم؛پس بزودي بيدار خواهم شد.))(24)آنگاه يسوع فرمود تا سنگ را از قبر بردارند.(25)مرتا گفت:اي آقا!گنديده؛زيرا چهار روز است كه او مرده است.(26)يسوع فرمود: ((در اين صورت چرا تا اينجا آمده ام؟مگر ايمان نداري كه من او را بيدار مىكنم؟))(27)مرتاگفت:مىدانم كه تو قدوس خدائي و او تو را به اين جهان فرستاده.(28)آنگاه يسوع دست هاي خود را بر آسمان بلند كرد و فرمود: ((اي پروردگار،خداي ابراهيم و خداي اسماعيل و اسحاق و خداي پدران ما!بر مصيبت اين دو زن رحم كن و نام مقدس خودت را به بزرگواري بر ما عطا بفرما.))(29)همين كه همه آمين گفتند،يسوع به آواز فرمود: (30)((اي لعارز!بيا بيرون.))(31)پس آن مرده،بعد از آن برخاست.(32)يسوع به شاگردان خود فرمود: ((او را باز كنيد.))(33)زيرا او بسته شده بود با جامه هاي قبر با دستمالي بر رويش؛چنانكه عادت پدران ما بود كه مردگان خود را دفن مىكردند.(34)پس جماعتي بسيار از يهود و بعضي از فريسيان به يسوع ايمان آوردند؛زيرا آن آيت بس بزرگ بود.(35)كساني كه بي ايمان ماندند برگشتند و به اورشليم رفتند و رئيس كاهنان را به برخاستن لعارز خبر دادند و به اينكه بسياري ناصري شده اند.(36)زيرا ايشان اينچنين مىخواندند كساني را كه واداشته مىشدند بر توبه،بواسطه كلمه ي خداي كه يسوع به آن بشارت داده است.
فصل صد و نود و چهارم
(1)پس كاتبان و فريسيان با رئيس كاهنان مشورت نمودند كه لعازر را بكشند.(2)زيرا افراد بسياري آئين خود را ترك نموده به كلمه ي يسوع يمان آوردند؛زيرا آيت لعازر بزرگ بود؛چه لعازر با مردم گفت گو كرد و خورد و آشاميد.(3)ليكن چون قوي بود و در اورشليم اتباع داشت و با دو خواهرش مالك مجدل و بيت عنيا بود ندانستند چه كنند.(4)يسوع در بيت عنيا داخل شد به خانه ي لعازر؛پس مرتا و مريم خدمت كردند او را.(5)روزي مريم زير پاهاي يسوع نشسته بود و به سخن او گوش مىداد.(6)پس مرتا به يسوع گفت:اي آقا!مگر نمىبيني كه خواهر من به تو اهتمام ندارد و حاضر نمىكند آنچه را كه بايست تو و شاگردانت بخوريد.(7)يسوع در جواب فرمود: ((مرتا!مرتا!بصيرت پيدا كن در آنچه بايد آن را به جا آوري؛زيرا مريم بهره اي را اختيار نموده كه از او تا ابد گرفته نخواهد شد.))(8)آنگاه يسوع با جماعت بسياري كه به او ايمان آورده بودند بر سفره نشست.(9)پس به سخن در آمده فرمود: ((اي برادرها!ديگر براي من با شما باقي نمانده مگر كمىاز زمان؛زيرا وقتي كه در آن من از جهان روي گردان شوم نزديك شده.(10)از اين رو به ياد شما مىدهم سخن خداي را كه به آن با حزقيال پيغمبر تكلم نموده،فرمود:به هستي خودم كه خداي جاويد شما هستم سوگند،همانا نَفْسي كه خطا مىكند مىميرد؛ليكن هر خطاكار توبه كند نمىميرد؛بلكه زنده مىماند.(11)بنابراين پس مرگِ حاضر مرگ نيست؛بلكه نهايت مرگي دراز است.(12)چنانكه جسد هنگامىكه از حس جدا مىشود در پنهان شدن او را امتيازي بر مرده و دفن شده نيست؛اگرچه در او نَفَس باشد؛جز اينكه اين دفن شده منتظر امر خداست كه او را دوباره برخيزاند،و فاقد شعور منتظر برگشتن حس است.(13)پس ببينيد كه در اين صورت زندگاني حاضر همان مرگ است؛زيرا شعور به خداي ندارد.
