انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Tuesday, October 19, 2004

فصلهاي 121 تا 140

فصل صد و بيست و يكم
(1)هرگاه حاكمىزنداني را در زندان افكند تا از او پرس وجو كند و نويسنده اي آنچه را كه مىگويد بنويسد،به من بگوئيد كه چنين مردي چگونه سخن مىگويد؟))(2)شاگردان در جواب گفتند:با احتياط و سنجيده سخن مىگويد تا خود را در مظنه ي تهمت قرار ندهد و بر حذر مىباشد از اينكه چيزي گويد كه حاكم را بد دل كند؛بلكه مىخواهد كه چيزي گويد كه موجب رهائي او شود.(3)آنگاه يسوع فرمود: ((اين است آنچه در اين صورت بر توبه كننده واجب است به جا آوردن آن،تا به خود زيان نرساند.(4)زيرا خداي هر انساني را دو فرشته ي نويسنده داده، يكي از آن دو براي نوشتن خيري كه آن را انسان به جا مىآورد و آن ديگري را براي نوشتن شر. (5)پس هرگاه انسان دوست بدارد كه به رحمتي برسد،پس بايد سخن خود را وزن كند بدقتي بيشتر از آنچه طلا وزن كرده مىشود.
فصل صد و بيست و دوم
(1)اما واجب است تغيير بُخل به صدقه دادن.(2)براستي مىگويم شما را كه همانا غايت ريسمان شاغول است،همچنين دوزخ غايت بخيل است.(3)زيرا از محالات است كه بخيل در بهشت به خيري برسد.(4)آيا مىدانيد چرا؟(5)همانا به شما خبر مىدهم.(6)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضور او واقف است،همانا بخيل اگرچه زبان او خموش است،هرآينه به كردار خود مىگويد كه خدائي جز من نيست.(7)زيرا او آنچه دارد همه را در لذات مخصوص خود صرف مىكند،در حالي كه به آغاز و انجام خود نظركننده نيست؛زيرا برهنه متولد شده و چون بميرد همه چيز را خواهد گذاشت.(8)همانا به من بگوئيد هرگاه هيرودس به شما بستاني بدهد كه آن را حراست نمائيد و شما بخواهيد كه در آن،چنان تصرف كنيدكه گويا شما مالك آن باغ هستيد،پس نفرستيد از آن ميوه اي براي هيرودس و وقتي كه هيرودس بفرستد و مطالبه ي ميوه كند فرستادگان او را برانيد،به من بگوئيد آيا خود را با اين كار مالك بستان نساخته ايد؟(9)آري،البته.(10)پس به شما مىگويم، همانا همچنين بخيل هم خود را خداي مىسازد بر ثروتي كه آن را خداي به او بخشيده است.(11) بُخل تشنگي حس است و بخيل خداي را بواسطه ي اينكه در لذّت زندگي مىكند گم كرده و چون دوباره قادر نشده به دلخوشي به خداوند كه از او مستور است بپردازد،نفس خود را به چيز هاي جهاني كه آنها را خير خود پنداشته،محصور نموده است.(12)بخيل هر قدر خود را از خداي محروم مىبيند قوّتش بيشتر مىشود.(13)همچنين است كه رجوع گناهكارهمانا از خداست كه به او انعام مىفرمايد تا توبه كند؛چنانكه پدر ما داوود فرموده:اين تغيير از جانب خداي مىآيد.(14)از ضروريات است كه به شما بفهمانم كه انسان از چه نوع است،هرگاه شما بخواهيد كه چگونه واجب است به جا آوردن توبه.(15)امروز بايد شكرخداي كنيم كه به ما نعمت بخشيده تا به سخن خود اراده ي او را تبليغ نمائيم.))(16)بعد از آن دست هاي خود را بلند كرده و دعا نموده،فرمود: ((اي پروردگار!خداوند تواناي مهربان كه بندگانت را آفريده اي به رحمت خود و به ما رتبه ي بشريت و آئين پيغمبر حقيقي خود را مرحمت فرموده اي!(17)همانا ما تو را شُكر مىكنيم بر تمام انعام هايت.(18)دوست مىداريم كه تنها تو را عبادت كنيم درتمام ايّام زندگاني خود. (19در حالي كه گريه كنندگان بر گناهان خود هستيم.(20)پس نماز كنندگان و تصدق دهندگان تو هستيم.(21)روزه گيرندگان ومطالعه كنندگان كلمه ي تو هستيم.(22)راست كنندگانيم كساني را كه نمىدانند مشيت تو را.(23)تحمل كنندگانيم ألم جهان را براي محبت تو.(24)بذل كنندگانيم نَفْس خود را در خدمت تو.(25)پس اي پروردگار!تو ما را از شر شيطان و گرايش به جسد و از آلايش جهان نجات بده؛(26)آنگونه كه برگزيده خود را براي اكرام خود و اعزاز پيغمبر خود، كه براي خاطر او ما را آفريده اي،و براي اكرام همه ي قديسين و پيغمبران خود نجات دادي.)) (27)پس شاگردان هر بار جواب مىدادند:چنين باد،چنين باد اي پروردگار!چنين باد،اي خداي مهربان!
فصل صد و بيست و سوم
(1)پس چون صبح روز جمعه شد،يسوع بامداد بعد از نماز جمع نمود شاگردان خود را.(2)آنگاه به ايشان فرمود: ((بايد بنشينيم؛زيرا در مثل امروز خداي انسان را از گلِ زمين آفريد؛و همچنين –إن شاءالله –به شما مىفهمانم كه انسان چيست.))(3)پس چون نشستند،،يسوع برگشته و فرمود: ((همانا خداي ما براي اينكه به آفريدگان خود بخشايش و مهرباني نمايد و تونائي خود را بر هر چيز با كَرَم و عدل خود آشكار سازد،چنين مركبي ساخت از چهار چيز كه با هم زد و خورد دارند و با نهايت قدرت آنها را يكي ساخت در يك هيكل،كه آن انسان است و آن چهار چيز،خاك و باد و آب و آتش است،كه معتدل مىنمايد هر يك از آنها ضد خودش را.(4)از اين چهار چيز ظرفي از گوشت و استخوان و خون و نخاع پوست،با اعصاب و رگ ها و باقي اجزاء نهان آن ساخت كه آن جسد انسان است.(5)پس خداي در او نَفْس و حس را بمثابه ي دو دست براي اين حيات نهاد.(6)آنگاه منزل حس را در هر جزء از جسد قرار داد؛زيرا آن در آنجا منتشر شد مثل روغن.(7) همچنين منزل نَفْس را دل قرار داد،آنجا كه با حس متحد شده و بر تمام حيات مسلّط مىشود.(8) پس بعد از اينكه خداي انسان را اينچنين آفريد در او نوري قرار داد كه عقل ناميده مىشود تا جسد و حس و نفس را براي يك مقصد متحد سازد و آن عمل است براي خدمت خداي.(9) پس چون اين موجود ساخته شده را در بهشت گذاشت و حس به عمل شيطان عقل را فريب داد، جسد راحت خود را فاقد شد و حس مسرتي را كه به آن مىزيست گم كرد و نفس جمال خود را از دست داد.(10)چون انسان در اين ورطه افتاد و حسي كه مطمئن در عمل نبود،بلكه بي لجامِ عقل طالب مسرت بود،پيروي نوري كرد كه چشم هايش آن را براي او ظاهر مىساخت. (11)چونكه چشم ها چيزي جز باطل نمىديدند،خود را فريب داد و اشياي زمين را در اختيار نمود؛پس گناهكار شد.(12)از اين رو واجب شد به رحمت خداي كه نوراني كند دوباره عقل انسان را،تا خير را از شر و مسرت حقيقي را از شادي دروغين بشناسد.(13)پس هر وقت كه گناهكار اين را بشناسد،روي به توبه مىآورد.(14)از اين رو به شما مىگويم كه حقاً اگر خداي پروردگارِ ما دل انسان را روشن ننمايد،پس همانا انديشه ي بشر منفعت ندارد.))(15)يوحنا گفت:در اين صورت از سخن انسان چه سود باشد؟(16)پس يسوع در جواب فرمود: ((انسان،كامياب نمىشود در برگردانيدن انسان بسوي توبه.(17)اما انسان به اعتبار اينكه او وسيله اي است كه او را خداي به كار مىدارد پس او انسان را دگرگون مىكند.(18)پس چون خداي در سخن به طريق پنهاني كار مىكند براي خلاصي بشر،واجب است بر مرد كه مستمع سخن همه باشد تا بيابد از ميان همه ي سخن ها آن سخني را كه خداي با ما بواسطه ي آن سخن مىگويد.))(19) يعقوب گفت:اي معلم!اگر فرض كنيم كه پيغمبر كذابي و معلم دروغگوئي بيايد به ادعاي اينكه او ما را تذهيب مىنمايد،پس بايد چه بكنيم؟
