انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Tuesday, October 19, 2004

فصلهاي 141 تا 160

فصل صد و چهل و يكم
(1)به من بگوئيد چگونه زاده مىشود انسان،وقتي كه متولد شود؟(2) بدرستي كه او برهنه زاده مىشود.(3)براي او چه سود مانده است وقتي كه زير زمين خوابانده مىشود در حالتي كه مرده است؟(4)او را نيست جز پارچه اي كه پيچيده مىشود به آن و اين همان جزائي است كه جهان او را مىدهد.(5)پس هرگاه در عمل لازم است اينكه وسايل مناسب با آغاز و انجام آن عمل موجود باشد تا آن عمل نيكو به پايان رسد،پس چه باشد انجام انسان كه ثروت جهاني مىخواهد؟(6)همانا او هرآينه خواهد مرد چنانكه داوود پيغمبر خداي،مىفرمايد:همانا خطاكار هرآينه خواهد مرد به بدترين مردني.(7)هرگاه خياطي بخواهد كه عوض نخ در سوراخ سوزن ساقه هاي خرما داخل كند،نتيجه عمل او چه خواهد شد؟(8)همانا او كار عبث مىخواهد بكند و همسايگانش او را تحقير مىكنند.(9)پس انسان نمىبيند كه چنين كاري را علي الدوام مىكند،يعني خيرات زميني را جمع مىكند؟(10)زيرا مرگ همان سوراخي است كه ممكن نيست فرو كردن خيرات زميني در آن.(11)مع ذلك او به ديوانگي خود مىخواهد كه علي الدوام در عمل خود رستگار شود؛ولي بيهوده است.(12)هركس كه حق را باور نمىكند در سخن من،پس بفراسَت دريابدش در قبرها؛زيرا او حق را آنجا خواهد يافت.(13)پس وقتي كه مىخواهد در حكمت بر غير خود در خوف خداي مبرّز شود،پس كتاب قبر را مطالعه نمايد.(14)زيرا او در آنجا تعليم حقيقي را براي خلاص خود مىيابد.(15)پس همانا وقتي كه ببيند تن انسان براي كرم ها نگه داري مىشود،علم پيدا مىكند به اينكه حذر نمايد از جهانِ تن و حس.(16)به من بگوئيد كه اگر در آنجا راهي باشد كه هرگاه مرد در وسط آن سير كند ايمن باشد و همين كه بر دو طرف آن راه رود سرش بشكند،(17)پس چه مىگوئيد هرگاه ببينيد مردم را كه باهم خصومت مىورزند و مبارات مىكنند تا نزديك باشند به طرف آن و خودشان را بكشند.(18)چه سخت خواهد شد تعجب شما حقاً،و همانا خواهيد گفت كه ايشان بي خردان و ديوانگانند و اگر ديوانه نباشند پس ايشان بي پروايانند.))(19)شاگردان گفتند:همانا اين هرآينه درست است.(20)آنگاه يسوع گريسته و فرمود: ((همانا عشاق جهان هرآينه ايشان چنانند.(21)زيرا اگر ايشان مىزيستند بحسب عقل كه موضع متوسطي در انسان اتخاذ نموده،هرآينه پيروي آيات خداي كرده و از موت ابدي خلاص مىشدند.(22)ليكن ايشان گناه كردند و دشمنان سركش به جان خود شدند؛زيرا ايشان پيروي جسد و جهان كردند،در حالتي كه كوشش مىكردند كه هريك زندگاني كند بگونه اي كه در تكبر و فجور از ديگري سخت تر باشد.))
فصل صد و چهل و دوم
(1)چون يهوداي خيانتكار ديد كه يسوع گريخت،نااميد شد از اينكه قدرتمند شود در جهان.(2)زيرا حامل كيسه ى يسوع بود و حفظ مىكرد درآن هرچه را كه به يسوع از روي محبت خداي داده مىشد.(3)او اميدوار بود كه يسوع پادشاه خواهد شد و او خودش مرد معززي مىشود.(4)پس همين كه اين اميد از او سلب شد با خود گفت،هرگاه اين مرد پيغمبر بودي همانا دانستي كه من نقدينه ي او را مىربايم و هرآينه كينه ورزيده،مرا از خدمت خود دور كردي؛چه او مىدانست كه من به او ايمان ندارم.(5)نيز اگر حكيم بودي از بزرگواريي كه خداي مىخواهد به او بدهد نمىگريختي.(6)پس شايسته تر مرا آن است كه با رؤساي كاهنان و نويسندگان و فريسيان متفق شوم و رأي زنيم كه چگونه او را تسليم دست ايشان كنم؛پس بدين واسطه تمكن يابم به چيزي از منفعت.(7)و بعد از آنكه نيت بست،نويسندگان و فريسيان را از آنچه در نائين اتفاق افتاده بود خبر داد.(8)آنان با رئيس كاهنان مشورت نموده و گفتند كه چه كنيم اگر اين مرد پادشاه شود.(9)همانا اين برما وبال خواهد شد؛زيرا او مىخواهد عبادت خداي را برحسب سنت قديمه اصلاح نمايد؛زيرا او نمىتواند شريعت ما را باطل سازد.(10)پس عاقبتِ ما زير تسلّط مردي چنين،چگونه خواهد شد؟(11)براستي كه ما و فرزندان ما هلاك خواهيم شد.(12)زيرا،چون ما را از وظيفه ي ما محروم سازد،ما را ناچار خواهد كرد تا نان خود را گدائي كنيم.(13)اما اكنون بحمدالله پادشاهي بيگانه از شريعت خود داريم كه كاري به شريعت ما ندارد؛چنانكه ما به شريعت ايشان كاري نداريم.(14)از اين روي مىتوانيم هرچه مىخواهيم بكنيم.(15)پس اگر خطائي كنيم،خداي ما مهربان است و استرضاي او به قرباني و روزه ممكن است.(16)ليكن هرگاه اين مرد پادشاه شود،هرگز استرضاي او ممكن نخواهد شد،مگر وقتي كه ببيند از ما عبادت خداي را چنانكه موسي نوشته است.(17)از آن سخت تر اينكه مىگويد مسيا از نسل داوود نمىآيد؛چنانكه يكي از شاگردان محرم او به ما گفته؛بلكه مىگويد كه او مىآيد از نسل اسماعيل.(18)نيز مىگويد كه اين وعده به اسماعيل داده شده،نه به اسحاق.(19)پس چه ثمر دارد كه بگذاريم چنين انساني زندگاني كند.(20)پس از مسلّمات است كه اسماعيليان نزد روميان آبرومند شوند و به ايشان خواهند داد شهرهاي ما را.(21)پس اسرائيل در معرض بندگي خواهد در آمد؛چنانكه سابقاً بود.(22)چون رئيس كاهنان اين رأي را شنيد، در جواب گفت:واجب است كه با هيرودس و حاكم اتفاق كنيم.(23)زيرا مردم بر يسوع بسيار مايلند و ما را ممكن نيست اجراي چيزي بدون سپاه.(24)اگر خداي خواسته باشد بواسطه ي سپاه هيرودس به قيام به اين كار توانا مىشويم.(25)بعد از آنكه ميان خودشان مشورت كردند،رأي دادند بر گرفتن او در شب،هر وقتي كه حاكم و هيرودس به آن راضي شوند.
فصل صد و چهل و سوم
(1)در آن وقت بخواست خداي همه ى شاگردان به دمشق آمدند.(2)در آن روز يهوداي خيانتكار بيشتر از غير خودش اظهار اندوه مىكرد بر غياب يسوع.(3)ازآن رو يسوع فرمود: ((هركسي بايد حذر كند از آن كسي كه مىخواهد بي جهت براي تو دلايل محبت اقامه نمايد.)) (4)خداي بصيرت ما را گرفت تا ندانيم به چه منظور اين را فرمود.(5)بعد از آمدن همه ي شاگردان،يسوع فرمود: ((بايد به جليل برگرديم؛زيرا فرشته خداي به من فرموده كه واجب است بر من كه تا به آنجا بروم.))(6)بنابراين يسوع صبح روز شنبه به ناصره آمد.(7)چون بر اهالي معلوم شد كه او يسوع است،هر كسي طالب شد تا او را ببيند.(8)حتي اينكه مردي گمركچي كه نام او زَكّا و كوتاه قد بود،بحيثي كه نمىتوانست يسوع را ديدار كند بسبب كثرت جمعيت، پس بر درخت انجير در آمد و به سر آن برَ شد.(9)در آنجا منتظر مىبود تا يسوع بر آن مكان گذر نمايد،در حالتي كه يسوع به مجمع روان بود.(10)پس چون يسوع به آن موضع رسيد،چشمان خود را بالا نموده و فرمود: ((اي زَكّا فرود آي كه من در خانه ي تو اقامت خواهم نمود.))(11)پس او فرود آمد و يسوع را بخوشي پذيرائي نموده،وليمه ي بزرگي درست كرد.(12) فريسيان به خشم آمده،گفتند به شاگردان يسوع،كه چرا معلم شما رفت با گمركچيان و خطاكاران غذا بخورد؟(13)يسوع در جواب فرمود: ((به چه سبب طبيب به خانه ي بيمار مىرود؟(14)به من بگوئيد تا به شما بگويم چرا آنجا رفتم.))(15)در جواب گفتند كه براي اينكه شفا بدهد بيمار را.(6)يسوع فرمود: ((هرآينه كه حق گفتيد؛زيرا صحتمندان به طبيب حاجتي ندارند؛ بلكه فقط بيماران به طبيب نيازمند هستند.
