انجيل برنابا

اين وبلاگ متن انجيل برنابا(ترجمه سردار كابلي) را در بر دارد

Monday, October 18, 2004

فصلهاي 101 تا 120

فصل صد و يكم
(1)پس يسوع فرمود: ((همانا توبه،عكسِ زندگانيِ پست است؛زيرا واجب است مُنقَلب شود هر حواسي به عكس آنچه كرده است،در حالتي كه مرتكب گناه مىشد.(2)پس واجب است افغان در عوض خوشي.(3)گريه در عوض خنده.(4)روزه در عوض طغيان.(5)بيداري شب در عوض خواب.(6)عمل در عوض بيكاري.(7)عفّت در عوض شهوت.(8)بايد كه افسانه گوئي به نماز و حرص شديد به دادن صدقه برگردد.))(9)آن وقت نگارنده گفت:ليكن اگر بپرسند كه چگونه واجب است كه توبه كنيم و چگونه واجب است كه گريه كنيم و چگونه واجب است كه روزه بگيريم و چگونه واجب است كه نشاط كنيم و چگونه واجب است كه با عفت بمانيم و چگونه واجب است كه نماز كنيم و صدقه بدهيم،چه جواب داده شوند؟(10)چگونه به عقوبت بدنيه خوب قيام كنند در صورتي كه ندانندكه چگونه توبه كنند؟(11)يسوع در جواب فرمود: ((خوب سؤال كردي اي برنابا! مىخواهم جواب گويم به تمام آنها بتفصيل؛اِن شاءَ الله.(12) اما امروز بدرستي كه من با تو در توبه بر وجه عموم صحبت مىدارم و آنچه به يكي مىگويم به همه مىگويم.(13)پس بدان كه توبه شايسته آن است كه پيش از همه چيز آن را محض محبت خداي به جا بياوري والّا بيهوده خواهد بود.(14)همانا من با شما بتمثيل صحبت مىكنم.(15)هربنائي كه اساس آن زايل شود خرابه مىافتد؛آيا اين درست است؟))(16)شاگردان در جواب گفتند همانا درست است.(17)يسوع در اين وقت فرمود: ((اساس خلاص ما همانا خداوندي است كه به غير او خلاصي نيست.(18)پس چون انسان گناه كرد،اساس خلاص خود را زيان نمود.(19)از اين رو واجب است ابتدا به اساس بپردازد.(20)به من بگوئيد،هرگاه شما از بندگانتان آزرده شديد و دانستيد كه ايشان غمگين نشده اند ازاينكه شما را به خشم آورده اند؛بلكه بواسطه ي اينكه از مُزد خود كاسته اند غمگين هستند،آيا از ايشان مىگذريد؟(21)نه البته.(22)بدرستي كه همانا خداي با آنانكه توبه مىكنند براي اينكه بهشت را از دست داده اند چنين مىكند.(23)همانا شيطان كه دشمن هر صلاح است،سخت پشيمان است؛اما بواسطه ي اينكه بهشت را زيان و دوزخ را سود نموده. (24)مع ذلك هرگز نيابد رحمت را.(25)پس آيا مىدانيد براي چه؟ (26) براي اينكه محبت خداي را ندارد؛بلكه آفريدگار خود را دشمن مىدارد.
فصل صد و دوم
(1)راستي به شما مىگويم كه هر حيواني سرشته شده بر حزن است بجهت نيافتن آنچه از خواهش هايش خواهد.(2)از اين رو واجب است بر خطاكاري كه براستي پشيمان است،اينكه رغبت تمام داشته باشد در اينكه از خود قصاص كند براي جبران آنچه كه به جا آورده در حالتي كه نافرماني نموده پروردگار خود را.(3)بگونه اي كه وقتي نماز مىخواند جرأت نكند كه اميد بهشت كند از خداي،يا اينكه بخواهد او را از دوزخ آزاد كند.(4)بلكه مضطرب الفكر به سجده برود براي خداي و در نماز خود بگويد؛يارب!نظركن به حال گناهكاري كه تو را بدون هيچ سببي به خشم آورده، در وقتي كه واجب بود بر او كه تو را خدمت كند.(5)از اين رو از تو مىخواهد كه به دست خود او را قصاص كني به آنچه كرده است،نه به دست دشمنت شيطان.(6)تا اينكه فجّار،مخلوقات تو را شماتت نكنند.(7)ادب كن و قصاص بفرما چنانكه مىخواهي اي پروردگار!زيرا تو مرا عذاب نمىكني چنانكه اين گنهكار مستحق است.(8)پس چون گنهكار به اين شيوه روان شود، مىيابد كه رحمت خداي زيادتي كند بر نسبت عدلي كه آن را طالب است.(9)حقاً كه خنده ي گنهكار سخت بي حرمتي است،تا جائي كه بر اين جهان صدق مىكند آنچه كه پدر ما داوود فرموده كه؛اين جهان وادي اشك هاست.(10)پادشاهي بود كه يكي از بندگان خود را فرزند خوانده ي خويش گرفت و او را بر همه ي دارائي خود متصرّف قرار داده بود.(11)اتفاقاً بواسطه ي مكار خبيثي اين بد بخت به غضب پادشاه گرفتارشد.(12)پس به او بدبختي بزرگي رخ داد، نه تنها به دارائيش؛ بلكه ذليل گشته و باز گرفته شد از او آنچه هر روز از دسترنج خود سود مىبرد.(13)آيا گمان مىكنيد كه مثل اين مرد هيچ گاه بخندد؟))(14)پس شاگردان در جواب گفتند:نه البته،زيرا هرگاه پادشاه از خنده ي او آگاه مىشد هرآينه فرمان به كشتن او مىداد چون مىديد كه او بر خشم مىخندد.(15)ليكن ارجح آن است كه شب و روز بگريد.(16) آنگاه يسوع گريه كنان فرمود: ((واي برجهان؛زيرا زود باشد كه بر او عذاب ابدي نازل شود. (17)چه بدبختي اي جنس بشري!(18)زيرا تو را خداي به فرزندي برگزيد و بهشت را به تو بخشيد.(19)لكن تو اي بدبخت!افتادي زير غضب خداي به عمل شيطان و از بهشت رانده شدي و حكم شد به تو بر ماندن در جهان ناپاك،جائي كه هرچيزي را به زحمت بدست مىآوري و هركار نيكوي تو برباد مىشود به ارتكاب گناهان پشت سرِهم.(20)همانا كه جهان مىخندد و آنچه از آن بدتر است،اين است كه آن كس كه گناهكارتر است بيشتر از بقيه مىخندد.(21) پس زود باشد بشود آنچه گفتيد،كه خداي حكم مىفرمايد بر مرگ ابدي خطاكاري كه مىخندد بر گناهانش و بر آن نمىگريد.
فصل صدو سوم
(1)همانا گريه ي خطاكار واجب است كه باشد مثل گريه پدري بر پسرس كه مُشرف به موت باشد.(2)چه بزرگ است ديوانگي انساني كه گريه مىكند بر تني كه از او نَفْس جدا شده،و بر نَفْسي كه از او رحمت خداي بسبب گناه جدا شده نمىگريد.(3)به من بگوئيدكه هرگاه ناخدائي كه تند باد كشتي او را شكسته و او بتواند با گريه ي تمام آنچه را كه زيان كرده باز آرد چه مىكند؟(4)يقيناً او گريه مىكند بسختي.(5)لكن به شما براستي مىگويم كه انسان خطا مىكند در گريه بر هر چيز،مگر بر گناه خود فقط.(6)زيرا هر رنجي كه به انسان مىرسد –و همانا از خداي به او مىرسد –براي خلاصي اوست و واجب است بر او تا خوشحال شود بسبب آن.(7)لكن گناه همانا كه از شيطان براي لعنت انسان مىآيد و انسان بر آن محزون نمىشود.(8)حقاً كه شما مىتوانيد اينجا درك كنيد كه انسان طلب مىنمايد زيان را نه سود را.))(9)برتولما گفت:اي بزرگوار! چه بايد بكند آن كس كه نمىتواند گريه كند،چونكه دل او با گريه بيگانه است.(10)يسوع در جواب فرمود: ((نه هر كه اشك مىريزد گريه كننده است،اي برتولما!(11)سوگند به هستي خداي قومىهستند كه از ديدگان ايشان هيچ گاه اشكي سرازير نشده و خود بيشتر از هزاركس از آنانكه اشك مىريزند گريسته اند.(12)همانا گريستن گنهكار همان سوختن خواهش جهاني اوست به آتش تأسّف.(13)آنگونه كه نور آفتاب پاك مىكند از تعفن آنچه را در بالا نهاده شده، همچنين اين سوزش پاك مىكند نفس را از گناه.(14)پس هرگاه خداوند بخشيده بود به توبه كننده ي صادق اشك هائي به اندازه ي آنچه در دريا آب است،هرآينه آرزو مىكرد بيشتر از آن را.(15)اين آرزو فاني مىسازد قطره ي كوچكي را كه دوست مىدارد آن را بريزد،چنانكه تون افروخته فاني مىسازد قطره ي آب را.(16)اما آنانكه بآساني گريه را سرازير مىسازند،مانند اسبي هستند كه هرقدر بار آنها سبك تر باشد همان قدر زياد تر مىشود سرعت دويدنش.
