انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Wednesday, October 20, 2004

فصلهاي 161 تا 180

فصل صد و شصت و يكم
(1)پس يسوع فرمود: ((آيا همه چيز را شنيديد؟))(2)شاگردان در جواب گفتند:آري اي آقا!(3)پس از آن يسوع فرمود: ((همانا دروغ گفتن گناه است؛وليكن كشتن گناهي است بزرگ تر.(4)زيرا دروغ گناهي است كه مختص است به كسي كه سخن مىگويد.(5)ليكن كشتن علاوه بر اينكه مختص است به آن كسي كه مرتكب آن مىشود،هلاك مىكند اينجا عزيزترين چيزها را نزد خداي به روي زمين،يعني انسان را.(6)مداواي دروغ گفتن به گفتن ضد آنچه گفته شده ممكن است؛در حالي كه هيچ دوائي براي كشتن نيست؛زيرا ممكن نيست به مرده جان داد.(7)در اين صورت به من بگوئيد آيا بنده ي خداي موسي گناه كرده است به كشتن تمام كساني كه ايشان را كشته؟))(8)شاگردان در جواب گفتند:حاش لله،حاش لله كه موسي گناه كرده باشد به طاعت نمودن خود خداي را؛كه خداي او را به آن امر فرموده بود.(9)پس آن وقت يسوع فرمود: ((و من و هم مىگويم حاش لله اينكه آن فرشته اي كه پيغمبران دروغين اخاب را به دروغ فريب داد،گناه كرده باشد.(10)زيرا همچنانكه خداي قبول نمود كشتن مردم را بطور قرباني؛پس هم اينگونه قبول نمود دروغ را حمد آسا.(11)به شما براستي مىگويم چنانكه خطا مىكند كودكي كه كفش خود را به اندازه ي پهلواني مىسازد،همچنين خطا مىكند كسي كه خداي را فرمانبَر شريعت مىگرداند،چنانكه او خود خاضع آن است،از آنجائي كه او انسان است.(12)پس وقتي اعتقاد كرديد كه همانا گناه آن است كه آن را خداي نمىخواهد،آن وقت حق را خواهيد يافت؛چنانكه به شما گفتم.(13)بنابراين چون خداي غير مركّب و غير متغير است،پس او نيز غير قادر است كه يك چيز را هم بخواهد و هم نخواهد.(14)زيرا به آن ضديتي در نَفْس او حاصل مىشود كه بر آن اَلم مترتب است و در اين صورت منزه نخواهد بود بي اندازه.)) (15)فيلّپِس گفت:ليكن چگونه بايد فهميد فرمايش عاموس پبغمبر را،كه هيچ شري در شهر پديد نشود كه آن را خداي نساخته باشد.(16)يسوع در جواب فرمود: ((اكنون ببين اي فيلّپِس!چه سخت خطرناك است اعتماد به حرف نمودن چنانكه مىكنند فريسيان كه قضاي الاهي را درگزيده براي خودشان گمان نموده اند به طريقه اي كه فعلاً از آن اين نتيجه را حاصل مىكنندكه خداي نيكوكار نيست و اينكه او فريب دهنده و دروغگو و مبغض جزاست كه بر ايشان واقع مىشود.(17)از اين رو مىگويم كه پيغمبر خداي،عاموس،در اينجا از شري سخن مىراند كه آن را جهان شر مىنامد.(18)زيرا اگر لغت پاكان را استعمال مىفرمود،هرآينه جهان آن را نمىفهميد.(19)زيرا تمام بلاها نيكو هستند يا از آن رو كه پاك مىكنند بدي را كه به جا آورده ايم يا اينكه نيكويند براي اينكه ما را از ارتكاب بدي باز مىدارند.(20)يا اينكه نيكويند براي اينكه به انسان حال اين زندگاني را مىفهمانند تا دوست بداريم و مشتاق زندگي جاويد گرديم.(21)پس هرگاه عاموس پيغمبر فرموده بود،در شهر خيري نيست مگر اينكه خداي سازنده ي آن است،هرآينه آن وسيله اي مىشد براي نااميدي مصيبت زدگان،وقتي كه خود را در محنت ها مىبينند و خطاكاران را در وسعت زندگاني.(22)از آن بدتر اينكه هرگاه بسياري تصديق كنند كه شيطان را بر انسان تسلطي هست،از شيطان خواهند ترسيد و براي خلاصي از بليات خدمت او مىنمايند.(23)پس از اين رو عاموس كرد آنچه را كه مىكند مترجم رومىكه در سخن خود ملاحظه ي اين نمىنمايد كه گويا او در حضور رئيس كاهنان سخن مىگويد؛بلكه ملاحظه مىكند اراده و مصلحت يهودياني را كه سخن گفتن به زبان عبراني را نمىفهمند.