فصل صد و چهل و چهارم
(1)سوگند به هستي خداوندي كه نفس من در حضور او مىايستد،خداي پيغمبران و خدمتكاران خود را به جهان مىفرستد تا خطاكاران توبه كنند.(2)آنان را براي خاطر پاكان نمىفرستد؛زيرا حاجتي به توبه ندارند؛چنانكه كسي كه نظيف است حاجت به حمام ندارد.(3) ليكن براستي به شما مىگويم كه اگر از فريسيان حقيقي بوديد،هرآينه خوشحال مىشديد به دخول من بر خطاكاران براي خلاص ايشان.(4)به من بگوئيد كه آيا مىدانيد منشأ خود را و مىدانيد براي چه جهان بنا گذاشت كه فريسيان را قبول كند؟(5)من مىگويم كه شما نمىدانيد.(6)پس گوش بسپاريد به شنيدن سخن من.(7)همانا خَنوخ دوست خداست،آنكه با خداي براستي رفتار كرده،به فردوس انتقال داده شد در حالتي كه پروا و اعتنائي به جهان نداشت.(8)او را در آنجا نشيمن خواهند كرد تا رستاخيز؛چه همين كه انجام جهان نزديك شد،با ايليا و يكي ديگر به جهان برمىگردد.(9) پس چون مردم اين را بدانستند،بنا گذاشتند كه خداوند آفريدگار خود را طلب كنند براي طمع فردوس.(10)زيرا معني فردوس –يا فريس –به لغت كنعانيان((طلب خداي مىكند))مىباشد.(11)اِطلاق اين اسم در آنجا بر سبيل استهزاي نيكوكاران بود.(12)چه،كنعانيان غرق پرستش بتاني بودند كه ساخته ي دست هاي بشري است.(13)بنابراين كنعانيان وقتي مىديدند يكي از قوم ما را،از اشخاصي كه از جهان كناره گرفته تا خدمت خداي كند،از روي ريشخند مىگفتند:فريس؛يعني طلب خداي مىكند.(14)گويا ايشان مىگفتند:اي ديوانه تو كه تمثال بتان نداري پس همانا باد را مىپرستي؛پس به عاقبت خويش بنگر و خدايان ما را پرستش كن.))(15)پس يسوع فرمود: ((براستي به شما مىگويم كه همانا همه ي مقدسين خداي و پيغمبران او فريسيان بودند،نه مانند شما به اسم؛بلكه بحقيقت و عمل.(16)زيرا ايشان در تمام كارهاي خودشان طلب مىكردند آفريدگار خود را و شهرها و گردآورده هاي خود را در راه محبت خداي ناديده گرفته و آنها را فروخته و در محبت خداي به فقرا داده اند.
فصل صد و چهل و پنجم
(1)سوگند به هستي خداي،همانا در زمان دوست خداي و پيغمبر او ايليا دوازده كوه بود كه هفده هزار فريسي در آنها سكونت داشتند.(2)در اين عدد بسيار يك نفر رانده نبود؛بلكه ايشان همگي برگزيدگان خداي بودند.(3)اما اكنون كه در اسرائيل صد و هزار و اندي فريسي است،پس شايد –إن شاءالله- ميان هر هزار نفر يك برگزيده پيدا شود.))(4)پس فريسيان به خشم در جواب گفتند:مگر ما همگي رانده شدگانيم و ديانت ما را رانده شده مىداني.(5)يسوع در جواب فرمود: ((همانا من ديانت فريسيان حقيقي را رانده شده نمىدانم؛بلكه آن را ممدوح مىدانم و همانا مستعدم كه براي خاطر آن بميرم.(6)ليكن بيائيد ببينم آيا شما فريسي حقيقي هستيد؟(7)همانا ايليا،دوست خداي،براي اجابت خواهش شاگردش اليشع كتابچه اي نوشت و در آن حكمت بشريه را با شريعت مولاي ما خداي به وديعت نهاده.))(8)پس فريسيان تعجب كردند،چون نام كتاب ايليا را شنيدند؛زيرا به تقاليد خود دانسته بودند كه هيچ كس اين تعاليم را حفظ نكرده است.(9)از اين رو خواستند تا به بهانه ي انجام كارهائي كه واجب است به جا آوردن آنها،بروند.(10)آن وقت يسوع فرمود: ((اگر شما فريسي مىبوديد،هرآينه ترك مىنموديد هر چيزي را و ملاحظه ي اين مطلب مىكرديد؛زيرا فريسي حقيقي تنها خداي را مىخواهد.))(11)از اين رو با حالت اضطراب برگشتند تا به يسوع گوش فرا دهند،كه برگشته فرمود: (12)((ايليا بنده ي خداي –زيرا اينچنين ابتدا مىكند كتابچه را- اين را مىنويسد از براي همه ي اشخاصي كه مىخواهند به راه خداي آفريدگار خود روند.(13)همانا كسي كه دوست دارد بسيار علم بياموزد،از خداي كم مىترسد.(14)زيرا كسي كه از خداي مىترسد قانع مىشود به اينكه بداند فقط همان را كه خداي مىخواهد.(15)همانا كسي كه طالب سخن هاي شيرين است طالب خداي نيست.(16)بر آ‎ن كسي كه طلب خداي مىكند لازم است محكم ببندد درهاي خانه ي دل خود را و روزنه هاي آن را.(17)زيرا آقا براي خود نمىپسندد كه از بيرون،داخل خانه اش شود آنچه را كه دوست ندارد.(18)پس نگهباني كنيد مشاعر خود را و نگهباني كنيد دل خود را؛زيرا خداي يافت نمىشود بيرون از ما در اين جهاني كه مكروه آن است.(19)بر كساني كه مىخواهند كارهاي نيكو كنند لازم است ملاحظه ي خودشان را داشته باشند؛زيرا به مرد نفعي نمىدهد اينكه تمام جهان سود برد و خودش زيان بيند.(20)بر كساني كه تعليم ديگران را مىخواهند لازم است تا برتر از ديگران زندگي كنند؛زيرا استفاده نمىشود چيزي از كسي كه كمتر از خود ما بداند.(22)بر كساني كه طلب خداي مىكنند لازم است كه از همصحبتي بشر بگريزند.(23)زيرا موسي چون بر كوه سينا تنها بود خداي را يافت و با او سخن گفت؛چنانكه دوست با دوست خود سخن مىگويد.(24)بر كساني كه طلب خداي مىكنند لازم است كه در هر سي روز يك بار بيرون روند،به جائي كه اهل جهان نيستند.(25)زيرا ممكن است كه در يك روز كرده شود كارهاي دو سال در خصوص كار كسي كه طلب خداي مىكند.(26)بر اوست كه هرگاه كه راه مىرود جز بر قدم هاي خود نظر نيندازد.(27)بر اوست هر وقتي كه تكلم مىكند،نگويد مگر آنچه ضروري باشد.(28)بر ايشان است هر وقتي كه مىخورند از خوان بر خيزند در حالتي كه سير نباشند.(29)هر روز انديشناكند كه به روز بعد نمىرسند،(30)و صرف كنندگانند وقت خود را،چون كسي كه نفس مىكشد.(31)يك جامه از پوست حيوانات بايد ايشان را كافي باشد.(32)بر توده خاك است كه روي خاك بخوابد.(33)بايد هر شبي دو ساعت خواب او را كفايت كند.(34)بر اوست كه دشمن ندارد جز نفس خودش را؛نيز بر اوست كه محكوم نسازد هيچ كس را مگر نفس خودش را.(35)بر ايشان است در اثناي نماز بترس ايستاده باشند كه گويا ايشان پيش روي رستاخيز هستند.(36)پس بجا آريد در اين صورت اين را در خدمت خداي با شريعتي كه آن را خداي بر دست موسي به شما عطا فرموده است.(37)زيرا به اين طريق خداي را خواهيد يافت.(38)همانا شما در هر زمان و مكان خواهيد يافت كه شما در خداي هستيد و خداي در شما.(39)اين است كتابچه ي ايليا،اي فريسيان!(40)از اين رو خطاب به شما مىگويم كه اگر شما فريسي مىبوديد هرآينه خوشحال مىشديد به دخول من در اينجا؛زيرا خداي بر خطاكاران ترحم مىفرمايد.))