فصل صد و بيست و چهارم
(1)يسوع به مثلي جواب فرمود: ((مردي مىرود كه با طور ماهي شكار كند؛پس با آن طور ماهي بسياري مىگيرد و بَدِ آنها را دور مىاندازد.(2)همچنين مردي رفت تا تخم بپاشد و همانا دانه اي كه بر زمين نيكو مىافتد دانه اي است كه بارور مىشود.(3)پس اينچنين واجب است بر شما كه گوش به همه بدهيد و فقط حق را قبول كنيد؛زيرا تنها حق براي حيات جاوداني بارآور است.))(4)آن وقت اندرياس گفت:چگونه حق شناخته مىشود؟(5)يسوع در جواب فرمود: ((هرچه منطبق با كتاب موسي است،همان حق است؛پس آن را قبول كنيد.(6)زيرا چون خداي يكي است حق يكي است.(7)پس نتيجه اين مىشود كه تعليم يكي است و اينكه معني تعليم يكي است؛پس در اين صورت ايمان هم يكي است.(8)راستي به شما مىگويم كه اگر حق از كتاب موسي مَحْو نشده بود،هر آينه خداي به پدر ما داوود كتاب دوم را نداده بود.(19)اگر كتاب داوود فاسد نشده بود،انجيل را خداي بسوي من نفرستاده بود؛زيرا پروردگار خداي ما تغييرپذير نيست و بتحقيق كه نطق فرموده يك رساله را به تمام بشر.(10)پس وقتي كه رسول الله بيايد،مىآيد تا تطهير كند هر چه را كه فاجران خراب كرده اند از كتاب من.))(11)آن وقت نگارنده گفت:اي معلم!مرد چه بايد بكند وقتي كه شريعت فاسد شد و پيغمبر دروغگو به سخن آمد؟ (12)يسوع در جواب فرمود: ((همانا سؤال تو بس بزرگ است.(13)از اين رو تو را مىفهمانم كه كساني كه در مثل آن وقت خلاص مىشوند كم هستند؛زيرا مردم در غايت خود كه خداست انديشه نمىكنند.(14)سوگند به هستي خداوندي كه جانم در حضور او مىايستد،هر تعليمىكه انسان را از غايت خود كه خداست برمىگرداند،هرآينه بدترين تعليم است.(15)از اين رو بر تو واجب است در تعليم ملاحظه ي سه امر:محبت براي خداي و شفقت براي نزديكان خود و دشمن داشتن تو نفس خود را كه خداي را به قهر و غضب مىآورد همه روزه.(16)پس از هر تعليمىكه با اين سه امر ضد باشد اجتناب كن؛زيرا بس شرير است.
فصل صد و بيست و پنجم
(1)همانا اينك به ذكر بُخل باز گردم.(2)پس به شما مىفهمانم كه وفتي حس اراده ي بازيافت چيزي يا حرص بر آن را داشته باشد،بر عقل واجب است كه بگويد ناگزير براي آن چيز نهايتي است و پايدار نمىماند.(3)پُرواضح است كه چون آن را نهايتي باشد از ديوانگي است كه دوست داشته شود.(4)از اين رو واجب است بر انسان كه دوست بدارد و نگه بدارد آنچه را كه او را هيچ نهايتي نيست.(5)پس بخل انسان در اين صورت بايد برگردد به صدقه،در حالتي كه صرف كننده باشدبا عدل آنچه را كه به ظلم حاصل كرده باشد.(6)بايد آگاه باشد تا جائي كه دست چپ او نداند آ‎نچه را كه دست راست او مىكند.(7)زيرا رياكارن چون تصديق كنند خوش دارند كه ايشان را جهان ببيند و ستايش كند؛لكن حق اين است كه ايشان فريب خورده اند؛ زيرا كسي كه براي انساني كار كند،پس از او اجرت مىگيرد.(8)پس اگر انسان ازخداي چيزي تحصيل كند،واجب است بر او كه خدمت خداي نمايد.(9)قصدتان در وقتي كه صدقه مىدهيد اين باشد كه بپنداريد كه شما هر چيزي را به خداي مىدهيد براي محبت خداي.(10)پس در دادن كندي مكنيد و بدهيد بهترين آنچه را نزد شماست براي محبت خداي.(11)به من بگوئيدكه آيا مىخواهيد چيزي بد از خداي به شما برسد؟(12)نه البته؛اي خاك و خاكستر!(13)پس چگونه شما ايمان خواهيد داشت،هرگاه چيزي بد براي محبت در راه خداي بدهيد.(14)اينكه چيزي ندهيد بهتر است از اينكه چيز بدي بدهيد.(15)زيرا شما را در ندادن،چيزي از عذر است در عرف جهان. (16) ليكن شما را چه عذر خواهد بود در دادن چيزي كه قيمت ندارد و نگه داشتن چيز بهتر براي خودتان؟ اين است همه ي آنچه بايد بگويم به شما درباره ي توبه.))(18)نگارنده گفت:چقدر لازم است كه توبه دوام داشته باشد؟(19)يسوع د جواب فرمود: ((لازم است بر انسان مادامىكه در لغزش و گناه است توبه كند و با نفس خود مجاهدت نمايد.(20)پس همچنانكه زندگاني بشر پيوسته در گناه است،واجب است بر او كه قيام كند به جهاد با نَفْس علي الدوام.(21)مگر آنگاه كه كفش هاي خودتان را گرامىتر از خودتان بشماريد؛زيرا هر قدر كه كفش شما پاره مىشود آن را اصلاح مىكنيد.))
فصل صد و بيست و ششم
(1)پس از آنكه يسوع شاگردانش را جمع نمود،ايشان را دوتا دوتا بسوي زمين هاي اسرائيل فرستاد و فرمود: ((برويد و بشارت بدهيد هر آنچه را كه شنيديد.))(2)پس آنگاه شاگردان خم شدند و دست خود را بر سر ايشان گذاشته،فرمود؛ ((به نام خداي بيماران را شفا دهيد و شياطين را بيرون كنيد وگمراهي اسرائيل را درباره من ازاله كنيد به اينكه خبر دهيد ايشان را به آنچه گفتم پيش روي رئيس كاهنان.))(4)پس همه رفتند جز نگارنده،يعقوب و يوحنا.(5)پس رفتند در تمام يهوديه و همگان را بشارت دادند به توبه،چنانكه ايشان را يسوع امر فرموده بودو هرنوع از مرض را شفا دادند.(6)سرنجام در اسرائيل سخن يسوع به اينكه خداي يكتاست و يسوع پيغمبر خداست ثابت شد؛زيرا اين جماعت را ديدندكه مىكند آنچه را يسوع مىكند در شفا دادن بيماران.(7) ليكن ديو بچگان راه ديگري پيدا كردند براي ظلم به يسوع و اينان همان كاهنان و نويسندگان بودند.(8)پس ازآنجا شروع كردندبه گفتن اينكه يسوع چشم داشتِ پادشاهي اسرائيل را دارد. (9)ولي ايشان از عموم مردم ترسيدند؛پس از اين رو نهاني عليه او مشورت كردند.(10)بعد از آنكه شاگردان در يهوديه سفر كردند،بسوي يسوع بازگشتند؛پس او ايشان را استقبال فرمود چنانكه پدر پسران خود را استقبال مىكند و فرمود: ((به من خبر دهيد كه پروردگار خداي ما چه كرد؟همانا ديدم كه شيطان ير قدم هاي شما مىافتاد و شما او را پايمال مىنموديد؛چنانكه رَزبان انگور را پايمال مىكند.))(11)شاگردان در جواب گفتند:همانا اي معلم!جماعت بي شماري را از بيماران شفا داديم و ديوان بسياري كه مردم را عذاب مىدادند بيرون كرديم.(12)پس يسوع فرمود: ((خداي بيامرزد شما را اي برادران!زيرا شما گناه كرديد و گفتيد شفا داديم و حال آنكه خداست كه همه ي آن كارها را كرده.))(13)گفتند:همانا بغفلت سخن رانديم؛پس ما را تعليم كن كه چگونه سخن گوئيم.(14)يسوع در جواب فرمود: ((در هركار نيك بگوئيد خداي كرد و در هر كار زشت بگوئيد خطا كردم.))(15)پس شاگردان گفتند:همين طور خواهيم كرد.(16)يسوع فرمود: ((اسرائيل چه مىگويد؟حال آنكه ديده كه خداي مىكند به دست هاي جماعتي از مردم آنچه را كه مىكند بدست من.))(17)شاگردان در جواب گفتند:مىگويند همانا خداي يكي است و تو پيغمبر خدائي.(18)پس يسوع با رخساره ي افروخته از خشنودي فرمود: ((فرخنده باد نام خداي پاك كه درخواست بنده ي خودرا حقير نشمرد.))وچون اين بفرمود همه براي استراحت رفتند.