فصل صد و شصت و دوم
(1)اگر عاموس فرموده بود،در شهر خيري نيست جز آنكه خداي سازنده ي آن است،هرآينه سوگند به هستي خداي كه جانم در حضور او مىايستد،خطاي فاحشي مرتكب شده بود.(2) زيرا جهان خيري جز ستم و گناهاني كه در راه باطل آن را مىكند نمىبيند.(3)بنابراين مردم در فرورفتن به گناه سخت مىشدند؛زيرا ايشان اعتقاد مىكنند كه شري و گناهي يافت نمىشود كه آن را خداي نساخته باشد و آن امري است كه زمين از شنيدن آن به لرزه مىآيد.))(4)چون يسوع اين بفرمود،زلزله ي عظيمىبي درنگ حاصل شد؛بحدي كه هر كس مثل مرده اي افتاد.(5)پس ايشان را يسوع برخيزانيده فرمود: ((اكنون ملاحظه كنيد كه به شما حق را گفتم،بايد شما را در اين صورت كفايت كند.(6)همانا چون كه عاموس فرمود كه خداي در شهر شري ساخت در حالتي كه با جهان سخن گوينده بود،پس او همانا از بلياتي سخن داشته كه آنها را شر نمىنامند مگر خطاكاران.(7)اكنون بايد بيائيم بر ذكر قضا و قدر كه مىخواهيد آن را بفهميد و آنچه از آن با شما فردا صحبت خواهم نمود به نزديكي نهر اردن بر جانب ديگر:إن شاءالله.))
فصل صد و شصت و سوم
(1)يسوع با شاگردان خود بسوي صحراي پشت نهر اردن روانه شد.(2)پس چون نماز ظهر تمام شد،به پهلوي درخت خرمائي نشست و شاگردانش زير سايه ي آن نخل نشستند.(3)آن وقت يسوع فرمود: ((اي برادران!همانا قضا و قدر رازي است بزرگ؛بحدّي كه آن را براستي نمىداند آشكارا،جز يك نفر و بس.(4)او آن كسي است كه امت ها منتظر او مىباشند،آن كسي كه اسرار خداي بر او آشكار مىشود،آشكار شدني؛پس خوشا به حال كساني كه گوش به سخن او مىدهند،وقتي كه به جهان بيايد.(5)زيرا رحمت خداي بر ايشان سايه خواهد افكند؛چنانكه اين درخت خرما ما را سايه افكنده است.(6)آري،همانا چنانكه اين درخت از حرارت سوزان آفتاب ما را نگاه مىدارد،همچنين رحمت نگاه مىدارد ايمان آورندگان به آن اسم را از شر شيطان.))(79شاگردان پرسيدند:اي معلم!كدام كس خواهد بود آن مردي كه از او سخن مىراني كه به جهان خواهد آمد؟(8)يسوع به شكفتگي دل در جواب فرمود: ((همانا او محمد پيغمبر خداست.(9)وقتي او به جهان بيايد،چنانكه باران زمين را قابل مىكند كه بار بدهد بعد از آنكه مدت مديدي باران منقطع شده باشد،(10)همچنين او وسيله ي اعمال صالحه ميان مردم خواهد شد به رحمت بسياري كه آن را مىآورد.(11)پس او ابر سفيدي است پر از رحمت خداي و آن رحمتي است كه خداي آن را بر مؤمنان نثار مىكند نرم نرم،مثل باران.
فصل صد و شصت و چهارم
(1)همانا كنون شرح مىدهم،بسيار كم از آنچه خداي معرفت آن را به من عطا فرموده درباره ي همين قضا و قدر.(2)فريسيان مىگويند:هر چيزي چنان تقدير شده كه ممكن نيست براي آن كسي كه برگزيده شده مردود شود.(3)نيز كسي كه مردود شده به هيچ وسيله ممكن نمىشود او را كه برگزيده شود.(4)نيز چنانكه خداي مقدر فرموده كه نيكوكاري همان راهي باشد كه در آن برگزيدگان راه مىروند بسوي نجات،همچنين مقدر فرموده كه گناه همان راهي باشد كه در آن رانده شدگان راه مىروند بسوي هلاكت.(5)ملعون باد زباني كه به اين گويا شده و دستي كه اين را نوشته؛زيرا اين همانا اعتقاد شيطان است.(6)پس بنابر اين نظر،ممكن است مرد را بفهمد مذهب فريسيان اين عصر را؛زيرا ايشان خدمتكاران امين شيطانند.(7)پس معني قضا و قدر چه مىتواند باشد جز اينكه:آن اراده ي مطلقي است كه از براي هر چيز غايتي قرار مىدهد و وسيله ي رسيدن به آن غايت را قرار مىدهد در دست مردمان.(8)زيرا بي وسيله براي هيچ كس ممكن نيست اجراي غايت.(9)پس چگونه دست مىدهد كسي را بنا نهادن خانه اي و حال آنكه او نه فقط سنگ و پول براي اينكه خرج كند ندارد؛بلكه محل يا جاي نهادن يك قدم بر روي زمين را ندارد.(10)هيچ كس از اين بي نياز نيست،البته.(11)پس من مىگويم كه قضا و قدر منجر به تفوق شريعت خداي نخواهد شد،هرگاه مستلزم شود سلب اراده اي را كه خداي بسبب وجود خود به انسان بخشيده.(12)پس از واضحات است كه در اين وقت ما در اثبات كراهيت صحبت كرده ايم نه درباره ي قضا و قدر.(13)اما اينكه انسان آزاد است؛از كتاب موسي واضح است؛زيرا خداي چون بر كوه سينا شريعت را عطا كرد،اينچنين فرمود:وصيت من در‌ آسمان نيست تا براي خود عذر آورده،بگوئي كيست تا برود حاضر سازد براي ما وصيت خداي را.(14)يا كدام كس را مىبيني كه به ما نيروئي بدهد تا آن را حفظ كنيم.(15) همچنين نه آن پشت درياست تا خود را معذور بداري چنانكه گذشت.(16)بلكه وصيت من نزديك به دل توست تا هروقت بخواهي آن را حفظ خواهي كرد.(17)به من بگوئيد اگر هيرودس امر كند پيري را كه به جواني برگردد و بيماري را كه تندرستي را بيابد پس هرگاه اين دو نكردند امر نمايد به قتل ايشان،آيا اين عدالت است.))(18)شاگردان در جواب گفتند:اگر هيرودس امر به اين نمايد هرآينه بزرگ ترين ظالم و كافر خواهد بود.(19)آنگاه يسوع آهي كشيده،فرمود: ((اي برادران!اينها نيست جز ميوه هاي تقليدهاي بشريه.(20)زيرا به قول ايشان كه خداي تقدير فرمود و حكم نمود بر مطرود به طريقي كه با آن ممكن نيست او را كه برگزيده گردد،كفر مىكنند بر خداي كه گويا او طاغي و ظالم است.(21)در حالي كه خداوند به خطاكار امر مىكند كه خطا نكند و چون خطاكرد توبه كند.(22)با اينكه آن تقدير از خطاكار سلب مىكند قدرت بر ترك گناه را؛پس سلب مىكند از او اراده ي توبه را بالمره.