فصل صد و نود و پنجم
(1)هركس به من ايمان بياورد ابداً نخواهد مرد.(2)زيرا ايشان بواسطه ي سخن من خداي را در خودشان مىشناسند و از اين رو كار نجات خود را انجام مىدهند.(3)نيست مرگ جز كاري كه آن را طبيعت به فرمان خداي مىكند؛چنانكه اگر كسي گنجشك بسته شده اي را گرفت و ريسمانش را در دست خود داشته باشد،(4)اگر رها شدن گنجشك را بخواهد،چه خواهد كرد؟(5)پرواضح است كه او بالطبع دست را امر مىكند به باز شدن و گنجشك بي درنگ بيرون مىرود.(6)همانا نَفْس ما تا هنگامىكه انسان زير نگه داري خداي بماند،همان مانند گنجشكي است كه از دست صياد بدر رفته باشد؛چنانكه داوود پيغمبر مىفرمايد.(7)زندگي ما مانند ريسماني است كه به آن،نَفْس به جسد انسان و حس وابسته مىشود.(8)پس وقتي كه خداي بخواهد و به طبيعت امر بفرمايد كه باز شود،زندگي به انجام مىرسد و نَفْس به دست فرشتگاني كه خداي ايشان را براي قبض نفوس معيّن فرموده مىجهد.(9)از اين رو شايسته نيست بر دوستان گريه كنند وقتي كه دوستي بميرد؛زيرا خداي ما آن را اراده فرموده.(10)بلكه هر وقتي كه خطائي مىكنند،بايد لاينقطع گريه كنند؛زيرا نَفْس وقتي مىميرد كه از خداي،كه او زندگي حقيقي است،جدا شود.(11)پس هرگاه جسد بدون اتحاد با نَفْس پژمرده و بيمناك باشد،همانا هولناك تر خواهد بود بدون اتحاد آن با خدائي كه آن را با جمال مىكند و آن را زنده مىكند به نعمت و رحمت خود.))(12)چون يسوع اين بگفت،شكر خداي نمود.(13)پس آن وقت لعازر گفت:اي آقا!اين خانه مال خداي آفريدگار من است با آنچه در عهده ي من عطا فرموده براي خدمت نمودن به فقرا.(14)چون تو فقيري و عدد بسياري از شاگردان داري،بيا و اينجا ساكن شو،هر وقتي كه بخواهي وهر چند بخواهي.(15)زيرا خادم خداي در محبت خداي تو را چنانكه شايد،خدمت خواهد نمود.