فصل صد و بيست و هفتم
(1)يسوع از صحرا بازگشت و داخل اورشليم شد.(2)پس تمام مردم آنجا بسوي هيكل شتافتند تا او را ببينند.(3)بعد از خواندن مزامير يسوع بَر شد به سكوئي كه بر آن نويسندگان بَر مىشدند. (4)پس از آنكه به دست خود اشاره به خاموشي كرد،فرمود: ((اي برادران!فرخنده باد نام خداي پاك كه ما را ازگِل زمين آفريد نه از روح افروخته.(5)زيرا هر وقتي كه خطا كنيم رحمتي نزد خداي مىيابيم كه آن را هرگز شيطان نمىيابد.(6)چه ممكن نيست اصلاح او بواسطه ي تكبر او،چون مىگويد همانا خود هميشه شريف است؛زيرا او از روح افروخته است.(7)آيا شنيده ايد اي برادران! آنچه را كه پدر ما داوود از جانب خداي مىفرمايد:او ياد مىكند كه ما خاكيم و روح ما مىرود و واپس برنمىگردد؛پس از اين رو ما را رحمت نموده است.(8)خوشا به حال آن كساني كه اين سخنان را مىفهمند؛زيرا ايشان هرگز نسبت به پروردگار خود خطا نمىكنند؛چه ايشان پس از آنكه خطا كردند توبه مىكنند؛پس هم از اين رو خطاي ايشان دوام ندارد.(9)واي بر خود بينان،زيرا بزودي ذليل خواهند شد در آتش هاي دوزخ.(10)به من بگوئيد اي برادران كه سبب خود بيني چيست؟(11)آيا اصلاً بر زمين صلاحي يافت مىشود؟(12)نه البته؛زيرا چنانمكه سليمان پيغمبر خداي مىفرمايد،همانا هر آنچه زير آفتاب است باطل است.(13)ليكن هرگاه چيزهاي جهان جايز ندارد خود بيني را بر دل ما،پس سزاوارتر است كه آن را زندگاني ما نيز جايز ندارد. (14)زيرا آن سنگين شده به بد بختي بسيار،چون همه ي حيواناتي كه پست ترند از انسان با ما جنگ مىكنند .(15)چه بسيارند كساني كه ايشان را گرماي تابستانِ سوزان كشته.(16)چه بسيارند كساني كه ايشان را يخبندان و سرماي زمستان ميرانده.(17)چه بسيارند كساني كه صاعقه و تگرگ ايشان را هلاك كرده است.(18)چه بسيارند كساني كه در دريا به وزيدن باد ها غرق شده اند.(19)چه بسيارند كساني كه از وبا و گرسنگي،يا بواسطه ي اينكه وحوش درنده ايشان را دريده يا اژدها ايشان را گزيده يا طعام ايشان را خفه كرده مرده اند.(20)چقدر بد بخت است انسان خودبين؛زيرا او مىافتد زير بارهاي گران و همه ي خلايق در هر جا مترصد او مىباشند.(21)ليكن من چه بگويم درباره ي جسد و حس كه طلب نمىكند جز گناه را.(22)چه بگويم درباره ي جهان كه جزخطا اقدامىندارد.(23)چه بگويم درباره ي شريركه چون خدمت شيطان مىكند آزار مىدهد هر كس را كه بحسب شريعت خداي زندگاني كند.(24)معلوم است اي برادران كه انسان،چنانكه داوود مىفرمايد،هرگاه جاوداني را به چشم خود تأمل نموده بود،هرآينه خطا نمىكرد.(25)خود بيني انسان در دل او نيست،جز اينكه باب رأفت و رحمت خداي را قفل بر زند تا به سر عفو نيابد.(26)زيرا پدر ما داوود مىفرمايد:خداي ما ذكر فرموده كه جز خاك نيستيم و روح ما مىرود و دوباره به جهان بر نمىگردد.(27)پس هر كس خود بيني كند در اين صورت انكار كرده كه او خاك است و بنابراين و قتي احتياج خود را درك نميكند،پس مدد از خداي نخواهد خواست و به قهر آورد خداي را كه ياور اوست.(28)سوگند به هستي خداي كه جانم در حضور او ايستاده است،همانا خداي از شيطان گذشت مىفرمود،اگرشيطان شقاوت خود را دريافته بود و طلب رحمت كرده بود از خداي فرخنده ي جاويد.
فصل صدو بيست و هشتم
(1)از اين رو اي برادران!من كه همانا انسان آفريده شده از خاك و گل كه بر روي زمين راه ميرود هستم،به شما مىگويم كه با نفس خود جهاد كنيد و گناهان خود را بشناسيد.(2)اي برادران مىگويم كه شيطان شما را گمرا كرد بواسطه ي اقواي لشكريان رومىوقتي كه گفتند،من خدايم.(3)پس حذر كنيد از اينكه تصديق كنيد ايشان را؛زيرا ايشان زير لعنت خداي واقعند و پرستندگان خدايان باطل و دروغين هستند؛چنانكه پدر ما داوود بر ايشان استنزال لعنت كرده و فرموده كه:خدايان امت ها نقره و طلا هستند كه كار دست هاي خودشانند؛چشم ها دارند و نمىبينند؛گوش ها دارند و نمىشنوند؛بيني ها دارند و نمىبويند؛دهان دارند و نمىخورند؛زبان دارند و سخن نمىگويند؛دست ها دارند و لمس نمىكنند؛پاها دارند و راه نمىروند.(4)از اين رو پدر ما داوود زاري كنان روي به خداي زنده ي ابدي ما فرموده:سازندگان آنها همانند خودشانند؛بلكه هركس كه بر آنها اتكال مىكند.(5)عجب تكبري تكبر انسان است كه مانند آن ديده نشده!انساني كه حال خود را فراموش مىكند و دوست مىدارد كه خدائي بحسب خواهش خود بسازد،با اينكه او را خداي از خاك آفريده است.(6)او بآرامىخداي را استهزا مىكند.گويا كه مىگويد هيچ فايده اي در عبادت خداي نيست؛زيرا اين همان چيزي است كه آن را اعمال ايشان آشكار مىسازد.(7)اي برادران!شيطان خواست شما را به چنين كاري وا دارد،وقتي كه شما را وا داشت برتصديق به اينكه من خداي هستم.(8)پس همانا من توانائي ندارم براينكه مگسي بيافرينم،بلكه خود زايل و فاني هستم و نمىتوانم به شما چيز نافعي بدهم؛زيرا خود در احتياج به هرچيزي هستم،(9)پس من چگونه در اين صورت مىتوانم كه اعانت كنم شما را در هر چيزي كه آن شأن خداست كه بكند؟(10)پس در اين صورت مگر ما را مىرسدكه استهزا كنيم بت پرستان و خدايان ايشان را وحال آنكه خداي ماخداي بزرگي است كه به سخن خود عالم را آفريده است.(11)دو مرد روي به هيكل بر شدند تا در آنجا نماز بگزارند يكي ازايشان فريسي و ديگري گمركچي بود.(12)پس فريسي نزديك معبد شد و دعاكرد و روي بالا كرده،گفت:شكر مىكنم تو را اي پروردگار خداي من!كه من مثل باقي مردم خطاكاركه هرگناهي را مرتكب مىشوند،نيستم.(13)خصوصاً مثل اين گمركچي نيستم؛زيرا در هفته اي دوبار روزه مىگيرم و ده يكِ‌ آنچه را بدست مىآورم در راه تو مىدهم.(14)اما گمركچي، پس دور ايستاده و روي زمين خم شده بود.(15)در حالتي كه سربه زير انداخته بود دست به سينه زده گفت:اي پروردگار من!لياقت اين را ندارم كه روي به آسمان يا معبد تو فراكنم؛زيرا بسيار خطا كرده ام؛پس به من رحم كن.(16)به شما راست مىگويم كه گمركچي در هيكل برتر از فريسي فرود آمد؛زيرا خداي ما او را پاك كرد و خطاهاي او را تماماً آمرزيد.(17)اما فريسي پس از هيكل بيرون شد در حالتي كه از گمركچي بدتر بود.(18)زيرا خداي ما او را ترك فرموده و مغضوب داشت اعمال او را
فصل صد و بيست نهم