فصل صد و شصت و پنجم
(1)ليكن بشنويد آنچه را كه خداي بر زبان يوئيل پيغمبر مىفرمايد،كه:به هستي خودم سوگند –خداي شما مىفرمايد – مرگ گنهكار را نمىخواهم؛بلكه دوست مىدارم كه به توبه برگردد.(2)در اين صورت،آيا خداي تقدير مىفرمايد چيزي را كه نمىخواهد آن را؟!(3)تأمل نمائيد كه خداي چه مىگويد و فريسيان زمان حاضر چه مىگويند.(4)خداي نيز بر زبان اشعياي پيغمبر مىفرمايد:خواندم ولي به من گوش نداديد.(5)پس چه بسيار كه خداي خوانده.(6)خود بشنويد آنچه را كه خداي بر زبان همين پيغمبر مىفرمايد،كه:دست خود را تمام روز بر گروهي گشادم كه مرا تصديق نمىكنند؛بلكه با من معارضه دارند.(7)پس هرگاه فريسيان ما بگويند كه مطرود نمىتواند برگزيده شود،پس آيا جز اين را مىگويند كه خداي بشر را استهزا مىنمايد؟چنانكه كسي كوري را استهزا كند و چيز سفيدي به او بنماياند و چنانكه كسي كري را استهزا كرده و در گوش او سخن گويد.(8)اما اينكه ممكن است كه برگزيده مطرود شود،پس تأمل كنيد آنچه را كه خداي بر زبان حزقيال پيغمبر مىفرمايد.(9)خداي مىفرمايد:به روح خودم،وقتي نيكوكار از نيكوئي خود برگردد و مرتكب بدكاري ها شود،پس همانا او هلاك مىشود و ديگر هيچ از نكوئي او ياد نمىكنم؛زيرا نكوئي او ترك او خواهد كرد در پيش من،پس او را نجات نمىدهد و حال آنكه او به آن اتكال داشت.(10)اما نداي مطرودين،پس خداي درباره ي آن بر زبان هوشع مىفرمايد:همانا من گروه نابرگزيده را مىخواهم؛پس ايشان را برگزيده مىگردانم.(11)همانا خداي راستگوست و دروغ نمىگويد؛چونكه خداي حق است؛پس او حق مىگويد.(12)ليكن فريسيان زمان حاضر با تعليم خودشان مخالفت مىنمايند با خداي،تمام مخالفت را.))
فصل صد و شصت ششم
(1)اندرياس گفت:ليكن چگونه بايد فهميد آنچه را كه خداي به موسي فرمود اينكه،او مهربان مىسازد هر كس را مهربان مىسازد و سنگدل مىكند هركس را كه سنگدل مىكند.(2)يسوع در جواب فرمود: ((همانا اين را خداي براي اين فرمود تا انسان معتقد نشود كه به فضليت خود خلاص شده است.(3)بلكه تا درك نمايد كه حيات و رحمت خدادادي است و آن دو را خداي به او از وجود خودش عطا نموده است.(4)مىگويد آن را تا بشر بپرهيزد از اينكه غير او خدايان ديگري هم يافت مىشوند.(5)پس اينكه او دل فرعون را سخت نمود،از اين رو كرد كه او طايفه ي ما را عقاب نمود و خواست كه بر آنان ظلم كند به هلاك نمودن همه ي اطفال نرينه ي اسرائيل؛حتي اينكه نزديك بود كه موسي هم از زندگي خود زيان ببيند.(6) بنابراين براستي به شما مىگويم كه همانا اساس تقدير همانا شريعت خداي و آزادي اراده ي بشريه است.(7)بلكه خداي مىتوانست كه همه ي عالم را خلاص كند تا هيچ كس هلاك نشود،هرآينه نخواست كه آن را بكند.(8)براي اينكه انسان از آن آزادي كه آن را براي او نگه داشته جدا نشود و بر ضد شيطان عمل كند تا براي اين مشتِ گِل كه آن را شيطان ذليل نموده –اگر چه گناه كرده،چنانكه شيطان كرده – قدرت باشد بر توبه و بر رفتن براي سكنا گرفتن در آنجائي كه از آنجا شيطان رانده شده است.(9)پس مىگويم كه خداي مىخواهد كه به رحمت خود مماشات كند آزادي اراده ي انسان را.(10)همچنين نمىخواهد كه به قدرت نامتناهي خود مخلوق را ترك كند.(11)نيز نمىتواند كسي در روز جزا از گناهان خود معذور باشد.(12) زيرا آن وقت براي او واضح مىشود كه چقدر كار كرده خداي براي بازگشت او و چقدر و چقدر او را بسوي توبه خوانده است.