فصل صد و چهارم
(1)همانا گروهي هستند كه ميان خواهش داخلي و اشك هاي خارجي جمع مىكنند.(2)لكن آنكه بر اين روش است مثل ارميا مىباشد.(3)پس در گريه،خداي وزن مىكند اندوه را بيشتر از آنچه وزن كند اشك ها را.))(4)آنگاه يوحنا عرض كرد:اي معلم!چگونه زيان مىرسد به انسان در گريستن بر غير گناه.(5)يسوع در جواب فرمود: ((هرگاه هيرودس به تو ردائي بدهد كه آن را براي او نگاه داري و او آن را بعداً از تو بگيرد،آيا تو را باعثي بر گريه خواهد بود؟)) (6)يوحنا گفت:نه(7)پس يسوع فرمود: ((در اين صورت باعث انسان بر گريه كمتر از اين خواهد بود،هرگاه چيزي را زيان كند يا آن چيزي را كه مىخواهد از دستش برود؛زيرا هر چيزي از دست خداي مىآيد.(8)در اين صورت مگر خداي را قدرت نيست بر تصرف نمودن به چيز هاي خود به حسب اراده ي خودش،اي كُند هوش!(9)اما تو كه هيچ چيز از خود نداري بجز گناه،تنها واجب است كه بر آن گريه كني نه بر چيز ديگري.))(10)متي گفت:اي معلم!همانا تو پيش روي تمام يهوديه اعتراف كردي كه خداي را شباهتي به انسان نيست و اكنون فرمودي كه به انسان مىرسد همه چيز از دست خداي.(11)پس هرگاه كه خداي را دو دست باشد،در اين صورت او را شباهتي بيشتر خواهد بود با انسان.(12)يسوع در جواب فرمود: ((همانا اي متي!تو در گمراهي آشكاري هستي.هرآينه بسياري گمراه شدند؛چون معني سخن را نفهميدند.(13)زيرا واجب است بر انسان كه ظاهر سخن را ملاحظه نكند؛بلكه معني آن را ملاحظه كند؛زيرا كلام بشري به مثابه ي ترجُماني است ميان ما و ميان خداي.(14)مگر نمىداني كه چون خداي خواست با پدران ما سخن گويد در كوه سينا،پدران ما فرياد بر آوردند:اي موسي!تو با ما سخن بگو و خداي با ما سخن نگويد تا نميريم.چه فرمود خداي بر زبان اشعياي پيغمبر؟مگر اين نيست كه فرمود:همانطور كه آسمان ها از زمين دور شده اند همچنين راه هاي خداي از راه هاي مردم و افكار خداي از افكار مردم دور است.
فصل صد و پنجم
(1)بدانيد كه خداي را درك نمىكند هيچ قياسي به هيچ اندازه؛همانا من از وصف نمودن او مىلرزم.(2)لكن واجب است بري شما قضيه اي را ذكر كنم.(3)پس به شما مىگويم،بدرستي كه تعداد آسمان ها نُه آسمان است و بعضي از آنها از بعضي دورند؛چنانكه آسمان اول از زمين حدودِ سفرِ پانصد ساله دور است.(4)بنابراين زمين از بالاترين آسمان ها به اندازه ي راه چهار هزار و پانصد ساله دور است.(5)پس به شما مىگويم كه اين زمين نسبت به آسمان نخستين،مثل سرِ سوزن است.(6)همچنين آسمان اول نسبت به دوم مثل يك نقطه است و بر اين منوال همه ي آسمان ها پَست ترند هر يك نسبت به آسمان نزديك تر به خود.(7)لكن تمام حجم زمين با حجم همه ي آسمان در مقايسه با بهشت مثل يك دانه ي ريگ است.(8)آيا نيست اين بزرگي از آن چيزهائي كه اندازه اش نتوان نمود؟))(9)پس شاگردان در جواب گفتند:آري،آري.(10)آن وقت يسوع فرمود: ((سوگند به هستي خداوندي كه نَفْس من در حضورش مىايستد،تمام هستي پيش خداي همانا كوچك تر است از دانه ي ريگي.(11)خداوند بزرگتر است از آن به اندازه ي آنچه لازم است از دانه هاي ريگ براي پر كردن آسمان و بهشت،بلكه بيشتر.(12)پس اكنون نظر كنيد چه نسبتي است ميان خداي و انساني كه جز مشت كوچكي ازگِل ايستاده بر زمين نيست.(13)اكنون هشيار شويد كه معني را بگيريد نه مجرّد سخن را،اگر مىخواهيد كه حيات ابدي بيابيد.))(14) شاگردان در جواب گفتند همانا تنها خداي مىتواند و همانا او براستي همانست كه اشعياي پيغمبر فرموده كه:او از حواس بشري پوشيده است.(15)يسوع در جواب فرمود: ((همانا كه اين حق است؛از اين رو چون ما در بهشت شديم،خداي را آنگونه خواهيم شناخت كه در اينجا ما دريا را از يك قطره ي آب شور مىشناسيم.(16)همانا به سخن خويش بازگشته و مىگويم بدرستي كه واجب است انسان فقط بر گناه بگريد؛زيرا انسان با گناه آفريدگار خود را ترك مىكند.(17) لكن چگونه گريه مىكند كسي كه در مجالس طرب و وليمه ها حاضر مىشود؟(18)پس بر شماست كه مجالس طرب را به روزه تبديل كنيد،اگر دوست داشته باشيد كه شما را برحواستان تسلط باشد؛زيرا تسلط خداي ما اينچنين است.))(19)پس تدي گفت:در اين صورت خداي را حواسي خواهد بود كه ممكن است بر آن مسلط شدن؟(20)يسوع در جواب فرمود: ((آيا دوباره بر مىگرديد بر اين اعتقاد كه خداي را اين است،يا خداي چنين و چنان است؟به من بگوئيد آيا انسان را حواسي هست؟))(21)شاگردان در جواب گفتند:آري.(22)پس يسوع در جواب فرمود: ((آيا ممكن است كه در انسان حيات پيدا شود و حواسي در او كار نكند؟))(23)شاگردان در جواب گفتند:نه.(24)يسوع فرمود: ((همانا شما خود را فريب مىدهيد؛پس كجاست حواس كسي كه كور يا كر يا لال يا ناقص العضوست و يا وقتي كه بي هوش باشد.))(25)پس شاگردان متحيّر شدند.(26)اما يسوع فرمود: ((انسان از سه چيز تأليف مىشود،يعني نَفْس و حسّ و جسد كه هر يكي از آنها مستقلند به ذات.(27)هرآينه خداي ما نفس و جسد را آنگونه كه شنيديد آفريده.(28) ليكن تاكنون شما نشنيده ايد كه چگونه حس را آفريده.(29)از اين رو به شما همه چيز را فردا –إن شاءالله –مىگويم.))(30)چون يسوع اين بفرمود،خداي را شكر كرد و براي رهائي قوم ما دعا نمود و هريك از ما آمين مىگفت.