فصل صد و چهل و ششم
(1)پس آن وقت زَكّا گفت:اي آقا!ببين كه من مىدهم براي محبت خداي چهار برابر آنچه را كه به سود گرفته ام.(2)يسوع فرمود:((امروز براي اين خانه نجات حاصل شد.(3)حقاً كه بسياري از گمركچيان و زناكاران و خطاكاران زود باشد كه بسوي ملكوت خداي روان شوند.(4)همچنين زود باشد كساني كه خود راپاكان مىشمردند،بسوي شعله هاي آتش جاويد روان شوند.))(5)چون فريسيان اين بشنيدند خشمگين بازگشتد.(6)پس يسوع به اشخاصي كه به توبه برگشتند و به شاگردان خود فرمود: (7)((پدري دو پسر داشت؛پس كوچك تر از ايشان گفت:اي پدر!بخشِ مرا از مال به من بده.آن را پدر به او داد.(8)پس همين كه بخش خود را گرفت برگشت و به شهر دوري رفت و تمام مال خود را بر زنان بدكار به اسراف پخش كرد.(9)بعد از آن در آن شهر گرسنگي سختي پديد آمد؛تا بدانجاكه مرد بدبخت رفت تا خدمتكاري يكي از اهالي شهر كند؛پس آن شخص او را در ملك خود چوپان خوكان قرار داد.(10)در حالتي كه آنها را مىچرانيد گرسنگي خود را با خوردن ميوه ي بلوط،كه خوراك خوك ها بود تخفيف مىداد.(11)ليكن چون به خود بازآمد،گفت:بسا اشخاصي كه به خانه ي پدر من در فراخي زندگاني مىكنند و من اينجا به گرسنگي مىميرم.(12)از اين رو بايد برخيزم و به خانه ي پدرخود روم و بگويم،(13)اي پدر!در آسمان خطا كردم؛پس بسوي تو آمده ام؛مرا چون يكي از خدمتكاران خود قرار بده.(14)پس آن بيچاره رفت و اتفاقاً او را پدر از دور ديد و بر او رقت نمود.(15)پس براي ملاقات او روان شد و همين كه به او رسيد،دست به گردنش درآورده و او را بوسيد.(16)پسر پيش روي پدر خم شد و گفت:اي پدر!همانا تا آسمان بر تو خطا كردم پس مرا چون يكي از خدمتكاران خود قرار بده؛زيرا من سزاوار اين نيستم كه پسر تو خوانده شوم.(17)پدر در جواب گفت:اي پسرك من!اينچنين مگو؛زيرا تو پسر مني و من نمىپسندم كه تو بنده ي من باشي.(18)آنگاه خدمتكاران خود را خوانده و فرمود:حلّه را درآوريد و در بَرِ پسر من كنيد و جامه ي تازه به او بدهيد.(19)انگشتري به انگشت او كنيد.(20)هم اكنون گوساله اي فربه را ذبح كنيد تا خوشحالي كنيم.(21)زيرا پسر من مرده بود و اينك زنده شده و گم شده بود و اينك پيدا شده.
فصل صد و چهل و هفتم
(1)وقتي كه در خانه مشغول طَرب بودند،ناگاه پسر بزرگ به خانه آمد.(2)پس چون شنيد كه در اندرون مشغول طَرب هستند تعجب كرد.(3)يكي از خدمتكاران را فراخواند و از او پرسيد كه براي چه اينگونه در طَرب هستند.(4)خادم در جواب گفت برادر تو آمده است و پدر تو براي او گوساله اي فربه را ذبح نموده و ايشان در طرب هستند.(5)چون پسر بزرگ اين بشنيد،سخت خشمگين شد و داخل خانه نشد.(6)پس پدرش بسوي او بيرون آمد و گفت:اي پسرك من!همانا برادر تو آمده است؛پس اكنون بيا و با او خوشحالي كن.(7)پسر خشم آلوده در جواب گفت:تو را خدمت كردم به بهترين خدمتي و مرا هيچ وقت برّه اي ندادي تا با دوستان خود خوش باشم.(8)ليكن چون اين فرومايه كه از تو روي گردان شده و بخشش خود را بر زنادهندگان تبذير كرده آمده است،گوساله ي فربه را ذبح كرده اي.(9)پدر در جواب گفت:اي پسرك من!تو همه وقت با مني و آنچه من دارم از آنِ توست؛ليكن اين مرده بود و دوباره زنده شده است؛پس ما بايد خوشحالي كنيم.(10)خشم پسرِ بزرگ زياد شد و گفت:برو و خوشحالي كن كه من بر خوان زناكاران نمىنشينم.(11)پس بدون اينكه پاره اي از نقدينه بگيرد،از پيش پدر بيرون شد.))(12)آنگاه يسوع فرمود: ((به هستي خداي سوگند كه به توبه ي يك خطاكار چنين خوشحالي ميان فرشتگان خداي رخ مىدهد.))(13)وقتي همه طعام خوردند يسوع برگشت؛زيرا مىخواست به يهوديه برود.(14)در اين وقت شاگردان گفتند:اي معلم!به يهوديه مرو؛زيرا ما مىدانيم كه درباره تو فريسيان با رئيس كاهنان توطئه كرده اند.(15)يسوع فرمود:((من آن را قبل از آنكه بكنند،دانسته ام.(16)ليكن نمىترسم زيرا ايشان نمىتوانند كاري كنند كه ضد مشيت خداي باشد.(17)پس هرچه ميل دارند بكنند.(18)زيرا من از ايشان نمىترسم؛بلكه از خداي مىترسم.
فصل صد و چهل هشتم
(1)همانا به من بگوئيد كه آيا فريسيانِ امروز فريسيان حقيقي اند؟(2)مگر ايشان خدمتكاران خدايند؟(3)نه البته.(4)بلكه به شما راست مىگويم كه اينجا بر زمين يافت نمىشود بدتر از كسي كه خود را به لباس علم و دين بپوشاند تا خباثت خود را پنهان دارد.(5)همانا من براي شما يك مثال از فريسيان زمان قديم حكايت مىكنم تا بشناسيد حاضران ايشان را.(6)بعد از سفر ايليا طايفه ي فريسيان متفرق شدند،بسبب غلبه بزرگِ بت پرستان.(7)زيرا در زمان خود ايليا،در يك سال،ده هزار و اندي پيغمبر از فريسيان حقيقي سر بريده شدند.(8)پس دو نفر فريسي سوي كوه ها رفتند تا در آنجا اقامت كنند.(9)يكي از ايشان پانزده سال به سر برد و خبري از همسايه ي خود نداشت؛با اينكه يكي از ايشان از ديگري بر مسافت يك ساعت راه دور بود؛پس نظر كنيد هرگاه در پي تجسس بودند.(10)پس در اين كوه ها گرما اتفاق افتاد و هر دو شروع كردند به تفتيش آب و به هم برخوردند.(11)آن وقت بزرگتر از ايشان گفت-زيرا عادت ايشان اين بود كه بزرگ تر قبل از هركس غير از خود سخن مىگفت و اگر جواني قبل از پيري سخن مىكرد آن را گناه بزرگي مىپنداشتند –اي برادر!كجا ساكن هستي؟(12)وي در جواب به انگشت خود اشاره به مسكن خود نمود كه اينجا ساكن هستم؛زيرا آن بزرگ نزديك مسكن كوچك تر بود.(13)پس بزرگ تر گفت:شايد وقتي كه اخاب پيغمبران را كشت تو به اينجا آمدي.(14)كوچك تر در جواب گفت:بدرستي كه چنين است.(15)بزرگ تر گفت:اي برادر!آيا مىداني كه اكنون پادشاه اسرائيل كيست؟(16)كوچك تر در جواب گفت:همانا خداي خود پادشاه اسرائيل است؛زيرا بت پرستان پادشاه نيستند؛بلكه مقهور كنندگان اسرائيل هستند.(17)بزرگ تر در جواب گفت:همانا اين صحيح است؛ليكن خواستم بگويم كه آن كيست كه اكنون اسرائيل را مقهور مىدارد؟(18)كوچك تر در جواب گفت:گناهان اسرائيل،اسرائيل را مقهور مىدارد؛زيرا اگر ايشان گناه نمىكردند خداي امراي بت پرست را بر اسرائيل مسلط نمىكرد.(19)پس آنگاه بزرگ تر گفت:كيست آن كافر بزرگ كه خداي او را براي تأديب اسرائيل فرستاده؟(20)كوچك تر در جواب گفت:چگونه ممكن آن را بشناسم و حال آنكه در مدت پانزده سال من انساني جز تو نديده ام و از خواندن هم ناتوانم؛پس نامه اي هم بسوي من فرستاده نمىشود.(21)بزرگ تر گفت:عجب تازه است پوست گوسفندي كه در تن توست؛پس اگر انساني را نديده اي چه كس اين را به تو داده؟
فصل صد و چهل و نهم