فصل صد و شصت و هفتم
(1)بنابراين پس هرگاه فكرهاي شما به اين اطمينان ندارد و مىخواهد كه باز بگوئيد براي چه اينچنين است،پس من براي شما واضح مىكنم كه چرا.(2)آن اين است كه به من بگوئيد،كه چرا ممكن نيست سنگ را كه بر سطح آب قرار بگيرد با اينكه زمين را تسلط بر سطح آب است؟(3)به من بگوئيد براي چه خاك و باد و آب و آتش در انسان متحدند و به وفاق محفوظ؛با اينكه آب آتش را خاموش مىكند و خاك از باد مىگريزد؛حتي كسي نمىتواند ميان آنها الفت دهد.(4)پس هرگاه شما اين را نمىفهميد –بلكه تمام بشر از حيثي كه ايشان بشر هستند نمىتوانند آن را بفهمند-پس چگونه مىفهمند كه خداي چگونه هستي را از لاشيئي به يك كلمه آفريده است.(5)چگونه ازليت خداي را مىفهمند؟(6)براستي كه براي ايشان هيچ گاه دست نخواهد داد كه اين را بفهمند.(7)زيرا چون انسان محدود است و در تركيب او داخل مىشود آن جسدي كه آن قابل فساد است و نَفْس را فشار مىدهد –چنانكه سليمان پيغمبر فرموده –و چونكه كارهاي خداي مناسب است با خداي،پس چگونه براي انسان ادراك آنها ممكن مىشود؟(8)پس چونكه اشعيا،پيغمبر خداي،اين بديد فرياد برآورده،فرمود:راستي همانا تو خداي در پرده اي.(9)درباره ي رسول الله مىفرمايد:چگونه خداي او را آفريده اما از طايفه ي او،پس كيست كه صفت او كند؟!(10)درباره ي عمل خداي مىفرمايد:كيست رأي دهنده ي در آن؟(11)از اين رو خداي به طبيعت بشريه مىفرمايد:چنانكه آسمان بالاي زمين است راه هاي من بالاي راه هاي شما و فكر من بالاي فكرهاي شماست.(12)از اين رو به شما مىگويم كه كيفيت تقدير براي انسان واضح نيست،اگر چه ثبوت آن حقيقي است،چنانكه به شما گفتم.(13)پس در اين صورت آيا سزاوار است انسان حقيقت را انكار كند؛چون كيفيت آن را نمىتواند بدست آورد.(14)حقاً كه من پيدا نكرده ام كسي را كه ترك كند صحت را،اگرچه ممكن نشود براي او ادراك كيفيت آن.(15)زيرا من تاكنون نمىدانم خداي چگونه شفا مىدهد مرض را بواسطه ي لمس نمودن من.))
فصل صد و شصت و هشتم
(1)آن وقت شاگردان گفتند:راستي كه خداي به زبان تو سخن گفته:زيرا هيچ انساني سخن نگفته چنانكه تو سخن مىگوئي.(2)يسوع فرمود: ((تصديق كنيد مرا كه چون خداي مرا برگزيد تا به خانه ي اسرائيل بفرستد،كتابي به من عطا فرمود كه به آينه ي پاكي شباهت دارد و بر دل من فرود آمده است كه هرچه مىگويم از آن كتاب صادر مىشود.(3)وقتي كه صدور آن كتاب از دهان من به نهايت رسيد از جهان بلند شوم.))(4)پطرس پرسيد:اي معلم!آيا آنچه الآن به آن تكلم مىكني در آن كتاب مكتوب است؟(5)يسوع در جواب فرمود: ((همانا هر آنچه مىگويم از براي معرفت خداي و براي خدمت خداي و براي معرفت انسان و براي خلاص جنس بشري،همانا همه از آن كتاب كه آن انجيل من است صادر شده است.))(6)پطرس گفت:آيا در آن بزرگواري بهشت نوشته شده است؟
فصل صد و شصت و نهم
(1)يسوع فرمود: ((گوش بداريد كه كيفيت بهشت را براي شما شرح دهم و بگويم كه چگونه پاكان و مؤمنان در آنجا،الي غيرالنهايه اقامت خواهند نمود.(2)اين بركتي است از بزرگترين بركت هاي بهشت؛زيرا هر چيزي،هرچند بزرگ باشد،همين كه آن را نهايتي بود كوچك،بلكه ناچيز،خواهد شد.(3)پس بهشت همان خانه اي است كه خداي در آن مسرت هاي خود را كه بس بزرگ است انباشته مىفرمايد.(4)حتي آن زميني كه پاهاي پاكان و فرخندگان آن را پايمال مىكند،بس پر قيمت است؛بحيثي كه اندكي از آن گرانتر است از هزارعالم.(5)بتحقيق كه اين مسرات را پدر ما داوود،پيغمبرِ خداي،ديده است.(6)زيرا خداي به او نشان داده،وقتي كه براي او آسان نمود كه عظمت بهشت را ببيند.(7)از اين رو همين كه به خود آمد،چشم هاي خود را با دو دست خود پوشيده و گريه كنان فرمود:اي چشم من!بعد از اين به اين جهان نظر مكن؛زيرا هرچه در آن هست باطل است و در آن چيز خوبي نيست.(8)بتحقيق كه از اين مسرات اشعياي پيغمبر سخن رانده و گفته:دو چشم انساني نديده و دو گوش او نشنيده و دل بشر درك نكرده آنچه را كه خداي تهيه فرموده براي كساني كه او را دوست دارند.