فصل صد و ششم
(1)چون يسوع از نماز صبح فارغ شد،زير درخت خرمائي نشست و شاگردان در آنجا نزديك او آمدند.(2)آن وقت يسوع فرمود: ((سوگند به هستي خدائي كه نَفْس من درحضورش مىايستد، همانا بسياري درباره ي زندگاني ما فريب خورده اند.(3)زيرا نَفْس و حس با هم مرتبط هستند به ارتباط محكمي؛تا جائي كه اكثر مردم ثابت مىكنند كه نَفْس و حس همانا كه يك چيزند و در عمل ميان آنها فرق مىگذارند نه به جوهر و آن را نفس حس كننده و نباتي و عقلي مىنامند. (4)ليكن به شما براستي مىگويم كه نفس همانا چيز زنده ي فكر كننده است.(5)چه بسيار سخت است ناداني و غفلت ايشان!پس كجا مىيابند نَفْس عقليه را بدون حيات؟(6)هرگز نخواهند يافت آن را بدون حيات.(7)ليكن آسان است زندگي بدون حس؛چنانكه ديده مىشود در كسي كه در بيهوشي افتاده باشد،وقتي كه از او حس مفارقت نمايد.))(8)تدي گفت:اي معلم!هرگاه حس از زندگي مفارقت نمايد،پس انسان را حياتي نخواهد بود.(9)يسوع در جواب فرمود: ((اين درست نيست؛زيرا انسان وقتي حيات را فاقد مىشود كه نفس از او مفارقت كند؛چون نفس به جسد بر نمىگردد،مگر به معجزه.(10)ليكن حس بواسطه ي خوفي كه آن را عارض شود يا بسبب اندوه سختي كه عارض نفس گردد از بين مىرود.(11)زيرا خداي حس را براي لذّت آفريده وآن زندگي نمىكند مگر به لذّت؛آنچنانكه كه جسد به طعام و نَفْس به علم و محبّت زندگي مىكند.(12) پس حس بسبب خشمىكه بخاطر بي نصيب شدن از لذات بهشت در هنگام گناه برآن عارض شده،با نَفْس مخالفت دارد.(13)پس كسي كه نمىخواهد پرورش آن را به لذات جسديه واجب است،وجوب شديدتر و مؤكدتر،كه آن را به لذت روحاني پرورش كند.(14)آيا مىفهميد؟(15) به شما راست مىگويم كه همانا چون خداي حس را آفريد حكم فرمود بر او به دوزخ و برف و يخ كه تاب آنها آورده نمىشود.(16)زيرا او گفت كه همانا خودش خداست.(17)ليكن چون او را ازتغذيه محروم فرمود و طعام وي را از وي گرفت،اقرار نمود كه او آفريده ي خداي و ساخته ي اوست.(18)اكنون به من بگوئيد كه حس در بدكاران چگونه عمل مىكند؟ (19)راستي كه همانا آن براي ايشان بمنزله ي خداست؛زيرا ايشان پيروي حس نموده،از عقل و از شريعت خداي اعراض مىنمايند.(20)پس مكروه مىشوند وكار نيكو نمىكنند.
فصل صدو هفتم
(1)همچنين اول چيزي كه بعد از اندوه بر گناه صورت مىبندد،روزه است.(2)زيرا كسي كه مىبيند نوعي از طعام او را بيمار نمود تا جائي كه او را به مرگ رسانيد همين كه اراده نمود بر خوردن آن،از آن اعراض مىنمايد تا ديگر بيمار نشود.(3)پس بر گناهكار واجب است كه چنين بكند،(4)هر وقت كه ديد لذت وا مىدارد كه به خداي،آفريدگارخود،گناه كند بسبب پيروي نمودن حس در خوشي هاي جهان؛پس بايد محزون شود كه چنين كاري كرده است.(5)زيرا اين پيروي او را از خداي در حياتش محروم مىدارد و او را مرگ دوزخي جاويد عطا مىكند.(6) ليكن انسان تا وقتي كه زنده است و محتاج به تناول اين لذايذ جهان است،واجب است اينجا بر او روزه داشتن.(7)پس در اين صورت بايد در صدد ميراندن حس برآيد و اينكه خداي را بزرگ خود بشناسد.(8)هروقتي كه بيند كه حس دشمن مىدارد روزه گرفتن را،پس در برابر خود حال دوزخ را بدارد،آنجائي كه مطلقاً هيچ لذتي نيست؛بلكه افتادن در اندوه بي نهايت است.(9)در برابر خود خوشحالي هاي بهشت بزرگ را بگذارد،آنجائي كه يك حبّه از لذت هاي بهشت بزرگتر است از لذت ها ي همه ي جهان.(10)پس به اين آسان مىشود آرامشش.(11)زيرا قناعت نمودن به كم براي بدست آوردن بسيار،همانا بهتر است از رها نمودن عنان در بهره وري از هر چيز و اقامت در عذاب.(12)بر شما باد كه ياد كنيد توانگر صاحب وليمه ها را تا نيكو روزه بگيريد.(13)هر كس خواست در زمين هر روز به نعمت باشد،محروم است تا ابد ازيك قطره ي آب؛ولي وقتي كه چون لعازر قناعت به پاره اي نان نمود در زمين،تا ابد در ميان لذت هاي بهشت زندگاني خواهد كرد. (14)ليكن بايد كه توبه كننده بيدار باشد.(15)زيرا شيطان مىخواهد هر كار نيكو را باطل كند و خصوصاً عمل توبه كننده را بيشتر از غير آن.(16)چون توبه كننده نافرماني او نموده و برگشته و دشمن سرسخت او شده بعد از آنكه بنده ي امين او بوده است.(17)پس از اين رو شيطان مىخواهد وادارد او را بر روزه نگرفتن در حالي از احوال به شبهه ي مرض؛پس هرگاه اين كارگر نشد وا مىدارد او را بر زياد روزه گرفتن تا او را بيماري عارض شود و بعد از آن زندگاني كند در نعمت. (18)چون دراين باره هم به مقصود نرسيد،مىخواهد وادارد او را بر اينكه حصر كند روزه گرفتن او را بر ترك طعام جسدي تا اينكه مانند او شود كه چيزي نخورد؛ولي گناه بورزد علي الدوام.(19)پس به هستي خداوند سوگند كه همانا مبغوض است مرد،اگر جسد را از طعام محروم بدارد و نفس را از تكبر پر نمايد؛وحال آنكه حقير شمارد كساني را كه روزه نمىگيرند و خود را از ايشان برتر بداند.(20)به من بگوئيد آيا بيمار بر پرهيزي كه آن را طبيب بر او واجب نموده مفاخرت مىكند و كساني را كه بر پرهيزانه اكتفتا نمىكنند ديوانگان مىخواند؟(21)نه البته.(22)بلكه محزون مىشود بجهت آن مرض كه بسبب آن مضطر شده كه اقتصار بر پرهيزانه كند.(23)همانا من به شما مىگويم كه شايسته نيست كه توبه كننده به روزه گرفتنش مفاخرت كند و كساني را كه روزه نمىگيرند حقير شمارد.(24)بلكه واجب است كه محزون شود برگناهي كه بواسطه ي آن روزه مىگيرد.(25)شايسته نيست بر توبه كننده كه طعام خوشگوار تناول كند؛بلكه بايداكتفا نمايد بر طعام ناگوار.(26)مگر انسان طعام خوشگوار را به سگي كه با دندان آدمىرا مىگيرد و اسبي كه لگد مىزند مىدهد؟(27)نه البته،بلكه امر بعكس است.(28)دراين بايد كفايت باشد شما را درباره ي روزه گرفتن.