(1)كوچك تر در جواب گفت:همانا آن كسي كه جامه هاي گروه اسرائيل را چهل سال در بيابان تازه نگه داشت،تن پوش پوستي مرا نيز نگه داري كرده چنانكه مىبيني.(2)آن وقت بزرگ تر ملاحظه كرد كه كوچك تر از او والاتر است؛زيرا او كامل تر از اوست؛چون هر سال با مردم آميزش مىكرده است.(3)براي اينكه به همصحبتي او توفيق بيابد گفت:اي برادر!توخواندن نمىداني و من خواندن مىدانم نزد من در خانه ي خودم مزامير داوود است.(4)بيا تا هر روز تو را برخوانم و براي تو توضيح دهم آنچه را كه داوود مىفرمايد.(5)كوچك تر در جواب گفت:اكنون بايد برويم.(6)بزرگ تر گفت:اي برادر!همانا من دو روز مىشود كه آب نياشاميده ام؛پس اكنون بايد برويم و ببينيم كه خداي بر زبان پيغمبر خود داوود چه مىفرمايد.(8)همانا خداي قادر است براينكه به ما آب بدهد.(9)پس از آنجا برگشتند بسوي مسكن بزرگ تر.بر در او چشمه اي از آب شيرين يافتند.(10)بزرگ تر گفت:تو اي برادر!تو قدوس خدائي؛زيرا بواسطه ي تو اين چشمه را عطا فرمود.(11)كوچك تر در جواب گفت:اي برادر!اين را از روي فروتني مىگوئي.(12)ليكن پُرواضح است كه هرگاه خداي اين را بواسطه ي من كرده بود،هرآينه نزديك مسكن من چشمه ي ساخته بود تا براي تفتيش آن نمىرفتم.(13)زيرا من اعتراف مىكنم به اينكه خطا كردم پيش تو،وقتي كه گفتي كه دو روز مىشود كه آب نياشاميده اي و تفتيش از آب مىكردي،(14)اما من دو ماه بدون آب مانده ام؛ و از اين رو در خود عُجبي احساس كردم كه گويا من از تو برترم.(15)بزرگ تر گفت:اي برادر!همانا تو درست گفتي و از اين رو خطا نكردي.(16)كوچك تر گفت:بدرسيتي كه فراموش كردي اي برادر!آنچه را كه پدر ما ايليا فرموده كه هر كس طلب خداي مىكند واجب است كه بر نفس خود تنها حكم كند.(17)پُرواضح است اينكه اين را نفرموده براي اينكه آن را بشنويم؛بلكه فرموده براي اينكه به آن عمل كنيم.(18)پس از آنكه بزرگ تر در سن،ملاحظه كرد پاكي و راستي رفيق خود را،گفت:همانا كه حق است خداي ما تو را بيامرزد.(19)چون اين بگفت،مزامير را گرفت و خواند آنچه را كه پدر ما داوود مىفرمايد كه:همانا من پاسباني براي دهان خود مىگمارم تا دل من بسوي سخنان گناه ميل نكند در حالتي كه عذري براي گناهان من قرار دهد.(20)اينجا بزرگ تر خطابي بر زبان جاري كرد و كوچك تر برگشت.(21)پس پانزده سال ديگر از آن وقت گذارندند تا به هم رسيدند؛زيرا كوچك تر مسكن خود را تغيير داده بود.(22)از اين رو چون بزرگ تر دوباره او را ملاقات نمود و گفت:چرا اي برادر!سوي مسكن من بازنگشتي.(23)كوچك تر در جواب گفت:تا كنون درست ياد نگرفته ام آنچه را به من فرموده اي.(24)پس بزرگ تر گفت:اين چگونه ممكن است و حال اكنون كه پانزده سال مىگذرد.(25)كوچك تر در جواب گفت:اما كلمات را در يك ساعت در ياد گرفتم و هيچ فراموش نكرده ام؛ليكن من تاكنون آنها را مراعات نكرده ام.(26)پس چه فايده دارد كه انسان بسيار در ياد بگيرد و آن را مراعات نكند؟(27)بدرستي كه خداي طالب نيست حافظه من نيكو باشد؛بلكه طالب نيكوئي سيرت ماست.(28)همچنين در روز جزا نمىپرسد مارا از آنچه در ياد گرفته ايم؛بلكه از آنچه عمل كرده ايم مىپرسد.
فصل صد و پنجاهم
(1)بزرگ تر در جواب گفت:چنين مگو اي برادر!زيرا تو حقير مىشماري معرفت را كه خداي مىخواهد معتبر باشد.(2)كوچك تر در جواب گفت:پس چگونه سخن بگويم تا در گناه نيفتم؟(3)زيرا سخن تو راست است و سخن من هم.(4)در اين صورت مىگويم كسي كه وصيت خداي را –كه نوشته شده در شريعت-بداند،در مرتبه ي نخست واجب مىشود بر او عمل نمودن به آن،هرگاه بخواهد بعد از آن بيشتر بياموزد.(5)بايد هرچه انسان ياد مىگيرد براي عمل باشد نه براي مجرد علم به آن.(6)بزرگ تر در جواب گفت:اي برادر!به من بگو با كه سخن گفتي تا بداني كه تو به كار نگرفته اي هرچه را به تو گفته ام؟(7)كوچك تر در جواب گفت:اي برادر!من با خود سخن مىگويم.(8)همانا من هر روز نفس خود را در پيشگاهِ جزاي خداي مىگذارم تا از نفس خود حساب بدهم.(9)علي الدوام در اندرون خودم كسي را كه گناهان مرا سرزنش مىكند،احساس مىكنم.(10)بزرگ تر در جواب گفت:گناهان تو در كدام است اي برادر تو كه كاملي؟(11)كوچك تر درجواب گفت: اين را مگو؛زيرا من ميان دو گناه بزرگ ايستاده ام.(12)نخست آنكه من خود را نمىشناسم كه بزرگ ترين گناهكارم.(13)دوم آنكه از اين رو كه بيش از ديگران ميل نمىكنم به مجاهدت نفس.(14)بزرگ تر در جواب گفت:چگونه مىداني كه تو بزرگ ترين گناهكاراني در صورتي گه تو كامل ترين مردمي.(15)كوچك تر در جواب گفت:همانا نخستين سخني كه معلم من به من فرمود –وقتي كه جامه ي فريسيان پوشيدم –اين بود كه واجب است برمن تا فكر كنم در نيكوئي غير خودم و در گناه خودم.(16)پس چون اين كنم،خواهم دانست كه من بزرگ ترين خطاكارانم.(17)در نيكوئي و گناه چه كسي فكر مىكني و حال آنكه تو در اين كوه ها هستي؛زيرا اينجا بشري يافت نمىشود.(18)كوچك تر در جواب گفت:واجب است بر من كه فكر كنم در فرمانبرداري آفتاب و ستاره ها؛زيرا آنان آفريدگار خود را بهتر از من عبادت مىكنند.(19)ليكن من آنها را محكوم مىسازم،يا بجهت اينكه چنين كه من مىخواهم نور نمىدهند،يا بجهت اينكه حرارت آنها بيشتر است از آنچه بايد باشد و يا بجهت آنكه باران كمتر يا بيشتر است از آنچه زمين محتاج آن است.(20)پس چون بزرگ تر سخنان او را شنيد،گفت:اي برادر!كجا اين تعليم را ياد گرفته اي.(21)همانا من اكنون نود سال عمر دارم و هفتاد و پنج سال را گذارنده ام در حالتي كه فريسي بوده ام.(22)كوچك تر در جواب گفت:اي برادر!همانا تو از روي فروتني اين را مىگوئي؛چون تو قدوس خدائي.(23)ليكن در جواب تو مىگويم كه خداي آفريدگار ما نظر به وقت ندارد؛بلكه نظر به دل دارد.(24)از اين است كه چون داوود پانزده ساله بود و او كوچك ترينِ برادران ششگانه ي خود بود،اسرائيل او را پادشاه انتخاب كردند و پيغمبر خدايِ پروردگار ما شد.))
فصل صد و پنجاه و يكم
(1)آنگاه يسوع به شاگردان خود فرمود: ((همانا اين مرد،فريسي حقيقي بود.(2)پس اگر خداي بخواهد ممكن است او را در روز جزا براي خود دوست بگيريم.))(3)در اين وقت يسوع به كشتي داخل شد و شاگردان افسوس خوردند؛زيرا فراموش كرده بودند تا ناني حاضر سازند.(4) پس يسوع ايشان را سرزنش نموده،فرموده: ((حذر كنيد از خميرمايه ي فريسيان روزگار ما؛زيرا مايه ي كوچكي خمير مىكند كيلي را از آرد.))(5)آن وقت شاگردان گفتند،يكي به ديگري:چه مايه اي با ماست؟چه،با ما ناني نيست.(6)پس يسوع فرمود:((اي كم ايمانان!مگر فراموش نموديد آنچه را خداي در نائين كرد آنجا كه نشاني از نائين نبود.(7)چه بسيار بود عدد كساني كه خوردند و سير شدند از پنج نان و دو ماهي.(8)همانا مايه ي فريسي همان ايمان نياوردن به خداست؛بلكه اسرائيل را فاسد نموده است.(9)زيرا افراد ساده لوح چون نادان بودند،مىكردند آنچه را كه مىديدند فريسيان مىكنند؛زيرا آنان را پاك گمان مىكردند.(10)مىدانيد فريسي حقيقي كيست؟(11)او زيت طبيعت بشري است.(12)زيرا چنانكه زيت بالاي هر مايعي بر مىآيد،همچنين خوبي هر فريسي حقيقي،بالاي هر صلاح بشري بر مىآيد.(13)او كتاب زنده اي است كه خداي او را به جهان عطا مىفرمايد.(14)هرچه آن را مىگويد يا مىكند همانا آن بحسب شريعت خداست.(15)پس هر كس به جا آورد آنچه را او مىكند،پس حفظ مىنمايد شريعت خداي را.(16)بدرستي كه فريسي حقيقي نمكي است كه نمىگذارد جسد بشري به گناه بگندد.(17)زيرا هركس او را مىبيند توبه مىكند.(18)همانا او نوري است كه راه سياحت كننده را روشن مىكند؛زيرا هركس تأمل مىكند در فقر او با توبه ي او،مىبيند كه بر ما واجب نيست در اين جهان دل هاي خود را قفل كنيم.(19)ليكن كسي كه روغن را بدبو و كتاب را فاسد و نمك را متعفن و نور را خاموش مىكند،پس اين مرد فريسي دروغين است.(20)پس هرگاه شما نمىخواهيد كه هلاك شويد،حذر كنيد از اينكه بكنيد آنگونه كه امروز فريسيان مىكنند.))