(9)آيا مىدانيد براي چه نديده اند نشنيده اند و درك نكرده اند اين مسرت ها را؟زيرا مادامىكه ايشان اينجا در جهانِ پست زندگاني مىكنند،همانا لايق نيستند براي مشاهده ي اين چيز ها.(10)ازاين رو به شما مىگويم كه پدر ما داوود،با اينكه براستي آنها را ديده است،به دو چشم بشري آنها را نديده است.(11)زيرا خداي نفس او را بسوي خود كشيد و وقتي كه با خداي متحد شد،آنها رابه نور الاهي ديد.(12)سوگند به هستي خداي كه نفس من در حضورش مىايستد،چون مسرت هاي بهشت نامتناهي و انسان متناهي است؛پس انسان نمىتواند كه انها را فراگيرد؛چنانكه سبوي كوچك نمىتواند آب دريا را فراگيرد.(13)ببينيد كه در زمان تابستان جهان چه رونقي دارد وقتي كه همه جا ميوه و محصول فراوان دارد.(14)حتي اينكه خود كشاورز مست مىشود از سروري كه در فصل درو دارد و دره ها و كوه ها را وادار مىكند به ترجيع صوت خود.(15)زيرا او نتيجه ي كارهاي خود را بسيار دوست مىدارد.(16)هان!پس اينچنين دل خود را بسوي بهشت بلند كنيد،آنجا كه همه چيز ثمر مىدهد ميوه هائي را به اندازه اي كه هركس كِشتِه.(17)سوگند به هستي خداي همانا اين بس است براي معرفت بهشت از حيثي كه خداي بهشت را خانه ي مسرت خود آفريد.(18)آيا گمان نمىكنيد كه براي خوبي نامحدود بقياس چيزهاي خوب نامحدودي هست؟(19)يا اينكه جمالي را كه قياس آن نمىتوان،چيز هائي باشد كه جمال آنها بر قياس فائق باشد؟(20)حذر كنيد؛زيرا شما بسياري را گمراه خواهيد كرد اگر گمان كنيد كه همه ي اينها نزد خداوند نيست.
فصل صد و هفتادم
(1)خداي به مردي كه او را به اخلاص عبادت مىكند چنين مىفرمايد: (2)قدر خود را بشناس و اينكه تو براي من كار مىكني.(3)سوگند به هستي خودم كه من ابدي هستم،همانا محبت چيزي بر جود من زياد نمىكند.(4)زيرا تو مرا عبادت مىكني در حالتي كه خداي آفريدگار توام،دانا به اينكه تو ساخته ي من هستي.(5)از من نمىخواهي چيزي را جز نعمت و رحمت بواسطه ي اخلاص خود در عبادت من؛زيرا تو براي عبادت من حدي قرار نمىدهي؛چه، تو راغبي كه مرا هميشه عبادت كني.(6)من هم اينچنين مىكنم؛چه،من تو را پادا ش مىدهم كه گويا تو خدائي و همسر من هستي.(7)زيرا من نه تنها نيكوئي هاي بهشت را در دست هاي تو مىنهم؛بلكه خودم را نيز به تو مىبخشم.(8)همانگونه كه تو مىخواهي هميشه بنده ي من باشي،اجر تو را ابدي قرار مىدهم و مىخواهم هميشه خداي تو باشم.))
فصل صد و هفتاد و يكم
(1)يسوع به شاگردان خود فرمود: ((گمان شما درباره ي بهشت چيست؟(2)آيا عقلي يافت مىشود كه مانند آن توانگري و خوشي ها را درك نمايد؟(3)پس بر انساني كه مىخواهد بفهمد آنچه را خداي مىخواهد به بندگانش بدهد،لازم است كه معرفت او بزرگ باشد به اندازه ي معرفت خداي.(4)هرگاه هيرودس به يكي از شرفاي خود هديه اي تقديم كند،آيا مىدانيد به چه نحو آن را تقديم مىكند.؟))(5)يوحنا در جواب گفت:همانا من آن را دوبار ديده ام و يقيناً كه ده يك آنچه به او مىدهد،كافي باشد فقير را.(6)يسوع فرمود: ((ليكن هرگاه درويشي از هيرودس تقديم خواهد پس او را چه خواهد داد؟))(7)يوحنا در جواب گفت:يك فَلس يا دو فَلس.(8)يسوع فرمود: ((پس بايد اين همان نامه ي شما باشد كه در آن مطالعه مىكنيد براي معرفت بهشت.(9)زيرا خداي هرچه به انسان براي جسد او بدهد در اين جهان حاضر،مثل اين است كه هيرودس به درويشي يك فَلس بدهد.(10)ليكن آنچه مىدهد آن را خداي براي روح و نَفْس در فردوس،مثل اين است كه هيرودس آنچه دارد،بلكه زندگي خود را،به يكي از خدمتكاران خود بدهد.
فصل صد و هفتاد و دوم
(1)خداي به كسي كه او را دوست مىدارد و به اخلاص عبادت مىكند،چنين مىفرمايد:اي بنده ي من!برو و تأمل كن كه ريگ هاي دريا چه بسيارند!پس هرگاه تو را دريا يك دانه ريگ بدهد،آيا ظاهر نمىشود كه آن كم است؟آري البته.(3)سوگند به هستي خودم كه آفريدگار توام،همه ي انچه داده ام به بزرگان و پادشاهان زمين،همانا از يك دانه ريگ كه آن را دريا به تو بدهد كمتر است در برابر آنچه آن را به تو عطا مىكنم در بهشت.))