فصل صدو هشتم
(1)اكنون گوش بداريد به آنچه كه به شما خواهم گفت درباره ي بيداري شب.(2)خواب بر دو قسم است؛خواب جَسد و خواب نَفْس. شايسته است شما را كه در بيداري شب حذر كنيد از اينكه نَفْس بخوابد و جسد بيدار بماند.(3)همانا اين سخت خطاي آشكار است.(4)مَثَل شما در اين باره چنان است كه وقتي شخصي در راهي مىرفت،به سنگي برخورد؛سپس براي اينكه اجتناب كند از اينكه پاي او ازآن آزار بيابد با سر خويش آن را بزد.(5)پس چون است حال مردي چنين؟ )) شاگردان در جواب گفتند:همانا او بدبخت است؛زيرا چنين مردي گرفتار ديوانگي است. (7) آنگاه يسوع فرمود: ((جواب نيكو داديد و همانا به شما مىگويم كسي كه به جسد بيدار باشد و به نَفْس بخوابد،هرآينه مبتلا به ديوانگي است.(8)همانطور كه بيماري روحي از مرض جسدي خطرناك تر است،پس بدبختي آن صعب تر و سخت تر است.(9)پس آيا شخص بدبختي مانند اين شخص مفاخرت مىكند بعد از خواب نمودن جسدش،كه آن پاي زندگي است در حالي كه بدبختي خود را نمىبيند،در اينكه او مىخوابد به نَفْس كه سرِ زندگاني است؟(10)بدرستي كه خواب نَفْس همانا كه فراموش نمودن خداي و كيفر سخت اوست.(11)نفسي كه بيدار مىباشد،همانا آن نَفْسي است كه خداي را در هر چيز و در هرجائي مىبيند و بزرگواري او را در هر چيز و بر هر چيزي و بالاي هر چيز شكر مىگذارد؛در حالتي كه داناست كه هميشه و هر دقيقه نعمت و رحمت از خداي فرا مىگيرد.(12)پس از اينجاست كه هميشه در گوش وي از ترس بزرگيش صدا مىكند آن قول شاهانه كه:بيائيد اي مخلوقات از براي جزا؛زيرا خداي شما مىخواهد شما را جزا بدهد.(13)پس بدرستي كه علي الدوام در خدمت خداي مىماند.(14)به من بگوئيد كه آيا ترجيح مىدهيد كه با نور ستاره ببينيد يا با نور آفتاب؟))(15)اندرياس در جواب گفت:با نور آفتاب؛چون با نور ستاره نمىتوانيم كوه هاي نزديك خود را ببينيم؛ولي با نور آفتاب كوچك ترين دانه هاي ريگ را مىبينيم.(16)از اين رو بر نور ستاره به ترس راه مىرويم؛لكن به نور آفتاب با اطمينان راه مىرويم.
فصل صد و نهم
(1)يسوع فرمود: ((همانا به شما مىگويم كه چنين شايسته است كه به نَفْس بيدار بمانيد و به آفتاب عدل خداي را بنگريد و به بيداري جسد مفاخرت نكنيد.(2)همانا واجب است اجتناب از خواب جسدي به اندازه ي توانائي،و منع آن البته محال است؛زيرا حس و جسد به طعام و عقل به مشاغل سنگين مىشوند.(3)از اين رو واجب است بر كسي كه مىخواهد كم بخوابد،از كثرت مشاغل و كثرت طعام اجتناب نمايد.(4)سوگند به هستي خداوندي كه نَفْسم در حضور او مىايستد كه كمىخواب در هر شب جايز است و جايز نيست هرگز غفلت از خداي و كيفر ترسناك او و خواب نَفْس نيست مگر همين غفلت.))(5)آنوقت نگارنده گفت:اي معلّم!چگونه ممكن است كه علي الدوام خداي را ياد كنيم؟(6)همانا براي ما مىنمايد كه اين محال است.(7)پس يسوع آهي كشيده فرمود: ((همانا اين بزرگ ترين بدبختي است كه انسان متحمّل آن مىشود اي برنابا! (زيرا در زمين انسان نمىتواند كه خداي آفريدگار خود را علي الدوام ياد كند.(8)مگر پاكان كه ايشان علي الدوام ياد خداي مىكنند؛زيرا در ايشان نور نعمت خداست تا جائي كه نمىتوانند خداي را فراموش كنند.(9)ليكن به من بگوئيد آيا ديده ايد كساني را كه مشغول تراشيدن سنگ هاي استخراج شده اند و خود چگونه عادت كرده اند كه بتراشند و با هم سخن گويند و حال آنكه آنان در طول مدت با افزار آهنين بر سنگ مىزنند،بدون اينكه نگاه كنند و با اين وجود به دست هاي خود صدمه نمىرسانند؟(10)پس در اين صورت شما نيز چنان كنيد.(11)راغب شويد در اينكه پاك باشيد،هرگاه مىخواهيد كه بر بدبختي غفلت غلبه ي كامل پيدا كنيد.(12)پُر واضح است كه قطره هاي آب به تكرار وقوع،سخت ترين سنگ ها را در زمان طويل مىشكافد.(13) پس آيا مىدانيدچرا بر اين بدبختي غلبه نكرده ايد؟(14)زيرا شما درنيافته ايدكه همانا آن گناه است. (15)از اين رو به شما مىگويم كه اي انسان!اين خطاست كه تو را اميري بخششي بفرمايد، پس از آن چشم بپوشي و پشت بر او كني.(16)اينچنين خطا مىكنند كساني كه از خداي غافل مىشوند.(17)زيرا به انسان در هر دقيقه بخششها و نعمت هاي بسيار از خداي مىرسد.
فصل صد و دهم
(1)همانا به من بگوئيد،مگر خداوند در هر لحظه شما را نعمت نمىدهد؟(2)حقاً كه دائماً جود مىكند بر شما به نَفَسي كه به آن زندگاني مىكنيد.(3)براستي شما را مىگويم كه واجب است بر دل شما كه هر وقت جسد شما نَفَس مىكشد بگوئيد الحمدولله.))(4)آنگاه يوحنا گفت:همانا هر چه مىگوئي هر آينه حق است اي معلم!پس تعليم كن به ما راه رسيدن به اين حال با سعادت را.(5)يسوع در جواب فرمود: ((پُر واضح است كه انسان بايد چيز خوب را بخواهد تا خداي به او ببخشد.(7)به من بگوئيد در وقتي كه بر سفره هستيد مگر تناول مىكنيد خوراك هائي را كه از نظر كردن به آنها متأذي مىشويد؟(8)نه البته.(9)همچنان به شما مىگويم كه شما هرگز نمىرسيد به آنچه كه مىخواهيد آن را.(10)همانا خداي قادر است كه هرگاه شما بخواهيد طهارت را،شما را در كمتر چشم بهم زدني طاهر سازد.(11)زيرا خداي ما مىخواهد كه ما منتظر باشيم و طلب كنيم،تا انسان درك كند بخشش و بخشاينده را.(12)آيا ديده ايد كساني را كه مشق تير اندازي مىكنند به نشانه؟(13)همانا ايشان چندين بار بيهوده تير بيندازند.(14)ايشان نمىخواهند كه بيهوده تير بيندازند؛لكن علي الدوام اميد دارند كه به نشان بزنند.(15)پس شما هم اي كساني كه مىخواهيد هميشه به ياد خداي باشيد!اينچنين كنيد.(16)هرگاه غافل شديد گريه كنيد.(17) زيرا خداي به شما نعمت خواهد بخشيد تا برسيد به تمام آنچه كه گفتم.(18)همانا روزه و شب بيداري روحاني متلازم اند؛تا جائي كه هرگاه كسي شب بيداري را باطل سازد روزه باطل مىشود بي درنگ.(19)زيرا انسان به ارتكاب گناه روزه ي نَفْس را باطل مىكند و از خداي غافل مىشود.(20)همچنين شب بيداري و روزه داري از حيث نَفْس لازم اند هميشه از براي ما و از براي ساير مردم.(21)زيرا روا نيست هيچ كس را كه گناه نمايد.(22)پس از من باور كنيد كه روزه ي جسد و شب بيداري آن در هروقت و براي هر كس ممكن نيست.(23)زيرا پيدا مىشوند بيماران و پيران و آبستن ها و گروهي كه مجبورند به پرهيزانه خوردن و كودكان و غير اينان از خداوندانِ بنيه ي ضعيف.(24)همانطور كه هر كس به اندازه ي خاص خود جامه در بر مىكند،همچنين واجب است بر او كه به اندازه ي خود روزه اش را اختيار كند.(25)زيرا همانطور كه جامه هاي كودك براي مرد سي ساله صلاحيت ندارد،همچنين روزه ي يكي و شب بيداريش براي ديگري صلاحيت ندارد.