فصل صد و پنجاه و دوم
(1)چون يسوع به اورشليم آمد و روز شنبه به هيكل داخل شد،لشكريان نزد او آمده تا او را امتحان نموده،بگيرند.(2)به او گفتند:اي معلم!آيا جايزاست افروختن جنگ؟(3)يسوع در جواب فرمود: ((دين ما به ما خبر مىدهد كه زندگاني ما جنگ پي در پي است بر زمين.))(4)لشكريان گفتند:پس آيا مىخواهي ما را به دينِ خودت برگرداني يا مىخواهي كه خدايان بسيار را ترك كنيم –زيرا روم تنها بيست و هشت هزار خداي آشكار داشت- و خداي يكتاي تو را متابعت كنيم.(5)خدائي كه چون ديده نمىشود جاي او معلوم نيست.(6)شايد هم خداي تو جز باطل چيزي نباشد.(7)يسوع در جواب فرمود: ((اگر من شما را آفريده بودم،چنانكه خداي ما شما را آفريده،هرآينه تغيير شما را خواسته بودمي.))(8)در جواب گفتند:وقتي كه معلوم نباشد كه خداي توكجاست،پس چگونه ما را خلق كرده است؟(9)به ما خداي خود را بنما،يهودي مىشويم.(10)پس يسوع فرمود: ((اگر شما چشم مىداشتيد هرآينه به شما مىنماياندم او را؛ليكن چون شما كوريد،من قادر نيستم او را به شما بنمايانم.))(11)لشكريان در جواب گفتند:براستي آن اكرامىكه مردم به تو تقديم مىدارند،بناچار عقل تو را سلب كرده؛زيرا هر يكي از ما در سر دو چشم داريم و تو مىگوئي كه ما كوريم.(12)يسوع فرمود:((همانا چشم هاي جسماني نمىبيند مگر پديده هاي كثيف و بيروني را.(13)از اين رو قادر نيستيد مگر بر ديدن خدايان چوبي و نقره اي و طلائي كه نمىتوانند كاري كنند.(14)اما ما اهل يهودا،پس چشم هاي روحاني داريم كه آن ترس از خداي و آئين اوست.(15)از اين رو ما مىتوانيم خداي خود را در هر جا ببينيم.))(16)لشكريان در جواب گفتند:برحذر باش كه چگونه سخن مىگوئي؛زيرا اگر توهيني بر خدايان ما افكني،تو را به دست هيرودس تسليم خواهيم كرد كه انتقام مىكشد براي خدايان ما،كه بر همه چيز توانايند.(17)يسوع فرمود:((اگر بر همه چيز قادر باشند آنگونه كه شما مىگوئيد،پس عفو كنيد؛زيرا من عبادت آنان خواهم كرد.))(18)پس لشكريان همين كه اين شنيدند خوشحال شدند و مشغول شدند به تمجيد بتان خود.(19)آنگاه يسوع فرمود:((در اينجا ما را حاجتي به گفتار نيست؛بلكه به اعمال حاجت است.(20)پس از اين رو از خدايان خود طلب كنيد كه يك دانه مگسي خلق كنند تا عبادت آنها كنم.))(21)شنيدن اين سخن لشكريان را به ترس آورد و ندانستند چه بگويند.(22)پس يسوع فرمود:((هرگاه قادر نيستند كه يك دانه مگسي تازه بسازند،پس همانا براي خاطر آنها دست بر نمىدارم از خدائي كه همه چيز را به يك كلمه آفريده است و آن كس كه مجرد نام او لشكرها را مىلرزاند.))(23)لشكريان در جواب گفتند:بايد ما اين را ببينيم؛زيرا ما مىخواهيم تو را بگيريم.(24)خواستند كه دست هاي خود را بسوي يسوع دراز كنند.(25)پس آن وقت يسوع فرمود: ((ادوناي صباؤت.))(26)پس در حال لشكريان غلتان شدند از هيكل؛آنگونه كه مرد خُم هاي چوبين را كه شسته شده اند مىغلتاند تا دوباره آنها را از شراب پر كند.(27)پس گاهي سرهاي خود را به زمين مىزدند و گاهي پاهاي خود را؛بدون اينكه كسي به ايشان دست بزند.(28)پس ترسيدند و شتاب نمودند به فرار و دوباره هرگز در يهوديه نشدند.
فصل صد و پنجاه و سوم
(1)پس كاهنان و فريسيان ميان خودشان به خشم آمدند.(2)گفتند:به او حكمت بعل و عشتارود داده شده؛او همانا اين كار را به قوّت شيطان به جاآورده است.(3)پس يسوع دهان گشود،فرمود: ((همانا خداي ما امر فرموده كه از خويشان خود دزدي نكنيم.(4)ولي حرمت اين وصيت هتك شده تا بدانجا كه جهان را آن پر كرده به گناهي كه آمرزيده نمىشود؛حال اينكه گناهان ديگر آمرزيده مىشوند.(5)زيرا همين كه مرد از گناهان ديگر دست كشيد و ديگر برنگشت به ارتكاب آنها و روزه گرفت با نماز و تصدق،،عفو مىفرمايد او را خداي توانا و مهربان ما.(6)ليكن اين گناه از نوعي است كه ممكن نيست آمرزش آن،مگر اينكه برگردد آنچه كه از روي ظلم گرفته شده است.))(7)پس در آن وقت يكي از نويسندگان گفت:چگونه دزدان تمام جهان را از گناه پر كرده اند؟(8)راستي كه همانا اكنون به نعمت خداي يافت نمىشود از دزدان،مگر كمى و ايشان هم جرأت ندارند بر آشكار شدن؛زيرا لشكريان فوراً ايشان را به دار مىزنند.(9)يسوع در جواب فرمود: ((آنانكه اموال را نمىشناسند،نمىتوانند دزدان را بشناسند.(10)به شما راست مىگويم كه بسياري مىدزدند و نمىدانند چه مىكنند،.(11)از اين رو بزرگ تر هستند از ديگران از حيث گناه.(12)زيرا مرضي كه شناخته نشود بِه نخواهد شد.))(13)آنگاه فريسيان نزديك يسوع شدند و گفتند:اي معلم!حالا كه تنها تو در اسرائيل حق را مىشناسي،پس ما را بياموز.(14)يسوع فرمود:((همانا من نمىگويم كه من تنها در اسرائيل حق را مىشناسم؛زيرا اين لفظِ‌ ((تنها تو))مختص است به خداي يگانه،نه به غير او.(15)چون او خود همان حقي است كه تنها حق را مىشناسد.(16)پس هرگاه كه چنين بگويم،دزدي مىشوم بس بزرگ؛زيرا دزدِ بزرگواري خداي مىشوم.(17)اگر بگويم كه من تنها خداي را شناخته ام،در جهالتي بزرگ از همه مىافتم.(18)بنابراين همانا شما مرتكب خطاي بزرگي شده ايد به گفتن اينكه،من تنها حق را مىشناسم.(19)نيز به شما مىگويم،هرگاه شما اين را بگوئيد تا مرا تجربه كنيد،خطاي شما دوباره بزرگ تر است.))(20)پس چون يسوع ديد كه همه خاموش شدند برگشته و فرمود:((من با اينكه در اسرائيل آن يگانه اي نيستم كه حق را مىشناسد،پس همانا كه من تنها سخن مىگويم.(21)پس به من گوش بداريد؛زيرا شما از من سؤال كرديد.(22)همانا تمام مخلوقات تنها از آنِ آفريدگارند؛تا بدانجا كه سزاوار نيست كسي را كه ادعا كند چيزي را.(23)بنابراين نَفْس و حس و جسد و وقت و مال و بزرگي،تمام آنها ملك خدايند.(24)پس اگر انسان قبول نكند آنها را چنانكه خداي آن را مىخواهد،دزد مىشود.(25)همچنين اگر صرف نمايدشان در حالتي كه مخالف باشد با آنچه كه آن را خداي مىخواهد،پس او نيز دزد است.(26)از اين رو به شما مىگويم،سوگند به هستي خداي كه جانم در حضور او مىايستد همانا شما تسويف نموده و مىگوئيد فردا چنان خواهم كرد و چنين خواهم گفت يا به فلان جا خواهم رفت؛بدون اينكه بگوئيد إن شاءالله،پس شما دزد هستيد.(27)حال اينكه دزدي شما بزرگ تر خواهد بود هرگاه كه بهترين وقت خود را صرف كنيد در خشنودي نفس هاي خودتان،نه در خشنودي خداي؛بلكه صرف مىكنيد بدترين آن را در خدمت خداي؛هرآينه شما براستي دزد هستيد.(28)هر كسي كه مرتكب خطائي بشود،در هر هيأتي باشد،پس او دزد است.(29)زيرا او مىدزدد نفس و وقت و زندگي خود را،كه واجب است خدمت خداي كنند و آنها را به شيطان،دشمن خداي مىدهد.