فصل صد و نود و ششم
(1)چون يسوع اين بشنيد،خوشحال شد و فرمود: ((اكنون ببينيد كه مرگ چه خوش است!(2)همانا كه لعازر همين يك بار مرد و تعليمىآموخت كه آن را دانشمند ترين بشرها در جهان،كه ميان كتاب ها پير شده،نمىداند.(3)اي كاش هر انساني يك بار مىمرد و به جهان بر مىگشت مثل لعازر،تا مىآموختند كه چگونه زندگي كنند.))(4)يوحنا گفت:اي معلم!آيا به من رخصت داده مىشود كه سخني بگويم؟(5)يسوع در جواب فرمود: ((هزار بگو؛زيرا چنانكه بر انسان واجب است كه اموال خود را در خدمت خداي صرف كند،همچنين واجب است بر او كه تعليم را صرف نمايد.(6)بلكه اين واجب تر است بر او؛زيرا سخن را توانائي بر اين بود كه نَفْسي را وادار كند بر توبه در حيني كه اموال نمىتواند كه بر مرده زندگي را برگرداند.(7)بنابراين هر كس كه قدرت داشته باشد بر مساعدت فقيري و او را مساعدت ننمايد تا آن فقير بميرد،پس او قاتل است.(8)ليكن قاتل بزرگ تر همان كسي است كه با سخن خداي قدرت دارد بر برگردانيدن گنهكار به توبه و برنگرداند؛بلكه مىايستد،چنانكه خداي مىفرمايد:مثل سگِ گنگ.(9)پس درباره ي اينان خداي مىفرمايد:اي بنده ي خيانت پيشه!كار نَفْسي خطاكاري را كه هلاك مىشود از تو مطالبه مىكنم؛زيرا تو سخن مرا از او كتمان نمودي.(10)پس در اين صورت بر چه حالت خواهند بود كاتبان و فريسيان كه كليد با ايشان است و خود داخل نمىشوند؛بلكه منع مىكنند كساني را كه مىخواهند دخول در حيات جاواداني را؟(11)از من رخصت مىطلبي اي يوحنا! كه سخن بگوئي و حال آنكه تو گوش داده اي به صد هزار كلام از سخن من.(12)براستي مىگويم كه مرا مىسزد كه گوش دهم بر ده برابر آنچه تو به من گوش داده اي.(13)هر كس كه به غير خودش گوش نمىدهد،پس او گناه مىكند هر قدر سخن گويد.(14)زيرا واجب است كه با ديگران معامله كنيم به آنچه در آن رغبت داريم براي خود و اينكه به عمل نياوريم براي ديگران آنچه را كه خوش نداريم رسيدن آن را به خود.))(15)آن وقت يوحنا گفت:اي معلم!براي چه خداي به مردم انعام نكرد كه يك بار بميرند و سپس برگردند –چنانكه به لعازر كرد –تا تعليم بيابند و خود و آفريدگار خود را بشناسند؟
فصل صد و نود وهفتم
(1)يسوع در جواب فرمود: ((اي يوحنا سخن تو چيست درباره ي خداوندِ خانه اي كه به يكي از خدمتكاران خود تبر درستي داد كه ببُرد بيشه اي را كه نظرگاه خانه ي او را حاجب شده بود.(2)ليكن كارگر تبر را فراموش كرد و گفت:اگر آقا به من تبر كهنه اي داده بود،هرآينه آن بيشه را به آساني بريده بودمي.(3)اي يوحنا!به من بگو كه آقا چه گفت؟(4)راستي كه او به خشم درآمده،تبَر كهنه اي را گرفته و بر سر او زده و گفت:اي كودن خبيث همانا به تو تبر خوبي دادم كه با آن بي زحمت بيشه را قطع كني.(5)باز تو اكنون اين تبري را كه با آن مرد به زحمت بزرگي دچار گردد و هرچه به آن بريده شود بيهوده مىرود و براي چيزي سود نخواهد داشت مىخواهي؟(6)من مىخواهم اين چوب ها را به طريقي ببري كه با آن كار تو نيكو آيد.(7)مگر اين درست نيست؟))(8)يوحنا در جواب گفت:همانا درست است در نهايت درستي.آن وقت يسوع فرمود: (9)((خداي مىفرمايد:سوگند به هستي خودم،كه ابدي هستم،همانا من تبَر خوبي به هر انسان داده ام و آن منظره ي دفن مرده است.(10)پس هركس اين تبَر را نيكو به كار برد،بيشه ي گناه را از دل هاي خود بي رنج خواهد بر انداخت.(11)پس ايشان از اين رو نعمت و رحمت مرا دريابند و زندگاني جاويد را به ايشان و اعمال صالحه ي ايشان پاداش خواهم داد.(12)ليكن كسىكه فراموش مىكند او نابود شونده است؛ با اينكه بارها مىبيند كه غير او مىميرد و باز مىگويد كه اگر مرا ديدار زندگي ديگر دست مىدادي هرآينه كارهاي نيكو كردمي؛پس همانا خشم من بر او فرود آيد و هرآينه او را به مرگ ابدي خواهم زد تا ديگر خيري نيابد.))(13)پس آنگاه يسوع فرمود: ((اي يوحنا!چه بزرگ مزيت دارد كسي كه ياد مىگيرد از افتادن ديگران كه چگونه بايد بر دو پاي خود بايستد.))