(1)آيا مثلاً تَبَر فخر مىكند بواسطه ي اينكه درختان انبوه را قطع مىكند در آنجا كه انسان باغي ساخته است؟(2)نه البته؛زيرا انسان هرچيزي را بدست خود ساخته،حتي تبر را.(3)تو اي انسان!آيا افتخار مىكني كه كار نيكوئي كرده اي و حال آنكه خداي ما تو را از گِل آفريده است و به دست اوست آنچه را تو از نيكوئي به جا مىآوري.(4)پس براي چه حقير مىشماري خويش خود را؟مگر نمىداني كه اگر نبود نگه داري خداي تو را از شيطان،هرآينه بدتر از شيطان بودي؟(5)مگر نمىداني كه يك خطا،خوشرويترين فرشتگان را مسخ كرد و بصورت بدترين شيطان مكروه در آورد؟(6)مگر نمىداني كامل ترين انساني را كه به جهان آمد – و او آدم است –مخلوق شقاوتمند گرديد و او را در معرض آنچه ما و ساير ذريه او مىكشيم قرار داد؟(7)چه حكمىداري تا به اعتبار آن،بحسب خواهش خودت زندگاني كني،بدون هيچ ترسي؟(8)واي بر تو اي گِل! زيرا تو بواسطه ي تكبر بر خدائي كه تو را آفريده خوار خواهي شد و زير قدم هاي شيطان،كه به كمين تو در كمينگاه ايستاده پايمال خواهي شد.))(9)بعد از آنكه يسوع اين سخنان را بفرمود،دست ها را بالا گرفته و دعا فرمود.(10)مردم گفتند:چنين باد،چنين باد.(11)چون دعايش را انجام داد از سكو فرود آمد.(12)پس جماعت بسياري از بيماران را به حضورش آوردند و ايشان را شفا داده،ازهيكل درآمد.(13)پس سمعان كه پيس بود، ويسوع او را شفا داده بود،يسوع را دعوت نمود تا نان بخورد.(14)اما كاهنان و كاتبان كه يسوع را دشمن مىداشتند،به لشكريان روم خبر دادند آنچه را كه يسوع درباره ي خدايان ايشان فرمود بود.(15)زيرا در حقيقت ايشان مىخواستند فرصتي بدست بياورند تا او را بكشند وفرصت نيافتند؛چون از مردم ترسيدند.(16)وقتي يسوع به خانه ي سمعان داخل شد،برسفره نشست.(17)دراثناي اينكه نان مىخورد،ناگاه زني كه نامش مريم و بدكار بود داخل خانه شد و خود را بر زمين بر قدم هاي يسوع انداخت و به اشك هاي خود آنها را شست و به آنها عطر ماليده و آنها را به موي سر خود مسح نمود.(18)پس سمعان و همه ي آنانكه بر سفره ي طعام بودند بر شك افتادند.(19)در دل خويش گفتند كه اگر اين مرد پيغمبر بود،هرآينه مىشناخت كه اين زن كيست و از كدام طبقه است و بر خود هموار نمىنمود كه او را دست بزند.(20)پس آن وقت يسوع فرمود: ((اي سمعان!همانا چيزي دارم كه به تو مىگويم.))(21)سمعان گفت:بفرما اي معلم!من سخت تو را دوست مىدارم.
فصل صدو سي ام
(1)يسوع فرمود: ((مردي به دو نفر وام داده بود؛به يكي پنجاه پول و به ديگري پانصد.(2)پس چون هيچ كدام چيزي نداشتند كه پس بدهند، طلبكار بر آنها رحم نمود و از وام هر دو گذشت كرد.(3)پس كدام يك از آنها طلبكارخود را بيشتر دوست مىدارد؟))(4)سمان در جواب گفت: صاحب وام بيشتركه از او گذشت نموده.(5)يسوع فرمود: ((همانا سخن درست گفتي.(6)در اينصورت من به تو مىگويم كه ملاحظه كن اين زن را و خودت را.(7)چه،شما هر دو قرضدار خداي هستيد؛يكي از شما به پيسي جسم و آن ديگري به پيسي نفس كه گناه است.(8)پس بسبب نماز هاي من خداي رحم نمود و شفاي جسد تو و نفس او را اراده فرمود.(9)دراينصورت تو مرا كم دوست مىداري؛زيرا تو از من بخششي كوچك بدست آورده اي.(10)از اين است كه چون به خانه ي تو درآمدم مرا نبوسيدي و سرم را به عطر چرب نكردي.(11)اما اين زن، پس چون داخل خانه ي تو شد،بي درنگ خود را بر قدم هاي من انداخت و با اشك هاي خود شست و آنها را عطرآگين كرد.(12)از اين رو به تو مىگويم كه همانا گناهان بسيار او بخشيده شد؛زيرا او بسيار محبت ورزيد.))(13)پس روي به زن نموده،فرمود: ((به راه خويش برو كه پروردگار خداي ما گناهان تو را آمرزيد.(14)ولي مراقب باش كه بعد از اين خطا نكني.(15)تو را ايمان تو خلاص كرد.))
فصل صدو سي و يكم
(1)بعد از نماز شام شاگردان نزديك يسوع شدند وگفتند:اي معلم!چه بايد بكنيم تا از تكبر رهائي يابيم؟(2)پس يسوع در جواب فرمود: ((آيا ديده ايد كه فقيري دعوت شده باشد در خانه ي بزرگي تا نان بخورد؟))(3)يوحنا در جواب گفت:من در خانه ي هيرودس نان خورده ام.(4)چه،پيش از آنكه تو را بشناسم براي شكار ماهي مىرفتم و آن را به خانه ي هيرودس مىفروختم.(5)پس روزي در آنجا ماهي خوبي بردم و او وليمه داشت؛پس به من امر فرمود كه بمانم و در آنجا بخورم.(6)آن وقت يسوع فرمود: ((چگونه با كافران نان خوردي؟خدي بيامرزد تو را اي يوحنا!(7)ليكن به من بگو چه حال داشتي در سفره؟(8)آيا خواستي كه تو را جاي برتر باشد؟(9)آيا خواستي لذيذ ترين خوراك را؟(10)آيا به سخن در آمدي سر سفره و حال آنكه از تو سؤالي نشد؟آيا خود را بيشتر از ديگران شمردي در اهليت نشستن بر سفره؟))(11)يوحنا در جواب گفت:به هستي خداي سوگند كه همانا من جسارت نكردم كه چشم هاي خود را بالا كنم؛زيرا من ماهي گيري فقيري هستم و و جامه هاي ژنده در برداشتم و با خدمتكاران پادشاه نشسته بودم.(12)پس وقتي كه به من پادشاه قطعه ي كوچكي مىداد،خيال مىكردم كه جهان برسرمن فرود مىآيد،بواسطه ي بزرگي منتّي كه به آن پادشاه بر من احسان مىنمود. (13)براستي مىگويم كه اگر پادشاه بر آئين ما مىبود،هرآينه در همه ي ايام زندگاني خود خدمت او را مىكردم.(14)پس يسوع فرمود: ((خاموش باش اي يوحنا!مىترسم كه ما را خداي در دوزخ بيندازد بجهت تكبر ما مثل ابيرام.))(15)پس شاگردان از ترس سخن يسوع به خود لرزيدند؛پس برگشته و فرمود: ((بايد از خداي بترسيم تا ما را در جهنم بواسطه ي تكبر ما نيندازد.(16)اي برادران!آيا از يوحنا شنيديد آنچه در خانه ي اميري كرده بود؟(17)واي بر بشر كه به اين جهان آمد؛زيرا اگر با تكبر زندگاني مىكند با ذلّت خواهد مرد و به اضطراب مىرود.(18)پس همانا اين جهان خانه اي است كه مهماني مىكند در آن بشر را آنجا كه همه ي پاكان و پيغمبران خداي اطعام شده اند.(19)براستي شما را مىگويم كه هرچه انسان بدست آرد،همانا از خداي به او مىرسد.(20)از اين رو واجب است بر انسان كه تحمل كند با نهايت فروتني در حالتي كه به خواري خويش و بزرگواري خداي عارف باشد و آگاه از كَرَم بزرگ او كه به آن مارا مىپروراند.(21)از اين رو براي مرد روا نيست كه بگويد چرا اين كار كرده شد يا آن گفته شد در جهان؛بلكه واجب است بر او كه خود را لايق اينكه در جهان بر مائده ي خداي بايستد نشمرد؛چنانكه او در حقيقت همين است.(22)به هستي خداي كه نَفْس من در حضور او مىايستد سوگند،هرقدر آن چيزي كه از خداي به انسان مىرسد در اين جهان كوچك باشد،همانا بر او واجب است كه در مقابله ي آن زندگاني خود را در محبت خداي صرف كند.(23)به هستي خداي سوگند كه تو اي يوحنا!خطا نكردي؛زيرا تو با هيرودس غذا خوردي و تو آن را به تدبير خداي كردي تا باشي معلم ما و همه ي آنانكه از خداي مىترسند.)) (24)پس يسوع به شاگردان خود فرمود: ((اينچنين كنيد كه در جهان زندگاني كنيد؛آنگونه كه يوحنا در خانه ي هيرودس زندگاني كرد،وقتي كه با او نان خورد.(25)زيرا شما اينچنين مىباشيد،بحق خالي از هر تكبري.))