فصل صد و يازدهم
ليكن حذر كنيد از شيطان كه تمام قواي خود را متوجه سازد به اينكه در اثناي شب بيداري باشيد و بعد از آن بخوابيد؛در حالي كه واجب است بر شما كه به وصيت خداي نماز بخوانيد و به سخن خداي گوش دهيد.(2)به من بگوئيد آيا راضي مىشويد يكي از دوستان شما گوشت بخورد و به شما استخوانش را بدهد؟))(3)پطرس در جواب گفت:نه اي معلم!زيرا چنين كسي شايسته نيست كه دوست ناميده شود؛بلكه ريشخند كننده است.(4)پس يسوع آهي كشيده،فرمود: ((همانا سخن براستي گفتي اي پطرس!اگر كسي شب بيداري به جسد نمايد،بيشتر از آنچه لازم است،اما در وقتي كه واجب است بر او نماز بخواند يا به سخن خداي گوش دهد،در خواب است و به چرت زدن سرسنگين؛پس چنين شخص بدبختي،راستي كه به خداوند و آفريدگار خود استهزا مىكند و مرتكب گناه مىشود.(5)علاوه بر آن پس او دزد است؛زيرا مىدزدد وقتي را كه بايد به خداي بدهد و آن را صرف مىكند در جائي كه او نمىخواهد و به اندازه اي كه خودش مىخواهد.(6)مردي به دشمنان آقاي خود از ظرفي كه در آن بهترين شراب بود مىنوشانيد در وقتي كه شراب در نهايت خوبيش و از آن مىچون دُرْد شد به آقاي خود نوشانيد.(7)پس گمان مىكنيد آقا به بنده ي خود چه كند،وقتي كه همه چيز را فهميده و بنده اش پيش رويش باشد؟(8)او هر آينه غلام را مىزند و مىكشد به خشم و از روي عدالت،چنانكه روش جهان بر آن است. (9)پس چه مىكند خداي به مردي كه بهترين وقت خود را در مشاغل و بدترين آن را در نماز و مطالعه ي شريعت صرف مىكند؟(10)واي بر جهان!زيرا دل آن به اين گناه و آنچه از اين بزرگ تر است سنگين است.(10)از اين رو چون به شما گفتم كه شايسته است خنده برگردد به گريه و وليمه ها به روزه و خواب به شب بيداري،جمع كردم تمام آنچه را شنيديد در سه كلمه.(12)آن اين است كه واجب است بر گناهكار كه بر زمين علي الدوام بگريد و گريه ي او از دل باشد؛زيرا خداوند آفريدگار ما از او خشمگين شده است.(13)همچنين واجب است بر شما اينكه روزه بداريد تا شما را بر حس جسدي تسلط باشد.(14)نيز واجب است كه شب بيداري كنيد تا خطاكار نشويد. (15)پس گريه ي جسدي و روزه و شب بيداري جسدي واجب است كه بر حسب بنيه ي افراد باشد.))
فصل صد و دوازدهم
(1)پس از آنكه يسوع اين بفرمود،فرمود:((واجب است بر شما كه طلب كنيد ميوه هاي زمين را كه قوام زندگاني ما به آن است؛زيرا هشت روز مىشود كه نان نخورده ايم.(2)پس از اين رو نماز مىكنم به خداوند و انتظار مىكشم شما را با برنابا.))(3)پس شاگردان و فرستادگان همه رفتند چهار چهار،و شش شش و در راه شدند بر حسب سخن يسوع.(4)نگارنده با يسوع باقي ماند.(5)پس يسوع بگريستن فرمود: ((اي برنابا!بايد كشف كنم بر تو رازهاي بزرگي را كه واجب است بر تو آگاهانيدن جهان به آنها بعد از درگذشتن من.))(6)نگارنده به گريه در جواب گفت:براي من و براي غير من گريه را بپسند؛زيرا ما گناهكارانيم.(7)تو اي آنكه پاك و پيغمبر خدائي!خوشايند نيست گريه زياد كني.(8)يسوع فرمود: ((باور كن سخن مرا اي برنابا!كه نمىتوانم گريه كنم به اندازه اي كه بر من واجب است.(9)زيرا اگر مرا مردم خداي نمىخواندند،هرآينه معاينه مىكردم اينجا خداي را چنانكه در بهشت ديدار مىشد و هر آينه از ترس روز جزا ايمن مىشدم.(10) لكن خداي مىداند كه من بيزارم؛زيرا در دل من هيچ خطور نكرده كه بيشتر از بنده ي فقيري محسوب شوم.(11)مىگويم به تو كه همانا اگر من خداي خوانده نشده بودم،هرآينه همان وقت از جهان در مىگذشتم و بسوي بهشت برده شده بودم؛اما اكنون تا روز جزا به آنجا نمىروم.(12) در اين صورت مىبيني كه گريه بر من واجب است.(13)بنابراين بدان اي برنابا!براي اين واجب است بر من خود نگه داري؛زود باشد كه يكي از شاگردانم مرا به سي پاره از نقدينه ها بفروشد. (14)بنابراين من يقين دارم كه آن كس كه مرا مىفروشد،به نام من كشته خواهد شد.(15)زيرا خداي مرا از زمين بلند مىكند و چهره ي آن خائن را تغيير مىدهد تا هر كس گمان كند كه من او هستم.(16)با اين وجود وقتي كه او به بدترين مرگي بميرد،براي من خواهد ماند ننگ مردن او تا مدّت مديدي درجهان.(17)ليكن هنگامىكه بيايد محمّد،پيغمبر خداي،اين ننگ ازمن برداشته مىشود.(18)اين را خداي خواهد كرد؛زيرا من اعتراف نمودم به حقيقت مسيا و به اوكه اين جزا را به من عطا خواهد فرمود؛يعني كه شناخته شوم كه من زنده ام و من پيراسته ام از عيب آ‎نگونه مرگ.))(19)پس نگارنده گفت:اي معلم!به من بگو كه آن بد بخت كيست؟زيرا آرزو مىكنم كه كاش او را به خفه كردن بميرانم.(20)يسوع در جواب فرمود: ((خاموش باش؛زيرا خداي چنين مىخواهد،پس او جز آن نمىتواند كرد.(21)ليكن چون اين واقعه بر مادر من وارد شود،پس حق را به او بگو تا تسلّي پيدا كند.))(22)آن وقت نگارنده گفت:همانا اي معلم!من اين را به جا مىآورم،إن شاءالله.
فصل صد و سيزدهم
(1)چون شاگردان آمدند،قوطي صنوبري حاضر نمودند و به اِذن خداي مقداري از خُرما كه كم نبود،يافته بودند.(2)آن خرماها را بعد از نماز ظهر با يسوع خوردند.(3)پس چون فرستادگان و شاگردان در آنجا نگارنده را تُرش روي ديدند،ترسيدند كه مبادا واجب شده باشد بر يسوع درگذشتن از جهان بزودي.(4)به اين خاطر يسوع ايشان را تسلي داده فرمود: ((مترسيد؛زيرا ساعت من تاكنون نرسيده كه از شما درگذرم؛پس با شما زمان كمىديگر باز خواهم ماند.(5)از اين رو واجب اعلام كنم به شما كه اكنون –چنانكه در بين تمام اسرائيل گفتم –بشارت بدهيد بر توبه تا خداي بر گناه اسرائيل ترحم فرمايد.(6)هر كس بايد از كسالت حذر كند،خصوصاً كسي كه براي توبه عقوبت بدنيه را استعمال مىكند.(7)زيرا هر درختي كه ثمر نيكو نمىدهد،بريده مىشود و در آتش انداخته مىشود.(8)يكي از اهالي شهر رَزستاني داشت كه در وسط آن بستاني بود كه در آن بستان درخت انجيري بود.(9(چون صاحبش در مدت سه سال هر وقت كه مىآمد ثمري نمىديد و مىديد كه درختان ديگر همه بارآورده اند،به رزبان خود گفت:اين درخت بد را قطع كن؛زيرا بر زمين سنگيني مىنمايد.(10)پس رَزبان در جواب گفت:چنين نباشد اي آقا!زيرا آن درخت خوش منظري است.(11)پس صاحب زمين به او گفت:خاموش باش،زيرا جمال بي فايده براي من سودي ندارد.(12)در اين صورت تو بايد دانسته باشي كه در خت خرما و بَلَسان خوش منظر تر از درخت انجير است.(13)لكن من سابقاً در صحن خانه ي خودم نهالي از درخت خرما و بَلَسان كاشتم و دور آنها را ديواري نيكو گرفتم؛لكن چون برگ نگرفته و برگ هاشان انبوه شده و زمين را فاسد كردند،بيرون خانه امر به كندن هر دو دادم.(14)پس در اين صورت مگر مىگذرم از درخت انجيري كه دور از خانه است و بر بستان و رَزستان من سنگيني مىكند،در جائي كه هر درخت ديگري بار مىگيرد؛همانا من بعد از اين آن را تحمل نمىكنم.(15)پس رزبان گفت:اي آقا!همانا خاك بنهايت حاصلخيز است،پس منتظر سال آينده باش.(6)همانا من برگ هاي درخت انجير را براندازم و خاك سرگين آلوده را از آن دور كنم و خاك خالص و سنگ ها را بگذارم پس بار مىآورد.(17)صاحب زمين در جواب گفت:پس برو و چنبن كن كه من منتظرم و درخت انجير بار خواهد گرفت.آيا اين مثل را فهميديد؟))شاگردان در جواب گفتند:نه اي آقا!پس آن را براي ما تفسير بفرما.