فصل صد و هفتاد و سوم
(1)يسوع فرمود: ((در اين صورت به خوبي هاي بهشت تأمل كنيد.(2)همانا اگر خداي در اين جهان اندكي بسيار ناچيز از فراخي زندگاني عطا كند،در بهشت هزار هزار برابر عطا خواهد فرمود.(3)تأمل كنيد در مقدار ميوه هائي كه در اين عالم است و در مقدار طعام و مقدار گُل ها و در مقدار چيزهائي كه خدمت انسان مىكند.(4)سوگند به هستي خدائي كه نفس من در حضور او مىايستد،چنانكه ريگ هاي دريا زيادتي دارد بر يك دانه كه از آن بردارنده اي بر مىدارد،انجير بهشت در خوبي و مقدارش زيادتي دارد بر نوع انجيري كه اينجا آن را مىخوريد.(5)بر آن قياس كن هرچيز ديگري را در بهشت.(6)ليكن نيز به شما مىگويم كه همانطور كه كوهي از زر و مرواريد گرانبها تر است از سايه ي مورچه اي،همچنين خوشي هاي بهشت فزون ترند از حيث قيمت،از خوشي هاي بزرگان و پادشاهان كه براي ايشان بود و خواهد بود تا جزاي خداي،وقتي جهان به پايان مىرسد.))(7)پطرس پرسيد:آيا همين جسد ما كه اكنون آن را داريم به بهشت مىرود؟(8)يسوع در جواب فرمود: ((اي پطرس!حذر كن از اينكه صدوقي شوي،چه صدوقيان مىگويند كه جسد دوباره برنمىخيزد و اينكه فرشتگان يافت نمىشوند.(9)از اين رو بر تن و روان ايشان دخول در بهشت حرام شد و ايشان محروم اند از خدمت فرشتگان در اين جهان.(10)مگر ايوب،پيغمبر و دوست خداي را فراموش نموديد كه چگونه مىگويد:مىدانم كه خداي خودم زنده است و همانا من در روز پسين به جسد خودم برخواهم خاست و به چشم خود خداي خلاص كننده ي خود را خواهم ديد.(11)ليكن مرا تصديق كنيد در اينكه همين جسد ما پاك مىشود به كيفتي كه با آن هيچ خاصه اي از خواص كنوني آن نمىباشد.(12)زيرا آن پاك مىشود از هر شهوت بدي.(13)پس آن را به همان حالي كه آدم بر آن بود،قبل از آنكه گناه كرده بود، برمىگرداند.(14)دو نفر در يك عملي خدمت خداي مىكردند.(15)يكي از آن دو اقتصار مىكند بر نظارت در كارها و صادر كردن فرمان ها و دومىقيام مىنمايد به آنچه اولي او را به آن امر مىنمايد.(16)مىگويم كه آيا عدالت مىبيند آقا مخصوص بدارد به پاداش؛كسي را كه فقط نظارت مىدارد و فرمان مىدهد و بيرون كند از خانه ي خود كسي را كه خود را در كار خسته نموده است.(17)نه البته.(18)پس چگونه عدالت خداي اين را متحمل مىشود؟!(19)همان نَفْس و جسد و حس انسان خدمت مىكنند خداي را.(20)پس نَفْس،نظارت مىكند و فقط به خدمت فرمان مىدهد؛زيرا چون نَفْس نان نمىخورد،پس آن روزه نمىگيرد و راه نمىرود و سردي و گرمىرا احساس نمىكند و بيمار نمىشود و كشته نگردد؛زيرا خلود دارد.(21)نيز گرفتار نمىشود به چيزي از الم هاي جسديه كه اجساد بواسطه ي فعل عناصر به آن گرفتار مىشوند.(22)پس مىگويم،آيا عدالت است در اين صورت كه تنها نَفْس به بهشت برود بي جسدي كه به اين اندازه خود را در خدمت خداي لاغر نموده است؟))(23)پطرس گفت:اي معلم!چون جسد همان بود كه نَفْس را برگناه واداشت،پس سزاوار نيست كه در بهشت گذاشته شود.(24)يسوع فرمود: ((چگونه جسد بدون نَفْس گناه نمىكند؟(25)براستي كه اين محال است.(26)پس همين كه رحمت خداي از جسد گرفته شود،حكم فرموده مىشود درباره ي نَفْس به دوزخ.
فصل صد و هفتاد چهارم
(1)سوگند به هستي خدائي كه نفس من در حضورش مىايستد،خداي وعده به گناهكارمىدهد در حالتي كه مىگويد:به هستي خودم سوگند آن ساعتي كه گناهكار در آن بر گناه خود ناله مىكند،همان است كه گناه او را در آن تا ابد فراموش مىكنم.(2)پس چه چيز طعام هاي بهشت را مىخورد،اگر آنجا جسد نمىرود؟(3)آيا نَفْس مىخورد.(4)البته نه؛زيرا آن روح است.))(5)پطرس گفت:مگر در اين صورت فرخندگان هم در بهشت مىخورند؛نيز چگونه طعام بيرون مىشود بدون نجاست؟(6)يسوع در جواب فرمود: ((چه بركتي بر جسم مىرسد،در صورتي كه نخورد و نياشامد؟(7)پرواضح است كه سزاوار اين است كه بركت بنسبت شئ بركت يافته باشد.(8)ليكن تو اي پطرس!خطا مىكني در گمان خود كه طعامىمانند اين بيرون مىشود به نجاست.(9)زيرا اين جسم،در وقت كنوني طعام هاي فسادپذير را مىخورد و از اين رو فساد حاصل مىشود.(10)ليكن در بهشت جسم فساد نپذيرد و خلود دارد و خالي از هر بدبختي است.(11)در آنجا جسم،از طعام هائي كه در آن هيچ عيبي نيست و فساد كمىهم احداث نمىنمايد،مىخورد.