فصل صد و سي و دوم
(1)چون يسوع بر درياي جليل راه مىرفت،جماعت بسياري از مردم بر او گرد آمدند.(2)سپس به كشتي كوچكي كه تنها بر مسافت كمىاز ساحل بود سوار شد و به نزديكي صحرا،آنجا كه ممكن بود شنيدن صداي يسوع،لنگر انداخت.(3)همگي نزديك دريا شدند و نشستند و منتظر سخن او بودند.آنگاه او دهان گشود و فرمود: (4)((هان،اينك زراعت كاري را بنگريد كه بيرون شد تا زراعت كند.(5)در هنگامىكه زراعت مىكرد،قدري از بذرها در راه ريخت و پاهاي مردم آنها را پايمال نمود و پرندگان آنها را خوردند.(6)قدري بر سنگ ها ريخت و چون بروئيد آفتاب آن را سوزانيد؛زيرا در آن رطوبتي نبود.(7)قدري برخاربن هاي آن ريخت و همين خارها سرزدند،بذرها را خفه كردند.(8)قدري هم بر زمين نيكو ريخت؛پس يكي بر سي و شصت و صد بار آورد.))(9)آنگاه يسوع فرمود: ((هان،اينك پدر قومىبذرهاي نيكو در مزرعه ي خود كاشت.(10)هنگامىكه خدمتكاران آن مرد صالح خواب بودند،دشمن ايشان آمد و زوان روي آن بذرهاي خوب كاشت.(11)پس چون گندم روئيد،بسياري از زوان روئيده ميان آنها ديده شد.(12)پس خدمتكاران نزد آقاي خود آمده و گفتند؛اي آقا!مگر بذرهاي نيكو در مزرعه ي خود نكاشته اي؟پس از كجا حالا مقدار فراواني از زوان سر زده است؟(13)آقا در جواب گفت:همانا من بذرهاي نيكو كاشته ام؛ليكن مردم خواب بودند و دشمن انسان آمده و روي گندم زوان كاشته.(14)پس خدمتكاران گفتند:مىخواهيم برويم و زوان را از ميان گندم بركنيم؟(15)آقا در جواب گفت:اينچنين مكنيد؛زيرا شما گندم را با آن خواهيد كند.(16)ليكن صبر كنيد تا زمان درو در رسد و آن وقت مىرويد و زوان را از ميان گندم بر مىكنيد و آن را در آتش مىافكنيد تا بسوزد اما گندم را پس در انبار من مىگذاريد.))(17)آنگاه يسوع فرمود: ((مردمان بسياري بيرون شدند تا انجير بفروشند و چون به بازار رسيدند ديدند كه مردم انجير خوب نمىخواهند؛بلكه برگ هاي نيكو را مىخواهند.(18)پس آن جماعت متمكن نشدند از فروختن انجيرشان.(19)چون يكي از اشرار اهالي اينگونه ديد،گفت همانا من توانايم بر اينكه توانگر شوم.(20)پس دو پسر خود را خواند و گفت:برويد و مقدار بسياري از برگ با انجير بد جمع كنيد.(21)پس آنها را به وزن طلا بفروختند؛زيرا مردم بسيار خوشحال شدند به برگ.(22)پس چون مردم انجير را خوردند،به مرض خطرناك مبتلا شدند.))(23)يسوع فرمود: ((يكي از اهالي چشمه اي دارد كه همسايگان از آن آب بر مىدارند تا چرك خود را به آن زايل كنند.(24)ليكن صاحب آب جامه هاي خود را مىگذارد تا بگندد.))(25)هم يسوع فرمود: ((دو مرد رفتند كه سيب بفروشند؛پس يكي از ايشان خواست تا پوست سيب را به وزن آن به طلا بفروشد بدون اعتنا به جوهر سيب.(26)آما آن ديگري خواست تا سيب را ببخشد و فقط كمىنان بگيرد يراي سفر خود.(27)ليكن مردم پوست سبي را به وزن طلا خريدند و به آن كسي كه خواست به ايشان ببخشد اعتنا نكردند؛بلكه او را حقير شمردند.))(28)يسوع در آن روز با جمع بدينگونه به مَثَل ها سخن مىراند.(29)بعد از آنكه ايشان را برگردانيد با شاگردان خود بسوي نائين رفت،آنجا كه پسر بيوه زن را زنده كرده بود،آنكه او با مادرش مسيح را در خانه ي خود ضيافت نمود و خدمت كرد.
فصل صد و سي و سوم
(1)پس شاگردان يسوع نزديك او آمده و از او در خواستند وگفتند:اي معلم!به ما بگو معني مثل هائي كه با مردم به آنها سخن كردي.(2)يسوع در جواب فرمود: ((ساعت نماز نزديك شده؛پس وقتي كه نماز شام تمام شد معني مثل ها را به شما افاده مىكنم.))(3)پس چون نماز تمام شد،شاگردان نزد يسوع شدند؛پس به ايشان فرمود: ((همانا مردي كه تخم ها را بر راه يا بر سنگ ها يا برخار يا بر زمين نيكو مىكارد همان كسي است كه تعليم مىكند كلمه ي خداي را كه بر عدد بسياري از مردم فرو مىافتد.(4)وقتي اين سخنان به گوش ملّاحان و سوداگراني كه شيطان كلمه ي خداي را از ذهن ايشان زايل نموده برسد،در راه ريخته است؛اين بواسطه ي سفرهاي دوري كه قصد آن مىكنند و تعداد گروه هائي است كه با آنها تجارت مىكنند.(5)وقتي اين سخنان به گوش هاي مردمان فقير برسد،بر سنگ ها افتاده؛زيرا بسبب كثرت محبتِ ايشان به خدمت شخص حاكمىكلمه ي خداي در ايشان نفوذ ندارد.(6)يا اينكه اگر ايشان را كم هم ياد آن نباشد،پس همان وقتي كه به ايشان سخن روي دهد كلمه ي خداي از ذهن ايشان بيرون رود.(7)زيرا ايشان نمىتوانند اميد معنويت از خداي داشته باشند و حال آنكه ايشان خدمت خداي نكرده اند.(8)وقتي سخنان به گوش كساني كه زندگاني خود را مىخواهند برسد،بر خارها افتاده است.(9)زيرا اگرچه كلمه ي خداي در ايشان برويد،همين كه خواهش هاي جسداني مىرويد خفه مىكند بذرهاي خوب را از كلمه ي خداي.(10)زيرا وسعت عيش جسداني باعث ترك كلمه ي خداي مىشود.(11)اما آنچه بر زمين نيكو مىافتد،همان چيزي است كه كلمه ي خداي به گوش كسي كه از خداي مىترسد مىرسد،آنجائي كه ثمر مىدهد حيات جاوداني را.(12)راستي به شما مىگويم كه كلمه ي خداي در هر حال ثمر مىبخشد،وقتي كه انسان از خداي بترسد.(13)اما آن مثالي كه مختص است به پدر آن قوم،پس براستي به شما مىگويم كه همانا او خداست پروردگار ما و پدر همه ي چيز ها؛زيرا او خلق فرموده همه ي اشيا را.(14)لكن او پدر بر طريق طبيعت نيست؛زيرا منزه است از حركتي كه تناسل بدون آن ممكن نيست.(15)پس او در اين صورت خداي ماست كه اين جهان از آن اوست.(16)پس مزرعه اي كه در آن زراعت مىكند،همان جنس بشري است.(17)بذر افشانده شده همان كلمه ي خداست.(18)پس وقتي كه معلمين در بشارت دادن به كلمه ي خداي بواسطه اشتغال ايشان به مشاغل جهان اهمال كنند،شيطان در دل بشر گمراهي مىكارد،كه از آن انواع بي شماري از تعاليم زشت سر مىزند.(19)پس پاكان و پيغمبران به فرياد در آيندكه:اي سيد!مگر تعليمىنيكو براي بشر نداده اي؟پس اين گمراهي بسيار در اين صورت از كجاست؟(20)سپس خداي در جواب مىفرمايد:همانا من بشر را تعليمىنيكو دادم؛ ليكن همين كه آدمىروي به باطل نهاد شيطان بذر ضلالت كاشت كه شريعت مرا باطل كند.(21)پس پاكان مىگويند:اي سيد!همانا ما اين گمراهي را براندازيم به نابود كردن بشر.(22)خداي در جواب مىفرمايد:چنين مكنيد؛زيرا مؤمنان با كافران با هم سخت در آميخته اند بقرابت؛در اين صورت مؤمنان با كافران هلاك مىشوند.(23)صبر كنيد تا روز جزا.(24)زيرا در آن وقت فرشتگان من كفار را جمع خواهند كرد و با شيطان به دوزخ مىافكنند و مؤمنان را به ملكوت من درآورند.(25)از چيزهائي كه هيچ شكي در آنها نيست،اين است كه بسياري از پدرها كه كافرند پسران مؤمن توليد مىكنند؛پس براي خاطر ايشان خداي جهان را مهلت داده تا توبه كند.