فصل صد و چهاردهم
(1)يسوع فرمود: ((به شما راست مىگويم؛همانا صاحب ملك همان خداي و رَزبان شريعت اوست. (2)پس در اين صورت نزد خداي در بهشت درخت خرما و بَلَسان بود؛زيرا شيطان همان درخت خرما و و انسان نخستين همان بَلَسان است.(3)پس هر دو را راند؛زيرا ايشان از اعمال صالحه بار نگرفتند و به سخنان غير صالح كه عليه فرشتگان و مردمان بسيار حكم گرديد تكلم نمودند.(4) چون خداي انسان را در ميان آفريدگان خود -كه همه وي را بحسب فرمان او اطاعت مىكنند –قرار داده و چنانكه گفتم ثمري نياورد،پس همانا خداي او را قطع مىنمايد ودر دوزخش مىاندازد. (5)زيرا او از فرشته و انسان نخست عفو نفرمود و فرشته را عقوبت فرمود،عقوبت ابدي و انسان را تا مدتي.(6)پس از اينجاست كه شريعت خداي مىفرمايد كه انسان را در اين زندگي لذايذي است بيشتر از آنچه شايسته است.(7)پس بايد او در اين صورت متحمل تنگي شود و از لذيذ جهان محروم ماند،تا اعمال صالحه به جا آورد.(8)بنابراين خداي انسان را مهلت مىدهد تا توبه كند.(9)براستي به شما مىگويم كه خداي ما حكم فرموده بر انسان به عمل براي غرضي؛چنانكه ايوب،دوست خداي و پيغمبر او،فرموده:چنانكه پرنده براي پريدن و ماهي براي شنا كردن زائيده شده،همچنين انسان براي عمل زائيده شده است.(10)داوود پدر ما و پيغمبر خداي نيز چنين مىفرمايد كه:چونكه هرگاه ما به زحمت دست هاي خود بخوريم،بركت داده مىشويم و براي ما خير خواهد شد.(11)از اين رو بر هركس واجب است كه به حسب صفت خود عمل كند.(12)به من بگوئيد كه هرگاه پدر ما داوود و پسرش سليمان كار مىكردند به دست هاي خود،پس بر گناهكار شايسته است كه چه به جا آورد؟))(13)پس يوحنا گفت:همانا كار كردن چيز خوبي است؛ليكن بر فقرا واجب است كه به آن قيام نمايند.(14)پس يسوع فرمود: ((آري؛زيرا ايشان نمىتوانند كه غير آن نمايند.(15)ليكن نمىداني كه بر صالح براي اينكه صالح باشد،واجب است اينكه مجرد باشد از اضطرار.(16)پس آفتاب و سيارات ديگر نيرو مىگيرند به اوامر خداي تا جائي كه نمىتوانند غير آن كنند؛پس آنها را فضيلتي نباشد.(17)آيا خداي وقتي كه امر كرده به عمل،فرموده كه فقير از عرق رخساره ي خود زندگاني كند؟(18)آيا آنچه كه ايوب فرموده كه چنانكه پرنده براي پريدن زائيده شده همچنين فقير براي عمل زائيده شده است؟(19)بلكه خداي به انسان فرموده: به عرق رخساره خود نان خود را بخور.(20)ايوب فرموده: انسان براي عمل زائيده شده. (21)بنابراين آن كس كه انسان نيست از اين امر معاف است.(22)راستي كه گراني چيزها هيچ سببي ندارد،جز اينكه جماعت بسياري از كسالتمندان(تنبلها) يافت مىشوند.(23)پس اگر ايشان مشغول شده بودند و بعضي از ايشان در زمين و ديگران در صيد ماهيان در آب كار كرده بودند،هر آينه جهان در بزرگترين وسعت بود.(24)واجب است كه حساب پس داده شود بر همين نقصان در روز جزاي هولناك.
فصل صد و پانزدهم
(1)انسان به من بگويد در جهاني كه بسبب آن به كسالت(تنبلي) زندگاني مىكند،به چه وضعي آمده؟ (2)پس يقين است كه او برهنه و ناتوان بر همه چيز زائيده شده و او مالك آنچه يافته نيست؛بلكه متصرف آن است.(3)پس بر اوست كه حسابي از آن در آن روز هولناك تقديم نمايد.(4)همچنين واجب است كه بسيار بترسند از شهوت مذمومه كه مىگرداند انسان را مانند حيوانات بي زبان.(5)زيرا دشمن مرد از اهل بيت خود اوست؛تا جائي كه ممكن نيست رفتن به آنجائي كه پاي دشمن آنجا نمىرسد.(6)چه بسيارندآنانكه هلاك شدند به سبب شهوت.(7)پس به سبب شهوت طوفان آمد؛تا حدي كه جهان پيش رحمت خداي هلاك شد و بجز نوح و هشتاد و سه نفر بشر،ديگران نجات نيافتند.(8)بسبب شهوت،خداي هلاك نمود سه شهر شرير را كه بجز لوط و دو فرزند او نجات نيافتند.(9)همچنين بسبب شهوت نزديك بود كه سبط بنيامين فنا شوند.(10)همانا براي شما براستي مىگويم كه اگر براي شما بشمارم كساني را كه بسبب شهوت هلاك شدند،هرآينه مدت پنج روز كفايت نخواهد كرد.))(11)يعقوب گفت:اي آقا!معني شهوت چيست؟(12)پس يسوع در جواب فرمود: ((همانا شهوت عشقي است مطلق العنان كه هر گاه او را عقل ارشاد نفرمايد،تجاوز كند از حدود بصيرت و محبت.(13)بطوري كه اگر انسان،عارف به نَفْس خود نشد،دوست مىدارد آنچه را كه سزاوار دشمني است.(14)از من باور كنيد كه هرگاه انسان چيزي را دوست بدارد نه از حيث اينكه آن چيز را خداي به او داده،پس او زناكار است.(15)زيرا او نَفْس را كه مىبايست به خداوند آفريدگار خود متحد بماند،به مخلوق متحد ساخته.(16)از اين رو خداي ندبه كنان از زبان اشعياي پيغمبر فرموده:همانا تو به عاشقان بسياري زنا كردي؛ليكن بسوي من برگرد تا تو را قبول كنم.(17)سوگند به هستي خداوندي كه جانم در حضورش مىايستد،اگر در دل انسان شهوت اندروني نباشد،هرآينه در شهوت بيروني نمىافتد؛زيرا همين كه ريشه كنده شود درخت مىميرد.(18)پس بايد مَرد قانع شود به زني كه آفريدگارش به او داده و بايد فراموش كند هر زن ديگر را.))(19)اندرياس در جواب گفت:چگونه انسان فرموش كند زنان را هرگاه زندگاني كند در شهر،جائي كه بسياري از ايشان پيدا مىشوند.(20)يسوع فرمود: ((اي اندرياس!حقاً كه سكونت در شهر مضرّ است؛زيرا شهر مثل اسفنج است كه هرگناهي را مىمكد.