فصل صد و پنجاه و چهارم
(1)پس مردي كه شرافت و زندگاني و مال دارد هرگاه اموال او دزديده شود،آويخته شود آن دزد و هرگاه حيات او گرفته شود سر قاتل بريده مىشود.(2)آن عدل است؛زيرا خداي به آن امر فرموده.(3)ليكن وقتي گرفته شود شرف همسايه،پس چرا دزد بردار كشيده نمىشود؟مگر مال از شرف بالاتر است؟(4)مگر خداي امر فرموده –مثلاً –به اينكه كسي كه مال را مىگيرد قصاص كرده شود يا كسي كه زندگي را با مال گيرد قصاص كرده شود؛ليكن كسي كه شرف را دزديده رها كرده شود.(5)نه البته.(6)زيرا پدران ما بواسطه ي چون و چرا نمودن و بدخُلقي داخل نشدند به زمين وعده گاه؛همچنين پسران ايشان هم.(7)بواسطه ي اين گناه قريب هفتاد هزاركس از مردم ما را مارها كشتند.(8)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضور او مىايستد،كسي كه شرافت را مىدزدد مستحق مىشود عقوبتي را بزرگ تر از كسي كه مىدزدد مال و زندگي مردي را.(9)كسي كه گوش مىدهد به چون چرا كننده،او نيز گناهكار است؛زيرا آن يكي پذيرا مىشود شيطان را از طريق زبان خود و ديگري از طريق گوش هاي خود.))(10)پس چون فريسيان اين بشنيدند از خشم سوختند؛زيرا نتوانستند خطابه ي او را تخطئه كنند.(11)در آن وقت يكي از علما نزديك يسوع شد و گفت:اي معلم صالح!به من بگو كه براي چه خداي به پدر و مادر ما گندم و ميوه عطا ننمود؟(12)زيرا هرگاه مىدانست اينكه افتادن ايشان ناگزير است؛پس از مؤكدات است اينكه واجب بود اينكه يا ايشان را گندم عطا مىكرد،يا آن را به ايشان نمىنماياند.(13)يسوع در جواب فرمود: ((همانا تو اي مرد!مرا صالح مىخواني؛ليكن خطا مىكني؛زيرا خداي،همان تنها،صالح است.(14)همانا تو هرآينه بيشتر خطا كننده هستي در سؤال خود كه چرا عمل نمىكند خداي برحسب فكر مغز تو.(15)ليكن قبل از هر چيزي جواب تو را مىگويم.(16)پس در اين صورت به تو مىفهمانم كه خداي آفريدگار ما موافقت نمىكند با ما دركار شخصي خودش.(17)از اين رو جايز نيست مخلوق را كه راه و راحت خود را طلب كند؛بلكه بايد بخواهد بشايستگي مجد خداي آفريدگار خود را،تا اعتماد مخلوق به خالق باشد،نه خالق بر مخلوق.(18)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضورش مىايستد،اگر هر چيزي را خداي داده بود به انسان،هرآينه انسان خودش را نمىشناخت كه بنده ي خداست و هرآينه خودش را خداوند فردوس مىشمرد.(19)از اين رو خداي فرخنده تا ابد،او را نهي فرمود از آن غذا تا انسان حتماً تابع خداي بماند.(20)براستي به شما مىگويم كه هر كسي كه نور ديدگانش روشن باشد،هر چيزي را روشن مىبيند و از خود تاريكي هم روشني استخراج مىكند.(21)ليكن كور چنين نمىكند.(22)از اين رو مىگويم اگر انسان خطا نمىكرد،هر آينه من و تو رحمت خداي و احسان او را نمىدانستيم.(23)اگر خداي انسان را ناتوان بر گناه خلق مىفرمود،هرآينه انسان همسر مىبود با خداي در آن كار.(24)از اين رو خداي فرخنده،انسان را صالح و نيكو كار خلق نمود؛وليكن او آزاد است كه آنچه مىخواهد بكند از حيث زندگي و خلاص خودش يا لعنت خودش.))(25)پس چون آن عالم اين بشنيد مدهوش شد و در حالي كه از دادن پاسخ ناتوان شده بود،رفت.
فصل صد و پنجاه و پنجم
(1)آنگاه رئيس كاهنان،در پنهاني دو كاهن پيرمرد را خواند و ايشان را فرستاد نزد يسوع كه از هيكل بيرون شده و در رواق سليمان نشسته و منتظر بود تا نماز ظهر بگزارد.(2)شاگردانش با جمع كثيري از مردم نزد او بودند.(3)پس آن دو كاهن نزديك يسوع شده،گفتند،براي چه انسان گندم و ميوه را خورد؟(4)آيا خداي اراده نموده بود كه او آنها را بخورد يا نه؟(5)اين را محض اين گفتند تا او را تجربه كنند.(6)زيرا اگر مىگفت خداي اراده فرموده بود آن را،هرآينه در جواب مىگفتند براي چه نهي فرمود.(7)نيز اگر مىگفت خداي آن را اراده نفرموده بود،مىگفتند كه انسان را قوّتي است عظيم تر از خداي؛زيرا او عمل مىكند بر ضد اراده ي خداي.(8) يسوع در جواب فرمود:((سؤال شما مثل راهي است در كوهي كه در راست و چپ آن پرتگاه است؛ولي من در وسط سير مىكنم.))(9)پس چون آن دو كاهن آن را شنيدند متحير شدند؛زيرا درك نمودند كه يسوع قصد ايشان را فهميده.(10)پس يسوع فرمود: ((چون هر انساني محتاج است،هر چيزي را براي منفعت خود مىكند.(11)ليكن خداي به هيچ چيز محتاج نيست،پس برحسب مشيت خود عمل فرموده است.(12)از اين رو چون خداي انسان را آفريد،او را آزاد آفريد تا دانسته شود كه خداي را به او حاجتي نيست.(13)همانطور كه مى كند پادشاهي به بندگانش و آزادي مىدهد تا ثروت خود را ظاهر كند تا بندگانش بيشتر به او محبت داشته باشند.(14)در اين صورت خداي انسان را آزاد آفريد تا سخت تر به خالق خود محبت داشته باشد و تا وجود او را بشناسد.(15)زيرا خداي در حالتي كه قادر است بر هر چيزي،بي احتياج است به انسان؛زيرا وقتي كه او را آفريد به قدرت خود،بر همه چيز او را بسبب جود خود آزاد و رها كرد به طريقي كه ممكن باشد او را مقاومت در شر و به جا آوردن خير.(16)همچنين با اينكه خداي قدرت بر منع گناه دارد نخواسته كه بر خلاف جود خود عمل نمايد؛زيرا نزد خداي ضديت نيست و چون قدرت او بر همه چيز موجود در انسان كار خود را كرده است،او نبايستي با گناه انسان مقاومت نمايد،تا در انسان رحمت خداي و احسان او كار كنند.(17)نشانه ي راستي من اين است كه به شما مىگويم،كه رئيس كاهنان شما را فرستاده تا مرا امتحان كنيد و اين همان ثمر كهانت اوست.))(18)پس دو كاهن پيرمرد برگشتند و براي رئيس كاهنان همه چيز را حكايت نمودند؛همو كه گفته بود:پشت سر اين شخص شيطاني است كه همه چيز را به او تلقين مىكند.(19)زيرا او نظر بر پادشاهي اسرائيل دارد.(20)ليكن امر در آن با خداست.