فصل صدو سي و چهارم
(1)اما كساني كه ثمر مىدهند انجير خوب را،پس ايشان معلمان حقيقي هستند كه به تعليم نيكو موعظه مىكنند.(2)ليكن جهان كه به دروغ خوشحال مىشود از معلمان برگ هائي را از سخن هاي شيرين و چاپلوسي مىخواهد.(3)پس وقتي كه شيطان اين را ديد خود را با جسد و حس داخل نمود و مقدار زيادي از آن برگ ها را آورد،يعني مقداري از اشياي زميني كه در آنها گناه را مستور مىسازد.(4)پس همين كه انسان آنها را بگيرد،بيمار مىشود آماده ي مرگ جاوداني مىگردد.(5)اما آن يكي از اهالي كه آب دارد و به ديگران آن آب خود را مىدهدكه چرك خود را بشويند ومىگذاردكه جامه هايش بگندد،پس او معلمىاست كه ديگران را موعظه به توبه مىكند؛اما خود در گناه مىماند.(6)چقدر بدبخت است اين انسان؛زيرا زبان خود او در هوا قصاص را كه او اهل آن است مىنويسد،نه ملايكه.(7)اگر كسي را زباني چون زبان فيل باشد و بقيه ي جسد او به اندازه ي مورچه ي كوچكي،آيا چنين چيزي از خوارق طبيعت نمىباشد؟(8)بلي،البته.(9)پس براستي شما را مىگويم كسي كه ديگران را به توبه موعظه مىكند و خودش از گناهان خود توبه نمىكند،هرآينه غرامت او سخت تر است.(10)اما آن دو مرد فروشنده ي سيب،پس يكي از ايشان كسي است كه براي محبت خداي موعظه مىكند.(11)پس او از اين رو با كسي چاپلوسي نمىكند؛بلكه براستي موعظه مىكند در حالتي كه فقط طالب زندگاني فقيرانه است.(12)به هستي خداوندي كه نفس من در حضور او مىايستد سوگند كه جهان مردي را مانند اين نمىپذيرد؛بلكه او سزاوار است به اينكه او را حقير شمارد.(13)ليكن كسي كه پوست را به وزن آن به طلا مىفروشد و سيب را مىنهد،همانا او كسي است كه بشارت مىدهد تا مردم راضي شوند.(14)همچنين هرگاه شخص عالمىنفاق بورزد،نَفْسي را كه تابع نفاق اوست تلف مىكند.(15)آه،آه!چقدر مردمىكه به اين سبب هلاك شدند.))(16)آنگاه نگارنده گفت:چطور واجب مىشود بر انسان كه به سخن خداي گوش دهد و چگونه ممكن براي كسي تا بشناسد آن كسي را كه براي محبت خداي موعظه مىكند؟(17)يسوع در جواب فرمود: ((همانا واجب است گوش بدهد به كسي كه موعظه مىكند –وقتي كه به تعليم نيكو موعظه مىكند –كه گويا گوينده همانا خداست؛ليكن به نهان او سخن مىگويد.(18)اما كسي كه ترك مىكند سرزنش نمودن را بر گناهان در حالتي كه مايل به رؤساست و چاپلوسي كننده است به مردمان بخصوص،پس واجب است پرهيز كردن از او مثل اژدهاي هولناك؛زيرا بحقيقت دل بشري را مسموم مىكند.(19)آيا مىفهميد؟(20)راستي به شما مىگويم كه زخمدار براي زخم هاي خود به پارچه هاي خوب محتاج نيست؛بلكه بيشتر به مرحم نيكو محتاج است؛همچنين گناهكار محتاج سخن شيرين نيست؛بلكه بيشتر به سرزنش هاي نيكو محتاج است،تا از گناه بريده شود.))
فصل صد و سي پنجم
(1)آن وقت پطرس گفت:اي معلم!به ما بگو چگونه هالكان عذاب كرده مىشوند وچقدر در دوزخ باقي خواهند ماند تا انسان از گناه پاك گردد؟(2)يسوع در جواب فرمود: ((همانا از چيز بزرگي سؤال كردي و با اين وجود من تو را به خواست خداي جواب مىگويم.(3)پس بدانيد كه دوزخ همانا يكي است؛ولي هفت طبقه دارد،يكي زير ديگري.(4)پس همچنانكه گناه هفت نوع است –چون آن را شيطان احداث كرد مثل هفت دروازه ي دوزرخ –همچنين در دوزخ هفت گونه عذاب يافت مىشود.(5)هفتمين طبقه از آن متكبر است.آنكه در دل خود بيشتر بلند پروازي دارد،پس افكنده خواهد شد در پائين ترين طبقات در حالتي كه مرور خواهد كرد به بقيه طبقاتي را كه بالاي اوست و تمام رنج هائي را كه درآنها موجود است خواهد چشيد.(6)چنانكه او در اينجا مىخواهد تا از خداي بزرگتر باشد؛چه،دوست دارد هرچه مىخواهد از آنچه مخالف امر خداست انجام دهد و اعتراف تمىكند به اينكه كسي برتر از اوست؛پس اينگونه نهاده مىشود زير پاهاي شيطان و زير پاي ديگر شياطين.(7)پس او را پايمال مىكنند،چنانكه انگور در وقت شراب ساختن پايمال كرده مىشود و اسباب خنده و مسخره شيطان ها خواهد شد. (8)حسودي كه بر اثرحسن حال اقرباي خود از خشم مىسوزد و بر بلاهاي ايشان افروخته رخسار مىشود،در مرتبه ي ششم سرازير خواهد شد.(9)آنجا دندان هاي عده ي بسياري از افعي هاي دوزخ او را مىگزند.(10)پس به خيال او مىآيد كه تمام چيزها در دوزخ خوشحال مىشوند به عذاب او و افسوس مىخورند كه چرا در مرتبه ي هفتم سرازير نشده است.(11)اين بواسطه ي آن است كه آن را عدل خداي به خيال حسود بدبخت مىآورد،با عدم تمكن آن لعنت شدگان بر خوشحالي؛زيرا اگر چه آن ملعون ها متمكن بر هيچ خوشي نيستند،با اين وجود عدل خداوند آن را به خيال آن حسود بدبخت مىآورد؛چنانكه به خيال كسي در خواب مىآيدكه كسي او را بر پاي مىكوبد و متألم مىشود.(12)اين غايتي است كه پيش روي حسود بد بخت است.(13)نيز به خيال او مىرسد كه آنجا مطلقاً هيچ مسرتي نيست و اينكه هر كسي به بلاي او خوشحال است و متأسف است بر اينكه عذاب او سخت تر نيست.(14)اما آزمند، به مرتبه ي پنجم سرازير مىشود،آنجائي كه به او فقر خوار كننده اي نازل مىشود؛چنانكه به ميزبان توانگر نازل شده بود.(15)شيطان ها نيز براي زياد كردن عذاب او پيش روي او خواهند آورد آنچه را كه مىخواهد.(16)پس همين كه به دستش آمد،شياطين ديگر آن را مىيابند به سختي،در حالتي كه به اين سخنان ناطقند:يادآر كه نخواستي براي محبت خداي بدهي؛پس خداي هم نمىخواهد كه بگيري.(17)چه بدبخت است اين انسان!(18)زيرا او خود را به اين حال خواهد ديد و ياد از فراخي روزگار گذشته مىكند و تنگي حاضر را مشاهده مىنمايد.(19)به ياد مىآورد كه ممكن بود او را تا بواسطه ي خيراتي –كه آن وقت نمىتواند آنها را بدست آورد –خرمىجاوداني را تحصيل نمايد.(20)اما مرتبه ي چهارم،پس شهوت پرستان در آن سرازير مىشوند؛آنجائي كه در آن كساني كه تغيير داده اند راهي را كه به ايشان خداي عطا فرموده جا دارند،مثل گندمىكه در سرگين سوخته ي شيطان پخته شده باشد.(21)در آنجا اژدرهاي دوزخي با ايشان دست به گردن مىشوند.(22)اما كساني كه با فواحش زنا كرده اند،پس همه ي كارهاي اين نجاست در ايشان برخواهد گشت به همبستر شدن با جنيان دوزخ؛آنها شياطيني هستند بصورت زناني كه موهايشان از اژدرهاست و چشم هايشان گوگرد افروخته شده و دهانشان زهر و زبانشان تلخ است و جسدشان احاطه كرده شده به چنگك هاي دندانه دار به سرنيزه ها،كه شبيهند به آنچه به آن ماهيان گيج و سرگردان صيد مىشوند و چنگال هايشان چون چنگال هاي عقاب ها و ناخن هايشان كارد است و طبيعت اعضاي تناسلشان آتش است.