فصل صد و نود و هشتم
(1)آن وقت لعازر گفت:اي معلم!براستي مىگويم،همانا من نمىتوانم درك كنم عقوبتي را كه مستحق مىشود كسي كه بارها مىبيند مردگان را كه به قبر حمل مىشوند و از خداي آفريدگار ما نمىترسند.(2)زيرا مثل اين،براي چيز هاي جهاني كه ترك آنها بالمره بر او واجب است،به خشم مىآورد آفريدگار خود را كه به او هر چيزي عطا فرموده.(3)پس آنگاه يسوع به شاگردان خود فرمود: ((مرا معلّم مىخوانيد و خوب مىكنيد؛زيرا خداي شما را به زبان من تعليم مىفرمايد.(4)ليكن لعازر را چگونه خواهيد خواند؟(9)حقاً كه او معلم همه ي معلماني است كه در اين جهان تعليم نشر مىنمايند.(6)بلي من به شما تعليم نمودم كه بايد چگونه زندگاني خوش كنيد.(7)اما لعازر،پس به شما تعليم مىكند كه چگونه خوش بميريد.(8)سوگند به هستي خداي كه همانا او موهبت پيغمبري را نايل شده است.(9)پس گوش بدهيد به سخن او در اين صورت كه آن حق است.(10)مىبايد كه در گوش دادن بر او سخت تر باشيد به سزاواري؛زيرا زندگاني خوب عبث خواهد بود هرگاه انسان بميرد به مرگ بدي.))(11)لعازر گفت:اي معلم!شكر مىكنم تو را كه حق را قرار مىدهيد به اندازه قدر خودش؛از اين رو به تو خداي اجر بزرگي مىدهد.(12)آن وقت نگارنده گفت:چگونه لعازر حق مىگويد در گفته ي خود به تو كه تو به اجر خواهي رسيد،با اينكه تو به نيقوديموس فرمودي كه همانا انسان جز عقوبت چيزي را مستحق نمىشود؟!(13)پس مگر تو را خداي در اين صورت قصاص خواهد كرد؟(14)يسوع در جواب فرمود: ((شايد خداي بپسندد كه من از خداي به قصاصي برسم در اين جهان؛زيرا من خدمت نكرده ام او را به اخلاص چنانكه شايسته است بر من بكنم.(15)ليكن چنان خداي مرا به رحمت خود دوست داشته كه هر عقوبتي از من برداشته شده است؛بحيثي كه من در شخص ديگري عذاب خواهم شد.(16).زيرا من شايسته قصاص بودم؛چه گروهي مرا خداي خواندند.(17)ليكن چون اعتراف نموده بودم نه فقط به اينكه خداي نيستم –چنانكه همان حق است –بلكه اعتراف نمودم به اينكه مسيا هم نيستم؛پس از اين رو خداي عقوبت را از من برداشت.(18)پس شريري را قرار خواهد داد كه عقوبت را به نام من بچشد؛تا جائي كه براي من از آن بجز عار نماند.(19)از اين رو به تو مىگويم اي برناباي من!وقتي كه كسي سخن گويد از آنچه خداي آن را به يكي از نزديكان مىبخشد،پس بايد بگويد كه خويش من اهليت آن دارد.(20)ليكن ببيند وقتي كه سخني گويد از آنچه به خود او خداي خواهد بخشيد،اينكه بگويد همانا خداي به من خواهد بخشيد.(21)اما نيكو نظر داشته باشد كه نگويد من اهليت دارم.(22)زيرا خداي را خوش مىآيد كه رحمت خود را به بندگان خود عطا فرمايد،وقتي كه ايشان اعتراف نمايند كه بواسطه ي گناهان خود اهليت دوزخ دارند.