فصل صد و پنجاه و ششم
(1)چون يسوع نماز ظهر را گزارد،از هيكل بيرون شد و كور مادرزادي را يافت.(2)پس شاگردان از او پرسيدند:اي معلم!چه كسي درباره ي اين انسان خطا كرده كه كور متولد شده،پدرش يا مادرش؟(3)يسوع در جواب فرمود: ((نه پدرش درباره ي او خطا كرده و نه مادرش.(4)ليكن خداي او را چنين آفريد براي شهادت دادن به انجيل.))(5)بعد از آنكه آن كور مادرزاد را بسوي خود خواند آب دهان بر زمين افكنده،گِلي ساخت و آن را بر دو چشم آن كور مادرزاد گذاشت.(6)به او فرمود: ((برو به بركه ي سلوام و غسل كن.))(7)آنگاه آن كور مادرزاد رفت و همين كه غسل كرد،بينا شد.(8)پس در اثناي آنكه او به خانه برمىگشت،بسياري از كساني كه به او برخوردند گفتند:اگر اين مرد كور مىبود هرآينه مىگفتم بيقين كه اين همان است كه بر دروازه ي جميل هيكل مىنشست.(9)ديگران گفتند:اين همان است؛وليكن چگونه بينا شد؟!(10)پس از او پرسيده گفتند:آيا تو آن كور مادرزادي كه بر دروازه ي جميل هيكل مىنشست؟(11)در جواب گفت:همانا من همانم و براي چه مىپرسيد؟(12)گفتند:چگونه به چشم خود رسيدي؟(13)در جواب گفت:همانا مردي بر زمين آب دهان افكند،گِلي ساخت و آن گِل را بر چشمم نهاد.(14)آنگاه گفت برو و در بركه ي سلوام غسل كن.(15)پس رفتم و غسل كردم و اكنون بينا شده ام.(16)فرخنده باد خداي اسرائيل!(17)پس چون آن مرد كه كورمادرزاد بود به باب جميل هيكل برگشت،تمام اورشليم از آن خبر پر شد.(18)از اين رو او احضار شد نزد رئيس كاهنان،كه با كاهنان و فريسيان درباره ي يسوع رأي مىزد.(19)پس رئيس كاهنان از او پرسيد اي مرد!آيا تو كور زاده شده اي؟ (20) در جواب گفت:آري.(20)پس رئيس كاهنان گفت:تمجيد خداي كن و به ما بگو كه كدام پيغمبر در خواب به تو ظاهر شد و چشم تو را نور بخشيد؟(22)آيا او پدر ما ابراهيم است،,يا موسي خدمتكار خداي،يا پيغمبر ديگر؟(23)زيرا غير اينان هيچ كس چنين كاري نمىتواند بكند.(24)پس آن مرد كه كو زاده شده بود،در جواب گفت:همانا من نه خواب ديده ام و نه من را ابراهيم شفا داده و نه موسي و نه پيغمبر ديگري.(25)ليكن هنگامىكه من در دروازه ي هيكل نشسته بودم،مرا مردي نزديك خود كشيد.(26)پس از آنكه گِلي از خاك به آب دهان خود درست كرد،قدري از آن گِل بر چشم من نهاد و مرا بر بركه ي سلوام فرستاد تا غسل كنم.(27)پس رفتم و غسل كردم و با روشني چشم برگشتم.(28)رئيس آن كاهنان،نام آن مرد را پرسيد.(29)آن مرد كه كور زاده شده بود در جواب گفت:او براي من نام خود را نياورد.(30)ليكن مردي كه او را ديده بود،مرا آوازه داده و گفت:برو و غسل كن چنانكه او فرموده.(31)زيرا او يسوع ناصري پيغمبر خداي اسرائيل و قدوس خداست.(32)آن وقت رئيس كاهنان گفت:شايد او تو را امروز،يعني روز شنبه،شفا داده است.(33)كور در جواب گفت:او مرا امروز شفا داد.(34)پس رئيس كاهنان گفت:اكنون ببينيد چگونه اين مرد خطاكار است؛زيرا او حرمت شنبه را نگاه نمىدارد.
صد و پنجاه و هفتم
(1)كور در جواب گفت:من نمىدانم كه او خطاكار است يا نيست.(2)ليكن همين مىدانم كه كور بودم و مرا بينا كرد.(3)پس فريسيان اين را باور نكردند.(4)از اين رو به رئيس كاهنان گفتند:بفرست و بخوان پدر و مادر او را؛چه ايشان به ما راست خواهند گفت.(5)پس پدر و مادر آن كور مادرزاد را خواندند.(6)همين كه حاضر شدند،رئيس كاهنان از ايشان پرسيد:آيا اين مرد پسر شماست؟(7)ايشان در جواب گفتند:همانا او براستي پسر ماست.(8)پس آنگاه رئيس كاهنان گفت:او مىگويد كه كور زائيده شده و اينك او مىبيند؛پس چگونه اين كار اتفاق افتاد؟(9)پدر و مادر آن مرد،كه كور زائيده شده بود،گفتند:همانا براستي كور زائيده شده؛ليكن نمىدانم كه چگونه روشني يافته.(10)او خود بالغ است؛از خودش بپرسيد به شما راست خواهد گفت.(11)پس ايشان را برگردانيدند و رئيس برگشته،به مردي كه كور زائيده شده بود گفت:خداي را تمجيد كن و راست بگوي.(12)پدر و مادر آن مرد كور ترسيده بودند سخن بگويند.(13)زيرا فرماني از مجلس شيوخ روم صادر شده بود كه جايز نيست انساني را كه انجمن كند براي يسوع،پيغمبر يهود؛وگرنه سزاي او مرگ است.(14)آن فرماني بود كه والي خواسته بود صدور آن را.(15)از اين رو آن دو گفتند كه او بالغ است؛از خودش سؤال كنيد.(16)پس آنگاه رئيس كاهنان به آن مردي كه كور زائيده شده بود گفت:خداي را تمجيد كن و راست بگو؛زيرا ما مىدانيم كه آن مردي كه مىگوئي تو را شفا داده،خطاكار است.(17)آن مردي كه كور زائيده شده بود در جواب گفت:من نمىدانم او خطاكار است يا نه؛همين قدر مىدانم كه من نمىديدم؛پس مرا بينا ساخت.(18)اين پُرواضح است كه از ابتداي علم تا اين ساعت، كور مادر زادي بينا نشده.(19)همچنين خداي گوش به خطاكاران نمىدهد.(20)فريسيان گفتند:چه كرد وقتي كه تو را بينا ساخت.(21)آن وقت آن مردي كه كور زائيده شده بود،از بي ايماني ايشان در تعجب شده،گفت:همانا من به شما خبر دادم؛پس چرا دوباره از من مىپرسيد؟(22)مگر شما مىخواهيد شاگرد او شويد؟(23)پس او را رئيس كاهنان سرزنش نموده،گفت:تو به تمامت خود در گناه زائيده شده اي.مگر تو مىخواهي ما را تعليم كني؟!(24)دور شو و تو خود شاگرد اين مرد شو.(25)امّا ما،خود شاگرد موسي هستيم و مىدانيم كه خداي با موسي سخن گفته.(26)اما اين مرد،پس او را نمىدانيم كه او از كجاست.(27)سپس او را از مجمع و هيكل بيرون كرده و او را از نماز با پاكان در ميان اسرائيل نهي كردند.
فصل صد و پنجاه و هشتم
(1)آن مردي كه كور زائيده شده بود،به دنبال يسوع رفت.(2)پس يسوع او را تسلي داده گفت: ((همانا تو در هيچ زماني مبارك نشده اي،چنانكه اينك شده اي.(3)زيرا تو مباركي از جانب خداي ما كه بر زبان داوود،پدر ما و پيغمبر او،در ميان جهان سخن گفته و فرموده:ايشان لعنت مىكنند و من مبارك مىكنم.(4)همچنين بر زبان ميكاه پيغمبر،جهان را فرموده:همانا من لعنت مىكنم بركت تو را.(5)زيرا ضديت نمىكند خاك با باد و نه آب با آتش و نه روشني با تاريكي و نه سردي با گرمى و نه محبت با دشمني؛چنانكه ضديت مىكند اراده ي خداي با اراده ي جهان.))(6)پس از اين رو شاگردان به او گفتند:چه بزرگ است سخن تو اي آقا!(7)يسوع در جواب فرمود: ((وقتي شما جهان را شناختيد،مىبينيد كه من راست گفته ام. (9)همچنين راستي را در هر پيغمبر مىشناسيد.(10)پس بدانيد كه اينجا سه نوع از عوالم هستند متضمّن در يك اسم.(11)نخستين اشاره مىكند به آسمان ها و زمين با آب و باد و آتش و همه چيز هائي كه مادون انسان هستند؛پس اين عالم در هر چيزي متابعت مىكند اراده ي خداي را چنانكه داوود مىفرمايد:همانا خداي به آنها امري داده كه از آن تجاوز نمىكنند.(12)دومين،اشاره مىكند به تمام بشر؛چنانكه خانه ي فلان،به ديوارها اشاره نمىكند؛بلكه به جماعت خانه اشاره مىكند.(13)پس اين عالم نيز خداي را دوست مىدارد.(14)زيرا ايشان بالطبيعه اشتياق به خداي دارند.هر كس به اندازه اي كه مىتواند بحسب طبيعت به خداي شوق دارد،اگر چه گمراه شده اند در طلب خداي.(15)پس آيا مىدانيد براي چه همه شوق به خداي دارند؟(16)زيرا ايشان همه اشتياق دارند به صلاح نامتناهي بدون كمترين شري.(17)اين همان خداست.(18)از اين رو خداي مهربان،پيغمبران خود را به اين جهان براي خلاصي اهل آن فرستاد.(19)اما سوم،پس آن حال سقوط انسان در گناه است،كه برمىگردد به شريعتي كه ضد است با خداي آفريدگار جهان.(20)پس اين انسان را نظير شياطين،كه دشمنان خدايند،مىسازد.(21)اگر پيغمبران اين جهان را،كه خداي آن را سخت دشمن مىدارد،دوست مىداشتند درباره ي آنان چه گمان مىكرديد؟(22)براستي كه خداي از ايشان پيغمبري خود را سلب مىفرمود.(23)من چه بگويم!؟(24)سوگند به هستي خدائي كه جان من در حضورش مىايستد،اگر محبت اين جهان شرير در نهاد رسول الله جا بگيرد –وقتي كه به اين جهان مىآيد- هرآينه خداي از او نيز آنچه را كه به او وقت آفريدن او بخشيده بود،خواهد گرفت و او را مطرود مىگرداند.(25)زيرا خداي به اين اندازه ضد اين جهان است.))