(23)پس شهوت پرستان با ايشان هم آغوش مىشوند بر آتش دوزخ كه تخت ايشان خواهد بود.(24)به مرتبه ي سوم سرازير مىشود كاهلي كه اكنون كار نمىكند.(25)آنجا شهرها و قصرهاي بزرگ بنا مىشود.(26)تمام نشده ناگهان خراب مىشوند؛زيرا در آنها هيچ سنگي به جاي خويش نصب نشده است.(27)پس اين سنگ هاي درشت بر دوش آن كاهل كه دست هايش باز نيست گذاشته مىشود،(28)تا جسد خود را سرد كند درحال راه رفتن وبار خود را سبك نمايد؛زيرا كسالت قوّت بازوهايش را زايل كرده است.(29)نيز ساق هايش به اژدرهاي دوزخ بسته شده.(30)از آن سخت تر اينكه در پس او شياطيني هستندكه او را مىرانند و مكرر او را بر زمين مىافكنند در حالتي كه هنوز در زير بار است.(31)او را كسي را برخاستنش كمك نمىكند.(32)بلكه چندانكه در برخاستن سنگين تر است بر آن مقداري هم بار مضاعف گذاشته مىشود.(33)در مرتبه ي دوم شكم پرست سرازير مىشود.در آنجا قحطي مىشود به اندازه اي كه جز كژدم هاي زننده و اژدرهاي گزنده،كه عذاب دردناكي مىدهند،چيزي كه خورده شود پيدا نشود.(34)تا جائي كه هرگاه متولد نشده بودند،هرآينه براي ايشان بهتر بود از اينكه مثل اين طعام را بخورند.(35)شياطين بحسب ظاهر براي ايشان طعام هاي خوشمزه پيش خواهند آورد.(36)ليكن چون دست ها و پاهايشان به غل هاي آهنين بسته شده است نمىتوانند كه دستي دراز كنند،هرگاه طعامىبراي ايشان نمودار شود.(37)از آن بدتر اين است كه همين كژدم هائي كه آنها را مىخورد،همانا شكم او را مىبلعند در حالتي كه قادر نيست بر بيرون شدن؛زيرا آنها پاره پاره مىكنند عورت شكم پرست را.(38)وقتي كه بيرون مىشوند در حالت نجاست و مرداري،بار ديگر خورده مىشوند.(39)كسي كه از روي خشم برافروخته مىشود به مرتبه ي نخستين سرازير مىشود،آنجائي كه اهانت مىكنند او را همه ي شياطين و ساير ملعون هائي كه جاي ايشان از او پائين تر است.(40)پس او را لگد مال مىكنند و مىزنند و بر راهي كه بر آن گذر مىكنند او را مىخوابانند و پاهاي خود را برگردن او مىنهند.(41)در اين حال او بر مدافعت از خود قادر نيست؛زيرا دست ها و پاهاي او بسته شده.(42)از آن بدتر اينكه او قادر نيست بر اظهار خشم خود بواسطه ي اهانت ديگران؛زيرا زبان او بسته شده به چنگكي كه شبيه است به آنچه آن را گوشت فروش به كار مىبرد.(43)پس در اين جاي ملعون عِقاب عام است كه شامل تمام طبقات است؛مثل مخلوطي از حبوب بسياري كه از آنها قرص نان ساخته مىشود.(44)زيرا بواسطه ي عدل خداي آتش و يخ و صاعقه ها و برق و كبريت و گرمىو سردي و باد و جنون و جزع،با هم متحد خواهند شد به طريقي كه سردي در حرارت و آتش در يخ تخفيف نمىدهد؛بلكه هر يك از آنها به نوعي گناهكار بدبخت را عذاب مىدهند.
فصل صد و سي و ششم
(1)پس در اين بقعه ي ملعونه كافران جاويد بمانند.(2)تا بدانجا كه اگر فرضاً جهان از دانه ي ارزن پر شود و يك مرغي در هر صد سال يك دانه از آن بردارد تا آخر جهان،هرآينه كافران خوشحال شدندي،اگر بعد از تمام شدن آنها مقدر بودي رفتن به بهشت براي ايشان.(3)ليكن اين آرزو براي ايشان سرنگيرد؛زيرا عذاب ايشان را نهايتي نيست.(4)چون ايشان به ضد محبت خداي حدي براي گناه خود قرار نداده اند.(5)اما براي مؤمنان تسلي خواهد بود؛زيرا عذاب ايشان نهايت دارد.))(6)پس شاگردان ترسيدند و گفتند:مگر آن وقت مؤمنان هم به دوزخ مىروند؟(7)يسوع در جواب فرمود: ((بر هر كسي متحتّم است،هركه باشد،اينكه به دوزخ برود.(8)جز اينكه،آنچه در آن حرفي نيست آن است كه پاكان و پيغمبران خداي،همانا به آنجا روند تا مشاهده نمايند؛نه اينكه عقابي بكشند.(9)اما نيكان پس رنجي نكشند جز خوف.(10)چه گويم؟به شما مىفهمانم كه حتي رسول الله آنجا مىرود تا عدل خداي را مشاهده نمايد.(11)پس آن وقت دوزخ بواسطه ي حضور او لرزان شود.(12)چون اوصاحب جسد بشري است.عِقاب از هر صاحب جسد بشري كه بر ايشان عِقاب محتوم شده برداشته مىشود؛پس بدون رنج عِقاب مىمانند در مدت توقف رسول الله براي مشاهده ي دوزخ.(13)ليكن او در آنجا چشم بر هم زدني توقف نخواهد فرمود.(14)همانا اين را خداي بر آن كند تا هر مخلوقي بداند كه او از رسول الله سودي برده است.(15)چون در آنجا رود شياطين به ولوله افتند و مىخواهند پنهان شوند زير آتش افروخته و يكي به ديگري گويد؛بگريزيد،بگريزيد؛زيرا همانا دشمن ما محمد آمد.(16)پس چون شيطان بشنود آن را،با دو كف دست خود سيلي به روي خود مىزند و ناله كنان مىگويد:همانا تو برغم من،از من شريف تري و همانا از روي ظلم اين كرده شد.(17)اما آنچه مختص است به مؤمناني كه هفتاد و دو درجه دارند با خداوندان دو درجه ي كمتر كه ايمان دارند بدون اعمال صالحه،چونكه فرقه ي اول بر اعمال صالحه محزون بودند و فرقه ي ديگر مسرور بودند به شر،پس همگي هفتاد هزار سال در دوزخ مكث خواهند كرد.(18)پس از اين سال ها فرشته جبرئيل به دوزخ مىآيد و مىشنود كه ايشان مىگويند:اي محمد!كجا شد وعده ات به ما كه هركس بر آئين تو باشد جاويدان در دوزخ نماند؟(19)پس فرشته ي خداي در آن وقت به بهشت برگردد و پس از آنكه نزد رسول الله شود،با احترام آنچه را شنيده بر او بخواند.(20)آنگاه پيغمبر با خداي تكلم كرده،مىگويد:اي پروردگار من و خداي من!وعده ي خود را به منِ بنده ات ياد بياور كه وعده كردي كساني كه آئين مرا بپذيرند جاويدان در دوزخ نمانند.(21)پس خداي در جواب مىفرمايد:اي خليل من!طلب كن آنچه مىخواهي كه من به تو آنچه بخواهي مىدهم.
فصل صد و سي و هفتم
(1)پس در آن وقت رسول الله عرض مىكند:اي پروردگار!كساني از مؤمنان يافت مىشوند كه هفتاد هزار سال در دوزخ مكث كرده اند.(2)كجاست رحمت تو،اي پروردگار من!(3)من همانا بسوي تو زاري مىكنم تا ايشان را از اين عقوبات تلخ آزاد نمائي.(4)پس آن وقت خداي چهار فرشته مقرب خداي را امر مىفرمايد كه به دوزخ رفته و هركس را كه بر آئين پيغمبر اوست بيرون آورده و او را سوي بهشت او رهبري كنند.(5)آن امري است كه آن را خواهند كرد.(6) از فوايد آئين رسول الله اين مىشود كه هركس به او ايمان آورده باشد به بهشت خواهد رفت، بعد از عقوبتي كه از آن سخن راندم.(7)حتي اگر چه عمل صالحي هم نكرده باشد؛زيرا بر آئين او مرده است.))