فصل صد و نود و نهم
(1)همانا خداي چندان غني است در رحمت خود كه يك قطره اشك از كسي كه نوحه مىكند بخاطر به خشم آوردن خود خداي را،همه ي دوزخ را خاموش مىكند به آن رحمت بزرگي كه خداي او را به آن امداد مىفرمايد،با اينكه آب هاي هزار دريا اگر پديد شود كفايت نمىكند براي خاموش نمودن شراره اي از زبانه ي دوزخ.(2)پس از اين رو خداي مىخواهد براي حذلان شيطان و اظهار جود خود،در حضرت رحمت خود،هر عمل صالح را اجري حساب كند براي بنده ي مخلص خود.(3)پس دوست مىدارد از بنده ي خود كه اينچنين با غير خود معامله نمايد.(4)اما انسان در خصوص نَفْس خود،پس بر اوست كه حذر نمايد از گفتنِ:من اجر دارم.زيرا او به سزاي خود خواهد رسيد.))
فصل دويستم
(1)آن وقت يسوع روي به لعارز كرده،فرمود: ((بايد در اين جهان،اي برادر!اندكي درنگ نمايم.(2)پس وقتي كه در نزديكي خانه ي تو باشم به جاي ديگر هرگز نمىروم؛زيرا تو مرا نه در محبت من،بلكه در محبت خداي خدمت مىكني.))(3)فصح يهود نزديك بود،از اين رو يسوع به شاگردان خود فرمود: ((بايد به اورشليم برويم تا بره ي فصح را بخوريم.))(4)پطرس و يوحنا را به شهر فرستاده،فرمود:ماده خري به جانب دروازه ي شهر،با كره خري خواهيد يافت.(5)پس آن را بند گشوده،اينجا بياوريد؛زيرا بايد تا اورشليم بر آن سوار شوم.(6)پس هرگاه كسي از شما پرسيد و گفت كه براي چه آن را مىگشائيد،به ايشان بگوئيد كه معلم به آن محتاج است.آنگه راضي مىشوند براي شما به احضار آن.(7)پس آن دو شاگرد رفتند و يافتند همه ي آنچه را كه يسوع در آن باب سخن رانده بود.(8)پس آن ماده خر و كره خر را حاضر نمودند.(9)آن دو شاگرد رداي خودشان را بر كره خر نهاده و يسوع سوار شد.(10)چون اهل اورشليم شنيدند كه يسوع ناصري مىآيد،مردم و كودك هايشان خوشحال شدند در حالتي كه مشتاق ديدار او بودند و شاخه هاي خرما و زيتون در دست داشتد و مترنم به اين بودند كه فرخنده آنكه بسوي ما به نام خداي مىآيد!مرحبا به پسر داوود!(11)پس چون يسوع به شهر رسيد مردم جامه هاي خود را زير پاي ماده خر فرش نموده:مترنم شدند فرخنده باد آنكه بسوي ما به نام پروردگار و خداي مىآيد!مرحبا به پسر داوود!(12)پس فريسيان يسوع را سرزنش نموده و گفتند:مگر نمىبيني به اينان كه چه مىگويند؟بفرما به ايشان كه خاموش شوند.(13)آن وقت يسوع فرمود: ((سوگند بر هستي خدائي كه جانم در حضورش مىايستد،اگر اينان خاموش شدندي،هرآينه سنگ ها به فرياد برآمدندي به كفر شريران بد.))(14)همين كه يسوع اين بفرمود سنگ هاي اورشليم همگي به فرياد درآمدند به آواز بلند كه فرخنده باد آنكه بسوي ما به نام پروردگار و خداي مىآيد.(15)با اين همه،فريسيان بر بي ايماني خود اصرار نمودند.(16)بعد از آنكه گرد آمدند مشورت كردند كه به سخن او بگيرند او را.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home