فصل صد و شانزدهم
(1)واجب است بر انسان كه در شهر زندگاني كند بمانند سپاهي كه دور او را دشمن احاطه كرده باشند در ميان قلعه،درحالتي كه دفع كند از خود هرهجومىرا و بترسد هميشه ازخيانت خويشاوندان. (2)همچنين واجب است بر او كه دفع كند هر عامل و وسوسه ي خارجي گناه را و اينكه از حس بترسد؛زيرا او را عشق مفرطي است به چيزهاي مُردار.(3)ليكن چگونه مدافعه كند از نَفْس خود هرگاه باز ندارد سركشي چشم را كه آن اصل هرگناه جسدي است.(4)سوگند به هستي خداوندي كه جان من درحضورش مىايستد،كسي را كه دو چشم جسدي نيست ازعقاب مأمون تر است، مگر عذابي كه بسوي دركه سوم است؛با اينكه كسي كه دو چشم دارد او را قصاص روا مىشود تا دركه ي هفتم.(5)در زمان ايلياي پيغمبر اتفاق افتاد كه مرد نابيناي نيكو سيرتي را ديدكه مىگريد. (6)پس از او پرسيد:اي برادر!چرا گريه مىكني؟(7)نابينا در جواب گفت:از اين مىگريم كه نمىتوانم ايلياي پيغمبر،قدوس خداي را ديدار كنم.(8)پس او را ايليا سرزنش فرموده و گفت:اي مرد دست از گريه بدار؛زيرا به گريه ي خود گناه مىكني.(9)نابينا در جواب گفت:همانا به من بگو مگر ديدار كردن پيغمبر خداي،كه مردگان را بر مىخيزاند و آتش فرود مىآورد،گناه است؟ (10)ايليا درجواب فرمود:همانا تو راست نمىگوئي؛زيرا ايليا نمىتواند آنچه را گفتي به عمل آورد چه او مردي است مثل تو؛زيرا اهل عالم همگي نمىتوانند كه يك مگس هم خلق كنند.(11)نابينا درجواب گفت:اي مرد!اينكه مىگوئي همانابواسطه ي اينست كه لابد تو را ايليا بر بعضي گناهان سرزنش فرموده و ازاين رو از وي كراهت داري.(12)ايليا درجواب فرمود:شايدكه راست گفته باشي؛چه اگر ايليا را دشمن داشتمىخداي را دوست مىداشتم و هراندازه كه به دشمني ايليا افزودمىبه دوستي خداي افزودمي.(13)پس ازاين رو نابينا سخت خشمگين شده وگفت: سوگند به هستي خداي كه همانا تو فاجري؛مگر ممكن است كسي خداي را دوست داشته بدارد پيغمبر خداي را خوش نداشته باشد؟ازاينجا بگذر؛زيرا ديگر به حرف توگوش نمىدهم.(14)ايليا در جواب گفت: اي برادر!اكنون تو به عقل خود خواهي ديد سختي شرِ جسم جسدي را؛زيرا خود آرزو مىكني چشم را تا ايليا را ببيني و حال آنكه تو در دل ايليا را دشمن مىداري.(15)پس نابينا در جواب گفت: دور شو؛چه تو شيطاني هستي كه مىخواهي كه مرا خطاكار سازي نسبت به قدوس خداي.(16) پس ايليا آهي كشيده فرمود:همانا تو راست گفتي اي برادر!زيرا جسد من كه تو آن را مىخواهي بيني،مرا از خداي جدا مىنمايد.(17)پس نابينا در جواب گفت:من نمىخواهم؛بلكه هرگاه مرا دو چشم هم بودي،هرآينه آنها را به هم مىگذاشتم تا تو را نبينم.(18)آن وقت ايليا فرمود:بدان اي برادر!كه من خود ايليا هستم.))(19)نابيناگفت:همانا تو راست نمىگوئي.(20)آن وقت شاگردانِ ايليا گفتند:اي برادر!همانا او ايليا،پيغمبر خداست بعينه.(21) پس نابينا گفت:اگر پيغمبر است،به من بگويد كه از كدام دودمان هستم و چگونه نابينا شده ام.
فصل صد و هفدهم
(1)ايليا در جواب گفت:تو از سِبط لاوي هستي و چون در وقتي كه در داخل هيكل خداي بودي به زني در نزديكي معبد از روي شهوت نگاه كردي،خداي ما بينائي تو را برانداخت.(2)پس آن وقت نابينا با گريه گفت:اي پيغمبر پاك خداي!مرا ببخش كه نسبت به تو در سخن خطا نمودم و اگر تو را ديدار مىكردم،هرآينه نسبت به تو خطا نمىكردم.(3)پس ايليا در جواب فرمود:خداي ما تو را ببخشد اي برادر!(4)زيرا من هر قدر در دشمني نفس خود بيفزايم همانقدر در محبت خداي مىافزايم.(6)اگر مرا ديده بودي،هرآينه رغبت تو،كه موجب خشنودي خداي نيست،خاموش مىشد.(7)زيرا ايليا آفريدگار تو نيست؛بلكه خداي آفريدگار توست.(8)آنگاه ايليا با گريه فرمود: همانا من در آنچه مخصوص توست شيطانم؛زيرا من تو را از آفريدگارت روي گردان مىكنم.(9) پس گريه كن اي برادر!زيرا تو را نوري نبود تا به تو حق را از باطل بنماياند؛؛چه اگر تو آن را داشتي تعليم مرا حقير نمىشمردي.(10)از اين رو به تو مىگويم كه بسياري از مردم آرزو دارند كه مرا ببينند و از دور مىآيند تا مرا ديدار كنند و حال آنكه سخن مرا حقير مىشمارند.(11)از اين رو چشم نداشتن ايشان بهتر باشد براي خلاصي ايشان.(12)زيرا هر كسي كه در مخلوق هر چه باشد لذتي بيابد و نخواهد كه لذتي از محبت خداي بيابد،همانا در دل خويش بتي خواسته و خداي را ترك نموده است.))(13)آنگاه يسوع آهي كشيده،فرمود: ((آيا فهميدي تمام آنچه را كه ايليا فرموده است؟))(14)شاگردان در پاسخ گفتند:حقاً كه درست فهميديم و همانا ما حيرانيم از دانستن اينكه اينجا بر روي زمين يافت نشوند مگر اندكي از كساني كه بتان را پرستش نمىكنند.
فصل صد و هجد هم
(1)آن وقت يسوع فرمود: ((همانا شما راست مىگوئيد؛زيرا اسرائيل نيز هم اكنون در بر پا نمودن پرستش بت هائي كه در دلهاي ايشان است راغبند؛چون مرا خداي شمردند.(2)بسياري از ايشان اكنون تعليم مرا حقير شمرده و مرا گفتند كه ممكن است تا خود را بزرگ تمام يهوديه بسازم،اگر اقرار كنم كه من خداي هستم.(3)همچنين مىگويند كه من ديوانه ام؛چه من راضي شده ام به تنگدستي زندگاني كنم در اطراف بيابان،نه اينكه دائماً ميان رؤسا به خوش گذراني اقامت نمايم.(4)اي انسان!چقدر بدبختي؛اي انساني كه حرمت مىكني نوري را كه در آن مگس و مورچه اشتراك دارند و حقارت مىكني به نوري كه در آن فقط فرشتگان و پيغمبران و دوستان پاك خداي اشتراك دارند.(5)پس هرگاه نگاه نداري چشم را اي اندرياس!دراين صورت همانا به تو مىگويم غوطه ور نشدن درشهوات از محالات است.(6)از اين رو ارمياي پيغمبر سخت گريه كنان فرموده: چشم دزد نَفْس مرا مىدزدد.(7)هم از اين رو پدر ما داوود به بزرگترين شوقي دعا نمود به مولاي ما خداوند كه چشم هاي او را بگرداند تا باطل را نبيند.(8)زيرا هر چه نهايت دارد،همانا كه قطعاً باطل است.(9)اكنون به من بگو كه هر گاه كسي دو سكه داشته باشد كه به آنها ناني بخرد،آيا آنها را در خريدن دود صرف مىكند؟(10)نه البته؛زيرا دود به چشم ها ضرر مىرساند و غذاي تن نمىشود.(11)پس واجب است بر انسان كه چنين كند؛زيرا بايد با بينشِ چشمِ بيروني و با بينشِ عقلِ اندروني خود طلب كند شناسائي خداوند آفريدگار خود را،نيز بايد رضايت و خواست او را بجويد و اينكه غرض خود را مخلوقي قرار ندهد كه موجب خسارت او در محبّت به خالق مىشود.