فصل صد و هفتاد و پنجم
(1)خداي بر زبان اشعياي پيغمبر،در حالتي كه حقارت را بر مطرودين مىافشاند،چنين مىفرمايد:در خانه ي من بر مائده ي من خدمتكاران من مىنشينند و با ابتهاج لذت مىبرند با خوشي و با آوازه ي عودها و ارغنون ها،و نمىگذارم كه به هيچ چيزي محتاج شوند.(2)اما شما دشمنان من،پس خارج از خانه ي من انداخته مىشويد؛آنجا كه با بدبختي بميريد و هريك از خادمانِ من شما را خوار خواهد داشت.))
فصل صد و هفتاد و ششم
(1)يسوع به شاگردان خود فرمود: ((فرمايش او كه:متلذذ مىشوند،چه منفعت دارد؟(2)راستي خداي آشكارا سخن مىگويد.(3)ليكن فايده ي نهرهاي چهارگانه از آب هاي پرقيمت در بهشت با ميوه هاي بس فراوان چيست؟(4)پر واضح است كه خداي نمىخورد و فرشتگان نمىخورند و نفس نمىخورد و حس نمىخورد؛بلكه خورنده همان جسد و جسم ماست.(5)پس بركت بهشت همان طعام جسد است.(6)اما نفس و حس،پس براي آن هر دو سخن گفتن با خداي و فرشتگان و روان هاي خجسته است.(7)اما ‎آن مجد،پس آن را رسول الله،كه از هر مخلوقي به همه چيزها داناتر است،به واضح ترين بياني آشكار خواهد نمود؛زيرا خداي همه چيز را براي محبت او آفريده است.))(8)برتولما گفت:اي معلم!آيا مجد بهشت براي هركس يكسان خواهد بود؟(9)هرگاه يكسان باشد،پس آن از عدل نباشد.(10)هرگاه يكسان نباشد،پس كوچك تر بر بزرگ تر رشك خواهد برد.(11)يسوع در جواب فرمود: ((يكسان نخواهد بود؛زيرا خداي عادل است.(12)پس هر كس به آنچه از خداي يافته قانع خواهد بود؛زيرا آنجا رشك نخواهد بود.(13)اي برتولما!به من بگو هست آقائي كه خدمتكاران زيادي داشته باشد و بر تمام خدمتكاران خود يك جامه بپوشاند؟(14)در اين صورت مگر كودكان،كه جامه ي كودكانه پوشيده اند،اندوهگين مىشوند براي اينكه ايشان جامه ي مردان ندارند؟(15)بلكه بالعكس اگر مردان بخواهند كه كه به ايشان جامه هاي بزرگ خود را بپوشانند هرآينه به خشم درآيند؛زيرا هرگاه جامه ها موافق اندام هاي ايشان نشود گمان خواهند كرد كه ايشان مسخره شده اند.(16)پس بلند كن در اين صورت،اي برتولما!دل خود را براي خداي در بهشت؛پس خواهي ديد كه همگي يك مجد دارند و با اينكه براي يكي بسيار و براي ديگري كم باشد،پس هيچ حسدي هم توليد نخواهد كرد.))
فصل صد و هفتاد و هفتم
(1)آن وقت نگارنده گفت:اي معلم!آيا بهشت را فروغي از آفتاب است؛آنگونه كه اين جهان راست؟(2)يسوع در جواب فرمود: ((چنين فرموده خداي به من اي برنابا!كه:جهاني كه در آن،اي بشر خطاكار!ساكن هستي،آفتاب و ماه و ستارگاني دارد كه آن را براي سود و سرور شما زينت مىدهند.(3)زيرا آنها را براي اين آفريده ام.(4)مگر گمان مىكنيد خانه اي كه در آن ايمان آورندگان به من ساكن مىشوند افضل نيست؟(5)راستي كه شما در اين گمان خطا مىكنيد.(6)زيرا من،خداي شما،همان آفتاب بهشتم و رسول من همان ماه است كه از من هر چيزي را استمداد مىنمايد.(7)ستارگان پيغمبران هستند كه شما را به مراد من بشارت دادند.(8)پس چنانكه گروندگان به من سخن مرا از پيغمبران من در اينجا گرفتند،همچنين بواسطه ي ايشان به خوشي و خوشحالي در بهشت به مسرت هاي من نايل خواهند شد.))