فصل صد و پنجاه و نهم
(1)شاگردان گفتند:اي معلم!همانا سخن تو سخت بزرگ است،پس بر ما مهرباني كن؛چه ما آن را نمىفهميم.(2)يسوع فرمود: ((مگر به خيال شما مىرسد كه خداي رسول خود را خلق فرموده كه با او ضد باشد،كه مىخواهد خود را برابر با خداي گرداند.(3)چنين است.(4) بلكه پيغمبر بنده ي صالح اوست كه نمىخواهد آنچه را كه آن را خداي نمىخواهد.(5)همانا شما نمىتوانيد بفهميد اين را؛زيرا شما نمىدانيد كه گناه چيست.(6)پس گوش بدهيد به سخن من.(7)براستي به شما مىگويم كه ممكن نيست گناه در انسان چيزي جز ضديت با خداي احداث كند.(8)زيرا گناه نيست،مگر آنچه را خداي نمىخواهد؛زيرا هرچه را او مىخواهد از گناه اجنبي است.(9)پس هرگاه رؤساي كاهنان،با كاهنان و فريسيان مرا رنج دهند براي اينكه گروه اسرائيل مرا خداي خوانده اند،هرآينه كاري كرده اند كه خداي به آن راضي مىباشد و هرآينه خداي ايشان را مأجور خواهد نمود.(10)ليكن خداي ايشان را دشمن داشته،براي اينكه ايشان مرا رنج مىدهند بسبب مخالف آن و آن اين است كه ايشان نمىخواهند كه من حق را بگويم.(11)چه بسيار كه به روايات خود كتاب موسي و كتاب داوود و پيغمبران و دوستان خداي را فاسد نموده اند.(12)همانا ايشان از اين رو مرا مكروه مىدارند و مرگ مرا دوست دارند.(13)موسي مردمى را كشت و اخاب مردمى را.به من بگوئيد كه آيا اين از هر دو آنها كشتن به حساب مىآيد؟(14)نه البته.(15)زيرا موسي مردم را كشت تا عبادت اصنام را براندازد و عبادت خداي حقيقي را باقي بدارد.(16)ليكن اخاب مردم را كشت تا عبادت خداي حقيقي را براندازد و عبادت بتان را باقي بدارد.از اين رو قتل موسي مردم را،قرباني حساب شد.در حيني كه قتل اخاب مردم را جنايت است.(17)پس حقيقتاً يك عمل دو نتيجه متضاد احداث نمود.(18)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضور او مىايستد،اگر شيطان با ملائكه سخن مىكرد تا ببيند چگونه خداي را دوست دارند،هرآينه خداي او را خوار نمىكرد.(19)ليكن مطرود شد براي اينكه خواست ايشان را از خداي دور كند.))(20)آن وقت نگارنده پرسيد:پس چگونه واجب است در اين صورت،اينكه بفهميم آنچه را كه در باب ميكاه پيغمبر گفته شده.(21)در باب دروغي كه خداي امر نموده پيغمبران دروغي را كه آن را بر زبان بياورند؛چنانكه آن در كتاب ملوك اسرائيل نوشته شده است.(22)يسوع در جواب فرمود:((اي برنابا!بخوان به اختصار آنچه را كه حكايت كرده اي تا حق را آشكار بنگري.))
فصل صد و شصتم
(1)آن وقت نگارنده گفت:دانيال پيغمبر چون تاريخ ملوك اسرائيل و سركشان ايشان را وصف فرموده،چنين نوشته است كه پادشاه اسرائيل و پادشاه يهودا با هم اتحاد نمودند كه با بني بلعال –يعني مطرودين-كه عمونيان بودند جنگ كنند.(2)وقتي يهوشافات پادشاه يهودا و اخاب پادشاه اسرائيل هر دو بر تخت سامره جلوس كرده بودند،چهارصد پيغمبر دروغگو پيش روي ايشان ايستادند.(3)پس به پادشاه اسرائيل گفتند:قيام كن بر ضد عمونيان؛زيرا خداي ايشان را به دست هاي تو واگذار خواهد كرد و عمون را بر باد خواهي داد.(4)آن وقت يهوشافات گفت:آيا اينجا پيغمبري از طرف خداي پدران ما يافت مىشود؟(5)اخاب در جواب گفت:فقط يك نفر يافت مىشود و او هم شرير است؛زيرا او هميشه به بدي بر من پيغمبري مىكند.(6)همانا او را در زندان نهاده ام.(7)او گفت،فقط يك نفر يافت مىشود؛زيرا تمام كساني كه يافت شده بودند كشته شدند به امر اخاب؛حتي اينكه پيغمبران –چنانكه تو اي معلم!فرمودي –به قله هاي كوه ها،آنجا كه بشري ساكن نشده بود گريختند.(8)آن وقت يهوشافات گفت:او را حاضر كن اينجا و ما بايد ببينيم كه چه مىگويد.(9)از اين رو اخاب امر نمود كه ميكاه آنجا حاضر شود.(10)پس آمد با بندهاي در پايش و روي او مضطرب بود مثل شخصي كه ميان موت و حيات به سر مىبرد.(11)پس اخاب از او پرسيده،گفت:اي ميكاه به نام خداي سخن بگو.آيا بر ضد عمونيان بلند شويم؟آيا خداي شهرهاي ايشان را به دست ما واگذار خواهد كرد؟(12)ميكاه در جواب فرمود:بلند شو،بلند شو؛زيرا تو خوش بلند خواهي شد و سخت خوش فرود خواهي آمد.(13)آن وقت پيغمبران دروغين ستايش كردند ميكاه را و گفتند:او پيغمبر راستگوئي است مر خداي را.آنگاه بندها را از پاهايش شكستند.(14)اما يهوشافات كه از خداي ما مىترسيد و هرگز زانو هاي خود را براي بت ها خم نكرده بود،از ميكاه پرسيده،گفت:براي اكرام خداي پدران ما حق را بگو؛چنانكه عاقبت اين جنگ را ديده اي.(15)ميكاه در جواب فرمود:همانا من از بهر تو مىترسم اي يهوشافات!از اين رو به تو مىگويم كه همانا من گروه اسرائيل را ديدم مثل گله ي گوسفندي كه آن را شباني نباشد.(16)آن وقت اخاب با تبسم به يهوشافات گفت:همانا من تو را خبر دادم كه اين مرد پيغمبري نمىكند مگر به بدي؛ليكن تو آن را باور نكردي.(17)پس آن وقت هر دو گفتند:اي ميكاه!اين را چگونه دانستي؟(18)ميكاه در جواب گفت:به خيال من آمد كه انجمني از ملائكه در حضور خداي تشكيل يافت.(19)شنيدم وحي خداي را كه چنين مىفرمود:كيست كه اخاب را اغوا كند تا بر ضد عمون بلند شود و كشته شود.(20)پس هر يكي چيزي گفت و ديگري چيزي ديگر.(21)پس از آن فرشته اي آمد و گفت:اي پروردگار!من با اخاب جنگ مىكنم؛پس مىروم بسوي پيغمبران دروغگوي او و دروغي بر زبان هايشان القا مىكنم و اينچنين قيام مىكند و كشته خواهد شد.(22)پس همين كه خداي اين بشنيد فرمود:برو و چنين كن؛پس همانا تو موفق خواهي شد.(23)پس آن وقت پيغمبران دروغگو به خشم درآمدند.(24)رئيس ايشان به روي ميكاه سيلي زده،گفت:اي مطرود خداي!كي فرشته اي نزد ما عبور نمود و بسوي تو آمد؟!(25)به ما بگو فرشته اي كه دروغ برداشته بود كي بسوي ما آمد؟(26)ميكاه در جواب فرمود:همانا تو وقتي از خانه اي به خانه اي از ترس كشته شدن فرار كني،خواهي فهميد اينكه تو پادشاه خود را اغوا كرده اي.(27)پس اخاب به خشم در آمده،گفت:ميكاه را بگيريد و بندهائي را كه در پاهايش بود به گردنش بنهيد و اقتصار كنيد بر او به نان جو و آب تا وقت برگشتن من.(28)زيرا حالا نمىدانم كه به چگونه مرگي او را عذاب كنم.(29)پس بلند شدند و برحسب سخن ميكاه كار انجام گرفت.(30)زيرا پادشاه عمونيان به خدمتكاران خود گفته بود:بپرهيزيد از اينكه با پادشاه يهودا يا بزرگان اسرائيل بجنگيد؛بلكه دشمن من،اخاب،پادشاه اسرائيل را بكشيد.(31)در اين وقت يسوع فرمود: ((همين جا بايست؛زيرا آن براي غرض ما كافي است.))

0 Comments:

Post a Comment

<< Home