فصل صد و نوزدهم
(1)همانا هر قدر كه انسان به چيزي نظر نمايد و فراموش كند آن خدائي را كه آن چيز را براي انسان آفريده،پس خطا كرده است.(2)چه،هرگاه دوستي به تو چيزي را ببخشد تا آن را حفظ نمائي كه يادگار او باشد،پس اگر آن را بفروشي و دوست خود را فراموش كني،همانا به خشم آورده اي دوست خود را.(3)بدانيد كه اين است آنچه انسان مىكند.(4)زيرا در وقتي كه نظر مىكند به مخلوق و ياد نمىكند آفريدگاري را كه آن را براي گرامىداشتن انسان آفريده،خطا مىكند نسبت به خداوندِ آفريدگار به كفرانِ نعمت.(5)پس حالا آن كس كه به زنان نظر مىكند و فراموش مىكند خدائي را كه زن را براي خير انسان آفريده،او را دوست داشته و خواستار او شده،(6)و اين شهوت از او به جائي رسيده كه دوست مىدارد با او هر چيزي را كه شبيه است به آن چيز محبوب؛پس ناشي مىشود از آن عشق گناهي كه از ياد نمودن آن شرم مىآيد.(7)پس چون انسان به چشم هاي خود لجامىبنهد،بر حس چيره مىشود و نمىخواهد آنچه را اقدام بر آن نفعي ندارد واينگونه جسد زيرفرمان روح مىآيد.(8)پس همانطور كه كشتي بدون باد حركت نمىكند،جسد هم نمىتواند بدون حس گناه كند.(9)اما آنچه بر توبه كننده عملِ آن واجب است از تبديل نمودن قصه خواني به نماز،پس آن چيزي است كه عقل آن را مىگويد،ولو اينكه دستوري هم از خداي نباشد.(10)زيرا انسان در هر كلمه ي قبيحه گناه مىكند و خداي ما گناه او را به نماز محو مىفرمايد.(11)زيرا نماز همانا شفيع نَفْس است.(12)نماز همانا دواي نَفْس است.(13) نماز همانا حفظ دل است.(14)نماز همانا سلاح ايمان است.(15) نماز همانا لجام حس است.(16) نماز همانا نمك جسد است كه نمىپسندد جسد را به گناه فاسد شود.(17)به شما مىگويم كه نماز همان دو دست حيات ماست،كه نمازگزار به آنها در روز جزا از خود مدافعه مىكند.(18)زيرا انسان در زمين نفس خود را از گناه حفظ مىكند و حفظ مىكند دل خود را تا نرسد به آن آرزوهاي زشت در حالتي كه شيطان را به غضب آورده است؛چه او حفظ مىكند حس خود را در ضمن شريعت خداي و جسد خود را داخل در نيكوئي مىكند در حالتي كه مىيابد از خداي هرچه را طلب مىكند.(19)سوگند به هستي خدائي كه ما در حضور او هستيم،انسان بدون نماز نمىتواند مردي باشد صاحب اعمال صالحه؛بيشتر از آنچه گنگي مىتواند در محضر كوري براي خود حجت آورد،يا بيشتر از امكان بِه شدن ناسور بدون مرهم،يا مدافعه ي مردي ازخودش بدون حركت، يا حمله نمودن به ديگري بدون صلاح،يا دركشتي شراع بلند نمودن بدون پارو،يا نگه داشتن گوشت ها بدون نمك.(20)زيرا معلوم است كه آن كس كه دو دست ندارد نمىتواند بگيرد.(21)پس هرگاه كسي قادر شد به برگرداندن سرگين به زر يا گِل به شِكَر،پس چه مىكند؟))(22)چون يسوع خاموش شد؛شاگردان در جواب گفتند:چنين كسي جز به ساختن طلا و شكر مشغول نمىشود.(23)آن وقت يسوع فرمود: ((پس براي چه مرد،پرگوئي را به نماز تبديل نمىكند؟!(24) آيا خداي به او وقت عطا فرموده تا خداي را به خشم آورد؟(25)كدام پيشرو به پيرو خود ملكي مىبخشد تا عليه او جنگي برانگيزاند.(26)سوگند به هستي خداي هرگاه مرد مىدانست كه هنگام سخن باطل نَفْس به چه صورت بر مىگردد،هرآينه گزيدن زبان خود را به دندان خود ترجيح مىداد بر سخن گفتن.(27)چه بد بخت است جهان؛زيرا امروز مردم براي نماز اجتماع ندارند؛بلكه همانا براي شيطان در رواق هاي هيكل جمع هستند؛بلكه خودِ هيكل ذبيحه ي سخن باطل است و آنچه از اين بدتر است،كارهائي است كه ممكن نيست تكلم به آنها بدون شرمندگي.
فصل صد و بيستم
(1)اما ثمرِ سخن باطل اين است كه بصيرت را ضعيف مىكند،تا بحدّي كه ممكن نشود او را قبول حق.(2)پس شخص پر گو چون اسبي است كه عادت كرده به اينكه يك رطل پنبه را بردارد و نتواند كه صد رطل سنگ را بردارد.(3)ليكن از آن بدتر مردي است كه وقت خود را در مزاح صرف مىكند.(4)پس وقتي كه مىخواهد نماز بخواند،شيطان همان خوشمزگي هاي مزاح را به ياد او مىاندازد و در وقتي كه واجب است از گناهان خود گريه كند تا خداي را به رحم آورد و آمرزش گناهان خود را بيابد،غضب خداي را به هيجان مىآورد تا او را بزودي تأديب نموده و بيرونش مىاندازد.(5)در اين صورت واي بر مزاح كنندگان و سخن گويان به باطل.(6)ليكن هرگاه خداي ما مزاح كنندگان و سخن گويان به باطل را دشمن مىدارد؛پس چه اعتباري دارند كساني كه زمزمه مىكنند به غيبت همسايگان خود و ازكدام ورطه خواهند شد كساني كه ارتكاب گناه را نوعي تجارت ضروري و لازم قرار مىدهند.(7)اي ناپاك مردم جهان!نمىتوانم تصور نمايم كه به چه سختي خداي شما را قصاص مىفرمايد.(8)پس واجب است بر آن كسي كه با نَفْس خود مجاهدت مىكند،اينكه سخن خود را به قيمت طلا بدهد.))(9)شاگردان گفتند:ليكن چه كسي مىخرد سخن مردي را به قيمت طلا؟(10)هرگز هيچ كس آن را به اين قيمت نمىخرد. (11)همچنين چگونه با نفس خود مجاهدت مىكند؟واضح است كه او پر طمع مىشود.(12) يسوع در جواب فرمود: ((همانا دل شما سنگين است به اندازه اي كه من نمىتوانم آن را بردارم.(13) از اين رو لازم است كه معني هركلمه را به شما افاده كنم.(14)ليكن شكر كنيد خداي را كه به شما نعمت بخشيده تا اسرار خداي را بشناسيد.(15)نمىگويم بر توبه كننده است كه سخن خود را بفروشد.؛بلكه مىگويم كه هر وقتي سخن كند،واجب است بر او كه خيال كند زر مىريزد. (16)حقاً كه چون اينگونه خيال كند،فقط وقتي سخن خواهد گفت كه ضرورت باشد؛همانطور كه طلا را بر چيزهاي ضروري صرف مىكند.(17)پس همانطور كه هيچ كس طلا را صرف نمىكند بر چيزي كه از پس آن ضرري به جسد او برسد،همچنان سزاوار نيست او را كه از چيزي سخن براند كه براي نفس ضرر داشته باشد.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home