فصل صد و هفتاد و هشتم
(1)پس از آن يسوع فرمود: ((اين شما را در شناختن بهشت بايد كفايت كند.))(2)پس از اينجا برتولما برگشته،گفت:اي معلم!شكيبا باش بر من هرگاه از تو مسأله اي بپرسم.(3)يسوع فرمود: ((هر چه مىخواهي بگو.))(4)برتولما گفت:حقاً كه بهشت خيلي وسعت دارد؛زيرا هرگاه در آن چنان خيرات عظيمىاست كه اين مقدار آنها باشد،پس لابد وسيع خواهد بود.(5)يسوع در جواب فرمود: ((همانا بهشت خيلي وسيع است تا بدانجائي كه هيچ كس نمىتواند آن را اندازه بگيرد.(6)راستي به شما مىگويم كه تعداد آسمان ها نه آسمان است كه نهاده شده در ميان آنها سياره هائي كه هر يك از آنها به اندازه ي سفر پانصد ساله از ديگري دور است.(7)همچنين فاصله ي زمين از آسمان نخستين به اندازه ي سفر پانصد ساله است.(8)ليكن تأمل كن در اندازه گرفتن آسمان نخستين كه زيادتي بر زمين دارد،چنانكه زمين زيادتي دارد بر يك دانه ريگ.(9)هم چنين آسمان دوم بر آسمان اول زيادتي دارد و سومىبر دومىو همچنين آسمان هاي ديگر هر يك از آنها زيادتي دارد به همين اندازه به آنچه بعد از آن واقع شده است.(10)راستي به شما مىگويم كه بهشت از همه ي زمين و از تمام آسمان ها بزرگ تر است،چنانكه زمين بتمامه از يك دانه ريگ بزرگ تر است.))(11)پس آن وقت پطرس گفت:اي معلم!لابد است اينكه بهشت بزرگ تر از خداست؛زيرا وجود آن در داخل بهشت ملاحظه مىشود.(12)يسوع در جواب فرمود: ((خاموش باش اي پطرس!زيرا تو جاهلانه كفر مىگوئي.))
فصل صد و هفتاد نهم
(1)آن وقت فرشته جبرئيل نزد يسوع آمد.(2)پس آئينه ي برّاقي مانند آفتاب به او نشان داد.(3)در آن اين كلمات را نوشته ديد كه:قسم به هستي خودم كه من ابدي هستم.(4)چنانكه بهشت از جميع آسمان ها و زمين بزرگ تر است و چنانكه تمام زمين از دانه ي ريگي بس بزرگ تر است،همچنين من از بهشت بسي بزرگ ترم.(5)بلكه بسيار بيشتر از آن،به عدد دانه هاي ريگ دريا و قطره هاي آب دريا و گياه زمين و برگ هاي درختان و پوست هاي جانوران.(6)بلكه بسي بيشتر از آن به عدد دانه ي ريگي كه آسمان ها و بهشت را پر كند بلكه بيشتر.(7)آن وقت يسوع فرمود: ((بايد سجده كنيم براي خداي خود كه تا ابد فرخنده است.))(8)پس از آنجا سر هاي خود را صد بار به زير آوردند و گونه خود را در نماز به خاك ماليدند.(9)چون نماز تمام شد،يسوع پطرس را خواند و به او و همه ي شاگردان خبر داد آنچه را كه ديده بود.(10)پس به پطرس فرمود: ((همانا نَفْس تو كه بزرگ تر است از تمام زمين به يك چشم مىبيند آفتاب را كه هزاران مرتبه از زمين بزرگ تر است.))(11)پطرس در جواب گفت:همانا آن درست است. (12) پس آن وقت يسوع فرمود: ((همچنين خداي آفريدگار خود را بواسطه ي بهشت چنين مىبيني.))(13)پس از آنكه يسوع اين بفرمود،شكر خداي پروردگار ما را بنمود،در حالتي كه دعا كننده بود براي خانه ي اسرائيل و شهر مقدس.(14)پس هر يك جواب دادند:چنين باد اي پروردگار!
فصل صد و هشتادم
(1)يك روز وقتي كه يسوع در رواق سليمان بود،يكي از فرقه ي كاتبان نزديك او آمد و او از كساني است كه در قوم خطبه مىخوانند.(2)پس او را گفت:اي معلم!همانا در اين قوم بارها خطبه خوانده ام و در دل من آيتي است از كتاب كه فهم آن بر من مشكل است.(3)يسوع فرمود: ((آن كدام است؟))(4)كاتب گفت:آن همان است كه آن را خداي به ابراهيم،پدر ما،فرموده كه:همانا من پاداش بزرگ تو خواهم شد.پس چگونه انسان مستحق اين پاداش مىشود؟(5)يسوع بروح افروخته رخ شده،فرمود: ((راستي كه تو همانا از ملكوت خداي دور نيستي.(6)به من گوش بدار تا به تو معني اين تعليم را افاده كنم.(7)چون خداي غير محدود است و انسان محدود،مستحق نمىشود انسان خداي را؛آيا اين محل شك تو است اي برادر!))(8)كاتب در جواب گريه كنان گفت:اي آقا!تو دل مرا مىشناسي!(9)در اين صورت سخن كن كه نفس من مىخواهد تا صداي تو را بشنود.(10)آن وقت يسوع فرمود: ((به هستي خداي سوگند كه انسان مستحق نيست حتي اين نَفَس اندكي را كه هر لحظه مىگيرد.))(11)پس همين كه كاتب اين بشنيد نزديك بود كه ديوانه شود و شاگردان هم بيخود شدند؛زيرا به ياد آوردند آنچه را يسوع فرموده بود،كه هرچه را ايشان در محبت خداي بدهند صد برابر خواهند گرفت.(12)آن وقت فرمود: ((هرگاه به شما كسي صد پارچه از طلا قرض بدهد،پس اين پارچه ها را خرج بكنيد،آيا به آن كس مىگوئيد من به تو برگ متعفن در خت انگور مىدهم،پس به من خانه ي خود را بده كه مستحق آنم؟!))(13)كاتب در جواب گفت:نه اي آقا!زيرا بر او واجب است پس بدهد آنچه بر او هست.(14)آنگاه بر اوست اگر بخواهد چيزي را،چيزهاي نيكو بدهد؛ليكن برگ فاسدي چه سود دارد؟!

0 Comments:

Post a Comment

<< Home