فصل صدو سي و هشتم
(1)چون صبح طالع شد مردان شهر همه با زنان و كودكان،بامدادن به خانه اي كه يسوع و شاگردانش در آن بودند،آمدند.(2)به او توسل جسته و گفتند:اي آقا!به ما رحم كن كه كرم ها در اين سال دانه ها را خورده اند و در اين سال در زمين خود ناني بدست نخواهيم آورد.(3)يسوع فرمود: ((اين چه ترسي است كه شما را گرفته است؟(4)مگر نمىدانيد كه خادم خداي،ايليا،در مدت قهر اخاب به او،سه سال ناني نديد در حالتي كه به سبزي ها و ميوه هاي صحرائي فقط تغذيه مىكرد.(5)پدر ما داوود،پيغمبر خداي،سال هاي دراز بر ميوه هاي صحرائي و سبزي ها گذران كرد وقتي كه شأول او را قهر نمود،تا اينكه جز دو بار مزه ي نان را نچشيد.))(6)قوم گفتند:همانا اي آقا!ايشان پيغمبران خداي بودند و غذايشان سرور روحاني بود و از اين هرچيزي را متحمّل مىشدند.(7)ليكن اين كودكان چه بخورند؟آنگاه گروه كودكان خود را بنمودند.(8)آن وقت يسوع بر بدبختي ايشان رقت نموده و فرمود: ((تا درو نمودن چقدر مانده است.))(9)در جواب گفتند:بيست روز.(10)پس يسوع فرمود: ((مىبايد مدت اين بيست روز را به روزه و نماز بپردازيم؛زيرا خداي ما رحم خواهد فرمود.(11)براستي به شما مىگويم كه همانا خداي اين قحط را احداث نفرموده؛بلكه جنون مردم و گناه اسرائيل آن را آغاز نموده است؛چونكه گفتند من همانا خداي و پسر خداي هستم.))(12)پس از آنكه روزه گرفتند نوزده روز،در بامداد روز بيستم ديدند كه مزارع و پشته ها به گندم خشك پوشيده شده است.(13)پس سوي يسوع شدند و همه چيز را به او باز گفتند.(14)چون يسوع آن را شنيد خداي را شكر نموده و فرمود: ((برويد اي برادران!و ناني را كه خداي آن را به شما عطا فرموده جمع كنيد.))(15)قوم مقدار وافري از گندم جمع نمودند تا حدي كه ندانستند آن را كجا بگذارند.(16)پس آن سبب وسعت در اسرائيل شد.(17)اهالي شهر با هم مشورت كردند كه يسوع را پادشاه خود سازند.(18)چون يسوع اين را دريافت،از ايشان گريخت و از اين رو پانزده روز شاگردان كوشيدند تا او را پيدا كنند.
فصل صد و سي نهم
(1)سرانجام نگارنده و يعقوب و يوحنا يسوع را يافتند.(2)پس گريه كنان گفتند:اي معلم!براي چه از ما گريختي؟(3)همانا ما به جست و جوي تو شديم در حالتي كه اندوهگين بوديم؛بلكه شاگردان همه گريه كنان به جست و جوي تو شدند.(4)پس يسوع در جواب فرمود: ((همانا فقط از اين رو گريختم،چونكه دانستم سپاهي از شياطين نهيه مىكنند براي من آنچه را خواهيد ديد بعد از مدت كمي.(5)پس بر ضد من،سران كاهنان و بزرگان قبايل قيام خواهند نمود و از حاكم روم فرماني براي قتل من خواهد خواست.(6)زيرا ايشان مىترسند كه پادشاهي اسرائيل را من غصب كنم.(7)علاوه بر آن،همانا يكي از شاگردان من مرا خواهد فروخت و مرا تسليم خواهد كرد؛چنانكه يوسف به مصر فروخته شد.(8)ليكن خداي عادل او را هلاك خواهد كرد؛چنانكه داوود پيغمبر مىفرمايد:هركه براي همسايه ي خود دامىبنهد،آن او را در گودال خواهد انداخت.(9)ليكن خداي مرا از دستشان خواهد رهانيد و مرا از جهان انتقال خواهد داد.))(10) پس سه شاگرد ترسيدند.(11)يسوع ايشان را تسلي داده و فرمود: ((مترسيد كه هيچ يك از شما مرا تسليم نمىكند.))پس براي ايشان قدري تسلي حاصل شد.(12)روز بعد سي و شش نفر از شاگردان يسوع،دوتا دوتا آمدند.(13)او در دمشق مكث فرمود و انتظار ديگران را مىكشيد.(14)هريك از ايشان اندوهگين شدند؛زيرا فهميدند يسوع بزودي از جهان روي گردان خواهد شد.(15)از اين رو دهان گشوده و فرمود: ((همانا بدبخت اوست كه مىرود بدون اينكه بداند به كجا مىرود.(16)بدبخت تر از او كسي است كه قادر است ومىفهمد كه چگونه به منزل نيكو مىرسد و با وجود اين مىخواهد كه در راه ناپاك و باران و خطر دزدان مكث نمايد.(17)اي برادران!به من بگوئيد،آيا اين جهان وطن ماست؟نه البته نه؛زيرا انسان نخستين نفي شده و به جهان انداخته شده است.(18)پس او عقوبت خطاي خود را مىكشد.(19)آيا ممكن است نفي شده اي پيدا شود كه هواي برگشتن يا ثروت خود را نداشته باشد و حال آنكه نَفْس خود را در درويشي ديده؟(20)راستي كه عقل هرآينه انكار اين كند؛ليكن آزمون و تجربه ي آن را به برهان ثابت كند.(21)زيرا محبان جهان فكر مرگ نمىكنند.(22)بلكه وقتي كسي هم از ايشان از آن سخن براند به سخن او گوش نمىدهند.
فصل صد و چهلم
(1)مرا باور كنيد اي قوم!همانا من در جهان به امتيازي آمده ام كه به هيچ بشري تاكنون داده نشده،حتي به رسول الله هم داده نشده؛زيرا خداي ما انسان را نيافريده كه در جهان او ر باقي بگذارد؛بلكه او را آفريده است تا در بهشت بگذارد.(2)از مسلّمات است اينكه كسي طمع ندارد از روميان چيزي بدست آرد؛زيرا ايشان از شريعت او بيگانه اند.كسي نمىخواهد وطن خود و آنچه را دارد ترك كند نموده،برود تا در روم متوطن شود و ديگر برنگردد.(3)نيز ميل آن بسوي او خيلي كمتر خواهد بود،هرگاه حس كند كه قيصر را از خودش به خشم آورده است.(4)پس به شما براستي مىگويم كه همانا حقيقت چنين خواهد بود و سليمان،پيغمبر خداي، با من فرياد مىكند كه:اي مرگ چقدر ياد تو تلخ است براي كساني كه در ثروت متنعم مىباشند.(5)همانا من اين را براي آن نمىگويم كه اكنون مىروم.(6)بدرستي كه من عالمم به اينكه زنده خواهم ماند تا قريب به انتهاي جهان.(7)ليكن سخن مىرانم با شما به اين،تا بياموزيد كه چگونه خواهيد مرد.(8)به هستي خداي سوگند كه هرگاه عملي بد شود،ولو يك بار،دلالت دارد بر لزوم ممارست برآن -- اگر استواري آن مقصود باشد.(9)آيا ديده ايد چگونه سپاهيان در زمان صلح بعضي با بعضي مشق مىكنند؛چنانكه گويا با هم مىجنگند؟(10)پس چگونه مردي خواهد مرد به مرگ نيكوئي آنكه نياموخته است كه بميرد به مرگ خوبي؟(11)داوود پيغمبر فرموده:گرانبهاست در نظر پروردگار مرگ پاكان.(12)آيا مىدانيد براي چه؟(13)پس من به شما افاده مىكنم.(14)همانا چون چيزهاي نادر گرانبها هستند،مرگ كساني كه خوش مىميرند نيز نادر است؛پس گرانبها مىشود در نظر خداوند آفريدگار ما.(15)از مسلّمات است كه هركس شروع به كاري مىكند،نمىخواهد كه فقط آن را به پايان برساند؛ليكن او زحمت مىكشد تا براي مقصود او نتيجه ي خوبي باشد.(16)انسان عجيب بدبخت است كه جامه هاي خود را بر نفس خود تفضيل مىدهد.(17)زيرا او وقتي كه قماشي را مىبرد قبل از بريدن آن، آن را مىسنجد و چون آن را مىبرد بدقت آن را مىدوزد.(18)اما زندگي خود را كه متولد شده براي اينكه بميرد –زيرا نمىميرد مگر كسي كه متولد مىشود –پس چگونه است كه آن را براي مرگ نمىسنجد؟!(19)آيا بنايان را ديده ايد چگونه هيچ سنگي نمىگذارند،مگر اينكه اساس آن پيش چشمشان است؛پس آن را مىسنجند تا راست باشد كه ديوار نيفتد.(20)عجب بدبخت است انسان؛زيرا بنياد حيات او منهدم خواهد شد به بهترين انهدامي؛چه او به اساس مرگ نظر نمىكند.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home